جلسه خودشناسی

از کار خدا تعجب می‌کنی؟! اول خودت را ببین!

25

۶ اردیبهشت ۱۴۰۴، جلسه ۲۵ خودشناسی در قرآن، سوره کهف، آیات ۹

چرا از کار خدا تعجب می‌کنی اما از خودت نه؟! تا خودت را نشناسی، نه قدرت خدا را می‌شناسی و نه می‌فهمی برای چه آفریده شده‌ای.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. چرا خداوند می‌فرماید ماجرای اصحاب کهف جزو آیات عجیب او نیست؟
. چرا عجیب‌ترین آیه خدا، خودِ انسان است نه معجزات الهی؟
. شناخت خود چه ارتباطی با شناخت خدا و هدف آفرینش دارد؟
. چگونه دل‌بستن به خواسته‌ها، انسان را جهنمی و رها بودن او را بهشتی می‌کند؟

49:12 / 00:00
انتشار: 1404/2/7 به‌روزرسانی: 1405/4/21

خودشناسی در قرآن

سوره کهف، آیه ۹

استاد حسین نوروزی

جلسه ۲۵ (۶ اردیبهشت ۱۴۰۴)

از کار خدا تعجب می‌کنی؟! اول خودت را ببین!

چرا از کار خدا تعجب می‌کنی اما از خودت نه؟! تا خودت را نشناسی، نه قدرت خدا را می‌شناسی و نه می‌فهمی برای چه آفریده شده‌ای.

أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا ﴿۹﴾

مگر پنداشتى اصحاب كهف [و رقيم خفتگان غار لوحه‏ دار] از آيات ما شگفت بوده است (۹)

   این بخش از آیات مربوط به ماجرای اصحاب کهف می‌شود؛ این‌که آن‌ها به غاری به نام کهف پناهنده شدند و در آنجا بیش از سیصد سال به خواب رفتند؛ هر کس که این ماجرا را می‌شنید اظهار تعجب می‌کرد که چگونه می‌شود؟! کسی باورش نمی‌شد که عده‌ای سیصد سال خواب بودند و هنوز هم زنده باشند. مگر می‌شود؟! خیلی‌ها انکار می‌کردند و می‌گفتند: «نه! نمی‌شود!» خیلی‌ها هم استبعاد می‌کردند؛ می‌گفتند: «بعید است!» کسانی هم که انکار و استبعاد نمی‌کردند؛ می‌گفتند: «خیلی عجیب است!!»

آیهٔ عجیب خدا خودتی

خداوند متعال این آیات را با این آیه شروع می‌فرماید: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا» شما خیال کردید که ماجرای اصحاب کهف جزو آیات عجیب ماست؟! اگر همین الان هم از ما بگویند: «اصحاب کهف سیصد سال در غاری خواب بودند!» چشم همۀ ما گرد می‌شود! تعجب می‌کنیم؛ مگر می‌شود؟! چون خدا گفته و سندش قطعی است قبول می‌کنیم؛ دیگر چه کنیم اما خیلی عجیب است. خداوند متعال می‌فرماید: «تعجب می‌کنی؟! این را جزو آیات عجیب خدا می‌دانی؟!»

خداوند به حضرت ابراهیم علیه‌السلام در سن پیری فرزند داد. وقتی که وعدۀ فرزندآوری به او داده شد هم خودش و هم زنش پیر بود؛ در سن فرزندآوری نبودند؛ خیلی پیر بودند؛ از وقتش خیلی گذشته بود. زن‌ها گفتند: «خیلی عجیب است! مگر می شود که خداوند در این سن به شما بچه بدهد؟!» خداوند متعال در آن‌جا می‌فرماید: «اَتَعجَبینَ مِنْ اَمرِ الله» آیا از کار خدا تعجب می‌کنید؟! در کار خدا عجب می‌بینید؟! یعنی خیلی ساده‌ هستید.

                                                        «اَتَعجَبینَ مِنْ اَمرِ الله»

خدا در این‌جا هم با سؤال شروع می‌کند. نمی‌فرماید: «تعجب ندارد!» بلکه می‌فرماید: «چگونه شما از کار خدا تعجب می‌کنید؟! یعنی چه؟! شما کجا هستید؟! اصلاً گفتن ندارد که بگوییم: «تعجب نکن و تعجب ندارد!» «اَتَعجَبینَ مِنْ اَمرِ الله»

در این‌‌جا هم خداوند متعال باز با سؤال می‌فرماید:

                         «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا»

شما خیال و توهم کردید که ماجرای اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ماست؟! نه! «نه» در آن خوابیده است؛ گفتن ندارد. چه چیز را نه بگوییم. شما چقدر ساده‌ هستید که کار خدا را عجیب می‌بینید و در آیات خدا عجب می‌بینید.

پس در کجا عجب دارد؟! اگر این جزو آیات عجیب خدا نیست پس آیۀ عجیب خدا کجاست؟! این هم جالب است. آیۀ عجیب خدا خودت هستی. عجیب‌ترین آیۀ خدا خودت هستی که از کار خدا تعجب می‌کنی که خدا مجبور می‌شود به صورت سؤالی و بدون این‌که توضیح بدهد جواب بدهد و از تو بپرسد: «آخر این هم تعجب دارد که تو تعجب می‌کنی؟!» ببینید چقدر آدم‌ها دنبال این رفتند که جواب بدهند!! چقدر از افراد سر کار هستند که از نظر علمی جواب و توجیه طبیعی و تجربی پیدا کنند برای این‌ مسئله که چگونه می‌شود انسانی سیصد سال به خواب رفته باشد!!

   خداوند متعال با یک جملۀ سؤالی می‌فرماید: «آیا این هم تعجب دارد؟! خیال کردی این جزو آیات است؟!» «اَتَعجَبینَ مِنْ اَمرِ الله» در کار خدا تعجب می‌کنی؟! در کار خودت تعجب کن! هر چه کار عجیب است از خودت صادر می‌شود. اول این‌که همین معنا را نمی‌فهمی و خیال می‌کنی کار عجیبی است. خیال می‌کنی جزو آیات عجیب خداست در حالی‌که این‌گونه نیست. این تعجب دارد که چگونه این را نمی‌فهمی؟! چگونه متوجه نمی‌شوی که «إنَّ اللهَ علی کلّ شی قَدیر»؟! این خیلی واضح و روشن است!

جهالت و نفهمی تعجب دارد

این همه آیات را می‌بینی اما باز هم تعجب می‌کنی؟! کار خودت عجب دارد نه کار خدا! بنابراین وقتی سر مبارک امام حسین علیه‌السلام روی نیزه‌ها بود؛ این سر مبارک شروع به قرآن خواندن کرد. کدام آیه را خواند؟ همین آیه: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا» را خواند. آیا خیال کردند که ماجرای اصحاب کهف جزو آیات عجیب ماست؟! یعنی بیایند ببینند، کار عجیب آن است که سر امام زمانشان روی نیزه است! سر از تنش جدا کردند به‌خاطر این‌که حرف حق زده بود و برای مردم دلسوزی کرده بود. همان مردم، به جای این‌که از امامشان که دلسوزتر از خودشان است تشکر کنند، او را کشتند و آن ماجرای عاشورا و آن صحنه‌ها به وجود آمد. عاشورا عجیب است!

   آیا اصحاب کهف و رقیم تعجب دارد؟! ندارد. کار بندگان خدا؛ کار من و شما تعجب دارد که به‌جای این‌که از خدا و انبیاء و اولیاء خدا قدردانی کنیم با خدا و اولیاء خدا دشمنی می‌کنیم. این تعجب دارد. «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا» آیا خیال کردید که ماجرای اصحاب کهف جزو آیات عجیب است؟! عجیب خودت هستی. این‌ها فحش نیست بلکه واقعیت است. خودت، پدرت، جد و آبائت عجب داشتند. آیا در کار خدا عجب می‌بینی؟! همۀ ما عجب داریم که همه چیز را می‌شناسیم؛ دنبال شناخت همه چیز هستیم؛ دنبال هر علمی می‌رویم. بروید ببینید در دانشگاه‌ها و حوزه‌ها چه رشته‌های مختلف علمی وجود دارد اما دنبال خودتان نمی‌روید. دنبال شناخت خودت نیستی؛ این تعجب دارد.

آخر چطور می‌شود که من خودم را هنوز نمی‌شناسم اما از هر کجای دنیا از من سؤال می‌کنند جواب می‌دهم؟! از هر علمی که از من بپرسند سریع در گوگل جستجو می‌کنم خیلی سریع جواب را می‌گویم. شبانه‌روز در این اطلاعات غوطه‌ور هستیم و غوطه می‌خوریم اما یک لحظه نمی‌نشینیم راجع به خودمان فکر کنیم که ما چه کسی هستیم؟! برای چه خلق شده‌ایم؟! خدا ما را برای چه آفریده است؟! این‌جا که هستیم کجاست؟ برای چه آمده‌ایم؟! هدف ما که برای رسیدن به آن خلق شده‌ایم چیست؟ وقتی دانۀ سیب یا پرتقال در خاک قرار می‌گیرد دیگر لازم نیست بداند قرار است چه بشود؛ فقط رشد می‌کند تا در نهایت به سیب یا پرتقال تبدیل شود اما انسان این‌گونه نیست.

انسان باید بداند برای چه خلق شده است؛ اگر نداند برای چه خلق شده است به آنچه که برایش خلق شده نمی‌رسد؛ یک چیز دیگر از کار در می‌آید. خداوند همۀ ما را برای این آفریده است که وارد بهشت شویم اما به‌جای این‌که وارد بهشت شویم جهنمی می‌شویم در حالی‌که خدا ما را برای رفتن به جهنم خلق نکرده است؛ ما را برای بهشت آفریده است؛ به ما اختیار داده و فرموده است: «من تو را برای رفتن به بهشت خلق کرده‌ام! حالا خودت می‌دانی! این هم راه جهنم است! آیا می‌خواهی بروی و به هدفی که برای آن خلق شده‌ای برسی؟!» این عجیب است که انسان نمی‌داند کیست؟ نمی‌داند برای چه خلق شده است؟

                                                             «خَلَقتُکَ لِاَجلِی» 

تو را برای خودم خلق کردم که به لقاء من برسی؛ به ملاقات من نائل شوی؛ از ملاقات با من خشنود شده و بهشتی شوی! «إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا» اگر این انسان را رها کنند خیلی ظالم است خیلی جاهل است. چرا از همۀ موجودات ظالم‌تر و جاهل‌تر است چون به خودش هم ظلم می‌کند. این خیلی عجیب است! این جای تعجب دارد! «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا» فکر کردی که آن‌ها جزو آیات عجیب ما هستند؟ نه! خودت جزو آیات عجیب هستی. دانۀ پرتقال، پرتقال می‌شود؛ درحالیکه خدا تو را انسان خلق کرده اما معلوم نیست در نهایت سر از انسانیت در بیاوری. این جزو عجایب خلقت خداست! آیا کار خدا عجیب است؟! نه! باز عجب در کار من و شماست نه کار خدا!

انتخاب اختیاری انسان عجیب است

ما خیال می‌کنیم وقتی امام حسین «ع» به شهادت می‌رسد و کشته می‌شود و سر از تن مبارکش جدا می شود به امام حسین «ع» ظلم می‌شود! نه! به امام حسین «ع» که ظلم نشده است. کسانی که این کار را کردند به خودشان ظلم کردند؛ با این‌که نمی‌توانند به کسی ظلم کنند. این جزو عجایب خلقت است. در این عالم هیچ‌کس نمی‌تواند به کسی ظلم کند. هر کس بدی کند به خودش بدی کرده است؛ هر کس هم خوبی کند به خودش خوبی کرده است.

                                  «إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا» 

اگر خوبی کنی به خودت خوبی کرده‌ای؛ اگر هم بدی کنی به خودت بدی کرده‌ای. نمی‌توانی به کسی خوبی یا بدی کنی. این خوبی و بدی کردن‌ که می‌گوییم: «به فلانی خوبی کرد یا به فلانی بدی کرد» به خودش نکرد بلکه به مرکب و به بُعد دنیایی و فانی وجودش کرد که از او جدا می‌شود؛ این‌که خودش نیست!

                                                 «دوران بقا چو باد صحرا بگذشت

  تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت

پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد

بر گردن او بماند و از ما بگذشت!»

«وَلكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» خودشان به خودشان ظلم می‌‎کنند؛ هیچ کس دیگری به آن‌ها ظلم نمی‌کند. معنا ندارد کسی به کسی ظلم کند. چرا؟ چون اختیار انسان نادیده گرفته می‌شود. خداوند متعال انسان را مختار خلق کرده است یعنی شما اختیار داری که به خودت ظلم کنی یا نکنی. فقط خودت می‌توانی با اختیار و انتخاب اختیاری خودت به خودت ظلم کنی. سرنوشت نهایی هر کسی در اختیار تام خودش است.

هیچ عامل دیگری جز انتخاب اختیاری انسان در تعیین سرنوشت او دخالت ندارد. این‌که انسان سرانجام بهشتی یا جهنمی باشد در اختیار تام خودش است. «هرچه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی!» عجیب این است. عجیب اختیار انسان است که با انتخاب اختیاری خودش انتخاب سوء می‌کند. سوء انتخاب جزو عجایب خلقت است که به انسان مربوط می‌باشد. حالا این انسان می‌خواهد در کار خدا تعجب کند؟! کار خدا که تعجب ندارد. «اِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ». 

چقدر کتاب نوشتند که اثبات کنند می‌شود یک انسان هزار یا هزار و دویست سال عمر کند که ثابت کنند که امام زمان علیه‌السلام که آن زمان متولد شده هنوز زنده است. کتاب و دلیل نمی‌خواهد. چشم خود را باز کن! کمی اطراف خود را نگاه کن. اگر این را عجیب می‌دانی پس در اطراف تو پر از عجایب است؛ دیگر غیر عجیب نداری!! بنابراین هیچ چیز عجیب نیست. می‌گویی: «نه! خدا نمی‌تواند؟!» یعنی نعوذبالله خدا را عاجز می‌دانی که نمی‌تواند؟! این‌که تو چنین نگاهی به خدا داری جزو عجایب است؛ این عجیب است. خیلی جالب است که سر امام حسین‌علیه السلام روی نیزه این آیه را می‌خواند.

                             «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا»

تعجب ندارد! خداوند متعال ماجرای اصحاب کهف را با این آیه شروع می‌فرماید که: «اول به شما بگویم خیال نکنید چیز عجیبی اتفاق افتاده است؛ نه! چیز عجیبی اتفاق نیفتاده ولی جزو آیات ماست. می‌خواهم برای شما بگویم که بدانید که چه خبر بود؛ چه شد و چه اتفاقی افتاد!» اما خدا می‌داند که این ماجرا برای ما عجیب است چون خدا را نمی‌شناسیم و به قدرت خدا ایمان نداریم. اثباتش، استدلال و توضیح نمی‌خواهد که بگویی: «بله از نظر علمی چه، کجا و چه‌طوری می‌شود!» همۀ ما سر کار هستیم. اگر خودت را بشناسی همۀ این مسائل حل می‌شود. عجیب‌تر از این ماجرا و آیات در وجود خودت هست.

ته خودت را دربیاور

سال‌ها پیش بود داشتم از مسجد در کوچه می‌رفتم! یکی از همین بچه محل‌های خودمان گفت: «من سؤالی دارم!» گفتم: «بفرما!» گفت: «مگر می‌شود آدم وقت مردنش را بداند؟! می‌گویند امام‌ها می‌دانستند و روایاتی نقل می‌کنند که آن‌ها علم غیب داشتند؛ از زمان مرگشان خبر داشتند. پیغمبر خدا خبر می‌داد که فلان شخص کجا و چگونه خواهد مرد» و گفت: «مگر می‌شود؟!» منظورش این بود که من قبول ندارم! نمی‌شود! گفتم: «پدر من وقتی می‌خواست بمیرد می‌دانست حالا شما می‌گویی امام معصوم نمی‌دانست؟!» ما هنوز انسان را نشناخته‌ایم؛ از توانایی‌های انسان خبر نداریم؛ نمی‌دانیم خودمان چه موجود عجیبی هستیم!

                                  «أتزعمُ أَنَّكَ‏ جِرْمٌ‏ صَغِيرٌوَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ»

خیال کردی تو جرم کوچکی هستی؟! آیا تو همین که از این طرف به آن طرف قل می‌خوری هستی؟! کسانی که وزنشان زیاد است قل می‌خورند. «وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ» در درون تو عالم اکبر و بزرگ نهفته است اما خبر نداری! امیرالمومنین علیه‌السلام می‌فرماید: «عَجِبتُ لِمَن يَنشُدُ ضالَّتَهُ» تعجب می‌کنم از کسی که گمشده‌ای دارد و به دنبال آن می گردد. آیا تا حالا نشده است چیزی را گم کنی؟ دنبالش می‌گردی و می‌گویی: «بروم این مسیری که آمدم بگردم شاید در این مسیر افتاده باشد!» اگر آن‌ را پیدا نکنی تا مدت‌ها در آن مسیر که می‌روی مرتب زمین را نگاه می‌کنی؛ این طرف و آن طرف را نگاه می‌کنی! بابا تمام شد! بردند و خوردند!! هر کسی پیدا کرد نوش جانش باشد! اما شما هنوز می‌گردی؛ می‌گویی: «شاید پیدایش کنم!»

حضرت می‌فرماید: «تعجب می‌کنم از کسی که گم‌شده‌ای دارد و به دنبال آن می‌گردد تا آن‌ را پیدا کند اما خودش گم است دنبال خودش نمی‌گردد!» این تعجب دارد. خود گمگشتگی تعجب دارد. خودت گم هستی اما از خودت سراغ نمی‌گیری. من که هستم؟ هدفم چیست؟ برای چه خلق شده‌ایم؟ خواستۀ واقعی من چیست؟ می‌بینی که خواسته‌هایت روز به روز در حال تغییر و تحول است؛ دارد مرتب عوض می‌شود؛ جلو می‌روی! سنت بالا می‌آید! خُب آخرش چه می‌شود؟! آخرش به کجا می‌رسد؟! از آخر خودت خبر نداری؛ پیگیری هم نمی‌کنی؛ بعد می‌گویی: «چه کسی از آخرت خبر دارد؟! چه کسی آن‌ را دیده است؟!» کسانی که به آخر خودشان رسیده‌اند، آخرت را دیده‌اند. می‌گویی: «مگر کسی مرده و زنده شده است؟!» بله! خیلی‌ها مردند و زنده شدند؛ به آنها کاری نداریم.

مگر لازم است آدم حتماً بمیرد و زنده شود؟! همین در حال حیات و زنده بودنش می‌تواند به آخر خودش برسد؛ ته خودش را در بیاورد و بفهمد چه خبر است؟! بفهمد برای چه خلق شده است؟! و تا آن آخرش را برود. دیده‌اید بعضی‌ها می‌گویند: «من تا ته این کار را در نیاورم رها نمی‌کنم!» این‌گونه هستند. کسانی که در علوم مختلف به جایی می‌رسند این‌گونه هستند. می‌روند تا ته آن را دربیاورند. می‌گوید: «من باید ته این علم را در بیاورم!» این افراد جزو دانشمندان خاص می‌شوند. حالا یک کسی می‌گوید: «من می‌خواهم ته خودم را در بیاورم!» انبیاء الهی این‌گونه بودند؛ آن‌ها تا انتهای راه را رفته‌اند.

بعضی‌ها خیال می‌کنند آخرت بعد از مرگ است درحالی‌که این‌گونه نیست. خیال می‌کنند آخرت، وعدۀ نسیه است. نسیه نیست. همین الان خودت آخرت داری. آخرتت همان آخر خودت است. به آخرتت برس! آن‌ را پیدا کن! خودت را بشناس؛ آن‌ وقت آخرتت را پیدا می‌کنی و آن‌ را می‌شناسی. انبیاء الهی هم آمدند از آخرت انسان خبر بدهند که این انسان در نهایت به این‌جا می‌رسد. خداوند متعال در قرآن می‌فرماید: «اِلیه المَصِیر» آخر همۀ ما ملاقات با خداست! وقتی آخرش را بدانی از همان ابتدا حواست را یک مقدار جمع می‌کنی؛ دیگر در چراگاه دنیا چهار نعل نمی‌تازانی! کمی آهسته‌تر؛ آرام‌تر و نرم‌تر حرکت می‌کنی. می‌گویی: «من که در نهایت این نیستم! این‌که آخرش نیست! این چیزها تمام می‌شود؛ می‌گذرد؛ همگی رد می‌شود؛ فانی است؛ از آن عبور می‌کنم!»

جامد نباش، مایع و روان باش

مگر بچگی و خواسته‌های بچگی تو تا الان مانده است؟ نمانده؛ تمام شد؛ رد شد! چقدر چیزها می‌خواستی؟! به خواسته‌هایی که داری دل نمی‌بندی. می‌گویند: «الان چه می‌خواهی؟» هر کسی چیزهایی می‌خواهد و متناسب با سن و نیازش خواسته‌هایی دارد و می‌گوید: «این را می‌خواهم! آن را می‌خواهم!» وقتی بچه بودی از تو می‌پرسیدند: «چه می‌خواهی؟» جوابی که می‌دادی با جوابی که الان می‌دهی یکی است؟ همان جواب نیست.

آن موقع چیزهای دیگری می‌خواستی؛ مثلاً اسباب‌بازی می‌خواستی اما حالا که بزرگ شده‌ای دیگر اسباب‌بازی‌هایت عوض شده است؛ چیزهای دیگری می‌خواهی. وقتی فهمیدی این چیزها گذراست خواستۀ موقتی است تمام می‌شود؛ شما که این نمی‌مانی شما که این نیستی؛ از این هم عبور می‌کنی و دیگر دل نمی‌بندی. یعنی چه که دل نمی‌بندی؟ دل نمی‌بندی یعنی متحجّر، خشک و متصلّب نیستی؛ سفت نمی‌ایستی بگویی: «من همین را می‌خواهم و دیگر غیر از این هیچ چیزی نمی‌خواهم!» مثل حجر و سنگ جامد نیستی، بلکه مایع هستی.

می‌گویی: «بستگی به شرایط دارد! متناسب با شرایط، موقعیت و مقدّرات، خواسته‌ من هم متغیر است.» تا خدا چه بخواهد و مقدر من چه باشد؛ من هم همان را می‌خواهم. مایع و روان هستی مثل آب که در هر ظرفی ریخته شود شکل همان ظرف می‌شود؛ اگر لیوان باشد، شکل لیوان می‌شود؛ اگر پارچ باشد شکل پارچ می‌شود. شما هم روان هستی، خشک نیستی؛ راضی به رضای خدا می‌شوی؛ می‌گویی: «تا خدا برای من چه تقدیر کند! تا چه پیش بیاید! الان این را می‌خواهم!»

می‌گویند: «چه می‌خواهی؟» می‌گویی: «من الان وقت ازدواجم است؛ همسر می‌خواهم! الان خانه می‌خواهم؛ الان گرسنه هستم غذا می‌خواهم؛ تا خدا چه بخواهد و در تقدیر من چه رقم خورده باشد! من متصلّب و خشک نیستم که هرطوری شده و به هر قیمتی بخواهم به خواسته‌ام برسم! نه، من خشک نیستم.» حالا فکر کنید ببینید چند نفر در دنیا مایع‌ هستند، جامد نیستند! و چند نفر جامد هستند، مایع نیستند! می‌گوید: «به هر قیمتی شده باید به خواسته‌ام برسم!» یا می‌گوید: «خواستۀ من تابع شرایط و تابع ظرف است! من مایع هستم!»

«و عَرشُه عَلَی المَاء» عرش خدا روی آب است. چرا روی سنگ نیست؟ انسان مومن مثل ماء، مثل  آب می‌ماند در نتیجه دلش عرش خدا می‌شود؛ «و عَرشُه عَلَی المَاء» عرش خدا روی انسان‌هایی است که مثل آب می‌مانند؛ در قلب آن‌هاست. «عرش الرحمن» قلب مومن عرش الرحمن است. چرا؟ چون مومن متصلّب، متحجّر و خشک نیست بلکه منعطف، مایع و روان است؛ به روز و در لحظه است. می‌گوید: «تا شرایط چه اقتضا کند! تا موقعیت چه موقعیتی باشد! همان را می‌خواهم که خدا می‌خواهد!»

کسی که دین‌دار است اما متصلّب است؛ می‌گوید: «الا و بلّا همین را می‌خواهم! شرایط و موقعیت سرم نمی‌شود!» مومن این‌گونه نیست؛ به شرایط، موقعیت و وضعیت نگاه می‌کند. اگر الان در شرایطی است که باید کاری را انجام بدهد، انجام می‌دهد؛ اما اگر در شرایطی باشد که نباید آن کار را انجام بدهد، انجام نمی‌دهد. اگر الان باید امر به معروف کند؛ این کار را می‌کند اما اگر الان نباید امر به معروف کند؛ این کار نمی‌کند. اگر الان باید روزه بگیرد؛ روزه می‌گیرد اما اگر روزه گرفتن برایش حرام باشد؛ روزه نمی‌گیرد.

متدین‌هایی هستند که مومن نیستند و می‌گویند: «من نمی‌توانم روزه بگیرم!» آیا ندیده‌ای؟ اما مؤمن «کالماء» است. در هر ظرفی او را بریزند و در هر شرایطی باید به روز باشد و در لحظه زندگی کند. نمی‌گوید: «قبلاً این خواستۀ من بوده هنوز هم روی آن ایستاده‌ام! تکان نمی‌خورم» به این «دلبستگی به دنیا»، «متحجّر»، «متصلّب» و «جهنم» می‌گویند. چرا جهنم می‌گویند؟ برای این‌که آنچه را که می‌خواهد با آنچه که می‌شود هماهنگی ندارد. چیزی می‌خواهد که شدنی نیست.

خب جهنم یعنی جایی که هرچه می‌خواهی نمی‌شود؛ هرچه می‌خواهی نیست. بهشت کجاست؟ جایی است که هرچه می‌خواهی همان می‌شود یعنی هرچه می‌شود شما همان را می‌خواهی. وقتی هرچه می‌شود شما همان را می‌خواهی در هر ظرفی قرار بگیری مثل آب می‌مانی و می‌گویی: «اتفاقاً من همین را می‌خواستم!» شما بهشتی باشی و اگر به جهنم هم بروی می‌گویی: «اتفاقاً من همین را می‌خواستم!» جهنم هم برایت بهشت می‌شود.

                                         «گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود

                                         من در عجبم که این کجا خواهد بود

                                         آن‌جا که تویی عذاب نبود آن‌جا

                                         آن‌جا که تو نیستی کجا خواهد بود؟!»

مثل آب عبور کن تا حسرت نخوری

هرجا بروی خدا هست. آیا در جهنم هم خدا هست یا نیست؟! من غیر خدا هیچ چیزی نمی‌خواهم؛ هرچه خدا برای من مقدر کند همان را می‌خواهم. حالا می‌خواهم ببینم برای شما جهنمی هم وجود دارد یا ندارد؟! جهنم دیگر معنا ندارد! تمام شد! جهنم یعنی حسرت یعنی من چیزهایی می‌خواستم اما به آن‌ها نرسیدم و به حسرت تبدیل شد؛ حسرتش را می‌خورم؛ غصه‌‌اش را می‌خورم! «ألا انّ اولیاء الله لا خوف علیهم ولا هم یحزنون» آن‌ها که غصۀ چیزی را نمی‌خورند. چرا؟ چون خواسته‌شان با واقعیت هماهنگ است؛ هرچه واقعیت هست همان را می‌خواهد. متصلّب، خشک و خشن نیست!

فقط در یک چیز خشک، خشن و کالحجر است و مثل سنگ و کوه محکم، قرص و استوار است؛ آن هم این‌که مثل آب باشد. چقدر در این‌ جدی هستی که مثل آب مایع باشی؛ تو را در هر ظرفی ریختند شکل همان ظرف شوی؟! چقدر در این مسأله، قرص هستی؟ خیلی باید در این قرص باشی؛ در این یکی باید خشک باشی. بگویی: «هر چه خدا بخواهد من به همان راضی هستم!» «خشنٌ فِی ذاتِ الله» در ذات خدا خشن است. در مورد امیرالمومنین علیه‌السلام وارد شده است: «انّه خشنٌ فِی ذاتِ الله» یعنی در این‌که هرچه خدا می‌خواهد او مثل آب است.

                                      «یا ایُّها الّذیِن آمنوا اُدخُلوا فِی السِّلم کافّه» 

همۀ شما مثل آب باشید؛ تسلیم رضای خدا باشید؛ ببینید خدا چه چیزی را برایتان مقدّر می‌کند؛ در آن ظرفی که خدا برایتان تعیین می‌کند مثل آب و شکل همان ظرف شوید؛ سلیم باشید؛ قلب سلیم داشته باشید تا قلبتان عرش‌الرحمن شود. «و عَرشُه عَلَی المَاء» این‌گونه باشید تا بهشتی شوید. بهشت یعنی جایی که دیگر جهنم معنا ندارد. ما خیال می‌کنیم جهنم جایی است که ما را می‌برند تالاپی در آن‌جا می‌اندازند؛ درحالی‌که این‌گونه نیست. جهنم و بهشت در خودمان است. اگر قلبت سلیم باشد بهشتی هستی اما اگر خشک، خشن و حجر باشد جهنمی هستی. در ایمان به خدا و عقیدۀ حق خشک باش.                     

                                    «المؤمِنُ کَالجبلِ الراسخ لا یحرکه العواصف».

اگر همۀ دنیا هم جمع شوند که شما را تکان بدهند؛ بگو: «من دست از مایع بودن در برابر خدا برنمی‌دارم! در این یکی خشک هستم اما در همه جای دیگر مایع هستم! فقط در این‌ مورد خیلی خشک و جامد هستم. «کَالجَبَل الرّاسخ» مثل کوه محکم هستم. فهمیدم که بهشت یعنی چه؟ فهمیدم که جهنم یعنی چه؟ فهمیدم که جهنم یعنی حسرت! حسرت هم محصول تحجُّر، خشکی و جمود است. اگر خواسته‌ای داری ول نمی‌کنی، روان نیستی.

بگو: «من فعلاً این را می‌خواهم!» چه می‌خواهی؟ فعلاً این را می‌خواهم تا خدا چه بخواهد. کجا می‌روی؟ دارم دنبال کاری می‌روم ان‌شاءالله؛ اگر خدا بخواهد! تا ببینیم خدا چه می‌خواهد! شد که شد نشد که نشد.

«جهان به کامم اگر شد که شد نشد که نشد

سپهر رامم اگر شد که شد نشد که نشد!»

دنبال گرفتن جهان هم هست. می‌گوید: «جهان به کامم اگر شد..!» می‌خواهد همۀ جهان به کامش باشد! بله! می‌خواهم اما شد که شد نشد که نشد.

                                           «به قسمت ازلی راضیم زمین و زمان

                                            همه به نامم اگر شد که شد نشد!»

حالا اگر نصف آن هم به نام من شود بس است! می‌خواهد همۀ زمین و زمان به نامش شود! بله می‌خواهد اما شد که شد. این‌طوری بخواه. آیا می‌توانی این‌طوری بخواهی؟ همه چیز بخواه اما این‌طوری بخواه. بعضی‌ها همین مسئلۀ به این روشنی را درک نمی‌کنند که یعنی چه؟! می‌گوییم: «آقا باید این‌طوری بخواهی!» می‌گوید: «من یا می‌خواهم یا نمی‌خواهم! اگر بخواهم دیگر ول نمی‌کنم! دیگر شد که شد؛ نشد که نشد ندارد! اگر نشود در قعر جهنم می‌روم!»

«فِي الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ» خب برو! اگر متصلّب باشی خودت جهنمی می‌شوی؛ خودت عذاب می‌کشی. دائم داری حسرت می‌خوری؛ دائم یاد گذشته می‌کنی؛ یادش به‌خیر! کاش فلان…؛ اگر این‌طوری شده بود…؛ اگر آن‌طوری شده بود…! همه‌اش ای کاش! اگر و مگر می‌گویی. دائم داری حسرت می‌خوری! خُب رها کن. مثل آب باش؛ عبور کن؛ گذشته تمام شد اما تو هنوز در گذشته مانده‌ای؟! بر گذشته و آینده صلوات

خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me

0
9
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده