خودشناسی در قرآن
سوره کهف، آیه ۱۹
استاد حسین نوروزی
جلسه ۳۰ (۱۲ مهر ۱۴۰۴)
توهم دانایی؛ بزرگترین مانع خودشناسی
حقیقت از جایی آغاز میشود که انسان بپذیرد هنوز نمیداند؛ آیا دانستن با فهمیدن یکی است؟ خودشناسی، اخلاص و مسیر رسیدن به معرفت.
وَكَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءَلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَامًا فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْيَتَلَطَّفْ وَلَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَدًا ﴿۱۹﴾
و اين چنين بيدارشان كرديم تا ميان خود از يكديگر پرسش كنند گوينده اى از آنان گفت چقدر مانده ايد گفتند روزى يا پاره اى از روز را مانده ايم [سرانجام] گفتند پروردگارتان به آنچه مانده ايد داناتر است اينك يكى از خودتان را با اين پول خود به شهر بفرستيد تا ببيند كدام يك از غذاهاى آن پاكيزه تر است و از آن غذايى برايتان بياورد و بايد زيركى به خرج دهد و هيچ كس را از [حال] شما آگاه نگرداند (۱۹)
ابتدا ممکن است ما به ذهنمان برسد که خدای متعال این مطالب را درباره اصحاب کهف برای چه به این شکل بیان میفرماید و چه بسا مثلاً لزومی هم نداشته حالا اینها را خدا بفرماید، ولی قطعاً خدای متعال یک پیامی برای ما از این آیات دارد. باید آن پیام را پیدا کنیم. ببینیم خدا به ما چه میخواهد بگوید با این آیات.
مرحله به مرحله خدای متعال وقتی درباره اصحاب کهف آیه نازل فرموده، از اولش که شروع کرد با مقایسه شروع کرد. اینها را با بهتر از اینها. هم از اینها تعریف کرده خدا، یک جاهایی در بعضی آیات فرمود که خدا اینها را هدایت کرد «و ما یعبدون الا الله آمنوا بربهم وزدناهم هدی» اینها ایمان آوردند به پروردگارشان و ما هم بر هدایت اینها افزودیم. از این تعابیر که از اینها تعریف کرده خدا.
از طرفی هم میفرماید که تعریفشان کردم اما یک وقت خیال نکنید که اینها از آیات عجیب ما هستند. «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَبا» نه نه اشتباه نگیرید، بهتر از اینها را من دارم.
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
پیامهای الهی و پرهیز از غلو در تعریف
یک وقت اینها را مثلاً اصحاب کهف را با ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین مقایسه نکنید، یک وقت خیال کنید که حالا اینها هم در این حد هستند، در این سطح هستند. نه، خوب بودند خوب بودند. خود این یک درس تربیتی است. حواسمان جمع باشد. تعریف اضافه از کسی نکنیم. میخواهیم تعریف کنیم بعضیها هستند خب تعریفی هم هستند غلو نکنیم اغراق نکنیم زیادهروی نکنیم حد را نگه داریم.
به قول معروف میگویند که وقتی دیدید که دارند از یک کسی تعریف میکنند منتظر باشید که بعدش میگویند اما. منتظر امای بعدش هم باشید. گفتیم که آنقدر خوب است خوب است خوب است، ولی دیگر اما. «إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ» یک جوانهایی بودند، نپخته بودند، خام بودند. نیت خوبی داشتند معنایش این نیست که حالا که گفتیم نیت خوبی داشتند پس دیگر شما بگویید دیگر اینها صلاحیت دارند که مربی ما باشند، هر کاری کردند دیگر درست است. نه، اینجوری نیست.
فلذا میفرماید که ما اینها بعد از اینکه ۳۰۹ سال خوابیدند اینها را ما از این خواب برانگیختیم، «ثم بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءَلُوا بَيْنَهُمْ» تا اینها از همدیگر پرسش کنند بگویند راستی ما چقدر خوابیده بودیم.
گذار از توهم دانایی به مرحله فهم و شعور
این به آن بگوید. آن به آن بگوید. اینها را بیدارشان کردیم که بفهمند چقدر نمیفهمند. این هم یک مرحلهای است از فهم. خیلی مهم است. تا آدم این مرحله را طی نکند که به فهم و شعور نمیرسد. قبل از اینکه بفهمیم باید بفهمیم که نمیفهمیم و الا از توهم خارج نمیشویم.
کسانی که دچار توهم هستند که «اکثرهم لا یعقلون» یعنی همین دیگر، نمیدانند و نمیدانند که نمیدانند. خیال میکنند میدانند. آرامش دارند. آرامش برخاسته از توهم دانایی. این آرامش اینها باید به هم بخورد. تا وقتی که در آرامش زاییده از توهم دانایی هستند. نمیشود به اینها حالی کرد. نمیشود گفت آقا اینهایی که داری میگویی این عقایدی که داری غلط است باطل است انحرافی است واقعیت ندارد. اول باید از توهم در بیاید، به خود بیاید که من نکند دارم اشتباه میکنم.
«ثم بَعَثْنَاهُمْ» اینها را از این خواب ۳۰۹ ساله بیدارشان کردیم. «لِيَتَسَاءَلُوا بَيْنَهُمْ» برای اینکه از همدیگر سوال کنند که چه خبر است، ما اینجا چقدر خوابیدیم. «قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ» یکی از اینها گفت.
«كَمْ لَبِثْتُمْ» چقدر خوابیدیم؟ «قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» تعابیر را دقت کنید راجع به اینها. میفرماید «قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ» این نشانه کوچک کردن اینها است. حالا یکی از آنها، یک قائلی، حالا. «قَائِلٌ» یک قائلی. نگفت کدامشان، یک شخصیتی. نه، نه، «قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ» یکیشان گفت: چقدر ما اینجا خوابیده بودیم؟
«قَالُوا» آنهای دیگر گفتند که ما خیلی وقتی نیست آمدیم اینجا، یک روز یا یک مدت کمتر از یک روز. ۳۰۹ سال کجا؟ یک روز و کمتر از یک روز کجا؟ عین این تعبیر در مورد آنهایی که میمیرند بعد از مرگ از اینها سوال میشود که چقدر اینجا خوابیده بودید، چقدر چند وقت است مردی؟ همین را میگویند یعنی گیج هستند. گم هستند. خوب آدمهایی هستند، خوب آدمهایی هستند، حسن انتخابی هستند، نیتشان خیر است. اما الان اول راه هستند. هنوز راه را طی نکردند که. سیر و سلوکشان را نکردند. یک وقت خیال نکنید که اینها انسانهای کاملی بودند. نه، خدا میخواست نشان بدهد که کجا هستی. اینها را خودشان را به خودشان نشان بدهد. ۳۰۹ سال خوابیدی، خیال میکنی یک روز است که خوابیدی.
مرگ و مواجهه با ضعفهای انسانی
به خود بیایی، خودت را پیدا کن. خیلی از اینهایی که وقتی میمیرند، هنوز متوجه نمیشوند مردند. از حساب ما به حساب دنیایی ما سالهای سال است که مرده، اگر اینها را ببینند در خواب و ارتباط با اینها برقرار بشود از اینها سوال بشود که تو اصلاً میگوید من تازه داشتم همین الان در خیابان، مثلاً فرض کنید تصادف کرده مرده، میگوید من داشتم در خیابان میآمدم یکدفعه فرض بکنید که از شیشه ماشین افتادم بیرون. هنوز دارم نمیدانم نگاه میکنم ببینم چه شده چه اتفاقی افتاده.
سالهای سال است که مرده، این هنوز در آن لحظه گیر کرده، در آن لحظهای که تصادف کرده. میگوید از شیشه ماشین یک مرتبه افتادم بیرون. نمیدانم چه شد چه اتفاقی افتاد. ما خیال میکنیم اینهایی که میروند در عالم برزخ اینها همه دیگر مراحلشان را دارند، چه؟! کدام مرحله؟! این هنوز گیر است. نمیداند اصلاً چه مدت است. اصلا نمیداند مرده یا نمرده. ازش بپرسند چه مدت است آمدی؟ میگوید اصلاً مگر من کجا آمدم جایی نیامدم اصلاً. میگویند مردی، میگوید نه من نمردم. خدا میخواهد ضعف ما و کوچکی ما را به رخ ما بکشد که ببین ببین چقدر نمیدانی.
ضرورت خودشناسی و نفی قضاوتهای شخصی
این مرحله را طی کنی، شروع میشود تازه فهمیدن. حالا شروع میشود میشود معرفت. بدانی که نمیدانی. این آغاز راه است. اما تا وقتی که توهم دانستن داری، میگویی من دیگر میدانم و کامل شدم و، حرکتی اتفاق نمیافتد.
«قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» بعد که یک خرده فکر کردند، اول گفتند یک روز اینجا بودیم یا نه یک نصف روز مثلا، بعد فکر کردند که نکند بیشتر بوده. ما برای چه بیخودی داریم میگوییم یک روزی یا نصف روز. شاید هم بیشتر بوده. «قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» اینها نکته دارد درش. نکتهاش این است که هر چه به ذهنت رسید نگو، چه میدانی؟! و رشد اینها در همین بود. همین جا شروع شد. همین جا شروع شد. نمیدانیم شاید بیشتر بوده. خدا بهتر میداند ما چقدر اینجا بودیم.
چون آدمهای خوبی بودند حسن انتخابی بودند، خدا انداخت به زبانشان به دهنشان. «قالوا» همانهایی که «قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» همانها «قالوا». تعبیر «قالوا» همان است. یعنی همانها. همانها یک رشدی در آنها حاصل شد. گفتند که نه، نمیدانیم شاید بیشتر بوده. چقدر خوب است آدم بگوید نمیدانم. خجالت نکشیدند که بگویند نمیدانیم خدا بهتر میداند.
چقدر ما قضاوت میکنیم. چقدر راجع به دیگران، راجع به خودمان هم قضاوت میکنیم و اشتباه میکنیم. کسی که خودش را نمیشناسد حق قضاوت درباره خودش ندارد، حق قضاوت درباره دیگران ندارد، حق قضاوت در مورد قرآن و آیات قرآن ندارد، حق قضاوت در مورد تفسیر قرآن ندارد. ما خیال میکنیم که فقط تفسیر به رای قرآن مشکل دارد. فرمودند که «من فسر القرآن برایه فهو مثلاً کافر» این کافر است قرآن را به رای خودش تفسیر کند.
حقیقت شاخصهای الهی در برابر رای فردی
تمام آیات الهی همین است. شما حق تفسیر هیچ آیهای از آیات الهی را ندارید. این قرآن آیات الهی دارد. آیات الهی را باید از چه کسی بپرسی که به شما بگوید منظورش چه بوده؟ از خود خدا باید بپرسی بگویی خدایا منظورت از این آیه چه بوده. فقط خدا و اولیای خدا که نگاه خدایی دارند «ینظر به نور الله» هستند اینها میتوانند تفسیر کنند. غیر از این باشد میشود تفسیر به رای. تفسیر به رای یعنی تشخیص بدون شاخص الهی. من یک چیزی به ذهنم رسید گفتم دیگر. از چه زاویه نگاه و دید و نگرشی این حرف را زدی؟ زاویه دیدی که همین الان دارم.
این زاویه دیدی که الان دارم خب زاویه دید شکمی است، شهوتی است، نمیدانم قدرتی است، مادی است، شیطانی است، نفسانی است. معلوم است که خب من حق قضاوت ندارم حق تفسیر قرآن ندارم حق تفسیر آیات الهی را ندارم. سایر آیات الهی که دیگر به طریق اولی. آیات مکتوب قرآن مجید را حق تفسیر به رأیش را نداریم و الا جهنمی میشویم. صریح روایات است. نهی فرمودند. آن وقت حق تفسیر انسانها را داریم؟! انسانها آیات الهی نیستند؟!
به طریق اولی آنها را حق تفسیرش را نداریم. اینها آیات مکتوب است، آنها آیات حیاتدار است، زنده است. انسانها هر یک انسان یک قرآن است. فطرتش قرآنی است، الهی است. همه حقایق قرآن در فطرتش هست. شما آن وقت میخواهی راجع به این انسانی که خدا آفریده و آیهای از آیات الهی است میخواهید قضاوت کنید، نظر قطعی بدهی، بگویی این مثلاً چه بود چه جور بود تفسیرش کنید، تفسیرش کنید. بله اگر واقعا تفسیرش کنی خیلی عالی است. منتها تفسیر به رای نباید بکنی. تفسیرش کنی یعنی پردهها را کنار بزنی، چشمت باز بشود. پردهها چه موقع کنار میرود؟ وقتی خودت را بشناسی. کسی که خودش را نمیشناسد هیچ چیزی را نمیشناسد.
تمایز دانستن از فهمیدن و جستجوی عقل
«لاَ تَجْهَلْ نَفْسَكَ فَإِنَّ اَلْجَاهِلَ مَعْرِفَةَ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِكُلِّ شَيْء»
نسبت به خود جاهل نباش خودت را بشناس. کسی که نسبت به خودش جاهل است نسبت به همه چیز جاهل است. یعنی حق اظهار نظر ندارد. فقط باید بگوید نمیدانم نمیدانم. نسبت به خودش هم که خودش هم که خودش است دیگر. وقتی نمیشناسد خودش را راجع به خودش هم حق ندارد اظهار نظر کند. یعنی حق نداری بگویی من آدم خوبی هستم حق نداری بگویی من آدم بدی هستم. هر دو طرفش را حق نداری. نمیشناسی خودت را. میگوییم اگر اینجوری باشد که ما نتوانیم اظهار نظر کنیم نتوانیم قضاوت کنیم که اصلاً نمیشود. این حرف یعنی چه؟
این حرف خیلی خطرناک است. ما حتماً باید یک نظری بدهیم یک قضاوتی یک حرفی بزنیم. پیغمبر خدا فرمود اگر همین حرفها را اینجوری که همینجور که میزنید، همین تفسیرها همین قضاوتها همین اظهارنظرهای قطعی همین دریوریهایی که میگویید، اگر نمیگفتید میدیدید همان را که من میبینم میشنیدید همان را که من میشنوم. خب همین دریوریها را میگویید که چشم و گوشتان بسته مانده و نمیشنوید آنچه را که من میشنوم و نمیبینید آنچه را که من میبینم.
اگر قضاوت نکردی، امید است که به دنبال فهم و شعور و خودشناسی بروی. اما اگر شروع کردی همینجور نظر دادن دیگر اصلاً خودت را بینیاز میدانی از اینکه بفهمی. می گویی من میدانم همه را بلد هستم. تمام شخصیتهای عالم را شما هی میآوری بررسی میکنی و قضاوت میکنی، این اینجوری بود آن آن بود این فلان بود. با کدام شاخص؟ با کدام معیار؟ با شاخص رای و نظر شخصی خودت یا حق؟ اگر شاخص حق است خب حق را میشناسی؟ خیلی این سوال سوال مهمی است. حق را میشناسی؟ «اِعرِفِ الحَقَّ، تَعرِف أهلَهُ» حق را بشناس بعد اهل حق را میشناسی. «واعرف الباطل تعرف أهله» باطل را بشناس اهل باطل را میشناسی.
ما بدون اینکه برویم سراغ حق و باطل و شناخت حق و باطل، میخواهیم راجع به اهل حق و اهل باطل نظر بدهیم. بگوییم این حق است این باطل است. از کجایت درآوردی؟ به چه دلیل؟ یک کلمه راجع به حق حرف بزن اول ببینم، بعد آنوقت نظر بده یک کلمه. یک خرده فکر کن ببین میخواهی راجع به الان حق حرف بزنی نظر بدهی ببین اصلاً چیزی میآید در ذهنت، چیزی داری برای گفتن؟ چه بگویم حق است دیگر. حق حق است دیگر. چه بگویم. راجع به باطل؟ هیچ چیز نداریم. دستمان خالی است. حق کجاست؟ کجاست؟ حق کجاست؟
حقیقت به مثابه دلیل و نفی استدلالهای بیرونی
هر موقع جواب این سوال را پیدا کردی بعد بیا با هم راجع به ادامهاش صحبت میکنیم که بعد بگوییم که خب حالا ما راجع به حق و باطل نظر بدهیم، راجع به اهل حق و اهل باطل حرف بزنیم نظر بدهیم بگوییم این حق بود آن باطل بود. حق کجاست؟ میگویی معلوم است دیگر میفهمم میفهمم. میفهمم یعنی چه؟ فهم کجاست؟ جای فهم را به من بشان بده بعد حالا با هم ادامه بدهیم بحث را. میگویی فهمیدم. فهمیدم یعنی چه؟ همه میگویند فهمیدم با همدیگر هم اختلاف نظر دارند. این یک چیز میگوید آن یک چیز میگوید آن یک چیز میگوید. این هم میگوید فهمیدم آن هم میگوید فهمیدم. اصلا فهم یعنی چه؟ فهم کجا هست؟ جایش را نشان بده.
ما برای اینکه فهمیده بشویم باید چه کار کنیم؟ این سوالات جا ندارد؟ برای اینکه ما بفهمیم یک مطلبی را باید چه کار کنیم؟ یک خرده از این سوالات از خودمان بپرسیم ببینیم منظورمان از فهم چیست. میگوییم آقا برای اینکه بفهمیم باید چه کار کنیم؟ میگوید باید درس بخوانی. میگوییم باید درس بخوانم؟! این همه درسخواندههای نفهم بیشعور داریم اینها از کجا آمدند؟ پس چرا نفهمیدند؟ معنی فهم را اصلا نفهمیدی. خود فهم را هنوز نفهمیدی.
ما برای اینکه بفهمیم باید چه کار کنیم؟ میگوید میرویم سراغ چه این چیز هوشمند، هوش مصنوعی، میرویم هوش مصنوعی. رباتهای هوشمند. از آنها میپرسیم میگوید. ربات هوشمند میفهمد؟ یا میداند؟ مگر فرقی هم میکند؟! مگر فرق دارد؟! فهم با دانستن مگر فرق هم میکند؟! ول معطل هستیم. آقا هیچی نگو قضاوت نکن، اظهار نظر نکن. والا کسی به تو نمیگوید چرا هیچ چیز نگفتی. به فکر خودت باش. دنبال این باش بفهمی. ببین فهم چیست که باید بفهمی. حق چیست.
آمد در جنگ جمل خدمت امیرالمومنین پرسید: آقا حق با شما است یا حق با طلحه و زبیر و عایشه است؟ حضرت فرمود حق را بشناس. من چه بگویم آخر به تو؟! بگویم حق با من است باز میگویی چرا. اینها را من دارم توضیحش را میگویمها اینها را حضرت نفرمود. ولی معلوم است. بگویم حق با من است میگوید خب چرا؟ دنبال دلیل میگردی. خوب دقت کنید. خیال میکنی حق یعنی آنچیزی که دلیل میشود بیاوری برایش که ذهن را قانع کند. غلط است. حق را نشناختی.
لازم نیست حتما دلیل بیاوری برایش. حق خود دلیل است. دلیل لازم ندارد. آقا به چه دلیل شما حق هستید؟ تمام شد خراب شد کار. اینهایی که میگویم یک خرده سنگین است ولی همین است ها. اگر غیر از این میبینی هنوز حق را نمیشناسی. حضرت بفرماید که من حق هستم. میگوید به چه دلیل؟ بگوید به این دلیل به آن دلیل به آن دلیل من مثلاً فرض بکنید که پسر عموی پیغمبر هستم، من اول کسی هستم که اسلام آوردم، من فلان من بیسار من ال هستم، من بل هستم. اینها را بگویید دلیل بیاورد دیگر. خب این هم برمیگردند میگوید: خب عایشه هم زن پیغمبر است طلحه و زبیر هم یاران پیغمبر بودند.
آن هم از آن طرف دلیل میآورد، هیچ کدام هم نمیتوانی رد کنی. خدا میداند چقدر اینها شمشیر زدند طلحه و زبیر در کنار پیغمبر جهاد کردند. امیرالمؤمنین چه بگوید؟ بگوید من نماز میخوانم، میگوید خب آنها هم نماز میخوانند. بگوید من روزه میگیرم ماه رمضانها، میگوید خب آنها هم روزه میگیرند. چه دلیلی بیاورد برای تو؟! یک خرده فکر کنیم. حق را بشناس حضرت فرمود «اعرف الحق» برو حق را بشناس من هیچی دیگر نمیتوانم بیشتر از این بگویم تمام.
خداشناسی شهودی و پرهیز از بیراهههای فکری
اگر حق را شناختی اهل حق را میشناسی. خدا به تو نشان میدهد. تو خدا داری. فهم داری یعنی خدا داری. عقل داری یعنی خدا داری. شعور داری یعنی خدا داری. خدا به تو میگوید. حالیات میکند. روشن میشوی. خب چه کار کنم که روشن بشوم؟ باید بخواهی، همین. صادقانه باید بخواهی. دنبال معرفت باشی. دنبال شناخت خودت باشی.
«افضل العقل معرفت الانسان نفسه»
امام رضا علیه السلام فرمود برترین عقل، آن بالا روی کتیبه نوشتیم، خودشناسی است. خودت را بشناسی عقلت کامل میشود، برترین عقل را داری.
مشکل ما این است که اصلاً نمیدانیم عقل چیست فهم چیست. به فلاسفه بگویی، میگویند برهان دلیل استدلال. غلط است. این عقل نیست. جایش کجاست؟ این عقل جایش کجاست؟ تا وقتی که ما بیرون داریم دنبال این عقل میگردیم معلوم است بیراهه داریم میرویم، به آن نمیرسیم. میگویند عقل جایش در فلسفه است، در علم است. معلوم است هیچ وقت عاقل نمیشوی. من باید کجا دنبال عقل بگردم؟ وقتی من یک گمشدهای دارم میخواهم دنبال این گم شدهام بگردم، خب میگویند برو ببین کجا گمش کردی.
ملانصرالدین گفتند آمده بود در کوچه، شب بود در کوچه داشت دنبال گمشدهاش میگشت یک چیزی گم کرده بود. گفتند ملا دنبال چه میگردی؟ گفت مثلاً یک چیزی را گم کردم دارم موبایلم را گم کردم. چون بالاخره ملا نصرالدین در زمان ما هم داریم دیگر که حالا موبایل داشته باشد. موبایلم را گم کردم آمدم دارم دنبالش میگردم. گفتند: خب کجا گم کردی؟ گفت: در خانهمان. گفتند: پس چرا در کوچه داری دنبالش میگردی؟ گفت آخر دیدم اینجا هم مهتاب هست روشن است پیداست، آنجا تاریک بود لامپ نبود نور نبود گفتم بیایم اینجا که روشن است دنبالش بگردم.
تازه این ملا بوده، من و شما که ملا هم نیستیم. حالا ببین وضع ما چقدر خراب است. کجا دنبال حقیقت میگردی؟ در چه؟ کجا؟ هر کسی به خودش یک مراجعه کند ببیند در چه کجا دارد دنبال حقیقت میگردد، همانجا محل انحرافش است. در هر چیزی غیر از خود حقیقت دنبال حقیقت بگردی، گمراه هستی. میخواهی به خدا برسی؟ میخواهی به خدا با خدا ملاقات کنی؟ خدا را داشته باشی؟ هر کجا غیر از خود خدا در خود خدا دنبال خدا بگردی گمراه هستی. میگویی بروم فلسفه بخوانم که به خدا برسم. بروم نمیدانیم عالم بشوم دانشمند بشوم که به خدا برسم.
خدا میفرماید من از رگ گردن به تو نزدیکتر هستم. کجا میروی؟! «یا من دل علی ذاتی به ذاته» خودش است که فقط میتواند ما را دلالت کند به سوی خودش. در خودش دنبال خودش بگرد. جای دیگر نرو. «بک عرفتک و انت دللتنی علیک» امام سجاد علیه السلام. اینها معجزه است ها. «بک عرفتک و انت دللتنی علیک» خدایا من به واسطه خودت به دلیل خودت به تو راه یافتم تو را پیدایت کردم تو را شناختم «و انت دللتنی» تو خودت دلیل من بودی بر خودت.
چند نفر را داریم که بیاید بگوید من میخواهم، بگویند برو خدا را بشناس بگوید کجا بروم؟ میگویند برو حوزه کجا بروم؟ باید فلسفه بخوانی چه کار کنم؟ باید علم کلام بخوانی، اصول عقاید. باید خدا را برایت اثبات کنند. چند نفر را داریم بگویند من از خود خدا به او رسیدم، نه از فلسفه نه از درس نه از علم نه از حوزه نه از نمیدانم دانشگاه، از هیچ جا. من از خودش به خودش رسیدم. «آفتاب آمد دلیل آفتاب» چه جوری میشود آدم از خودش به خودش برسد؟ به خودت نگاه کن. در خودت مراجعه کن. داری. فطرتت الهی است. بیرون نگرد. در کتابها نگرد.
دعای معرفت و ضرورت شناخت حجت در عصر غیبت
ما هنوز نمیدانیم حقیقت چیست. کمیل ابن زیاد نخعی از امیرالمومنین علیه السلام سوال میکند آقا یک سوال دارم «ما الحقیقه؟» حقیقت چیست؟ حضرت میفرماید که «ما لک الحقیقه» برو پی کارت عمو. این را من گفتمها حضرت نگفت. تو را چه به حقیقت! حالا ما میگوییم آقا معلوم است روشن است واضح است، چه؟! کجای کاری؟! امیرالمومنین به کمیل میفرماید «ما لک الحقیقه» تو را چه به حقیقت یعنی این سوال از دهن تو گندهتر است. برو پی کارت. به کمیل برمیخورد، میگوید آقا مگر من از اصحاب سر شما نیستم؟ به من هم اینجوری میگویی؟!
بعد حضرت شروع میکند میفرماید بله تو از اصحاب سر ما هستی ولی خب آخر یک سوالی پرسیدی که خیلی. حقیقت چیست؟! من هرچه بگویم آخر چه بگویم به تو. من هرچه راجع به حقیقت بگویم حقیقت نیست. مگر میشود گفت؟! مگر حقیقت را میشود گفت؟! فقط خود خداست که خودش دلالت میکند بر حق و خودش.
«بک عرفتک و انت دللتنی علیک و دعوتنی الیک و لولا انت لم ادر ما انت»
تو نبودی خدایا من اصلاً تو را نمیشناختم. میخواهی خدا را بشناسی، از خودش شروع کن. «اللهم عرفنی نفسک» خدایا خودت خودت را به من معرفی کن.
اگر خودت را به من معرفی نکنی من پیغمبرت را هم نمیشناسم. خیلی حرف سنگینی است. یعنی هم ما اگر خدا را نشناخته باشیم پیغمبر را نشناختیم، بیخودی خیال میکنیم پیغمبر را شناختیم نشناختیم. «اللهم عرفنی نفسک» خدایا خودت خودت را به ما معرفی کن. «فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ، لَمْ اَعْرِف رسولک» تو خودت را به ما معرفی نکنی، پیغمبرت را نمیشناسیم. پیغمبر را هم تو باید به ما معرفی کنی «اللهم عرفنی رسولک اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَكَ، لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَكَ» اگر رسولت را نشناسم حجت هم ندارم حجتت را هم نمیشناسم. امامم را هم نمیشناسم.
«اللهم عرفنی حجتک» خدایا حجت و امام را هم تو باید به من معرفی کنی. معرفی کنی بیرونی نیستها، از بیرون یکی بیاید یک چیزی به ما بگوید. خدا غیر جبرئیل است. خود حقیقت یعنی چشم من باز بشود حقیقت را ببینم، خدا را ببینم. اگر حجتت را نشناسم، «ضَلَلْتُ عَنْ دينى» دین هم ندارم. بیدین هستم. معلوم میشود دین هم اینی نیست که ما داریم. این کجایش دین است؟! اگر معرفت نباشد اگر خداشناسی نباشد، رسولشناسی هم نداریم حجت و امامشناسی هم نداریم دینشناسی هم نداریم پس بیدین هستیم.
این دعا جزو دعاهای مأثور مستند خاطر جمعی است که سفارش شده در دوران غیبت زیاد بخوانید. معلوم میشود از مقدمات ظهور است. یعنی اگر کسی این حقیقت را درک کند که خدا باید خودش را به ما معرفی کند، فهم را بشناسد عقل را بشناسد حق را بشناسد، این زمینه فراهم میکند برای اینکه امام زمان علیه السلام ظهور کند. و تا وقتی این مرحله را طی نکنیم اقلش آن ۳۱۳ نفر اینجوری نشوند حضرت نمیآید. هزار و دویست و خردهای سال است که حضرت نیامده دیگر غایب است. چرا نیامده؟ این همه علما، این همه دانشمندان، این همه بزرگان. این حقیقت هنوز جا نیفتاده.
«بک عرفتک و انت دللتنی علیک»
خودت دلیل خودت هستی. چه جوری خودش دلیل خودش است؟ خب این را باید برویم دنبالش. خدا که نیاز به اثبات ندارد. «افی الله شک فاطر سماوات و الارض» اگر رفتی خدا را اثباتش کنی و دلیل بیاوری که اثبات کنی، آن خدا خدا نیست. مفهوم ذهنی شما است. در ذهنت یک خدا درست کردی میخواهی آن خدا را اثبات کنی. خدا که اثبات کردنی نیست. خودش دلیل خودش است. خدا میفرماید که «اني قريب» من نزدیک هستم. چرا انقدر راه را دور میکنی؟ کجا میروی؟ من پیش خودت هستم. کجا داری میروی دنبال من؟!
حوزههای علمیه میروی دنبال من میگردی. میروی در علم فلسفه علم کلام اصول عقاید دنبال من میگردی! من میگویم اینجا هستم من پیش خودت هستم. «فَأَيۡنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجۡهُ ٱللَّهِ» هر طرف رو کنی من را میبینی. کجا داری میروی؟! خدا را نمیدانی یعنی چه، بعد میخواهی اثباتش کنی. چه چیزی را میخواهی اثبات کنی؟! تا وقتی میخواهیم خدا را اثبات کنیم معلوم است امام زمان علیه السلام ظهور نمیکند. میگوید من آخر چه میگویند اینها، اینها چه دارند میگویند. چشمت را باز کن. همه میگویند خدا کجاست؟ آقا چشمت را بستی، میگویی اینجا تاریک است.
«الله نور السماوات والارض» هیچ کجا از نور آسمان و زمین خالی نیست همه جا هست. خب چرا ما نمیبینیم؟ خب برای اینکه چشممان را بستیم. میگوید خب بفرما الان باز میکنم باز هم نمیبینم. من دارم در و دیوار و آدم و اینها را میبینم خدا را نمیبینم. میگویم اینکه چشم نیست. یک خوراک خوشمزهای است در کله پاچه میخورند. این که چشم نیست. چشم خودت را میگویم باز کن. نه نشد. فقط باید صادقانه به خدا بگوییم «اللهم عرفنی نفسک» صادقانه، راست بگوییم. خدایا ما میخواهیم تو را بشناسیم. هیچ چیز دیگر نمیخواهیم.
اخلاص در طلب و رهایی از وسواسهای مادی
خب ما اگر حقطلب بودیم و باشیم خدا خودش را به ما معرفی میکند. خودش خودش را به ما معرفی میکند. خب ما پولطلب هستیم حقطلب نشدیم هنوز. ما ویلا طلب هستیم، خانه طلب هستیم، نمیدانم همسر طلب هستیم فرزندطلب هستیم شهرتطلب هستیم، ریاست طلب هستیم همه چیز طلب هستیم اما هنوز حقطلب نشدیم. خدا خیلی ناز دارد خیلی ناز دارد. میفرماید «انا خیر شریک» من شریک خوبی هستم. هر کسی را در کنار من قرار بدهی و شریک من کنی، من سهم خودم به آن واگذار میکنم. میروم کنار.
خیلی ناز نازی است. خالصانه و صادقانه فقط خودش را باید صدا بزنی فقط خودش تا جوابت را بدهد. هر چیز دیگری را کنارش قاطیاش کنی خدا میگوید من سهمم را واگذار میکنم به آن چیزی که شریک قرار دادی برای من. خالص مال آن. گذشت دارد دیگر. خدا «انا خیر شریک» من خوب شریکی هستم. تا حالا یک چنین شریکی پیدا کردی شما؟ با یکی شریک بشوی شریکت سهمش را واگذار کند به شما بگوید سهم من هم مال شما. خدا اینجوری است. میگوید من را با کسی شریک نکن. خالصانه صادقانه فقط خودم را بخواه، آن وقت بعد ببین به تو نشان میدهم خودم را یا نمیدهم.
تو فقط بخواه که بفهمی، دنبال فهم باش، بعد اگر نفهمیدی بعد آن وقت شما جلسه دیگر دیگر این را نیاور برای من من بخورم. چه بگویم دیگر. قدیمیها میگفتند اسمم را عوض میکنم. به اسمت چه کار داری آخر. رد خور ندارد. دنبال فهم باشی فهم میآید داری چشمت باز میشود میبینی. کجا میروی دنبالش؟! در خودت است. خدا میفرماید من بغل دستت نشستم. «هو اقرب الیه من حبل الورید» از رگ گردن به تو نزدیکتر هستم. دیگر چه میخواهی؟ هر کس خدا را دور معرفی کرد، حالا باید بروی کجا بروی چه کار کنی. آقا فقط صداقت. راست بگو. خالصانه فقط خودش را بخواه. «مخلصین له الدین» تمام.
تسلیم در برابر حق و مراحل رشد ایمانی
خدای متعال دارد این اصحاب کهف را حرکتشان میدهد، رشدشان میدهد. یک وقت خیال نکنید اینها رشد یافته بودندها. نه، اینها حالا باید رشد کنند. دارد رشدشان میدهد. میگویند یک کسی را بفرستید این پولهایمان را ببرد در شهر یک طعام پاکیزهای بخرد. چه بگوییم؟ «فَلْيَنْظُرْ أَيُّهَا أَزْكَىٰ طَعَامًا» غذا پاکیزهتر همان را بخر. دنبال چه میگردی؟ دنبال غذای پاکیزه میگردی؟! من میگویم دنبال فهم باش دنبال شعور باش دنبال خدا باش دنبال حقیقت باش. دنبال غذای پاکیزه میگردی؟! آقا برو یک غذایی بگیر بیاور بخوریم دیگر.
نیاز مرکبت را بخوریم این خیال میکند یک غذای پاکیزه باید حتماً بخورد. آقا این سوسول بازیها را بگذار کنار. در رابطه با خدا آنجا حساس باش. حساسیتهایت را آنجا به خرج بده. میخواهی وسواس به خرج بدهی آنجا به خرج بده که آیا من خالصاً مخلصاً فقط خدا را خواندم یا نه غیر خدا هم قاطی کردم. آنجا دقت کن. نه نه این غذایی که من حتماً باید. حضرت فرمود دنبال غذای بدون شبهه نگرد و الا گرسنه میمانی بیغذا میمانی. در طهارت نجاست برای من وسواس به خرج میدهد، برای من که نه برای عمه خودش وسواس به خرج میدهد. وسواس در طهارت نجاست؟! میخواهی وسواس هم داشته باشی در حقیقت وسواس داشته باش، در اخلاصت در نیتت در…
وسواس کلاً اصلاً خوب نیست حالا اگر بیماری باشد که باید درمان بشود بیماری هم نباشد وسواسی که بیماری نباشد باید در نیت باشد در صداقت باشد در اخلاص باشد. «فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْيَتَلَطَّفْ» حواست باشدها یک وقت درشتی نکنی حساس بشوند نسبت به تو چون اینها فرار کرده بودند دیگر. با لطافت برخورد کن. «ولا یشعرن بکم احدا» یک وقت کسی نفهمد ما اینجا هم فراری هستیم میآیند میگیرنمان میبرنمان. خدا میخواهد بگوید ببین ۳۰۹ سال است گذشته این نمیفهمد هنوز، نمیداند. نکند ما در زندگیمان همینجوری هستیم؟
حساسیتهایی که در زندگیمان به خرج میدهیم سختگیریهایی که میکنیم همهاش همین است. آقا موضوع منتفی است. اصلاً اون دقیانوس که اینها در زمان دقیانوس بودند آن هفت کفن هم پوسانده مرده رفته حکومت عوض شده همه اصلاً هر چه بت بوده نابود شده درب و داغان شده اصلا چیز مکتب توحید آمده حاکم شده. مردم، خانهها عوض شده، خیابانها عوض شده، کوچهها تغییر کرده، مترو زدند، اصلاً نمیدانم پل زدند، پل هوایی زدند، این همه چه عوض شده، اصلاً آنهایی که ۵۰ سال پیش بودند الان بیایند نمیتوانند اینجا گم میشوند در تهران. میگویند اینجا کجاست؟
۳۰۹ سال گذشته اینها هنوز میگویند مواظب باش بپا حواست باشد یک وقت نگیرنت. چه میگویی؟ پرت و پلا میگویی. همهمان همین هستیم همهمان همین هستیم. آقا دنیا دست خداست. حواست باشد سرت کلاه نگذارند مواظب باش مالت را نخورند، مواظب باش نمیدانم اینجا فلان تصادف نشود. آقا یک وظایفی داریم باید عمل کنیم وظیفهات را درست عمل کن دیگر کاری به هیچ چیز آن نداشته باش. سر بیصاحب میتراشی. دغدغه هیچ چیز نداشته باش. دلت شور چیزی را نزند فقط ببین وظیفهات چیست. دلت شور وظیفهات را بزند که کارت را درست انجام بدهی. چه میشود، دلت شور چه میشود را بزند یعنی خدا با اصحاب کهف محشورت کند. میکند.
البته اصحاب کم نیشتان خوب بود انشالله رشد میکنند مرحله به مرحله رشد میکنند و رشد کردند و انشالله با امام زمان علیه السلام هم ظهور برمیگردند رجعت میکنند ولی اولش که اینجوری نبودند که. اولش همین بودند که قرآن دارد نقل میکند. اینها اینجوری مراحل رشد اینها را دارد بیان میکند.
خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده