خودشناسی در قرآن
سورۀ حِجر، آیات ۹۷-۹۸
استاد حسین نوروزی
جلسۀ ٩٨ (١٩ خرداد ۱۴۰۳)
الحمدلله علی کل حال؛ یعنی همه چیز سر جای خودش است
«الحمدلله علی کل حال» یعنی چه؟ چرا حتی دلتنگی پیامبر نیز در جای خود حق است؟ نگاهی به حقیقت تسبیح، حمد، خودشناسی و بندگی
وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ ﴿۹۷﴾
و قطعا مى دانيم كه سينه تو از آنچه مىگويند تنگ مىشود (۹۷)
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ ﴿۹۸﴾
پس با ستايش پروردگارت تسبيح گوى و از سجده كنندگان باش (۹۸)
وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ ﴿۹۹﴾
و پروردگارت را پرستش كن تا اينكه مرگ تو فرا رسد (۹۹)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
دلسوزی پیامبر و تمسخر نادانان
فرمود: «پیامبر خدا را مسخره و استهزاء میکنند» «وإِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» ما تو را از شر استهزاءکنندگان کفایت میکنیم. میفرماید: «وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ» از حرفی که مردم میزند دلتنگ میشوی. این طبیعی است، چون پیامبر بود، نهایت دلسوزی را برای مردم داشت. «النَّبِیُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» از خودشان به خودشان دلسوزتر است اما عکسالعمل، رفتار و برخورد مردم با حضرت سرد و تمسخرآمیز بود؛ نه تنها حرفهای حق و درست را قبول نمیکردند بلکه در مقابل آن هم مقاومت میکردند؛ کار به جایی میرسید که حقایق را به سخره میگرفتند. مسخره کردن حقیقت یا نتیجۀ نادانی است یا سوء انتخاب. از سوء انتخاب بگذریم اما این عالم از کجا اداره میشود؟
توحید افعالی و آرامش قلب در تسلیم
در این عالم، هر موجودی چیزی غیر از خدا، هیچ کاره است؛ کار دست خداست. وقتی انسان، این حرف را درک نمیکند و معنایش را نمیفهمد، حقیقت را به تمسخر میگیرد. خیال میکند در این عالم، کارهای است. میگوید: «اگر کار دست خداست هر اتفاقی هم که میافتد کار خودش است! به ما چه ربطی دارد؟! ما هم وظیفهای نداریم!» نمیفهمد که آن حقیقت و گزاره ربطی به این گزاره ندارد. این در تنافی با آن نیست بلکه در عین هماهنگی است. مطلب خیلی عظیم، خطیر، سنگین، منشأ اثر و بسیار مهم است که شما خود را چه کارۀ این عالم و دنیا ببینی.
حداقل این است که خود را همه کارۀ اعمال و رفتار خود بدانی یا اینکه خود را هیچ کاره بدانی؛ میگویی:
«وَما رَمَيتَ إِذ رَمَيتَ وَلٰكِنَّ اللَّهَ رَمىٰ»
تو کارهای نیستی. مگر قلب تو چقدر است که خودت را همه کاره میدانی؟ یک قلب به اندازۀ کف دستی داری که در سینهات میتپد. این قلب با این تپش چقدر قدرت و توان دارد؟ آیا میخواهی با این تپش همۀ عالم خلقت را اداره کنی؟ معلوم است کم میآورد. دچار اضطراب، ناراحتی اعصاب و بیماری روانی میشوی؛ سن که کمی بالا باشد سکته هم میکنی؛ قلب از کار میایستد؛ این توان را ندارد که همۀ دنیا را بچرخاند. این قلب مگر چقدر جان دارد؛ میخواهد کار خدا را انجام بدهد، کار خدایی کند. اما وقتی انسان بگوید: «کارها دست من نیست. اداره کنندۀ عالم خداست» به آرامش میرسد.
میان عزم انسانی و فرمان الهی
«اِلَهِی کَیْفَ أعْزِمُ وَ أنْتَ الْقَاهِرُ» خدایا! من چه کاره هستم؟! همۀ قدرت در دست تو است. تو غالب، چیره، قاهر و مسلط بر همه چیز هستی. همه چیز از آنِ تو و در ید قدرت توست. من چه کاره هستم. چگونه تصمیم بگیرم که کاری انجام بدهم؟ مگر کار دست من است که من تصمیم بگیرم؟ در اینجا انسان، نفس راحتی میکشد. قلب کمی آرام میشود؛ حالش جا میآید. راحت شدم؛ من خیال میکردم همۀ امور دنیا دست من است؛ من باید آن را درست کنم؛ همۀ اشکالات، ایرادات و فسادها را من باید برطرف و اصلاح کنم اما حالا فهمیدم که دست من نیست.
حضرت در ادامه میفرماید: «وَ کَیْفَ لاَ أعْزِمُ وَ أنْتَ الآْمِرُ» چگونه تصمیم نگیرم چرا که تو امر کردی که تصمیم بگیر. تو از من خواستی که من تصمیمگیرنده باشم. نتیجۀ تصمیم تو چه میشود؟ «کَیْفَ أعْزِمُ وَ أنْتَ الْقَاهِرُ» خدایا تو قاهر هستی؛ همه چیز در ید قدرت تو است؛ تصمیم آن با من اما نتیجهاش با توست. خدا از ما خواسته است که تصمیم خود را بگیریم؛ این به چه معناست؟ یعنی جایگاه خود را مشخص کن؛ خود را ثابت کن؛ حواست به خودت، نیت، عزم و تصمیم خودت باشد که چه کاره هستی؟ حسن انتخابی یا سوء انتخابی هستی؟ آیا تصمیم گرفتی که گناه کنی یا تصمیم گرفتی که از گناه جلوگیری کنی؟ اینکه بشود یا نشود به تو ربطی ندارد چرا که این خداوند است که تعیین میکند. انتخاب و تصمیم اینکه شمربن ذی الجوشن باشی یا امام حسین علیه السلام، با تو است.
صداقت در نیت و وظیفهگرایی
«وَ کَیْفَ لاَ أعْزِمُ وَ أنْتَ الآْمِرُ»
خدایا تو امر کردی که تصميم بگیر، چه بشود چه نشود! تو تصمیم بگیر که همۀ دنیا از فساد خالی شود.
«اللَّهُمَّ أَصْلِحْ كُلَّ فَاسِدٍ مِنْ أُمُورِ الْمُسْلِمِينَ»
این تصمیم، نیت و قصد تو باشد؛ اگر حسن انتخاب داشته باشی. خوش نیت هستی پس نیت خود را ابراز و اظهار کن؛ دعا کن و از خدا بخواه و با تصمیمهای بعدی که در زندگی خود میگیری در راستای این تصمیم اصلی حرکت کن که جلوی فساد را بگیری. میگوید: «نمیشود» مگر به شما ربطی دارد که میشود یا نمیشود؟! به شما ربطی ندارد. مگر خدا به شما گفت که کاری کن که در زمین هیچ فسادی نباشد؟ اصلا مگر تو مأمور هستی که کاری کنی که هیچ فسادی نباشد؟ تو مأمور هستی که تصمیم بگیری، دعا کنی، عزم خود را جزم کنی که در این مسیر حرکت کنی؛ این تصمیم هم یک امر درونی است.
اگر صادقانه بخواهی، این صداقت به درد تو خواهد خورد. رشد میکنی و بهشتی و خدایی میشوی؛ تو این را بخواه. اما این یادت نرود که بشود یا نشود دست خداست. من مأمور به وظیفه هستم نه نتیجه! مأمور به حسن نیت، عزم صحیح و نیت صالح هستم. توفیق عمل صالح را خدا میدهد. شد شد؛ نشد نشد.
«جهان به کامم اگر شد که شد نشد که نشد
سپهر رامم اگر شد که شد نشد که نشد
به قسمت ازلی راضیم زمین و زمان همه
به نامم اگر شد که شد نشد که نشد.»
نتیجهاش چه میشود؟ نتیجه این میشود که شما راضی میشوی. میگویی: «کار دست خداست؛ اما نیت دست من است. من هستم که باید نیت خوب و خالص داشته باشم. باید دینم را برای خدا خالص کنم؛ عقیدهام را اصلاح و خالص کنم؛ شناخت و معرفت صحیح پیدا کنم و در راستای آن شناخت و معرفت صحیح از هدفی که تعیین کردهام تصمیم بگیرم و حرکت کنم.» اینکه بشود یا نشود؛ در دنیا چه نتیجهای میدهد؛ به ما ربطی ندارد، خود خدا میداند. چگونه خداوند به ما میگوید به شما ربطی ندارد در حالیکه خودش به شیطان مهلت داده است؟ مهلت دادن به شیطان به چه معناست؟ شیطان میگوید: «من میخواهم همه را اغوا کنم؛ همۀ بندگانت را فریب بدهم.» خدا هم میفرماید: «بسیار خب بفرما؛ به تو مهلت دادم.»
دنیا به مثابه محل اثبات خود
معنایش این است که به شما ربطی ندارد چه کسی فریب میخورد؛ چه کسی چقدر گمراه میشود؛ چه کسی چقدر هدایت میشود؛ چه کسی چه گناهی میکند. این عالم محل تأثیرگذاری شما روی این عالم نیست. این عالم محل اثبات خودت است. به دنیا آمدی تا خودت را اثبات کنی که: «من چه کسی هستم! برای چه خلق شدهام و دارم به کجا میروم.» «الیه راجعون» بشوی. بفهمی که للّه هستی در نتیجه باید از یاد خدا غافل نشوی و به سوی خدا حرکت کنی. نیت صحیح در راستای این هدف، مقصد و مبدأ است.
«از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم.»
نهایتاً دنیا چه میشود؟! هرچه میخواهد بشود. البته به عنوان یک خبر و پروسه به ما وعده داده شده است نه به عنوان یک پروژه که شما آن را دنبال کنید تا این اتفاق بیفتد.
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ»
خدا خوبان خود را در زمین خلیفه میکند و زمین به آنها به ارث میرسد. این خبر به ما داده شده است که دنیا نهایتاً به اینجا میرسد. یک وقت به این چیزها دل خوش نکنی چون به من و شما ربطی ندارد. الان هم که این اتفاق نیفتاده است؛ یک وقت ناراحت نشوی و غصه نخوری که چرا زمین مال ما نشده است؛ ما که اهل دنیا نیستیم. خدا اینگونه مقدر کرده و خواسته است. مگر از هرچه که خدا بخواهد راضی نیستی؟
اهمیت کلام و ابعاد بشری معصومین
«وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ»
ما میدانیم که تو ای پیامبر از حرفهایی که میزنند دلگیر و دلتنگ میشوی، سینهات از حرفهای نامربوط و بیحساب تنگ میشود. معلوم میشود که حرف، حتی روی پیغمبر خدا هم بی اثر نیست. ما حرف را دست کم گرفتهایم. خیلی مهم است که من که الان اینجا نشستهام چه حرفهایی میزنم. خیال میکنیم که یک مجلسی است؛ آمدهایم اینجا دور هم جمع شدهایم که مجلس را اداره و برگزار کنیم. یا مثلاً مجلس ختم گرفته میشود، از شخصی هم دعوت میکنند که منبر برود. او هم بالای منبر میرود. آخرش هم خرج دارد؛ پاکت را بگیرد و برود و بگوید: «ما آمدیم مجلس را اداره کنیم. دیگر مهم نیست چه میگوییم؛ حرف مهم نیست» در حالی که خیلی مهم است. تمام قرآن، حرف است. معجزۀ جاوید پیامبر، حرف است. خیلی مهم است که حرف را چه کسی بزند و چه بگوید؛ به چه کسی بگوید؛ کجا بگوید؛ چقدر بگوید. این مسائل، خیلی مهم است و اثر دارد.
خداوند متعال میفرماید: «وَلَقَدْ نَعْلَمُ» ما میدانیم که تو از حرفهای مردم دلتنگ میشوی. یعنی حرفهای مردم بر تو اثر میگذارد؛ ما میخواهیم هم بعد دنیایی داشته باشی هم ملتزم به قید و بندهای دنیا نباشی. خیال میکنیم یک انسان الهی خالص و مجرد تام که در دنیا زندگی میکند دیگر هیچ تأثیری از عالم دنیا نمیپذیرد؛ هیچ بعدی از ابعاد وجودی او تحت تأثیر عالم دنیا قرار نمیگیرد. این غلط است. این نگاه ما نگاه جاهلانه است گرچه علماء بگویند. علماء یعنی کسانی که سواد دارند؛ جاهلان هم یعنی کسانی که عقل ندارند. سواد با عقل فرق میکند. انسان وقتی که گرسنه میشود جسم و بدنش هشدار خاصی برای او ایجاد میکند که گرسنگی را حس میکند. یعنی تحت تأثیر آن حس قرار میگیرد. آیا این اشکال دارد؟ نه! بعد از اینکه غذا میخورد حس دیگری برای او به وجود میآید که به او میگوید: «تو دیگر سیر شدی؛ گرسنه نیستی.»
عصمت یعنی چه؟پیامبران مانند دیگر انسانها احساس داشتند!
البته بعضیها این هشدار را ندارند. متوجه نمیشوند؛ اینقدر میخورند تا تمام شود. تمام که میشود کنار میروند یا اینقدر میخورند تا دیگر جا نداشته باشند؛ خسته میشوند. بعضیها جا دارند؛ شکمهایشان خیلی پرپشت است اما خسته میشوند. آیا پیغمبر خدا تحت تاثیر قرار نمیگرفت؟! یعنی وقتی گرسنه میشد متوجه نمیشد؟! وقتی سیرمیشد نمیفهمید که سیر شده است؟! چرا میفهمید. وقتی فرزند پیغمبر خدا به رحمت خدا رفت؛ ایشان گریه کرد. مردم نزد ایشان آمدند و گفتند: «آقا شما دیگر چرا؟» حضرت فرمود: «چشمم دارد گریه میکند؛ من هم بدن، جسم، اعصاب و روان دارم؛ من هم آدم هستم.» «أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ» بسیاری به پیغمبر خدا ایمان نمیآوردند به این خاطر که میدیدند پیغمبر، آدم است؛ میگفتند: «شما که دستشویی میروی؛ وقتی گرسنهات میشود، غذا میخوری؛ شما که بچۀ میمیرد گریه میکنی و… همه چیز شما، مثل بقیۀ آدمها است.»
صریحاً در قرآن آمده است که گفتند: «مثل بقيۀ آدمها به بازار میروی و خرید میکنی؛ بین مردم رفت و آمد میکنی» نمیدانم آن موقع که فوتبال نبود مثلاً با بچهها فوتبال یا والیبال بازی میکنی؛ استخر میروی و… آن موقع متناسب با زمان خودش کارهایی را انجام میداد. مردم انتظار داشتند که پیغمبر یک فرشته باشد. خداوند متعال میفرماید: «وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ» ما میدانیم که سینۀ تو از حرفهایی که از مردم میشنوی تنگ میشود. با ستایش پروردگارت تسبیح گوی باش. «حمد ربک» به این معناست که به آنها حق بده که بد و بیراه بگویند و نفهمند چرا که خداوند آنها را اینگونه خلق کرده است. خداوند انسانها را نادان، نفهم و بیشعور و حیوان بالفعل آفریده است. وقتی به دنیا آمد هیچ چیزی نمیدانست. بالقوه انسان است یعنی این استعداد را دارد که انسان شود. میتواند اهل عقل، درک، فهم و شعور شود وگرنه وقتی به دنیا میآید با بچه گربه فرقی ندارد. تازه بچه گربه چیزهایی بلد است که بچۀ آدم بلد نیست. بچۀ گربه میداند چه چیزی را بخورد یا نخورد اما اگر به جای سینۀ مادر به دهان بچۀ انسان، پستانک یا شیشه بگذارند آن را میمکد نمیفهمد؛ در شیشه هم هرچه بریزند میخورد. سم باشد میخورد و میمیرد اما بچه گربه نمیخورد.
از طرف دیگر بچه گربه استعداد آدم شدن و با شعور شدن را ندارد؛ نمیفهمد برای چه چیزی خلق شده است؟ خالق او کیست؟ از کجا آمده است؟ آمدنش برای چه بوده است؟ به کجا میرود؟ «الیه راجعون» انسان است که میتواند این مسائل را بفهمد. اگر این مطالب را فهمیدیم آیا انسان میشویم؟ نه! یک حیوان متمدن، یک گربۀ با کلاس یا یک ببر تحصیل کردۀ باسواد هستیم اما نمیدانیم از کجا آمدهایم؛ آمدنمان برای چه بوده و قرار است کجا برویم؟! هدفمان چیست؟! مقصدمان کجاست؟! از این مسائل خبر نداریم.
هدف حقیقی در دنیا و نقد شاخصهای مادی
نهایت هدف و مقصد ما در دنیا راحت بودن، آسایش و خوشگذرانی است. چقدر انسان جاهل است. سراغ هر کسی که بروی میبینی با تمام وجودش میگوید: «میخواهم راحت زندگی کنم.» تا آخر عمر هم به آن راحتی نمیرسد؛ هرگز روی راحتی را در دنیا نخواهد دید. خداوند متعال میفرماید: «ای بشر جاهلِ نادان چرا دنبال چیزی میروی که من در دنیا آن را خلق نکرده و نیافریدهام.» تمام هم و غم ما در طول شبانهروز این شده است که کاری کنیم دیگر هیچ مشکلی نداشته باشیم. البته هر کس به شکلی؛ یکی میگوید: «بیشتر پول جمع بکنم» یکی میگوید: «به مقام و قدرت بیشتری برسم.» هر کسی بهگونهای برای خودش برنامهریزی میکند که راحتتر زندگی کند و به جایی برسد که دیگر نفس راحت بکشد و خیالش راحت شود. اما وقتی به آنجا میرسد، اول گرفتاریها است.
میبیند سن بالا رفته و دیگر توان گشتن و راه رفتن جوانی را ندارد! معدهاش درست کار نمیکند؛ دندانهایش خراب شده است؛ همۀ اعضا و جوارحش از کار افتاده است؛ «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ» به او میگویند: «تا حالا چه کار میکردی؟» میگوید: «داشتم میدویدم که راحت باشم اما حالا به جایی رسیدم که دیدم مثل اینکه اصلاً راحتی دست من نیست. دنیا جای راحتی نیست.» ما با این شاخص که در ذهنمان داریم که «باید زندگی دنیا به کاممان باشد» داریم زندگی میکنیم و با این شاخص میخواهیم خدا و اولیاء خدا را بسنجیم. مشکل بعدی این است که میخواهیم با این شاخص ببینیم چه کسی آدم خوبی است. میخواهیم بسنجیم چه کسی پیامبر خداست؟ دنبال این هستیم که ببینیم آیا در دنیا موفق بوده است؟ آیا توانسته است دنیایی عالی، بی دردسر، مرفه، شیک، بی عیب و نقص درست کند؟
اگر توانسته است پس این پیغمبر است و ما او را قبول داریم اما اگر نتوانسته است ما او را قبول نداریم. میگردیم ببینیم چه کسی توانسته است این کار را انجام بدهد. به ظالمها میرسند؛ میبینند کسانی که ظالم درجه یک هستند و به آنها «ابر قدرت» گفته میشود، خوب توانستهاند با ظلم کردن به دیگر ملتها و زیر پا گذاشتن حقوق انسانها یک رفاه نسبی در کشورهای خودشان به وجود بیاورند. به آنها که میرسند میگویند: «بفرما دیدی؟ ما بیاییم حرف پیغمبرها را گوش کنیم که نتوانستند تمدنی درست کنند که کشورها، راحتی و آسایش داشته باشند؛ مردم در خوشی و نعمت باشند. نگاه کن ببین فلان کشور به کجا رسیده است.» ظالمترین ظالمان جهان را ملاک و معیار قرار میدهند. چرا؟ چون شاخص آنها دنیاست. میخواهد بسنجد و ببیند. کاری ندارد که برای انسانی که خود را پیدا کرده و مردم را به خدا دعوت میکند، شاخص خدا، حق، شعور، عقل و معرفت است؛ علم، صنعت، تکنولوژی، رفاه و آسایش، شاخص نیست. مردم مسخره میکنند. چرا؟ چون شاخص آنها دنیاست.
حقیقت عصمت و زهد حقیقی
کسی را که شاخصش این چیزها نیست مسخره میکنند. حتی اگر پیغمبر خدا هم باشد از مسخره شدن توسط دیگران دلگیر میشود؛ میگوید: «خدایا چرا اینها اینقدر نفهم هستند؟!» خدا میفرماید: «ما میدانیم که دل تو میگیرد.» «وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ» حالا آیا میدانی باید چه کار کنی؟ «فَسَبِّح بِحَمدِ رَبِّکَ» با ستایش پروردگارت، تسبیح گوی باش. یعنی به آنها حق بده؛ آنها هم سر جای خودشان هستند. آن هم درست است. آنها باید این حرفها را بزنند چون نمیفهمند؛ عقل ندارند. از کسی که عقل ندارد توقع داری که حرفهای عاقلانه بزند؟! باید هم حرفهای غیر عاقلانه بزند. نباید او را ملامت کنی؛ از او ایراد بگیر برای اینکه رشد کند و بالا بیاید؛ حقیقت را به او بگو شاید خدا خواست؛ یک وقت دیدی فهمید. اما به او حق بده. از او ناراحت و دلگیر نباش. دنیا همین است.
ما خیال میکنیم مقام عصمت انبیاء، اولیاء خدا و معصومین به این معنا است که آنها هیچ خطا و اشتباهی ندارند. در حالی که دنیا جای خطا و اشتباه است. ما گمان میکنیم مقام عصمت به این معناست که آنها دیگر نیاز به خوردن و خوابیدن ندارند؛ اگر کسی از آنها فوت کند گریه نمیکنند؛ اگر مردم پشت سرشان حرف بزنند دلگیر نمیشوند؛ اگر با شمشیر سر آنها را قطع کنند، سرشان قطع نمیشود؛ اگر به صورت آنها مشت بزنند، هیچ اتفاقی برای صورتشان نمیافتد؛ اگر به درب خانهشان لگد بزنند و آن را آتش بزنند، آیا بچه در شکم مادر سقط نمیشود؟! در حالی که همۀ این اتفاقها میافتد و میشود. دنیا جای این چیزها است. ما خیال میکنیم اگر پیغمبر خدا به حکومت برسد دیگر در هیچ قسمتی از قسمتهای تحت حکومتش هیچ خطایی اتفاق نمیافتد؛ هیچ تصمیم غلط و اشتباهی نمیگیرد. این دیدگاه اشتباه است.
در جنگ احد چه اتفاقی افتاد؟ شکستهایی که پیغمبر در جنگ داشت به چه دلیل بود؟ امیرالمؤمنین حاکمی را که نصب کرد بعد از مدتی عزل نمود گفت: «من به پدر تو نگاه کردم و گمان کردم تو هم مانند پدرت آدم خوبی هستی؛ اگر میدانستم اینگونه هستی از اول تو را نصب نمیکردم.» ما گمان میکنیم این مسائل با عصمت منافات دارد. نه تنها منافات ندارد بلکه اقتضای زندگی در عالم دنیاست. بعضیهاد گمان میکنند امام معصوم دستشویی نمیرود. میگویند: «امکان ندارد دستشویی داشته باشد.» بعضی دیگر میگویند: «دستشویی میرود اما بوی عطر و گلاب میدهد» آقا از این ذهنیت بیرون بیایید. بله ممکن است این هم باشد؛ قبول است، ممکن است بوی عطر بدهد اما معنای عصمت این نیست. معنای عصمت این نیست که آنها در دنیا نیستند و در آن زندگی نمیکنند و کارهای دنیایی انجام نمیدهند؛ اتفاقاً از همه بیشتر کارهای دنیایی انجام میدهند؛ پیغمبر خدا و امیرالمومنین امپراطور بودند. دیگر از این دنیاییتر وجود دارد؟! قدرت، ثروت و هرچه شما بگویی در اختیارش بود؛ در وسط دنیا بود.
«لَیْسَ الزُّهْدُ اَنْ لا تَمْلِکَ شَیْئاً» زهد این نیست که تو مالک چیزی نباشی «بَلِ الزُّهْدُ اَنْ لا یَمْلِکَکَ شَیْءٌ» بلکه زهد این است که چیزی مالک تو نباشد؛ مملوک چیزی قرار نگیری؛ دل بسته نشوی؛ آن چیز هدف تو نشود و غیر خدا را هدف قرار ندهی. هرچه بیشتر داشته باشی وظیفهات هم سنگینتر میشود. چون انبیاء الهی از همۀ انسانها بزرگتر بودند داشتههای آنها هم در دنیا از همه بیشتر بوده است. چون استعداد و توانایی دارد، مسئولیتش هم سنگینتر است. در عین داشتن، میتواند به وظایف خود عمل کند. تا به ثروت، پست یا مقامی میرسد خودش را گم نمیکند. اگر میبینی همه خودشان را گم کردهاند اما یک نفر پیدا میشود کهخود را گم نمیکند، باید این شخص بیاید و کار را از دست دیگران بگیرد. میبیند همه دارند خودشان را گم میکنند میآید کار را از دست آنها میگیرد؛ میگوید: «من درست عمل میکنم؛ به وظیفهام عمل میکنم؛ من از کسانی نیستم که خودم را گم کنم؛ من خدا را فراموش نمیکنم؛ اگر به قدرت و حکومت برسم یاد خدا را در جامعه زنده میکنم.» انسانها، همین حرف را هم نمیتوانند بفهمند.
دعوت به خدا و ضرورت عقل
چرا انسانها اینقدر فساد میکنند و به همدیگر ظلم میکنند؟ به خاطر دوری از یاد خداست. چون کسی نیست آنها را به خدا دعوت کند. دعوت به خدا این نیست که من اینجا بنشینم و بگویم: «من همۀ شما را به خدا دعوت میکنم.» بلکه خدا را باید برای مردم معنا کرد. خدا چیست؟ خدا کسی نیست که در جایی نشسته باشد و من شما را به او دعوت کنم. خدا را باید در زندگی خود ببینی و او را لمس و مشاهده کنی. من باید بتوانم خدا را به شما نشان بدهم. اگر از هر سخنران بخواهی که فقط راجع به خدا چند جلسهای سخنرانی کند؛ میگوید: «هان! منظورت این است که وجود خدا را اثبات کنم؟!» ادلۀ اثبات وجود خدا را در علم فلسفه و کلام مطالعه و بررسی میکند و شروع به اثبات وجود خدا میکند. دلیل و برهان میآورد.. نمیتواند از خدا حرف بزند. نمیداند خدا چیست که بخواهد از خدا حرف بزند. میگویند: «از خدا بگو!» راجع به تاریخ اسلام، پیامبر، سیرۀ انبیاء و امامان میگوید.. میخواهد خدایی که هست را اثبات کند در حالی که ما میگوییم: «قبول داریم خدا هست و اثبات شده است اما ما میخواهیم خدا را ببینیم؛ خدا را در زندگیمان نشان بده.»
یک نفر هم پیدا نمیشود که از خدا حرف بزند و حرف برای گفتن داشته باشد. کسی که خدا را نمیبیند چگونه میخواهد از خدا بگوید؟! کسی که خدا را نمیشناسد حرفی ندارد که دربارۀ خدا بزند؛ بعد جامعه هم اینگونه میشود که میبینیم. از بالا تا پایین هر کس ساز خود را میزند چون از خدا خبری نیست؛ از اسم خدا خبر هست! با اسم خدا دارند راحت هر کاری میکنند اما از حقیقت خدا خبری نیست. اگر کسی را پیدا کردید که از خدا حرف زد به ما هم بگویید برویم استفاده کنیم؛ کسی که خدا را بشناسد و به مردم بشناساند. تکه کلیپهایی را که از حضرت امام وجود دارد گوش کنید، مرتب از خدا میگفت؛ غیر خدا در آن نیست. کسی نیست از خدا بگوید، بعد میگوییم: «چرا جامعه خراب است؟!» برای اینکه کار دنیا از عالم بالا و با یاد خدا درست میشود. اگر یاد خدا را زنده نگه داشتیم؛ اگر امر آخرتمان را اصلاح کردیم، خدا امر دنیای ما را هم اصلاح میکند. وقتی اعتقادات مردم سست شود دیگر شما به هیچ چیز و هیچ کس نمیتوانی اعتماد کنی. میخواهی یک رئیس جمهور انتخاب کنی میگویی: «چه کار کنیم؟!» میخواهیم دنیا را درست کنیم!! با مردم مصاحبه میکنند، به آنها میگویند: «رئیس جمهور باید چه ویژگیهایی داشته باشد؟» یک نفر نمیگوید که رئیس جمهور باید خداشناس باشد. چرا؟ چون نمیدانند خدا یعنی چه!! تازه تو را هم مسخره میکنند. میگوییم: «خداشناسی چه ربطی به دنیا دارد؟! رئیس جمهور باید باسواد باشد.»
آیا رئیس جمهور باید باسواد باشد؟ چه سوادی باید داشته باشد؟ چه رشتهای باید داشته باشد؟ مگر یک مملکت فقط یک رشته لازم دارد؟! بینهایت رشته لازم دارد. رشتههای علمی مختلفی وجود دارد. در یک رشتۀ پزشکی، خدا میداند چقدر رشته و تخصص وجود دارد. مسئول يک رشتۀ آن «وزیر بهداشت» میشود. رشتههای دیگر چه میشود؟ آیا رئیس جمهور باید همۀ این رشتهها را بلد باشد؟! اگر بلد نباشد چگونه میخواهد کشور را اداره کند؟! خیال میکنی علم میخواهد؟! نه! علم نمیخواهد. رئیس جمهور سواد نمیخواهد. میگویند: «رئیس جمهور باید باسواد باشد؛ فلان مدرک تحصیلی را داشته باشد» مگر در چند رشته میتواند مدرک بگیرد؟ اگر سواد و مدرک لازم ندارد پس چه چیزی لازم دارد؟ رئیس جمهور باید عقل داشته باشد. نه تنها رئیس جمهور بلکه، من و شما هم باید عقل داشته باشیم. پدر خانواده باید عقل داشته باشد. سواد نمیخواهد؛ مگر قدیمیها سواد داشتند؟ مگر پیغمبر خدا سواد داشت؟
«نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد»
میگوید: «او پیغمبر خدا بود؛ به تو چه ربطی دارد؟!» من که نمیگویم تو پیغمبر هستی؛ میگویم تو هم امت آن پیغمبر هستی؛ باید مثل او باشی. آن راه را برو. ببین او چه داشت که بدون سواد کار را راه میانداخت همۀ باسوادها در خدمتش قرار گرفتند. چه چیزی داشت؟ میگوید: «عقل! حالا ما عقل از کجا پیدا کنیم؟»
برترین عقل و یگانگی علم معرفت نفس
امام رضا فرمود:
«افضل العقل معرفة الانسان نفسه»
برترین عقلها خودشناسی است. اگر خودت را بشناسی عقلت کامل میشود. ما چند نفر داریم خودشناسی برای مردم بگویند؟ شما برو بگرد ببین کسانی که خودشناسی میگویند از چه چیزی حرف میزنند؛ میبینی از روانشناسی، شکمشناسی، شهوتشناسی و… میگویند. این مسائل چه ارتباطی با خودشناسی دارد؟ کسانی که در تربیت بدنی و پرورش اندام هستند، از بدنشناسی صحبت میکنند اما اسم آن را خودشناسی گذاشتهاند. آیا تو این عضلات بدنت هستی؟ کسانی که بدنسازی کار کردهاند و با هیکل خودشان در دنیا اول شدهاند؛ آیا خدای عقل هستند؟ برترین عقل، خودشناسی است. وقتی این مطالب را نمیفهمیم دیگر نباید اصلاً حرف بزنیم و بیخودی راهکار بدهیم. آقا امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«لا تجهل نفسک فإن الجاهل بمعرفة نفسه جاهل بکل شئ»
آیا خود را میشناسی؟ اگر خود را نمیشناسی هیچ چیز دیگری را هم نمیشناسی. بیخودی چیز دیگری نگو؛ حرف نزن! اگر خودت را میشناسی شروع به حرف زدن کن؛ اما اگر نمیشناسی هیچ قضاوتی راجع به هیچ چیز و هیچکس نکن. تنها شاخص برای تشخیص دادن، معرفة النفس است. «وفیه معرفة الرّب» ابتدای سخن امیرالمؤمنین علی علیه الصلاة و السلام را میخوانند اما آخر آن را نمیخوانند:
«اطلبوا العلم ولو باالصین و هو علم معرفة النفس و فیه معرفة الرّب»
اگر میخواهی خدا را بشناسی باید خود را بشناسی. اگر خودت را شناختی خدا را میشناسی. خالق و مخلوق ندارد. «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» معنای این جمله چیست؟ آیا آن را میفهمی؟ آیا میدانی؟ اگر نمیدانی راجع به هیچ چیزی اظهار نظر نکن. راجع به وزرا، رئیس جمهور و دولت، وکلا، مملکت، قیمتها و…راجع به هیچ چیزی حرف نزن. اگر خودت را میشناسی حرف بزن. حضرت فرمود: «لو سکت الجاهل لسقط الاختلاف» اگر جاهل ساکت بماند اختلاف برطرف میشود. هیچ اختلاف دیگری به وجود نمیآید. همه با هم متحد میشوند. اگر جاهل ساکت بماند و فقط عالم حرف بزند. منظور از عالم، فیزیکدان و شیمیدان نیست بلکه منظور انسان عاقل است. این علم «معرفة النفس» است؛ فقط کسی که خودش را شناخت، حرف بزند؛ دیگران همه ساکت باشند؛ در این صورت کارها درست میشود. «و مَن أعرضَ عن ذکري فإنَّ له معيشةً ضًنکاً» از یاد خدا اعراض کردیم زندگیمان تنگ شده است. «فسَبِّح بِحَمدِ رَبِّکَ وَ کُن مِنَ السَّاجِدینَ» از سجدهکنندگان باش؛ در مقابل حق به خاک بیفت؛ به خاک بیفت یعنی سجده کن و در برابر حق هیچ چیزی از خودت نداشته باش؛ جز حق و خدا نباید هیچ خواستۀ دیگری در وجود تو باشد.
خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده