خودشناسی در قرآن
سورۀ حِجر، آیات ۹۷-۹۹
استاد حسین نوروزی
جلسۀ ۹۹ (۲۶ خرداد ۱۴۰۳)
تسبیح با حمد؛ راز رهایی از غصه و شناخت حقیقی خدا
اگر همه اتفاقات را در جایگاه حق و حکمت الهی ببینی، دلتنگی و اعتراض جای خود را به آرامش میدهد. حقیقت تسبیح، حمد، سجده و شناخت خدا از نگاه قرآن.
وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ ﴿۹۷﴾
و قطعا مى دانيم كه سينه تو از آنچه مىگويند تنگ مىشود (۹۷)
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ ﴿۹۸﴾
پس با ستايش پروردگارت تسبيح گوى و از سجده كنندگان باش (۹۸)
وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ ﴿۹۹﴾
و پروردگارت را پرستش كن تا اينكه مرگ تو فرا رسد (۹۹)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
حقیقت تسبیح و حمد؛ چگونه همه چیز را زیبا ببینیم؟
خداوند متعال میفرماید: «ما میدانیم که سینۀ تو به واسطۀ حرفهایی که مردم میزنند تنگ میشود.»
«وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ فَسَبِّـحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ»
پس خدا را تسبیح کن یعنی سراغ خدا برو و او را از هر چه غیر خدا است منزه و پاک بدان. گاهی میگوییم: «خدا را از زشتیها مبرّا بدان» اما گاهی میگوییم: «خدا را از هر چیزی منزه و پاک بدان» «سبحان الله» یعنی خداوند منزّه است؛ هیچ چیز دیگری نیست؛ هیچکس دیگری را با او قاطی نکن؛ خودش به تنهایی همه چیز است؛ برای خدا شریک قرار نده؛ تصوّر نکن که خداوند چیزی کم دارد یا کمک میخواهد.
«فَسَبِّـحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ» با حمد، خداوند را تسبیح کن چرا که بالاترین تسبیح، حمد خداست. حمد خدا یعنی بدی وجود ندارد؛ جز خوبی در عالم نیست. هر اتفاقی که میافتد درست، بهجا، زیبا و در جایگاه خودش است؛ عین عدل است. او را حمد کن؛ بگو: «الحمدلله! چه خوب شد که مردم پشت سر من یا در مقابل من این حرفها را میزنند و با من سرد برخورد میکنند؛ من را مسخره میکنند. به به! چقدر بهجا است.» با حمد گفتن، با خوب دیدن همه چیز، با عدل دیدن، با سر جای خود دیدن همۀ امور، اتفاقات و حوادث، خدا را تسبیح کن.
بفهم که غیر خدا در عالم کارهای نیست. غیر خدا وجود ندارد؛ همه خداست؛ همه چیز زیباست؛
«ما رأیت الّا جمیلاً»
نه اینکه بدیها و زشتیها، بد نیست بلکه سر جای خود است؛ زیبا، عدل و حق است. تصور نکن که خداوند این توان را نداشته است که جلوی بدیها را بگیرد. در روز روشن سر امام حسین «ع» را میبرند که دردانۀ خداوند و خون خداست؛ خداوند هم تماشا میکند و چیزی نمیگوید؛ هیچ کاری انجام نمیدهد. گمان نکن که خداوند نعوذ بالله عاجز و ناتوان بود و نمیتوانست. وقتی حضرت زینب سلام الله علیها میفرماید: «ما رأیتُ الا جمیلاَ» ما جز زیبایی ندیدیم یعنی شهادت امام حسین «ع» هم زیبا بود. تمام آن جنایتهایی را که در حق ما شد، زیبا میبینیم. این یعنی بهجا و سر جای خودش است؛ باید هم این اتفاق میافتاد.
دنیا دار تکلیف و اختیار است؛ اگر نباشد اختیار و تکلیف دیگر معنا پیدا نمیکند. دنیا محل ظهور و بروز درون انسانهاست؛ باید خودشان را نشان بدهند. همه باید امتحان خودشان را پس بدهند. به دنیا آمدهایم تا خودمان، نیت و انتخاب اختیاری خودمان را به ظهور و بروز برسانیم؛ پس باید زمینه فراهم باشد. اگر کسی تصمیم بگیرد گناه کند اما نتواند و موفق نشود این کار را انجام بدهد؛ این که دنیا نیست. دنیا، بهشت و محل پاداش نیست بلکه محل عمل است.
مهلت عمل در سرای دنیا
«إِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لا حِسابَ وَ غَداً حِسابٌ وَلا عَمَلَ.»
امروز روز عمل است و روز حساب نيست و فردا روز حساب است و روز عمل نيست. امروز که در دنیا هستیم وقت عمل است؛ وقت حسابرسی نیست. خداوند الان جلوی آنها را نمیگیرد و به حسابشان نمیرسد. انتظار ما از خدا بیجا است که میخواهیم همینجا به حساب همۀ فاسدها، فاجرها و جنایتکارها برسد. اتفاقاً خداوند میگوید: «من به شما مهلت میدهم که هر کار غلطی میخواهید بکنید.» البته حد و اندازه دارد و خداوند اجازه نمیدهد که آدمها هر غلطی را مرتکب شوند.
«لطف حق با تو مداراها کند
چون که از حد بگذرد رسوا کند.»
«يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ»
کافران میخواهند تا نور خدا را به گفتار باطل و طعن و مسخره خاموش کنند و البته خدا نور خود را هر چند کافران خوش ندارند کامل و محفوظ خواهد داشت. آنها میخواهند حقیقت را ریشهکن کنند اما خداوند نمیگذارد. نمیتوانند این کار را انجام بدهند چون این خط قرمز خداوند است. به مو میرسد اما پاره نمیشود.
«فَسَبِّـحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ»
با حمد پروردگارت تسبیح خدا کن یعنی همه جا بگو: «الحمدلله علی کل حال» هر اتفاقی افتاد بگو: «الحمدلله.» با همۀ وجود خود ببین که همه چیز خوب و زیباست آنوقت میتوانی حمد خدا را به جا بیاوری. وقتی شما بد میبینی مسلماً نمیتوانی الحمدالله بگویی. معنای «الحمدلله علی کل حال» چیست؟ فرمود: «مؤمن در هر حال حمد خدا میکند.»
چرا مؤمن در هر شرایطی «الحمدلله» میگوید؟
وقتی که اتفاق ناگواری برای شما میافتد مگر میشود بگویی «الحمدلله»؟! به شما خبر میدهند اتفاق بد یا جنایتی در عالم رخ داده است، شما میگویی: «الحمدالله» میگویند: «مگر تو با این کار خلاف، جرم، جنایت و ظلم موافق هستی که میگویی «الحمدالله؟» در روایت فرمودهاند بگویید: «الحمدلله علی کل حال». در هر حالی بگو الحمدلله. مردم راجع به شما حرفهای نامربوط میزنند؟ به آنها حق بده! حمد خدا کن چرا که اینها هم درست و سر جای خودش است. از آنها بیشتر از این انتظار نداشته باش. تو میخواهی آنها به همان اندازهای بفهمند که تو میفهمی؟ نمیفهمند. خیلی طول میکشد که این افراد، کم کم رشد و حرکت کنند؛ کم کم چشم عقلشان باز شود.
فعلاً عقل این افراد در چشم آنها است. وقتی کم کم چشم عقلشان باز شد، میفهمند که تو چه میگفتی و آنوقت به تو حق میدهند؛ دیگر آن حرفها را پشت سر یا جلوی روی تو نمیزنند؛ دیگر تو را مسخره نمیکنند. نه تنها به آنها حق بده بلکه حمد پروردگارت را در هر حال به جا بیاور.
«وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ»
ما میدانیم که سینهات از حرفهایی که مردم میزنند، تنگ میشود. به خودت هم حق بده که سینهات تنگ شود. تو هم حق داری. آنها حق دارند حرف بزنند، تو هم حق داری ناراحت بشوی. در این صورت تمام ناراحتیهای تو از بین میرود؛ میگویی: «الحمدالله تمام شد.» مگر سینهات تنگ نشده بود؟ دیگر تنگ نیست؛ راحت شدی. خوب دقت کنید که چگونه خداوند تربیت میکند. چگونه پیغمبر خود را ساخته است که ۱۴۰۰ سال است که این آموزهها هر روز روشنتر و جهانگیرتر میشود. خدا کارها را اینگونه درست میکند. ما چه کار میکنیم؟ اگر دست ما بسپارند و بگویند: «مشکل را حل کن» میگوییم: «باید حق مشاوره بدهی تا به شما مشاورۀ روانشناسی بدهیم» تا چیزهایی از این طرف و آن طرف جمع کنیم و تحویل بدهیم.
حالا آن شخص دربارۀ تو حرف زد، تو چرا ناراحت میشوی؟ نه! به خودت هم حق بده ناراحت بشوی. یک وقت نگویی: «چرا من؟!» در کار خدا «چرا» نیاور. خدا تو را اینگونه خلق کرده است که وقتی پشت سر یا در روی تو حرفهای سرد میزنند ناراحت بشوی. «الحمدلله» بگو به این خلقتی که خدا انجام داده است. وقتی گفتی «الحمدلله» تمام میشود؛ دیگر غصه نمیخوری؛ همۀ غصهها و دلتنگیها از بین میرود؛ اگر همۀ دنیا هم پشت سر تو حرف بزنند یا در روی تو بایستند دیگر عین خیالت نیست. شیطان گاهی برعکس وارد میشود. میگوید: «نکند از این حرفها ناراحت بشوی؟ اگر ناراحت شدی معلوم میشود کار تو خراب است.» راه را به روی شیطان میبندد وقتی میگوید: «ناراحت شدم؟! چه کسی باعث شد که من ناراحت بشوم و سینۀ من تنگ شود؟ خدا. برای خدا کاری داشت که جلوی تنگ شدن سینهام را بگیرد که ناراحت نشوم؟ برای خدا کاری نداشت. پس چرا نگرفت؟ مگر من پیغمبر او نبودم؟ خدا بهتر از من چه کسی را روی این زمین داشت؟ میخواست جلوی این کار را بگیرد و نگذارد سینۀ من تنگ شود. خُب وقتی جلوی آن را نگرفته است یعنی این هم سر جای خودش است. خدا میتوانست دهان آنها را ببندد که این حرفها را نزنند اما نبست.
خدایا شکرت! راضی هستم به رضای تو! آیا اگر رضایت باشد باز هم غصه میماند؟ آیا باز هم دلتنگی میماند؟ تمام شد رفت؛ از ریشه کنده شد. ریشۀ همۀ ناراحتیها و دلتنگیها از بین رفت. خداوند متعال با دو جمله تکلیف را مشخص میکند. گاهی اوقات ما به خودمان سختگیریهایی میکنیم؛ دلیلش این است که خدا را نمیشناسیم؛ تصوّر میکنیم ما کارهای هستیم؛ خبر نداریم که ما کارهای نیستیم؛ همۀ کارها دست خودش است. از دست دیگران ناراحت و غصهدار میشویم؛ گمان میکنیم دیگران کارهای هستند. میگوییم: «چرا باید این حرف را به من بزند؟! چرا باید این کار را کند؟! چرا نمیفهمد؟! چرا شعور ندارد؟!» خداوند او را اینگونه خلق کرده است؛ این طرف قضیه را هم ببین.
خدا به ظالمان فرصت میدهد و مؤمن را به سختی میآزماید!
میخواهی بگویی که: «خدایا اگر من جای تو بودم این آدم بیشعور، احمق و نفهم را خلق نمیکردم!!» در حالی که خداوند، او را خلق کرده. نه تنها او را خلق کرده است بلکه هرچه هم میخواهد به او میدهد. این دیگر واقعاً زور دارد و به آدم خیلی فشار وارد میکند.
«به نادانان چنان روزی رساند
که صد عاقل در آن حیران بماند.»
گاهی هر چه نادان میخواهد به او میدهد. اما شما که میفهمی، عاقل هستی، خودشناسی و خداشناسی میدانی و برای خدا اینقدر غش و ضعف میکنی، هشتت گرو نهت است. دست به هرچه میزنی نمیشود یا فقط در حد بخور و نمیر است. بعضیها چون دست به خاکستر میزنند طلا میشود، تصوّر میکنند کارشان خیلی درست است.
پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به دعوت شخصی به منزل او رفت و دید یک پرنده آمد روی نوک تیز دیوار خانه نشست و تخم گذاشت. این تخم روی تیزی دیوار ایستاد و نیفتاد. مرد دید پیغمبر خدا دارد نگاه میکند و تعجب کرده است که: «عجب! این پرنده آمد روی دیوار نشست و تخم کرد؛ این تخم نیفتاد؟!» به پیغمبر خدا گفت: «تعجب کردی؟ این که چیزی نیست! من همۀ زندگیام اینگونه است؛ یک ذرّه آفت، ناراحتی و اذیّت در آن نیست. تا حالا مریض نشدهام؛ تا حالا دکتر نرفتهام.»
پیغمبر خدا سریع بلند شد و گفت: «خداحافظ؛ من رفتم!» مرد گفت: «کجا؟» خیال میکرد برای پیغمبر خدا قپّی در کرده است. حضرت فرمود: «من یک آن دیگر در این خانه نمیمانم. معلوم میشود که خدا در تو هیچ خیری ندیده و نمیبیند که حتی یک آفت کوچک به تو نرسانده است!» در روایت داریم: «مؤمن، مؤمن نیست مگر اینکه حداقل هر چهل روز یکبار یک خار به پای او فرو برود و بگوید: «آخ!» اگر اینگونه نباشد، مؤمن نیست و باید در خودش شک کند.»
حقانیت الهی و پرسش از چیستی عصمت
«فَسَبِّـحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ»
ما تصوّر میکنیم که سینۀ پیغمبر خدا نباید تنگ شود. من از شما سؤال میکنم: «چرا سینۀ پیغمبر خدا نباید از حرفهایی که مردم میزنند تنگ شود؟ میگوید: «چون عصمت دارد و خدا او را حفظ میکند.» عصمت دارد یعنی خودش که چیزی از خودش ندارد و خدا حفظش میکند. خب چرا خدا اینجا حفظش نکرده؟ دلش خواسته است. خداست. نمیدانیم خدا یعنی چه! خدا یعنی حق، یعنی کسی که در او چرا ندارد. نمیتوانی بگویی چرا؟ اگر گفتی یعنی نفهمیدی خدا چیست.
شما «چرا» که میگویی به دنبال جواب حق هستی در حالیکه خداوند خود حق است. آدم به خود حق که چرا نمیگوید. مثل برنجی که شور شده است. وقتی میگویند: «چرا شور شده است؟» میگویی: «چون به آن نمک زدهاند» حالا یکی پیدا شود و بگوید: «چرا نمک شور است؟!» میگویند: «آقا برو پی کارت! مثل اینکه کم داری! هوا گرم است، زیر آفتاب راه رفتی!» نمیگویند چرا نمک شور است چون نمک یعنی شوری؛ شوری هم یعنی نمک. خدا یعنی حق و حق یعنی خدا؛ چرا ندارد. «چرا» را برای کسانی میگویند که حق نیستند، تا دلیل بیاورند برای اینکه ثابت کنند حق هستند یا نیستند. خداوند خود حق است. به خود حق که دیگر نمیشود گفت: «چرا؟»
«لا یُسأَلُ عَمَّا یَفعَل» خداوند که مورد سؤال قرار نمیگیرد. این یک مسألۀ عقلی است؛ مسأله نقلی نیست که بگوییم چون قرآن گفته است ما هم آن را قبول کردیم. اصلاً غیر از این نمیشود، راه دیگری ندارد؛ خدا صلاح دانسته است که در اینجا، پیامبر را حفظ نکند تا به او بگوید که: «راه حفظ شدن تو این است. این کار را کن تا حفظ شوی: «فَسَبِّـحْ بِحَمْدِ رَبِّك و کُن مِن السّاجِدین» من میخواهم تو را حفظ کنم اما از این راه تو را حفظ میکنم. چه کسی به او گفت که چه کار کند؟ چه کسی باید او را حفظ میکرد که سینهاش تنگ شود؟ خدا. آیا این مسأله با عصمت منافات دارد؟ نه! خدا خودش مشکل را داده و خودش هم آن را حل کرده است. این چه منافاتی با عصمت دارد؟ عصمت یعنی خداوند او را حفظ و راهنمایی میکند و به او راهکار و نسخه میدهد.
«فَسَبِّـحْ بِحَمْدِ رَبِّك و کُن مِن السّاجِدین»
هر آنچه که برای تو پیش میآید در برابر حق ساجد باش، یعنی با همۀ وجود خود در برابر خداوند افتاده باش. بگذار خدا کارش را انجام بدهد؛ کار خدا درست است. خداوند کاری کرده است که مردم پشت سر تو حرف بزنند؛ بگذار مردم حرف بزنند؛ کار خدا درست است. خداوند کاری کرده است که وقتی این حرفها را میشنوی سینهات تنگ شود؛ این کار بهجا و درست است؛ بعد خداوند به تو میگوید: حالا «فَسَبِّـحْ بِحَمْدِ رَبِّك و کُن مِن السّاجِدین» این هم درست است. همه چیز سر جای خودش است.
خداشناسی حقیقی؛ همه راهها به شناخت خدا ختم میشود
اگر ما خدا را بشناسیم دیگر در کار خدا چون و چرا نمیآوریم. اینکه در کار خدا آنقدر فضولی میکنیم به خاطر این است که خدا را نشناختهایم؛ تصوّر میکنیم جاهایی حواس خداوند پرت میشود؛ یادش میرود؛ میگویی: «مثل اینکه خدا، ما را از یاد برده است.» من این جمله را از افراد بسیاری شنیدهام. خداوند، ما را از یاد نمیبرد بلکه این ما هستیم که خدا را از یاد میبریم. ما با حمد، خدا را تسبیح نمیکنیم. اگر حمد خدا را کنیم، میبینیم همۀ کارها رله و درست میشود.
یعنی چه؟ باز نمیفهمیم؛ خدا را نمیشناسیم. تصوّر میکنیم همه چیز مطابق میل شکم، شهوت و هواهای نفسانی ما میشود. نه! بلکه نگاهت عوض میشود؛ نگاه میکنی میبینی همه چیز از اول هم، رله و درست بود؛ همه چیز مطابق عدل و سر جای خودش بود. خدا، زیبایی و خوبی است. آیا در مقابل آن، زشتی معنا دارد؟ نه! یک خوب داریم که در مقابل آن بدی است اما یک خوب داریم که در مقابل آن بد معنا ندارد. مگر غیر خدا کسی هست؟ مگر خدا شریک هم دارد؟ نه! نمیشود شریک داشته باشد. مگر میشود دو خدا داشته باشیم؟! نه! محال است؛ شدنی نیست.
خدا خوب یا بد است؟ خوب است. میشود کنار خداوند بدی هم باشد؟! نه! نمیشود. بعضیها تصوّر میکنند که در بهشت خدا هست اما در جهنم خدا نیست. خدانشناسی همین است. خدا را نمیشناسیم بعد میگوییم: «خداشناسی که چیزی نیست! حرفی برای گفتن ندارد! مطلبی ندارد. فقط باید بدانیم که خدا هست» تمام شد برویم به کارمان برسیم. انبه کیلو چند است؟ دلار چند شده است؟ برویم زندگیمان را کنیم؛ به خدا چه کار داریم. راجع به خدا حرفی برای گفتن نداریم. حرف زدن راجع به خدا بیخود است. اصلاً شما دیدید کسی راجع به خدا حرف بزند؟ ما هم بیخودی داریم سر شما را درد میآوریم و راجع به خدا حرف میزنیم و میگوییم خدا را باید شناخت. آیا به کسانی که قبول دارند خدا هست؛ همه مؤمن، مسلمان، شیعه و خداشناس هستند؛ میگوییم: «خدا را بشناس؟!»
خداوند به پیغمبر خود هم میگوید: «خدا را بشناس.» شما یک نفر را پیدا کن که راجع به خدا حرف بزند. میگوید: «دربارۀ خدا چه حرفی بزنم؟ تفسیر فلان سوره یا فلان آیه را میخواهی؟ به تفسیر مراجعه کن. میرویم تفسیر آن را میخوانیم. میخواهی معنای فلان لغت را بدانی؟ جستوجو میکنم و معنای لغت را به تو میگویم.» میگویم: «من به این حرفها، به نقل روایات و الفاظ کاری ندارم! من میگویم راجع به خود خدا حرف بزن.» میگوید: «آخر راجع به خدا چه بگویم؟!» وقتی خدا را نمیشناسیم کار به اینجا میرسد که میگوییم: «در بهشت، خدا هست اما در جهنم، خدا نیست.» جهنم کجاست؟ جایی که خدا در آن نیست؛ این غلط است. خدا همه جا هست؛ مگر جهنم جای بدها نیست؟ بله! پس خدا آنجا چه کار میکند؟ جواب باید بدهی. اگر راست میگویی بیا جواب بده.
کسانی که فرهنگی هستند از کاندیداها بپرسند: «آیا تو خدا را میشناسی؟ آیا راجع به خدا چیزی میدانی؟ دغدغۀ خدا و خداشناسی داری؟» ما هرچه میخواهیم از دنیا بگوییم در نهایت سر از خدا در میآید. باز باید از خدا بگوییم؛ هیچ کاری نمیشود کرد. هر چه سراغ مادیات میآییم باز میبینیم باید سراغ خدا برویم. راجع به هرچه میآییم حرف بزنیم باز آخر باید راجع به خدا حرف بزنیم. به بعضیها میگوییم: «آقا راجع به خدا بگو» میگوید: «خدا؟!» سراغ دنیا میرود؛ راجع به سیاست، حکومت، قیمت و … راجع به همه چیز میگوید به جز خدا. اول میگوید خدا اما بعد از چیزهای دیگری صحبت میکند.
شخصی امتحان جغرافیا یا تاریخ داشت اما فقط راجع به افغانستان خوانده بود؛ وقتی از او راجع به ترکیه سؤال میپرسیدند، میگفت: «ترکیه! البته افغانستان آن طرف ترکیه است؛ افغانستان این را دارد، آن را دارد؛ اینطوری و آنطوری است.» راجع به ژاپن از او میپرسیدند میگفت: «اما ژاپن! افغانستان که میدانید کجا قرار گرفته است و…» باز هم سراغ افغانستان میرفت و دربارهاش توضیح میداد. «ما میگوییم راجع به ژاپن بگو اما تو باز از افغانستان صحبت میکنی!!» چون غیر از دنیا هیچ چیز دیگری نمیشناسد. میگوید: «راجع به خداوند و آخرت چه بگویم؟» مگر آخرت حرفی برای زدن ندارد؟! میگوید: برای آخرت تو باید این کار را انجام بدهی؛ نماز بخوان؛ روزه بگیر و…» میگویم: «این چیزها که باز هم دنیا شد. من میگوییم راجع به آخرت بگو!» میگوید: «حج رفتی؟ خمس خود را حساب کردی؟» از آخرت غیر از همین اعمال هیچ چیزی دیگری نمیداند. این اعمال هم که مربوط به دنیاست.
عقل، بندگی و حقیقت بهشت و جهنم
مگر هر چه خدا گفت اسم آن آخرت است؟ خدا گفته است: «این کارها خوب و آن کارها بد است؛ کارهای خوب را انجام بده و از کارهای بد دوری کن» این که خدا نشد. میپرسی: «پس چه شد؟ پس خدا چیست؟ آیا این بهشت و جهنم شد؟! در مقابل بهشت، جهنم است؛ در مقابل کارهای خوب هم، کارهای بد قرار دارد اما خدا غیر از این چیزهاست. ما تصوّر میکنیم خدا به معنای انجام کارهای خوب است. چقدر اشتباه میکنیم. همۀ ما هم مبتلا هستیم. اول از خودم شروع میکنم. حواسمان پرت است. آیا خدا به معنای انجام کارهای خوب است؟ میگوییم: «پس چه؟ مردم را باید به چه چیزی دعوت کنیم؟» خُب باید به کارهای خوب دعوت کنیم؛ نماز بخوانند؛ روزه بگیرند؛ قرآن بخوانند؛ حج بروند؛ کارهای خوب کنند؛ انفاق کنند؛ مسجد و مدرسه بسازند.
بیشتر و قشنگتر از این، دیگر چه میخواهی؟ نهایت این است که بگوییم: «طبق رسالههای عملیه عمل کنند؛ به رسالهها پایبند باشند؛ مرجع تقلید داشته باشند.» آیا این خدا شد؟ از شخصی سؤال کردند: «ما میخواهیم به خدا نزدیک شویم چه کار کنیم؟» جواب داده بود: «هر کار خوبی را انجام بده؛ هر کاری هم بد است ترک کن! برو ببین کارهای خوب چیست! طبق رساله عمل کن.» خوارج نهروان هم طبق رساله عمل میکردند؛ نمازهایشان را میخواندند؛ روزههایشان را میگرفتند؛ حج میرفتند؛ تمام اعمال عبادی خود را کامل و خیلی بیشتر از من و شما انجام میدادند اما خدا را نمیشناختند. ما در زندگیمان برای شناخت، فهم، شعور و عقل حساب باز نمیکنیم. امام صادق علیه السلام فرمود:
«من کان عاقلاً کان له دینٌ وَمَن کَانَ لَهُ دینٌ دَخَلَ الجنَّةَ»
اگر عقل داشته باشی، دین داری و اگر دین داشته باشی به بهشت میروی. در مقابل این بهشت، جهنم وجود ندارد.
«گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود
من در عجبم که این کجا خواهد بود
آنجا که تویی عذاب نبوَد آنجا
آنجا که تو نیستی کجا خواهد بود»
آیا در جهنم هم خدا هست؟! در جهنم هم خدا هست. پس بهشت به چه کار من میآید؟ من خدا را میخواهم و هر کجا خدا هست، من هم همان جا هستم. آیا جایی هست که خدا نباشد؟ خدا همه جا هست. پس جهنم چه میشود؟ جهنم، خود من هستم؛ بهشت هم خود من هستم. یعنی چه؟ چگونه میشود من هم بهشت و هم جهنم باشم؟ خود خودم را میگویم. برای اینکه خوب متوجه شوید این مثال را میزنم، در شرایط و زمانۀ ما این مسأله، خوب معلوم میشود. در همین وضعیت خودم، یک عدهای از شما من را دوست دارید؛ وقتی من را میبینید برایتان بهشت میشود؛ یک عده هم هستند که وقتی من را میبینند حالشان به هم میخورد، اعصابشان خورد میشود و به هم میریزند؛ این برایشان جهنم میشود با اینکه من همان آدم هستم.
یک نفر میبیند و کیف میکند و برایش بهشت میشود اما یکی دیگر اصلاً نمیتواند ببیند؛ میگوید: «این تلویزیون را خاموش کن! من اصلاً نمیتوانم ببینم؛ حالم به هم میخورد.» البته تا حدودی حق دارد. من هم میبیند حالم به هم میخورد؛ جهنم میشود ولی خب اگر میخواهی همیشه در بهشت باشی باید بهگونهای باشی که شیطان را هم که دیدی بگویی: «به به! این هم سر جای خودش است؛ خدا او را درست و سر جای خود خلق کرده است.» «خلایق هرچه لایق!» اگر مردم دنبال شیطان نروند، شیطان دیگر کارهای نیست؛ ول میکند و دنبال کار خود میرود. این مردم هستند که دنبال شیطان میروند.
تسلیم محض و حقیقت عصمت
«متاع کفر و دین بی مشتری نیست
گروهی این، گروهی آن پسندند.»
«و کن من الساجدین» در برابر حق تواضع، خشوع و افتادگی داشته باش؛ با همۀ وجود روی خاک بیفت. هیچ عضوی از اعضاء و هیچ بخشی از وجودت نباید در برابر حق موضع داشته باشد؛ گارد نداشته باش؛ تسلیم باش. ما گمان میکنیم انسانی که به مقام عصمت رسیده است هر کاری نمیکند؛ هر راهی را نمیرود؛ هر حرفی را نمیزند. این کارها از خداست؛ معصوم از خودش چیزی ندارد؛ هر کاری میکند کار خداست.
«ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی»
تو تیر افکندی نه تو بلکه خدا افکند. مگر ما از خودمان چیزی داریم؟ هر کسی هرچه دارد از خدا دارد. خودش همه کاره است منتها انسانی که به مقام عصمت رسیده، این مسأله را فهمیده و به یقین رسیده است اما من و شما نفهمیدهایم؛ اگر هم این مسأله را فهمیدهایم به آن ایمان نیاوردهایم؛ اگر هم به آن ایمان آوردهایم به یقین نرسیدهایم. درجه ایمان و یقین ما پایین است وگرنه هیچ کس از خودش چیزی ندارد؛ وقتی شما از خودت هیچ چیزی نداری، همه را به خدا واگذار کردی؛ پس هر کاری کنی درست است. هر کاری کنی درست است یعنی چه؟ ما گمان میکنیم معصوم کسی است که خطا نمیکند در حالیکه این تعریف غلط است. معصوم کسی است که خدا کاری میکند که کارش خطا نشود؛ معصوم کار خود را میکند.
ببینید ما این حرفها را برای غیر معصوم هم قبول داریم. آیا بهترین بازیکن دنیا که بهتر از او وجود نداشته باشد، بازیکنی است که در زمین هیچ خطایی نمیکند؟ اگر بگویی: «بله!» اصلاً نمیدانی فوتبال و بازیکن چیست! هیچ چیزی نمیدانی. بهترین بازیکن دنیا کسی نیست که خطا نکند بلکه کسی است که به موقع و بهجا خطا کند. اگر خطا نکند و تیم حریف گل بزند و تیمش ببازد، مربی او را توبیخ میکند؛ به او میگوید: «چرا اینجا خطا نکردی؟! باید کارت قرمز میگرفتی و بیرون میآمدی؛ نمیگذاشتی گل بخوریم» به او میگوید: «کارت قرمز بگیر.» بازیکن هم میگوید: «باشد!». این کار خطا نیست؛ فقط اسمش خطاست.
ما چون این چیزها را نمیفهمیم؟ تصوّر میکنیم آدمکشی بد است. پیغمبر خدا و امیرالمومنین این همه آدم کشتند. میگوییم: «او فرق میکند.» اینقدر خشک فکر نکن. بستگی دارد چه کسی و در کجا باشد! شرایط چه باشد! اگر خدا بخواهد و حق و رضای خدا در آن باشد؛ آن بد، خوب میشود؛ خوب هم بد میشود. «هر اتفاقی که بیفتد خیر است» یعنی چه؟ خیری که در مقابل آن شر معنا ندارد یعنی اتفاقی که میافتد فقط خیر است.
تبدیل بدیها به نیکی
خیر دو معنا دارد: یک خیر که مقابل آن، شرّ است، و یک خیر که مقابل آن، شرّ نیست و تمام آن خیر است. غیر خیر هیچ چیز دیگر نیست و آن هم خداست؛ همه خوب است. اینگونه نیست که پیغمبر خدا فقط کارهای خوب میکند بلکه هر کاری کند، خوب است. چگونه میشود که هر کاری کند خوب میشود؟ برای اینکه خدا کارهای او را خوب میکند. خوب شدن دست خداست. دست من و شما نیست. تو به خدا بسپار؛ کارهای بد تو هم خوب میشود. «یُبَدِلُ الله سَیِّئاتِهِم حَسَنات» یعنی چه؟ کارهای بد تو به کارهای خوب تبدیل میشود.
در پرونده و نامۀ اعمال خود نگاه میکند میگوید: «من کارهای بد بسیاری انجام دادهام» اما هرچه نگاه میکند میبیند کارهای خوب است. میگوید: «این کارهای من نیست؛ من این کارها را انجام ندادهام!» میگویند: «آن گناهی که آنجا مرتکب شدی به این حسنه تبدیل شده است.» کارهای بد خود را در پرونده اعمالت نمیبینی بلکه کارهای خوبی را میبینی که آنها انجام ندادهای. خداوند همۀ بدیها، زشتیها و گناهان تو همه را به کارهای خوب تبدیل میکند. ما هنوز خدا را نشناختهایم. ما نمیدانیم خدا یعنی خوبی. «الخیرُ فِی ما وَقَع» یعنی هرچه خدا میخواهد خوب است؛ همه چیز خوب و در جای خودش است. بد معنا ندارد.
خدا میگوید: «تو تیر را بینداز.» میگوید: «آخر من اصلاً این سیبل را نمیبینم که بتوانم تیر بیندازم؛ چیزی نمیبینم کجا بیندازم؟!» خدا میگوید: «تو تیر را بینداز، من سیبل را جایی میآورم که تیر تو به آن بخورد. دور آن خط میکشم و آن را سیبل میکنم؛ میگویم: «دیدی خورد؟! دیدی درست شد؟!» آیا برای خدا کاری دارد؟ ما تصور میکنیم این ما هستیم که داریم کاری انجام میدهیم و به سیبل تیر میاندازیم. هیچ کدام از ما نمیتوانیم به سیبل بزنیم؛ ما تیر را میاندازیم، خدا میآید دور آن خط میکشد و یک سیبل درست میکند؛ بعد میگوییم: «به به! دیدی چطوری به سیبل زدم!» «مَا رمَیتُ اذ رَمَیت ولکنَّ اللهَ رَمَی» خدا بود که جلوی تیر تو سیبل درست کرد؛ تو نبودی. اگر این معرفت برای ما حاصل شود، دیگر غصهها و نگرانیها از ما رخت بر میبندند.
«الا انّ اولِیاءَ الله لاَ خَوفٌ عَلَیهِم وَلَاهُم یَحزَنوُن»
آگاه باشید اولیای خدا، نه ترسی دارند و نه غمگین میشوند.
خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده