جلسه خودشناسی

تفویض امر به خدا؛ راز رهایی از غم و اضطراب

38

۸ آذر ۱۴۰۴، جلسه ۳۸ خودشناسی در قرآن، سوره کهف، آیه ۲۵ و۲۶

چرا قرآن می‌گوید کار دنیا به انسان ربطی ندارد؟ معنای واقعی توکل، تفویض امر به خدا، ولایت الهی و رهایی از اضطراب

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. اگر خدا همه کاره عالم است، چرا ما خودمان را مسئول همه اتفاقات زندگی می‌دانیم و مدام اضطراب می‌کشیم؟
. تفویض امر به خدا، توکل، رضا و تسلیم دقیقاً چه تفاوتی دارند و چگونه انسان را از غصه دنیا نجات می‌دهند؟
. چرا قرآن می‌گوید غیر خدا هیچ ولی و سرپرستی وجود ندارد و این حقیقت چه تغییری در نگاه ما به زندگی ایجاد می‌کند؟
. چگونه خودشناسی باعث می‌شود خود را با بدن، مال، موقعیت و ظاهر اشتباه نگیریم و آرامش حقیقی را تجربه کنیم؟

45:39 / 00:00
انتشار: 1404/9/8 به‌روزرسانی: 1405/4/25
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 2 از 3: این متن نسخه بازبینی شده‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به تدریج ویراستاری می‌شود.

خودشناسی در قرآن

سوره کهف، آیات ۲۵-۲۶

استاد حسین نوروزی

جلسه ۳۸ (۸ آذر ۱۴۰۴)

تفویض امر به خدا؛ راز رهایی از غم و اضطراب

چرا قرآن می‌گوید کار دنیا به انسان ربطی ندارد؟ معنای واقعی توکل، تفویض امر به خدا، ولایت الهی و رهایی از اضطراب

وَلَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَازْدَادُوا تِسْعًا ﴿۲۵﴾

و سي‌صد سال در غارشان درنگ كردند و نه سال [نيز بر آن] افزودند (۲۵)

قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا ﴿۲۶﴾

بگو خدا به آنچه درنگ كردند داناتر است نهان آسمان‌ها و زمين به او اختصاص دارد و چه بينا و شنواست براى آنان ياورى جز او نيست و هيچ كس را در فرمانروايى خود شريك نمى‏گيرد (۲۶)

نمایش قدرت مطلق خداوند در داستان اصحاب کهف

«و لبثوا فی کهفهم ثلاث سنین و ازدادوا تسعا».

اصحاب کهف سیصد سال در غارشان درنگ کردند، ماندند و نه سال بر آن افزودند.

سیصد سال در غار خوابیده بودند، باز هم خوابشان می‌آمد، نه سال هم اضافه کردند. نه نه ساعت، نه سال اضافه کردند: «و ازدادوا تسعا». ما حالا یک هشت ساعت می‌خوابیم، هفت ساعت می‌خوابیم، می‌گویند چه خبر است؟ ما هفت ساعت خوابیدیم، شش ساعت خوابیدیم. اصحاب کهف سیصد سال خوابیدند، گفتند باز هم کم است، نه سال دیگر هم اضافه کردند. این آیه قرآن است دیگر، «و ازدادوا تسعا». این‌ها خودشان نه سال هم اضافه‌تر خوابیدند. خدا می‌خواهد به ما نشان بدهد که من همه کاره هستم، هر کاری بخواهم می‌توانم انجام دهم. شما خیال کردید که نمی‌شود سیصد سال خوابید؟ نمی‌شود ۳۰۹ سالش کرد؟

توهم مالکیت و بی‎ربطی امور دنیا به انسان

من همه کاره در این عالم هستم. فقط شما بدانید به شما ربطی ندارد، این مهم است. کار دنیا دست خودم است. خودم خلق کردم، خودم اداره می‌کنم، خودم می‌برم. به شماها هم هیچ ربطی ندارد. چقدر خوب است. «به شما هیچ ربطی ندارد» قشنگ‌تر است. شما چرا دلتان شور می‌زند؟ به شما چه؟

می‌گویید زندگی ما است. ما هستیم که داریم این‌طور مصیبت می‌بینیم، سختی می‌بینیم، به ما ظلم می‌شود، در فشار قرار می‌گیریم، عمرمان تمام می‌شود، می‌میریم. در عین حال خدا به ما می‌گوید به شماها هیچ ربطی ندارد. یعنی شما نیستی، آن کسی که دارد مصیبت می‌بیند تو نیستی. آن کسی که به او ظلم می‌شود تو نیستی. آنکه حقش را خوردند، حق تو نبود. خدا یک بدنی به شما در دنیا داده است. این بدن شما دارد، حوادث و اتفاقاتی برایش در دنیا رخ می‌دهد، به تو چه؟ مشکل ما این است که خیال می‌کنیم به ما مربوط است. این توهم است که دارد ما را آزار می‌دهد. خدا مرتب در قرآن می‌خواهد بفرماید که دست از این خیالبافی بردار، توهم «به من مربوط است» را نداشته باش. به تو هیچ ربطی ندارد.

مخلوق خودم است، خودم می‌دانم با آن چه کار کنم. دنیا، دنیای خودم است. خودم می‌دانم که بر اساس حکمتی که دارم، چطور رفتار کنم. جسم تو، بدنت را کی مریض کنم؟ کی سالم نگه دارم؟ کی از دنیا ببرمت؟ مال تو چقدر به تو بدهم؟ اگر دادم، کی از تو بگیرم؟ چقدر بگیرم؟ فقیر باشی، غنی باشی، سالم باشی، مریض باشی، پست و مقام داشته باشی، نداشته باشی. ای مالک مُلک. مالک مُلک من هستم، به شماها ربطی ندارد. «تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء». فضولی هم موقوف!

راهکار رهایی: تفویض امر به خدا و توکل

چقدر خوب است که کار دست ما نیست. به ما چه؟ خدا می‌گوید به شما چه؟ ما هم بگوییم به ما چه. دیگر حرف خدا را بفهمیم و باور کنیم. وقتی خدا می‌گوید به تو چه، یعنی واقعاً به من چه. بسپارید به خودش، واگذار کنید به خودش. چند کلمه برای ما به کار برده‌اند که این معنا را افاده می‌کند: «تفویض امری الی الله»، واگذار کردم به خدا، یعنی به من چه. «توکلت علی الله»، سپردم به خودش، یعنی به من چه.

«راضی‌ام به رضای خدا»، رضایت یعنی به من چه. «تسلیم امر خدا هستم»، مسلمان شدم یعنی تسلیم شدم، یعنی رها کردم، به من چه. «ایمان آوردم به خدا»، یعنی اعتماد کردم به خدا، به من چه. «الثقة بالله»، یعنی تو وقتی به یک کسی اعتماد می‌کنی، می‌گویی: «برو، هر کاری خواستی بکن، من به تو اعتماد دارم». می‌روی دکتر، به دکتری که اعتماد داری می‌روی پیش او، هر دستوری می‌دهد، هر حکمی می‌کند، هر نسخه‌ای می‌نویسد، می‌روی عمل می‌کنی دیگر، می‌گویی به من چه، دیگر بقیه‌اش را من نمی‌دانم. بگو: «قل الله اعلم». خدا بهتر می‌داند. تمام. «قل الله اعلم». خدا اعلم است. یعنی به من ربطی ندارد، به من هیچ ربطی نیست. خودش می‌داند. نه اینکه من نمی‌دانم، خدا می‌داند، به من مربوط است، ولی چه کنم، من نمی‌دانم، باید بدانم. نه، یعنی من نمی‌دانم، من چه می‌دانم؟ به من چه. من چه می‌دانم یعنی به من چه. خدا خودش خلق کرده، خودش عالم است، خودش می‌داند چه چیزی خلق کرده و چطور باید زندگی کند.

عدم نیاز خداوند به شریک یا کمک‌کار

آن کسی که من را خلق کرده، خودش می‌داند من باید چطور زندگی کنم. مراحل زندگی من را تماماً برنامه‌ریزی کرده است. مرتب در قرآن می‌فرماید به تو چه، من همه کاره هستم.

 «و لا یشرک فی حکمه احدا».

شریک لازم ندارم، کمک‌کار نمی‌خواهم. چرا باید بگویم، چطور بگویم؟ منِ خدا همه کار دنیا و امورات شما دست خودم است. شریک لازم ندارم، کمک‌کار و مددکار نمی‌خواهم. دلت برای خدا نسوزد، غصه کارهای خدا را نخور. به خاطر اینکه کمک کنی به خدا و خیال کنی که خدا کمک می‌خواهد، خودت را جهنمی نکن، عذاب نده، حرص نخور، جوش نزن. رهایش کن، به تو چه.

می‌گویی بدن من است، خراب شد. این بدن، بدن مال خداست. «مال من است» معنی‌اش چیست؟ «لا یملک الا الدعا». مالک هیچی نیستیم. اگر خواستن را خدا به دست تو داده است، می‌گوید تو فقط بخواه، آن که می‌خواهی بخواه. همین. می‌شود یا نمی‌شود؟ چقدر می‌شود؟ چطور می‌شود؟ به تو هیچ ربطی ندارد. خدا می‌خواهد ما راحت باشیم، نفس راحت بکشیم، عذاب نکشیم، غصه دنیا را نخوریم.

لذت بردن در هر حال و نفی دغدغه‌های شخصی

در هر حال راضی باشیم، خشنود باشیم، لذتش را ببریم. سالم هستیم، لذت ببریم. مریض می‌شویم، لذت ببریم. داریم، لذت ببریم. نداریم، لذت ببریم. در هر حال بگوییم: «الحمدلله». چرا؟ چون به شماها ربطی ندارد دنیا چه می‌شود. مگر من برای دنیا خلق شدم؟ مگر من دنیایی هستم؟ یک مدتی در دنیا گذرم افتاده است. «و لبثوا فی کهفهم ثلاث سنین» «و ازدادوا تسعا». وقت خواب خدا زیاد کند. می‌فرماید: «قل الله اعلم بما لبثوا». بگو خدا خودش بهتر می‌داند که این‌ها چقدر خوابیدند. به شماها چه ربطی دارد؟ خواب اصحاب کهف را می‌فرماید به شماها چه ربطی دارد؟ من می‌خواهم این‌ها ۳۰۹ سال بخوابند. اصلاً چقدر خوابیدند؟ چقدر اضافه شد خوابشان؟ نه سال. نه نه ساعت، نه سال اضافه کردند. حالا ما به خواب خودمان هم گیر می‌دهیم. امروز زیاد خوابیدم، غصه می‌خورد. مگر دست تو بود؟ به تو چه؟ خدا خواسته امروز یک خورده بیشتر بخوابی. امروز خوابم پریده، بروم یک قرص بخورم که بیشتر بخوابم.

خدا خودش می‌داند چقدر باید بخوابی، چقدر بخواهد بخواباند، این. جوری می‌خواباند. ببینید، سیصد سال خوابیدند، نه سال هم اضافه کرد؛ تا کور شود آن چشمی که نتواند ببیند که این‌ها خوابیده‌اند. «قل الله اعلم بما لبثوا». خدا بهتر می‌داند که این‌ها چقدر خوابیدند. تمام زندگی ما تبدیل شده به غم و غصه و رنج که چرا این این‌طوری شد، آن آن‌طوری شد، چرا این این‌طور کرد، چرا آن آن‌طور کرد، یا خودم، چرا من این‌طور هستم، چرا من آن‌طور نیستم. هی مقایسه می‌کند خود را با یک مشت آدم‌های عجیب و غریب. اگر با آدم‌های حسابی مقایسه می‌کرد، نمی‌داند آن بدتر از این است. یک نگاه به آن می‌کند، می‌گوید: «ببینید این را، شما از او خبر نداری». او هم مثل تو است، همه‌مان عین هم هستیم، یک سر و دو گوش هستیم. او هم می‌خوابد، او هم می‌خورد. مقایسه می‌کنی، بعد بر سر خودت می‌زنی. چه چیزی را مقایسه می‌کنی؟ جسم تو، بدن تو، قیافه تو، شکل تو، دماغ تو. چقدر انسان باید کوچک باشد که خود را در دماغش گم کند، یعنی خود را دماغش ببیند.

مقایسه غلط و اهمیت اعتماد به فطرت الهی

همیشه ناراحت، همیشه افسرده، جلوی آینه نگاه می‌کند، می‌گوید: «خدایا این چه بود؟ به همه دماغ دادی، به من هم دماغ دادی، این دماغ چماق است». اعتمادت به شکل و قیافه و رنگ و مو است؟ چرا من کچل هستم، چرا او مو دارد؟ اعتمادت به این‌ها است یا اعتمادت به نفس تو است؟ نفس الهی تو «فطرة الله التی فطر الناس علیها». اعتمادت به خدا است. به من چه که این شکلی هستم، به من چه که آن شکلی هستم، به من چه که دارم، به من چه که ندارم، به من چه که خواب‌آلود هستم. بعضی‌ها خوابشان زیاد است، بعضی‌ها خوابشان کم است. بعضی‌ها خوراکشان زیاد است، یعنی می‌خورند سیر نمی‌شوند. صاف جلوی من نشسته. اهل کرم هم هستند، هم می‌خورند و هم می‌خورانند. خدا این‌گونه خلقش کرده است. نه به قیافه و شکل و خلقت کسی ایراد بگیر، نه به شکل و قیافه و خلقت خودت ایراد بگیر. خودت هم همین‌گونه هستی، مال خودت نیستی، همه‌اش مال خودش است. خدا این‌ها را چطور به ما بگوید؟ با صراحت می‌فرماید: «قل الله اعلم بما لبثوا». خدا بهتر می‌داند از شماها.

شماها چه کار دارید به این کار؟ «له غیب السماوات والارض»؛ یعنی چیزهایی که شما نمی‌دانید، او همه را می‌داند. همه را می‌داند. «ابصر به». چطور می‌داند؟ «و اسمع». و چه شنوا. چقدر شنوا، چقدر بینا. «ما لهم من دونه من ولی و لا یشرک فی حکمه احدا». «ما لهم من دونه من ولی». غیر خدا هیچ ولی‌ای نیست. نمی‌فرماید که ماها احتیاج به ولی دارید، می‌فرماید غیر خدا ولی نیست.

نیاز انسان به ولی و سرپرست

یک وقت هست که ما می‌گوییم من احتیاج به ولی دارم، من احتیاج به مربی دارم، من احتیاج به سرپرست دارم، یک کسی که من را سرپرستی کند. من آمده‌ام در این دنیا، نمی‌دانم باید چه کار کنم، نمی‌دانم برای چه آمده‌ام، نمی‌دانم باید چطور زندگی کنم. یک نفر باید من را سرپرستی کند، من را تحت ولایت خودش قرار بدهد، من را بزرگ کند، رشد بدهد. یک کسی که می‌داند من برای چه هدفی و مقصدی خلق شدم و قرار است به کجا برسم.

یک دانه میوه، وقتی می‌خواهد در خاک قرار بگیرد و رشد کند و درخت شود و میوه بدهد، سرپرست می‌خواهد، ولی می‌خواهد، باغبان می‌خواهد. کجا بکارد؟ در چه فاصله‌ای از درخت‌های دیگر بکارد؟ کی آب بدهد؟ چه کودی به آن بدهد؟ مراقبت کند، ولایت کند، تحت سرپرستی خودش قرار بدهد تا این دانه رشد کند، درخت شود، بار بدهد. احتیاج به ولی دارد. آن دانه، رشدش و نموش گیاهی است، در ذاتش هست. مثل حیوان که رشدش غریزی است.

انسان، وقتی به دنیا می‌آید، «کنتم فی بطون امهاتکم لا تعلمون شیئا». هیچ چیزی نمی‌داند. در باطن و خفای وجودش استعدادش نهفته است. اما وقتی به دنیا می‌آید، بالفعل و آگاه، هیچ نمی‌داند: «لا تعلمون شیئا». انسان آن وقت احتیاج به ولی ندارد؟ احتیاج به مربی ندارد که این را پرورش دهد؟ مربی کیست؟ ولی کیست؟ ولی کسی است که می‌داند این انسان برای چه هدفی آفریده شده و برای رسیدن به آن هدف چه مسیری را باید طی کند. به این می‌گویند ولی، به این می‌گویند سرپرست.

این است که پیغمبر خدا فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه». دست حضرت را گرفت بالا، فرمود: «فهذا علی مولاه». یعنی علی ولی او است. یعنی کسی که شما را از خودت بهتر می‌شناسد. تو که خودت را نمی‌شناسی. «کنتم فی بطون امهاتکم» «لا تعلمون شیئا». وقتی به دنیا آمد که چیزی نمی‌دانست که. نیاز به ولی دارد، نیاز به سرپرست دارد. نه برای رشد حیوانی، نه برای رشد گیاهی. ما یک رشد گیاهی هم داریم دیگر، مثلاً قد می‌کشیم، این رشد گیاهی ما است. تولید مثل می‌کنیم، رشد حیوانی هم داریم. می‌خوریم، می‌خوابیم، حرکت می‌کنیم. به خاطر رشد انسانی خودمان نیاز به ولی داریم. پدر و مادر کمک کردند که ما رشد گیاهی خوبی داشته باشیم، کار باغبان را کردند. رشد حیوانی خوبی داشته باشیم، کار آن مربیان باغ وحش را کردند. اما رشد انسانی چه؟ ما که حیوان نیستیم، ما که گیاه نیستیم. حقیقت جان ما انسان. مربی انسانی ما کیست؟ پیغمبر خدا می‌فرماید: «تا حالا من بودم، حالا از این به بعد امیرالمؤمنین ولی شما است». حالا شما می‌خواهی مسخره کنی، بگویی مثلاً چه کسی. ما که صغیر نیستیم احتیاج به ولی داشته باشیم. ما صغیر نیستیم.

غفلت از هدف خلقت و شناخت نفس

خودت را در این بُعد حیوانیت می‌بینی که بزرگ شده است، این را می‌گویی؟ می‌گویی صغیر نیستم. بله، در بُعد حیوانی، غریزی و گیاهی، بله دیگر، مربی لازم نداری. بالاخره خوردی، خوب می‌خوری، الان هم خوب می‌خوری، می‌خوابی. الان هم مریض بشوی باید بروی دکتر. ولی من دارم در بُعد انسانی تو می‌گویم، می‌گویی صغیر نیستیم که ولی بخواهیم. صغیر ولی می‌خواهد، آن مال حیوانیت است. مگر تو انسان نیستی؟ مگر خودت را نمی‌شناسی؟ مگر ادعای روشنفکری نداری که می‌گویی من خودم را می‌شناسم؟ می‌گویی من دانشمندم، من عالمم، من صغیر نیستم، من ولی لازم ندارم. اگر بزرگ شده بودی و اگر خودت را شناخته بودی، می‌فهمیدی که نیاز به ولی داری، می‌فهمیدی نیاز به مربی داری.

 «النبی بالمؤمنین من انفسهم».

پیغمبر خدا شماها را از خودتان بهتر می‌شناسد. خودتان را بسپارید به او. ببینید چطور به شما آموزش می‌دهد، چطور خودتان را به شما معرفی می‌کند. هدف شما را بهتر از شما می‌داند که برای چه خلق شدید. می‌گوید من هم که آن نیستم، آن بهتر از من است.

هدف فطری شما را می‌گویم که خدا برای رسیدن به آن هدف خلقت کرده است: «فطرت الله التی فطر الناس علیها». او آن را بهتر از تو می‌داند، خودت خبر نداری. انسان را اگر رها می‌کردند، ولش می‌کردند، خود را پیدا نمی‌کرد و حیوانی مثل حیوانات دیگر همان‌طور پیش می‌رفت تا می‌مرد. صد و بیست و چهار هزار پیغمبر خدا فرستاده است تا انسان را به انسان معرفی کنند و انسان را تحت ولایت خدا هدایتش کنند که خود را بشناسد، هدفش را بشناسد. هنوز که هنوز است، «خر زاد و خر زیست و خر مُرد»، از حیوانیت خودمان نیامدیم بالاتر، هدف خلقتمان را نشناختیم.

«أفحسبتم أنما خلقناکم عبثا». 

شما خیال کردید خدا شما را عبث آفریده است؟ یعنی هدفی برای خلقت شما تعیین نکرده است؟ همین‌جوری آمدیم و به دنیا آمدیم و اتفاقی آمدیم و بعد هم حالا دیگر می‌خوریم و می‌خوابیم و می‌گردیم و بازی می‌کنیم، هر کاری هم کردیم، کردیم دیگر، بعد هم می‌رویم زیر خاک. چه کسی گفته شما می‌روی زیر خاک؟ آن کسی که می‌رود زیر خاک شما نیستی. خودت را بشناس.

خودت را با خرت یکی نکن، آن خر تو است، آن مَرکب تو است. وقتی می‌میرد، نمی‌گویند فلانی را بردارید و بیاورید دفنش کنید، می‌گویند جسدش را بردارید بیاورید. اصلاً اسمش را هم نمی‌گویند، نمی‌گویند فلانی را بیاورید، می‌گویند جنازه را بیاورید. خودش نیست، این جسدش است، این جنازه‌اش است. امان از خودناشناسی، بیداد می‌کند خودناشناسی در همه اقشار، چه عالم و چه جاهل، مخصوصاً در علما. غیر علما باز بیشتر به خود می‌آیند، چون حجاب علم را ندارند، راحت‌تر می‌شنوند و می‌پذیرند. می‌گویند: «بله، قرآن دارد می‌گوید، خدا دارد می‌گوید».

مقایسه وحی الهی با عقل شخصی

علما به خدا هم ایراد می‌گیرند، حرف خدا را قبول نمی‌کنند، به این راحتی زیر بار حرف خدا هم نمی‌روند. می‌گویند خدا را بنده نیست. می‌گویند قرآن را نگاه می‌کنیم، هر کجایش که با عقل ما جور درآمد می‌گوییم حق است، هر کجایش با عقل ما جور درنیامد می‌گوییم باطل است. چه کسی گفته است؟ «نؤمن ببعض و نکفر ببعض». به بعضی ایمان می‌آوریم و بعضی را کفر می‌کنیم. آیه هم بی‌خود نگفته، دارد می‌گوید. می‌گوید من خودم شنیدم. قرآن را تقسیم می‌کنیم به آیات حق و آیات باطل. کدام مردم عامی، بی‌سواد و درس نخوانده از این حرف‌ها می‌زند؟ چقدر نادان، چقدر بی‌عقل. وحی الهی را دیگر ما تقسیمش می‌کنیم؟ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

اعتماد به نفس انسانی و یقین مؤمن

اگر خودت را پیدا کنی، دیگر خودت را در برابر دانشمندی نمی‌بازی. همین آقایی که می‌گویم، خیلی‌ها خودشان را در مقابلش باختند، خیال می‌کنند کسی است. این حرف او بود دیگر. هیچ‌چی نیست، هیچ کس نیست. شما از او بالاتر هستی. خودت را نمی‌شناسی، قدر خودت را نمی‌دانی. خیال می‌کنی او یک چیزی است، یک کسی است. می‌گویی بروم ببینم او چه می‌گوید. تو از او بالاتر هستی، او باید بیاید ببیند تو چه می‌گویی. چرا اینقدر خودت را دست کم می‌گیری؟ چرا خودت را باور نداری؟ انسانی که اهل یقین است، تمام دنیا به برکت وجود او دارد می‌چرخد و اداره می‌شود. نه اهل علم است، نه اهل پول است. ما خیال می‌کنیم مملکت را پولدارها دارند می‌چرخانند. ما خیال می‌کنیم مملکت را سمت‌دارها دارند می‌چرخانند.

شما دعای کسا را بیاورید و بخوانید، اواخرش ببینید چه می‌فرماید. به خاطر پنج تن آل عبا، آن کسای یمانی که تحت آن کسا این پنج تن جمع شدند، به خاطر این‌ها می‌فرماید همه عالم دارد می‌چرخد و می‌گردد. به عشق آن‌ها. اگر نمی‌فهمی بگو نمی‌فهمم، نگو غلط است، نگو باطل است. نگو نصفش را باید جدا کنیم، این‌ورش را آن‌ور کنیم، این‌ورش را این‌ور کنیم. بگو نمی‌فهمم. مگر تو عقل کل هستی؟ «قل الله اعلم». در کاری که به شما ربطی ندارد دخالت نکن، خودت اذیت می‌شوی. چقدر خدا مهربان است. «بسم الله الرحمن الرحیم». رحمن و رحیم است. می‌خواهد شما اذیت نشوی، می‌فرماید در کاری که به شما ربطی ندارد دخالت نکن. من خودم بلدم مدیریت می‌کنم و همه عالم تحت ولایت و مدیریت من است. من رب‌العالمین هستم. به شماها هیچ ربطی ندارد. خوشحال باش که به تو ربطی ندارد.

تمثیل رانندگی برای ولایت خداوند

چرا دخالت می‌کنی؟ کنار راننده نشسته‌ای. راننده هم دارد رانندگی‌اش را می‌کند. به یک مانعی که می‌رسد شما پایت را فشار می‌دهی. می‌گویند چه چیزی را فشار می‌دهی؟ می‌گویی چیزی نیست. پدال ترمز زیر پای من نیست. ولی می‌گویند راننده کس دیگری است، تو چرا داری حرص می‌خوری؟ تو چرا پایت را فشار می‌دهی؟ فرمان را باید بگیرد آن طرف. کنارش نشسته‌ای. بارها من گفتم: «نگاه نکن آن جلو را، برای چه نگاه می‌کنی؟» می‌گویی: «بخواب». می‌گوید: «نمی‌توانم. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت، چهار ساعت همین‌طور نگاه می‌کند جاده را». می‌گویم: «مگر تو داری رانندگی می‌کنی؟ من دارم رانندگی می‌کنم، تو چرا اینقدر حواست را جمع می‌کنی؟» می‌گوید: «می‌ترسم حواسم پرت شود. می‌شود یک وقت تصادف کنیم». حواست پرت شود تصادف کنیم؟ من دارم رانندگی می‌کنم، نترس. خدا دارد رانندگی می‌کند. می‌گویی: «نه، من اگر حواسم نباشد می‌ترسم خدا یک وقت حواسش نباشد، خوابش ببرد». آقا «لا تأخذه سنة و لا نوم». نه چرت می‌زند. راننده‌ها چرت می‌زنند. راننده‌های ماشین‌های سنگین و اتوبوس‌ها چرت می‌زنند. خیال نکن که می‌گیری راحت می‌خوابی، او هم بیدار است. نه، او خواب است و دارد می‌رود، تو خبر نداری.

او با چرت زدن می‌خوابد و می‌رود. خدا چرت هم نمی‌زند. باز ما دلمان شور می‌زند. نه، من حواسم باید جمع باشد، اگر حواسم جمع نباشد معلوم نیست چه اتفاقی می‌افتد. به یک راننده نمی‌توانیم رانندگی را بسپاریم. هیچ‌چی هم دست ما نیست، نه فرمان دست ما است، نه پدال ترمز، نه پدال گاز، نه کلاچ. دنده هم بغل دستش هست، ولی دنده را تا کلاچ نگیری که کار نمی‌کند. تازه اگر بزنی دنده خرد می‌شود، به آن هم نباید دست بزنی. هیچ‌چی دستت نیست: «لا یملک الا الدعا». فقط باید دعا کنی که خدایا این راننده خوابش نرود، حواسش جمع باشد، تصادف نشود. دیگر وقتی هیچ‌چی دستت نیست، برای چه غصه می‌خوری؟ راننده‌ای بهتر از خدا و اولیای خدا سراغ داری؟ بلافاصله خودش پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم. اللهم صل علی محمد و آل محمد. می‌فرماید: 

«من کنت مولاه فهذا علی مولاه».

من به جای خودم. تا حالا من راننده بودم، بعد از خودم فرمان را دادم دست امیرالمؤمنین.

دستش را هم می‌آورد بالا نشان می‌دهد، می‌گوید: «ببینید این را می‌گویم، یک وقت اشتباه نکنید، علیِ دیگری را بیاورید». می‌گویید: «گفت علی دیگر». نه، ببینید، خاطرتان از این جمع باشد. عصمت دارد، یعنی خاطرت جمع باشد. این را خدا حفظ می‌کند، نه اینکه این چیزی دارد، خدا حفظش می‌کند. تمام شد دیگر. چشمت را ببند با خیال راحت بگذار برود. این راننده «لا تأخذه سنة و لا نوم». نه می‌خوابد نه چرت می‌زند. این خوابی که می‌بینی مال جسمش است، روحش بیدار است، خواب ندارد که. یکی از اولیای خدا که اهل دل بود گفته بود: «روح ما که نمی‌خوابد، ما که نمی‌خوابیم، چرت هم نمی‌زنیم». یکی از مراجع تقلید که اهل دل نبود گفته بود: «دیدید خوابیدی؟ من دیدم خوابت رفت». گفت: «ما که نمی‌میریم، مال جسم است. ما که مرگ نداریم». وقتی مُرد، گفته بود: «دیدی مُردی؟». در پیامش به جای اینکه تسلیت بگوید، گفت: «مُردی». این هم از علما. شما خودتان را در مقابل این‌ها می‌بازید.

شما بهتر از او می‌فهمی که ما مُردنی نیستیم، شما فهمیدی. او می‌گوید: «دیدی مُردی؟». پیامش را بروید جستجو کنید. از قرآن بیگانه‌ایم، با قرآن نسبتی نداریم. خدا همه چیز را گفته است:

«لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین».

خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me

0
30
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده