خودشناسی در قرآن
سوره حِجر، آیات ۹۵-۹۶
استاد حسین نوروزی
جلسه ۹۷ (۵ خرداد ۱۴۰۳)
توکل یعنی خدا کافی است؛ نه اینکه فقط خدا را قبول داشته باشی!
توکل یعنی برای هیچکس و هیچچیز جز خدا حساب باز نکنی. تا خدا را نشناسی، شرک پنهان در نگاهت باقی میماند و حقیقت را آنگونه که هست نمیبینی
إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ﴿۹۵﴾
كه ما [شر] ريشخندگران را از تو برطرف خواهيم كرد (۹۵)
الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ﴿۹۶﴾
همانان كه با خدا معبودى ديگر قرار مى دهند پس به زودى [حقيقت را] خواهند دانست (۹۶)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
در برابر استهزاءکنندگان، خدا کافیست
خداوند متعال به پیامبرش میفرماید: به استهزاء مسخرهکنندگان توجه نکن و نگران آن نباش. ما تو را کفایت میکنیم. همه گرفتاری بشر در این است که برای خدا در زندگی خودش حساب باز نمیکند و همه امور خودش را به خدا نمیسپارد و به خدا اعتماد و توکل نمیکند. خداوند متعال میفرماید: «إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ» تو نگران تمسخر مسخره کنندگان نباش. «انّا» ما تو را از شر استهزاء کنندگان کفایت میکنیم. تو به وظیفه خودت عمل کن.
«فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ» ببین به چه امر شدی و ما از تو چه خواستیم، همان را بگو و انتظار این را داشته باش که تو را مسخره کنند و مسخره هم میکنند؛ اما ما تو را حفظ می کنیم و تو را کفایت میکنیم. «الَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ» این هایی که استهزاء میکنند مشرک هستند، عقیده شرکآلود دارند، برای غیر خدا هم حساب باز کردهاند و دنیا در نظر آنها بزرگ و ارزشمند جلوه کرده،
ای پیامبر وقتی دنیا در نظر تو حقیر و کوچک و هیچ است و جز خدا برای هیچکس و هیچچیز دیگری حساب باز نمیکنی، علیالقاعده باید هم تو را مسخره کنند. میگویند: «مگر میشود؟ پس هرم مازلو چه میشود؟ نیازهای مادی انسان و دنیا چه میشود؟ اگر همه چیز خداست، پس غیر خدا چه میشود؟ این همه موجودات در عالم کثرت است. عالم دنیا و خلقت این همه قوانین دارد؛ مانند قوانین فیزیک، شیمی، ریاضی، قوانین پزشکی، زمینشناسی، ستارهشناسی و … این قوانین چه میشوند؟ فقط خدا؟» نمیتوانند این را هضم کنند. چرا؟ چون خدا را نشناختند و برای خدا شریک قائل شدند. فکر میکنند حساب این عالم و قوانینش از خدا جداست.
این افراد مشرک هستند. گمان میکنند مخلوقات خدا، مخلوقات خدا نیستند و برای خودشان موجوداتی مستقل هستند. خدا چند تاست؟ یکی. قوانین عالم خلقت چند تاست؟ خداتا. «یک» در برابر این همه قانون، این همه علم، این همه موجود. چند تا انسان روی زمین داریم؟ هفت یا هشت میلیارد. خدا یکی است؛ یک به هشت میلیارد. اینها یک چنین عقیدهای دارند. این هشت میلیارد چشم اینها را پر کرده است. برای خدا فقط یک عدد قائل هستند و میگویند: «یکی بیشتر نیست. این یکی که چیزی نیست. خدا را قبول داریم اما یکی است دیگر.» خدا را نمیشناسند و مشرک شدند.
اینکه در شناسنامه آنها چه اسمی خورده، دینش اسلام و مذهبش تشیع است یا شغل او دکتر، مهندس، آیتالله، مرجع تقلید، فیلسوف یا مفسر قرآن است، فرقی نمیکند. اما اگر چنین عقیدهای داشته باشد مشرک است. چون حساب خدا را از مخلوقات خدا جدا میداند، طبیعی است که مسخره کند.
خدایی که در ذهن تصور کنی، خدا نیست
وقتی میگوییم خدا را در نظر بگیر، یعنی چه؟ یعنی در ذهنت کلمه خ و دال و الف را ببین؟ لفظ خدا را تصور کن؟ یعنی چه؟ یعنی ببین خدا چه میخواهد. در هر کاری خدا را در نظر بگیر؛ ببین رضایت خدا چیست، نه اینکه از دیگری بپرسی. معنایش این است که تو میتوانی ببینی، یعنی خدا به تو یک چشم داده که میتوانی ببینی. ببین رضایت خدا چیست.
بپرس؛ اما از خود خدا بپرس که تکلیف تو چیست؟ وظیفهات چیست؟ خدا از تو چه میخواهد؟ پیش خودت میگویی من چطوری از خدا بپرسم؟ اگر به من میگفتی که از هر کس دیگری غیر از خدا بپرس میفهمیدم یعنی چه، مثلاً اگر می گفتی از مش حسن بقّال، مش حسین سبزیفروش یا از فلان آیت الله بپرس چون میشناسم میرفتم و میپرسیدم. اینها را میفهمیدم؛ اما وقتی میگویی از خدا بپرس نمیفهمم یعنی چه؟ یعنی آنقدر که برای مش حسن و مش حسین حساب باز کردم، برای خدا حساب باز نکردم. آنقدر که اینها در چشم من بزرگ جلوه کردند و آنها را خوب میبینم، خدا در جان من بزرگ جلوه نکرده و خدا را نمیبینم؛ در حالیکه مش حسن و مش حسین مخلوق خدا هستند. خدا خالق اینها است؛ یعنی اینها از خودشان هیچ چیزی ندارند. یعنی هیچ هستند! هیچ میدانی یعنی چه؟ یعنی هر چه دارند از خدا دارند؛ یعنی هر چه هست و نیست از خداست.
غیرخدا چیزی نیست. هر چه هست خداست. این خدایی که غیر او چیزی نیست را نمیبینی و میگویی کجا بروم و از چه کسی بپرسم؛ اما وقتی بگوییم از فلان شخص بپرس میفهمی. معنای این کار چیست؟ یعنی مشرک هستیم. یک خدایی داریم در کنار خدایان دیگر. مشرک معنایش این نیست که خدا را هم قبول دارد، نه؛ نمیشود کسی خدا را بشناسد و کنارش چیز دیگری را هم قبول داشته باشد. کسی که میگوید من هم خدا، هم غیر خدا را قبول دارم و برای غیر خدا هم حساب باز میکند، این شخص خدا را نشناخته است. این خدا، خدا نیست. یکی خدا یکی هم مخلوقات خدا؟!! از خود خدا بپرس. تمام زندگی ما باید بر اساس نظر خدا باشد. هر کاری میکنی از خدا بپرس ببین کار تو درست است یا نیست. اگر درست است، خدا گفته، انجام بده. گفت درست نیست، انجام نده.
چرا من باید بیشتر از این توضیح بدهم؟ چرا اینکه گفتم واضح نبود؟ میگویی: « من میخواهم از خدا بپرسم اما خدا چطوری میخواهد جواب من را بدهد؟! پرسیدن از خدا کار سادهای است. من از او میپرسم که خدایا الان اینجا چه کار کنم اما خدا چطور میخواهد جواب من را بدهد؟» بله، این خدایی که از او پرسیدی اما نمیدانی چهطور میخواهد جواب تو را بدهد، خدا نیست؛ این مخلوق ذهن تو است. یک چیزی برای خودت در ذهنت بافتی و اسمش را خدا گذاشتی! لطف خدا شامل تو شده که تو را مشرک خطاب میکند چون برای خدا هم یک گوشهای حسابی باز کردی؛ وگرنه اصلاً خدا نداری! آنکه در ذهنت درست کردی، خدای تو نیست! آن اصلاً خدا نیست! خالق نیست! مخلوق ذهن شماست که میگویی بروم از او بپرسم.
صداقت داشتن در طلب حقیقت
شخصی به خدا گفت: «خدایا هشتم گرو نهم است، یک کاری جور کن که نجات پیدا کنم و درآمدی کسب کنم.» یک شخصی آمد و به او پیشنهاد کار داد. گفت: «نه، من به خدا گفتم: خدایا خودت جور کن. فعلاً منتظرم که خود خدا برایم یک کاری جور کند.» او هم رفت یکی دیگر را برای کار پیدا کرد. فردا یکی دیگر آمد و گفت: «آقا یک شغلی هست بیا برویم سر کار.» او نگاه کرد و دید که اینکه خدا نیست. مثلاً مش حسین است. گفت: «راستش من به خدا گفتم: خدایا تو خودت برای من یک کاری جور کن.» و این را هم جواب کرد. فرزند کوچکی داشت که به او گفت: «بابا، چرا اینها را جواب کردی؟» گفت: «آخر من به خدا گفته بودم منتظرم خدا یک کاری برای من جور کند.»
گفت من داستانی شنیدم که شخصی در دریا افتاده بود و داشت غرق میشد به خدا گفت نجاتم بده. یک قایق آمد او را نجات بدهد، گفت: «نه، تو برو من به خدا گفتم نجاتم بدهد!» آن قایق رفت و یکی دیگر آمد. به او هم گفت: «نه، تو برو من به خدا گفتم!» تا غرق شد و مرد! بعد از مرگ به خدا گفت: «خدایا مگر من به تو نگفتم من را نجات بده چرا نجاتم ندادی؟» چقدر خدا مهربان است که جواب میدهد. خدا گفت: «خب مگر آن قایق نیامد از کنارت رد شد و گفت دستت را بده و بیا بالا؟ مگر مثلاً بعدش آن شناگر نیامد گفت دستت را بده من تو را ببرم؟ خب چرا به آنها دستت را ندادی؟ آنها را من فرستاده بودم که کارت را راه بیندازنم!»
منتظر هستی خدا جوابت را بدهد؟ کدام خدا؟ میخواهی آن خدایی که برای خودت در ذهن کودکانه خودت ساختی که مانند یک انسان بزرگ یا یک نور یا دود تصور کردی بیاید به دادت برسد و جواب سوالت را بدهد؟ توسل به امام زمان علیه السلام پیدا کرده که «خودت هدایتم کن». حضرت هم میخواهد ببیند این راست میگوید یا نه. چه میشود که آدم اینطور میشود؟ برای اینکه صداقت در طلب ندارد. اگر بگوید میخواهم راست نمیگوید. هنوز تشنه حقیقت نشده والا روی هوا میزند.
میگوید: «حرف حقی وجود ندارد.» عجب! حرف حقی وجود ندارد؟! میگوید: «گشتم خبری نبود!» دلت میخواسته خبری نباشد. بله، وقتی دلت میخواهد از وجود حقیقت خبری به شما نرسد، خود خدا هم بیاید روی زمین به تو بگوید، میگویی نه اینکه خدا نبود! خود امام زمان صلوات الله علیه هم بیاید به تو بگوید، باز هم زیر بار نمیروی چون واقعاً نمیخواهی. دنبال حقیقت نیستی. هنوز به آن درجه از آمادگی برای پذیرش حقیقت نرسیدی که صادقانه حقیقت را طلب کنی. عیب ندارد. صبر خدا زیاد است، تحمل میکند. خدا مهلت میدهد تا برسی. وقتش که برسد آن وقت صداقت در طلبت رو میآید و آمادگی پذیرش حقیقت را پیدا میکنی. چطور آمادگی پیدا میکنی؟ میروی میگردی. این طرف، آن طرف، همه را میچرخی. میگویی: « این حرفها که حرفهای مهمی نیست به من گفتند من تا حالا شنیدم. حقیقت یک چیز دیگر است.» و این کلمه «حقیقت» را طوری با دهان پر بیان میکند و میگوید «حقیقت یک چیز دیگر است؛ باید کسی بگوید که عمامهاش یا ریشش آنقدر باشد! هیکل او یک چیزی باشد! حقیقت است آقا! شوخی که نیست!» میرود کلی میگردد. اما اولش آمده بود در سینهٔ حقیقت و مرتب بحث میکرد.
مرام یاران امام زمان علیه السلام
در روایت داریم که امام زمان علیه السلام وقتی تشریف میآورند، سیصد و سیزده یار دارند. اینها جزو آنهایی هستند که دیگر حضرت چند هزار سال صبر کرده تا سیصد و سیزده تا یار جمع بشود. بعدش هم از این به بعد چقدر زمان ببرد تا حضرت تشریف بیاورند! وقتی اینها دور حضرت جمع میشوند، حضرت دست در قبا میکنند و یک وصیتی از پیغمبر خدا در میآورند و میخوانند. وقتی حضرت آن را میخواند میگوید: «مرام نامه ما این است. ما این هستیم و اینجوری میخواهیم عمل کنیم. بسم الله چه کسی مرد میدان است؟» همه فرار میکنند.
به تعبیری همه رم میکنند غیر از دوازده نفر که میمانند. آنها نقبا هستند؛ یازده تا از آنها نقیبند و یکی از آنها هم وزیر است. از این سیصد و سیزده تا، دوازده تا نزد حضرت میمانند. باقی آنها میروند. در روایت آمده که میروند و دور جهان را میگردند ولی حقیقت را پیدا نمیکنند و دوباره برمیگردند؛ یعنی آن امتحان آخرشان را هنوز پس ندادهاند. یک امتحان آخر هنوز برای اینها مانده بوده. بر میگردند آن وقت تازه سیصد و سیزده نفر میشوند. امام صادق علیه السلام میفرماید: «من میدانم که امام زمان علیه السلام چه گفت و در آن وصیت پیامبر چه نوشته بود که اینها رم کردند.» حضرت هم کاری با آنها ندارد میگوید بروید! وقت دارید! هزار و چهارصد سال است نیامدیم، هزار و چهار صد سال دیگر هم روی آن! بروید بگردید.
هدف ما پخته شدن شماست! هدف خدا از خلقت ما در دنیا این است که به همین حقیقت برسید و به جایی برسید که از مشاهده حقیقت رم نکنید، گریزان نشوید بلکه استقبال کنید. بگویید: «به به به! آن کسی که من دنبالش میگشتم خود این است. همین است. خودش است. درست است.» چقدر فرق است بین کسی که میگوید: «به به به! این خود حقیقت است. من همین را میخواستم.» و آنکه میگوید: «این اصلاً حق نیست. این بیخود میگوید من امام زمان هستم. برو برویم.» خدای ما خدا نیست. هر چقدر که خدای ما ذهنیتر باشد، از حقیقت فاصلهاش بیشتر است.
چرا امام زمان (ع) ظهور نمیکند؟
ذهن بچهها صافتر و پاکتر است؛ فلذا میگویند حرف راست را از بچه بشنو! چون بچه به آن فضای «انا لله» خود نزدیکتر است. هنوز از خدا فاصله نگرفته است ولی حیف که بچه است؛ یعنی میتواند فاصله بگیرد و امکان فاصله گرفتن او ار خدا هست. آمدیم در دنیا تا از خدا فاصله بگیریم، که امتحان خودمان را پس بدهیم و ببینیم این فاصلهای که بین ما و خدا میافتد باعث جدایی ما از خدا میشود یا نمیشود. اگر نشد یعنی «الیه راجعون» شدیم و دوباره پیش خودش رفتیم. در دنیا آمدیم اما اجازه ندادیم دنیا ما را از خدا غافل کند؛ مقصد خودمان که خداست و مبدأ خودمان که خداست را گم نکردیم و دوباره به همان مبدأ خودمان یعنی «الیه راجعون» برگشتیم.
این رجوع به خدا، دیگر بازگشت از خدا ندارد. دیگر جدایی میان ما و خدا در آن مطرح نیست. بچه خدایی است. فرمودند بچه شیرخواره که میخندد در واقع امامش را دیده و میخندد از بس که پاک است. بچهها چیزهایی میبینند که ما نمیبینیم؛ منتها وقتی بزرگ میشوند دیگر نمیتوانند بگویند چه چیزی دیدند، یادشان نیست. ولی فایده هم ندارد چون از دست میدهد. چرا امام زمان علیه السلام ظهور نمیکنند؟ مگر این همه انسان نیستند که همه طالب تعجیل در فرج حضرت هستند و تمنای ظهور حضرت را دارند؟ چرا نمیآید؟ زیرا اگر پایش بیفتد، آنها از این خواسته خودشان پا پس میکشند، عقب نشینی میکنند و روی این حرفشان نمیتوانند بمانند.
شرایطش الان خوب است، اوضاع و احوالش ردیف است و صدایش از جای گرم در میآید؛ میگوید: «امام زمان بیا! ما هستیم.» اما وقتی که شرایط تغییر میکند، کار به جایی میرسد که از خود امام زمان فرار میکند و از حقیقت فاصله میگیرد. میگوید: «من نمیتوانم. تحملش را ندارم.» بعد اگر به او بگویند: «آخر خودت گفتی بیا! مگر به امام زمان نگفتی بیا؟» حضرت هم میگوید: «من هم به خاطر اینکه خودت گفتی آمدم.» جواب میدهد و جواب هم دارد که بدهد. میگوید: «ما یک چیزی گفتیم، تو چرا باور کردی؟ ما را جو گرفته بود! خوشی زده بود زیر دلمان و گفتیم امام زمان بیا» به همین خاطر حضرت نمیآید و میگوید: «چون من آخرین هستم. خدا مقدّر کرده وقتی من بیایم که شماها به جایی رسیده باشید که دیگر عقب نشینی نکنید.»
اهل کوفه نباشید که از امام حسین (ع) دعوت کردند، بعد به لشکر ابن زیاد رفتند. لااقل کاش کنار میایستادند. «قلوبهم معک و سیوفهم علیک» دلهایشان با شماست، اما شمشیرهایشان علیه شماست. خدا مقدر کرده امام زمان علیه السلام این ماجرا برایش پیش نیاید، یک موقع بیاید که چنین اتفاقی نیفتد. سیصد و سیزده نفر پیدا شوند که اینها پا به رکاب بایستند. عقب نشینی نکنند و گول نخورند. آنچه ما به تو امر کردهایم بگو و از مشرکین اعراض کن «فصدع بماتئمر و اعرض عن المشرکین» فاصله بگیر. اینها نمیفهمند. اینها برای خدا شریک قائلند؛ مشرکند.
ابلاغ، ایستادگی و شهادت در راه حق
ولی «انا کفیناک المستهزئین» ما تو را کفایت میکنیم یعنی تو به کار خودت بپرداز، کفایت را به ما واگذار کن. تو دنبال این نباش که طوری کار کنی که مسخرهات نکنند؛ تو وظیفه خودت را درست انجام بده. در مورد همینهایی که مسخره میکنند، گذر پوست به دباغ خانه میافتد! بگذار مسخره کنند. چرا مسخره میکنند؟ چون برای خدا شریک قائل شدهاند. «الذین یجعلون مع الله اله آخر فسوف تعلمون» میفهمند؛ وقتی فهمیدند یعنی آخرش این فهم هست و میرسد. حالا وقتش نرسیده. الان نمیفهمد. «فسوف یعلمون» بعداً میفهمند. وقتی فهمید، کسی که مسخره کرده و حالا فهمیده، دیگر دنبال جبران است. میگوید: «من باید کاری کنم که این مسخرههایی که کردم و این مدتی را که از حقیقت دور بودم و با حقیقت مقابله کردم و جنگیدم را جبران کنم». این شخص دیگر حسابی وارد میدان میشود. از جان مایه میگذارد. بی مهابا میشود. غصه اینها را نخور و نگران اینها نباش. «فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ»
چقدر این آیات برای آنهایی که در راه هستند و حقیقت را شناختند و در مسیر یقین حرکت میکنند تا به یقین برسند آرامشبخش است. در دنیا موانعی سر راه این افراد به وجود میآید که با تمسخر شروع میشود که اولین کاری که میکنند این است که شما را مسخره میکنند. میگویند: «شیخ شدی؟» اگر آیه قرآن بخوانی میگویند: «آخوند شدی؟» با تمسخر میگویند. چنان جو و فضایی علیه شما ایجاد میکنند که خیلیها از همان اول چون این جو را در ذهنشان تصور میکنند، اصلاً وارد این مسیر نمیشوند. میگوید: «من نیستم. من نمیتوانم تحمل کنم.» آنهایی که وارد میشوند خیلیهایشان وسط کار عقب نشینی میکنند و میگویند: «من تحمل ندارم» یک عده قلیلی باقی میمانند که هر چقدر فضا و جو علیه حقیقت سنگینتر شود، اینها احساس مسئولیت بیشتری میکنند؛ جدیتر و راسختر میشوند و محکمتر تبلیغ میکنند. امام زمان چنین یارانی میخواهد.
میگوییم: «چرا حضرت نمیآید؟» برای اینکه همهی ما ترسو هستیم! همهی ما شل هستیم! همهی ما عقب نشینی کنندهایم و پیشروی نمیکنیم. کم میآوریم و سازشکار هستیم. با شیطان کنار میآییم. اگر کمی شیطان اذیتمان کند میگوییم بیخودی سری که درد نمیکند چرا دستمال ببندیم؟ چه میخواهی؟ چه کار داری؟ بگو کار تو را راه بیندازم. شیطان هم پیشنهادهای خوبی میدهد. بد نیست، هم فال است هم تماشا. شر شیطان هم کنده میشود. دیگر اذیتمان نمیکند. دست از سرمان برمیدارد. مرد میدان پیدا نمیشود که بگوید: آمدم که بمانم، تا آخر بروم و تطمیع نشوم، تهدید در من اثر نکند، پای حقیقت بایستم. اینجور آدم درجه خواستش درجهای است که اهل پیشروی است. عقبنشینی هم کند، عقب نشینی تاکتیکی میکند؛ یعنی باز هم دارد پیشروی میکند. وقتی دید فضا بسته شده و جاده کور شده و هر کاری میکند نمیشود، میگوید: «خب حالا وقتش است با خون خودم راه را باز کنم!»
«بذل محجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله»
خون خودش را میریزد و میگوید آمدم! «ان الله شاء ان یراک قتیلا» خدا خواسته که تو را کشته ببیند؛ یعنی حالا دیگر وقتش است با خون خودت، با جان خودت راه را باز کنی. بالاترین خدمت به اسلام و مسلمین و خدا و حق، شهادت است. با شهادت و از جان مایه گذاشتن میتوانی بهترین خدمت را به حقیقت و اسلام بکنی.
خون شهدا مقدمه آشنایی با حقیقت است
آقای مطهری چقدر کتاب و سخنرانی داشت؟ چه کسی میدانست و او را میشناخت و کتابهایش را میخواند؟ وقتی او را کشتند، تازه مردم فهمیدند که عجب شخصیتی بوده، چه حرفهایی، چه کتابهایی! تازه او را شناختند. کتابها را نوشت، سخنرانیها را کرد برای اینکه مردم استفاده کنند، بهره ببرند. هیچ راهی دیگر باقی نمانده بود جز اینکه کشته شود که با دادن جان خودش و خون خودش مردم بهره ببرند. کسی که دنبال خدمت به مردم است، باید اینطوری آماده شهادت باشد. جانش را بگیرد کف دستش، بگوید وقتش هم شد من آمادهام که بروم شهید شوم. شهید شوم که چه بشود؟
«ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»
من «یرزقون» را نمیخواهم. من چیزی از رزق الهی و معنوی کم ندارم. الان هم بهرهمند هستم، چیزی کم ندارم که بروم یک جای دیگر تا به من بدهند. من میخواهم شهید شوم که مردم از جهالت و گمراهی درآمده، با حقیقت و خدا آشنا شوند و خودشان را پیدا کنند.
«لیستنقذ عبادک من الجهاله و حیرت الضلاله»
این بالاترین خدمت به خلق و فداکاری است که مقدمه «مداد العلما افضل من دماء الشهدا» است. دماء شهدا برای این است که مردم با مداد العلما آشنا شوند. علما یعنی آنهایی که با حقیقت آشنا باشند، اهل یقین هستند، خداشناس هستند؛ نه آنها که میگویند خدا را که نمیشود شناخت. آنها که علما نیستند. اگر خدا را نمیشود شناخت، پس چه را بشناسیم؟ پس چهچیزی را میشود شناخت؟
آیات الهی را میشود شناخت. یعنی گاو، گوسفند، پشکل، پهن و همهی مخلوقات خدا، تمام اینها آیات الهی است که اینها را میشود شناخت. من بروم عمرم را صرف کنم برای شناخت اینها؟ موریس مترلینگ عمرش را صرف کرد، بیست سال وقت گذاشت برای مورچه شناسی. آیا خداشناسی این است؟ خداشناسی یعنی شناخت آیات خدا؟ اینکه آیه نشد. آیه یعنی آینهای که خدا را نشان میدهد. برو در آینه نگاه کن که خدا را ببینی نه اینکه آینه را ببینی. شما دو هزار سال جلوی آینه بایست اما خودت را در آن نبین فقط آینه را ببین؛ فایده ندارد که. خدا را نمیشود شناخت؟ بله نمیشود به صورت ذهنی شناخت؛ چون شناخت ذهنی، شناخت نیست. خداوند میخواهد بفرماید این شناخت نیست. نه اینکه این شناخت است و تو نمی توانی بشناسی. نه، اصلاً این شناخت نیست. شناخت حقیقی که شناخت ذهنی نیست.
خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده