جلسه خودشناسی

راز آرامش در قرآن؛ چرا دلت همیشه شور می‌زند؟

36

۲۴ آبان ۱۴۰۴ ، جلسه ۳۶ خودشناسی در قرآن، سوره کهف، آیه ۲۳-۲۴

اگر خدا کارگردان عالم است، چرا این‌قدر نگران آینده‌ایم؟ آیا شناخت خدا و شناخت خود یک حقیقت‌اند؟ تو فقط مقصد را انتخاب کن؛ مسیر را خدا می‌سازد.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. اگر همه کارها به دست خداست، پس نقش اختیار و انتخاب من در سرنوشت چیست؟
. چرا قرآن حتی از گفتن «فردا این کار را انجام می‌دهم» نهی می‌کند؟ مگر برنامه‌ریزی کردن اشکال دارد؟
. چرا با اینکه خدا را قبول داریم، باز هم از آینده می‌ترسیم و دلمان همیشه شور می‌زند؟
. آیا خودشناسی و خداشناسی دو راه جدا هستند، یا حقیقتی واحد را نشان می‌دهند؟

47:49 / 00:00
انتشار: 1404/8/25 به‌روزرسانی: 1405/4/25
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 2 از 3: این متن نسخه بازبینی شده‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به تدریج ویراستاری می‌شود.

خودشناسی در قرآن

سوره کهف، آیات ۲۳-۲۴

استاد حسین نوروزی

جلسه ۳۶ (۲۴ آبان ۱۴۰۴)

راز آرامش در قرآن؛ چرا دلت همیشه شور می‌زند؟

اگر خدا کارگردان عالم است، چرا این‌قدر نگران آینده‌ایم؟ آیا شناخت خدا و شناخت خود یک حقیقت‌اند؟ تو فقط مقصد را انتخاب کن؛ مسیر را خدا می‌سازد.

وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا ﴿۲۳﴾

و زنهار در مورد چيزى مگوى كه من آن را فردا انجام خواهم داد (۲۳)

إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا ﴿۲۴﴾

مگر آنكه خدا بخواهد و چون فراموش كردى پروردگارت را ياد كن و بگو اميد كه پروردگارم مرا به راهى كه نزديكتر از اين به صواب است هدايت كند (۲۴)

نهی از ادعای استقلال در عمل

«وَلَا تَقُولَنَّ» که من فردا این کار را انجام می‌دهم؛ حتی حرفش را نزن. «لَا تَقُولَنَّ» هرگز به هیچ وجه حتی بدون اینکه ان‌شاءالله بگویی حرفش را نزن؛ چه برسد به اینکه فکر کنی که در این عالم و در این دنیا کاره‌ای هستی. حرفش را نزن. نمی‌فرماید که کاره‌ای نیستی؛ اینکه بحثی در آن نیست؛ کاره‌ای نیستی، ولی حرفش را نزن. مبادا بگویی من کاره‌ای هستم، خودم دنیا دست من است. حرفش را نزن. در گفتارت هم مراقبت کن که آن عقیده صحیحت که کار دست خداست، در بیانت هم ظاهر شود.

وقتی می‌فرماید که حرفش را نزن، یعنی به طریق اولی فکرش را هم نکن. ولی در عین حال، سرنوشتت به دست خودت است. دنیا دست تو نیست، دست خداست؛ اما سرنوشتت دست خودت است و به دست خودت رقم می‌خورد. این دو تا چگونه با هم جمع می‌شود؟ هم دنیا دست من نیست، هم آخرت دست من است و آخرت من از دنیا رد می‌شود و عبور می‌کند و در دنیا ساخته می‌شود.

تمثیل مقصد و راننده در تعیین سرنوشت

شما وقتی اسنپ می‌گیری (قدیم می‌گفتیم تاکسی می‌گیری، حالا اسنپ شد) در موبایلت مقصد را می‌زنی که من کجا می‌خواهم بروم. تعیین مقصد با کیست؟ با شماست. وقتی راننده آمد، شما سوار ماشین می‌شوید، دیگر کاری نداری؛ می‌نشینی، مشغول مطالعه می‌شوی، با موبایلت صحبت می‌کنی، کار خودت را می‌کنی، می‌خوابی. کسی به شما نمی‌گوید چرا خوابیدی؟ مگر نمی‌خواستی بروی؟ تو که نوشتی مقصدم آنجاست و می‌خواهم بروم آنجا، چرا خوابیدی؟ چرا حواست نیست؟ چرا دغدغه‌اش را نداری؟ حواست نباشد به مقصد نمی‌رسی. می‌گویی نه، من دیگر کاری به او ندارم که چگونه می‌رود، از کجا می‌رود و چه‌کار می‌کند. من فقط باید مقصد را می‌زدم و نشان می‌دادم. دادم که من کجا می‌خواهم بروم. دیگر راننده کس دیگری است. او باید دلش شور بزند، او باید دغدغه‌اش را داشته باشد، او باید حواسش جمع باشد، او باید مواظب باشد یک وقت خوابش نبرد.

من دیگر چه‌کار به این کارها دارم؟ فقط باید مقصد را درست بزنم، همین. در انتخاب مقصد، همه کاره من هستم. این را به آن می‌گوییم سرنوشت. این را به آن می‌گوییم آخرت. آخرش یعنی آخرتت. آخرتت یعنی آخرت. آنی که آخر و نهایتاً شما می‌خواهی به آنجا برسی، می‌شود مقصدت.

مقصدت را شما درست انتخاب کن، صحیح انتخاب کن. اسم دیگرش عقیده است. عقیده‌ات درست شده. عقیده فقط مقصد است، هدف است. مقصدت را درست انتخاب کردی، دیگر به باقی چیزهایش کاری نداشته باش. این عالم خدا دارد. خدا چگونه بگوید دلت شور دنیا را نزند؟ حواست به مقصدت باشد، همین. مقصدت هم ملاقات با خداست. حواست به خدا باشد، همین. به هیچ‌چیزی کاری نداشته باش. خدا همه‌چیز را ردیف می‌کند. خودش درست می‌کند. هر کاری لازم باشد، انجام می‌دهد.

یگانگی خود و خدا در هدف نهایی

به خود باش؛ یعنی مقصدت را فراموش نکن. خدا را فراموش نکن. خدا یعنی مقصدت. مقصد خودت؛ باز هم خودت هستی. به خود باش؛ یعنی به خدا باش. خود و خدا اینجا دو تا نیست. به خود باش؛ یعنی حواست به مقصدت که مقصد خودت است، باشد.

مقصدت چیست؟ لقاء خدا، یعنی حواست به خدا باشد.

«وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّـهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ» 

خدا را فراموش کنی، خودت را فراموش می‌کنی. دو تا چیز نیست؛ یک چیز است، یک حقیقت است. هدف شما یعنی خود شما، هدف شما خداست. پس به خود باش؛ یعنی به هدفت باش.

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنفُسَکُمْ»

بر شما باد خودتان. پس خدا چه شد؟ چرا اینجا، خود خدا در قرآن می‌فرماید بر شما باد خودتان؟ چرا نگفت خدا؟ هدف خودت. هدف شما از شما نیست. اگر شما خدا را هدف قرار دادی، ولی این خدایی که هدف قرار دادی ربطی به خودت ندارد، آن خدا هم خدا نیست. اشتباه شناختی، اشتباه گرفتی. آن خدا نیست، اسمش را گذاشته خدا، ولی خدا نیست.

معیار شناخت خدا: بی‌معنا شدن سوال چرا

چرا؟ از کجا بفهمیم خدایی که ما داریم، خداست یا خدا نیست؟ از خودت سوال کن: من برای چه می‌خواهم به خدا برسم؟ برای چه می‌خواهم به ملاقات خدا نائل شوم؟ چرا هدف من خداست؟

این سوال اگر جا دارد (که می‌گویی بالاخره یک سوالی است، سوال خوبی است، من باید رویش فکر کنم ببینم من برای چه باید به خدا برسم؟ کی گفته من هدفم خداست و باید به خدا برسم؟)، هنوز خدا را نشناختی. تا وقتی این سوال در ذهن شما جا دارد، برایت معنی دارد (می‌گویی: هدف خداست، برای چه هدف خداست؟)، معنا دارد، سوالت معنا دارد؛ خدا نداری هنوز.

این خدایی که شناختی، خدا نیست؛ یک خدای ذهنی است که برای خودت ساختی، بافتی، تخیل و توهم کردی. غیر خدا را به جای خدا توهم کردی. این خدا نیست، چرا؟ چون هدف آنی است که وقتی پیدایش کنی و به آن برسی، سوال «چرا» بی‌معنا می‌شود.

وقتی می‌گویی هدف من خداست، می‌گویند چرا هدفت خداست؟ می‌گویی برای اینکه اگر به خدا برسم، سعادتمند می‌شوم. هدفت شد خودت، برگشت به خودت.

هدفم خودم هستم. پس چرا گفتی هدفم خداست؟ من از تو پرسیدم هدفت چیست، گفتی خدا. وقتی از تو سوال می‌کنم چرا هدفت خداست، می‌گویی: برای اینکه اگر به خدا برسم، به سعادت می‌رسم. من به سعادت می‌رسم، پس هدفت شد خودت.

حالا اگر از تو سوال کنم: چرا می‌خواهی به سعادت برسی و هدفت سعادت خودت است؟ چه جواب می‌دهی؟ می‌گویی: پس هدفم سعادت کی باشد؟ پس سعادت خودم باشد، سوال ندارد. حالا درست شد. شد هدف، سوال ندارد. تا نرسیدی به آن جایی که بگویی سوال ندارد، هنوز هدف معلوم نشده، هدف مشخص نشده.

آن خدایی که از خودت جدا نیست؛ که وقتی می‌گوید هدفم خداست، می‌گویند چرا؟ بگویی: پس چه؟ دیگر غیر خدا معنا ندارد چیزی هدف باشد. خود من هم از خودم جدا نیست. وقتی خدای متعال می‌فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنفُسَکُمْ» (بر شما باد خودتان)، اگر برگشتی گفتی پس خدا چه می‌شود، خدا را نشناختی، خودت را هم نشناختی. نه خودت را شناختی، نه خدا را شناختی. خودِ من، خدا ندارد. «عَلَیْکُمْ أَنفُسَکُمْ» یعنی علیکم الله، علیکم لقاءالله.

هدفت را بشناس یعنی خدا را بشناس. هدفت را بشناس یعنی خودت را بشناس. هیچ فرقی نمی‌کند چه بگویی خودت را بشناس، چه بگویی خدا را بشناس. آن خدایی که غیر از خودت است و آن خودی که غیر از خداست، هر دو غلط است.

خودشناسی و آرامش حقیقی

«مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ».

کسی که خودش را بشناسد، «فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ» یعنی قطعاً خدا را هم شناخته است. تمام. یکی است. این‌جور نیست که «مَن عَرَفَ نَفسَهُ» مقدمه است تا بعداً برویم خدا را بشناسیم. نه، همان است. «فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ» قطعاً خدا را هم شناخته است، تمام شد.

تا وقتی خدای ما غیر خود ماست و تا وقتی خود ما غیر خداست، آرامش نخواهیم داشت. دلمان شور می‌زند. تمام انبیای الهی آمدند که کاری کنند دیگر دلمان شور نزند و این حقیقت را در جان ما جا بیندازند که حساب خدا از خودت جدا نیست و حساب خودت را از خدا جدا نکن. خودت را در غیر خدا جستجو نکن. خودت را در غیر خودت گم نکن. هر جای دیگری دنبال خودت بگردی، غیر از خودت که خداست.

فطرت الهی خودت است، مقصد خودت است. گم شدی. خودت کجاست؟ جایش کجاست؟ خانه خدا همان جاست. پس مکه کجاست؟ مکه چه می‌شود؟ کعبه چه می‌شود؟ کعبه نشانه‌ای است که راه گم نشود. اگر حواست به بیرون باشد، خودت را گم کردی. در فارسی به آن می‌گوییم گم، در عربی به آن می‌گویند ضال. «غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ» خدایا مرا جزو ضالین قرار نده که گم شوم، خودم را نشناسم، هدفم را نشناسم.

هدفت را پیدا کردی، مدنظر داشته باش، گمش نکن. دنیا را چه‌کار کنم؟ روزی دنیایم را چه‌کار کنم؟ خرج زن و بچه را چه‌کار کنم؟ دشمنان را چه‌کار کنیم؟ مقصد را دادی به اسنپ. حالا من از کدام کوچه بروم؟ از کدام خیابان بروم؟ از کدام اتوبان بروم؟ از کدام جاده بروم؟ به چپ بپیچم، به راست بپیچم، مستقیم بروم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟ به تو می‌خندند اگر یک همچین چیزی بگویی.

برای پیرمردها و پیرزن‌ها که هیچ جایی را بلد نیستند، اسنپ می‌گیرند، می‌گویند تو دیگر کاری نداشته باش. تو در این ماشین نشستی، دیگر خیالت راحت است. لازم نیست. می‌گوید من بلد نیستم هیچ جایی را، اصلاً از شهرستان آمده‌ام.

راه را بلد نیستم. خیابان‌ها را بلد نیستم. سواد ندارم که تابلوها را بخوانم. می‌گویند هیچ احتیاجی ندارد؛ یعنی سواد هم نمی‌خواهد. پس این همه درس ما رفتیم خواندیم (حالا من بیشتر، شما کمتر)، همه‌اش بی‌خودی بود؟ برای آخرت، بله بی‌خودی بود. برای دنیا که مقدمه بشود برای آخرت، بستگی به نیتت دارد. با چه نیتی خواندی؟ با قصد قربت که به وظیفه‌ام عمل کنم. یک تکلیفی دارم، هدفم را مدنظر قرار دادم.

هدف است که حرکت می‌دهد نه فاعل بودن ما

هدف من را دارد حرکت می‌دهد، سیر می‌دهد، می‌برد. هدفم دارد من را می‌برد. نگو من دارم می‌روم.

 «وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَدًا» 

مبادا بگویی من انجام می‌دهم؛ من بودم که درس خواندم، من بودم که روزی را به دست آوردم، من بودم که کار کردم، با دشمن جنگیدم، من بودم.

بعد از فتح خرمشهر، آمدند خدمت امام، چه فرمود؟ فرمود: «خرمشهر را خدا آزاد کرد». حالا اگر از ما بپرسند، ما می‌گوییم کار کردیم، فلان کردیم، این‌جوری کردیم، ما کردیم. خدا یعنی چه؟ یعنی هدفت، مقصدت. اگر مقصدت خداست و خدا را به عنوان هدف انتخاب کردی، هر کاری که کنی، در راستای این هدف و برای این هدف است؛ همه را آن هدف دارد انجام می‌دهد. بی‌خودی پای خودت ننویس.

اگر خدا را در هدف نگرفته بودی، آن اتفاق‌ها برایت نمی‌افتاد. مقصدی که تعیین کردی و سپردی به این ماشین و راننده، بر اساس آن مقصد مسیر را انتخاب می‌کند. مقصدت خداست، بهشت است؛ مسیرت متناسب با آن مقصد تعیین می‌شود.

مقصد شیطان است و جهنم، خب یک مسیر دیگر پیدا می‌کنی. لذا خدا در قرآن با صراحت می‌فرماید که من هستم که هدایت می‌کنم و من هستم که گمراه می‌کنم؛ یعنی مسیر هدایتت و مسیر گمراهی‌ات را من هستم که تعیین می‌کنم. اینکه تو در کدام مسیر و با کدام هدف باشی، این کار تو است. خدا به ما سپرده است:

«إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا».

«الَّذِینَ یَرْجُونَ لِقَاءَ اللَّـهِ» «آن‌هایی که هدفشان خداست» و «الَّذِینَ لَا یَرْجُونَ لِقَاءَ اللَّـهِ» «آن‌هایی که هدفشان خدا نیست». این را سپرده به ما که تو چه چیزی را انتخاب کردی. انتخاب تو اینجا دخالت دارد، نقش قطعی دارد؛ یعنی فقط و فقط خودت هستی که انتخاب می‌کنی با اختیار خودت.

نفی ترس و دلشوره با اعتماد به خدا

اما وقتی انتخاب کردی، دیگر می‌نشینی در ماشین. راننده خودش می‌داند کجا باید برود بر اساس آن مقصد. راننده‌ها هم آن راه را بلد نیستند؛ می‌زنند در نرم‌افزار مسیریاب. نرم‌افزار مسیریاب که از یک جای دیگر بالاتر احاطه دارد به مسیر و جاده و مقصد و همه را می‌بیند، از آنجا به او می‌گوید حالا کجا برو؟ کدام راه خلوت‌تر است؟ کدام راه نزدیک‌تر است؟ کدام مسیر موانع کمتری دارد؟ ما به اندازه یک راننده و یک نرم‌افزار مسیریاب به خدا اعتماد نمی‌کنیم. لذا همه‌اش دلمان شور می‌زند.

چه می‌شود؟ می‌ترسیم. چرا می‌ترسی؟ از چه می‌ترسی؟ می‌ترسم یک وقت. می‌ترسم یک وقت. یعنی می‌ترسم یک وقت خدا حواسش نباشد. یک وقت خدا خوابش ببرد، راننده است دیگر. خدا می‌خواهد خیالت راحت باشد. چرا خدا در قرآن می‌فرماید: «لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ»؟ خدا نه فقط خوابش نمی‌برد، چرت هم نمی‌زند. سِنَة یعنی چرت. چرت هم نمی‌زند. دیگر چگونه بگویم که خیالت راحت شود؟ قرآن کتاب آرامش است.

تمام انبیا و اولیای خدا آمده‌اند که به ما آرامش بدهند. ما چه دریافت کردیم؟ تازه دلشوره متدین‌ها بیشتر از بی‌دین‌هاست؛ یعنی اضافه هم کردیم به دلشوره‌هایمان. معلوم است راه را اشتباه رفته‌ایم. می‌ترسیم یک وقت خطا شود، یک وقت اشتباه شود. آن‌هایی که دین ندارند این ترس را ندارند، خیالشان راحت است.

حکمت الهی در سلب عقل و پشیمانی

امام رضا علیه‌السلام فرمود: خدای متعال بخواهد یک کاری را انجام بدهد، عقل را از بنده خودش می‌گیرد. عقل را از خودش می‌گیرد؛ یعنی از همه‌مان خدا عقل را می‌گیرد. بعد یک کاری می‌کنیم که خدا می‌خواهد. آن کاری را که خدا می‌خواست بکند، توسط ما انجام می‌دهد. بعد ما می‌گوییم: عجب کاری کردم، این چه کاری بود من کردم؟ اگر عقل را از تو نگیرد، آن کار را نمی‌کنی.

آن‌هایی که عقلشان سر جایش است و باز هم می‌روند آن کار را می‌کنند، حسابش جداست. آن را بگذار کنار. امام رضا علیه‌السلام آن افراد را نمی‌گوید. آن‌هایی که اگر عقلشان سر جایش بود، این کار را نمی‌کردند. یک مرتبه خدا عقلش را از او می‌گیرد و یک کاری می‌کند، بعد هم پشیمان می‌شود، غصه می‌خورد. چرا غصه می‌خوری؟ امام رضا می‌فرماید دیگر غصه ندارد که. خدا می‌خواست این کار توسط تو اتفاق بیفتد. عقل را از تو گرفت که آن کاری که خدا خودش می‌داند صلاح می‌داند باید انجام شود، انجام شود.

از این به بعد حواست جمع باشد، دیگر غصه گذشته را نخور. گفت: اگر رفتی پیش خدا و به تو گفت که این کار تو چه بود که کردی؟ گفت: به او می‌گویم که عقل نداشتم. گفت: اگر خدا به تو گفت من به تو عقل دادم؟ گفت: به خدا می‌گویم: خدایا، اگر من عقل داشتم، این کارها را می‌کردم؟ این کارهایی که من کردم، کار آدم عاقل است؟ این‌ها را کی می‌گفت؟ مرتضی سلمونی. خدا حفظش کند و به او سلامتی بدهد. گفت: خدا اگر به من بگوید به تو عقل دادم، این چه کارهایی بود که کردی؟ سی سال پیش این را به من گفت.

نمی‌دانم حالا سالش کی بود. گفت: به خدا می‌گویم خدایا، اگر من عقل داشتم این کارها را می‌کردم؟ کدام عاقل این کارها را می‌کند؟ وقتی به عقل می‌رسی، خجالت می‌کشی از خودت. به خدا می‌گویی: خدایا، غلط کردم، من نبودم، من نبودم، نفهمیدم چه شد. نمی‌دانم چرا من این کارها را کردم.

راه رسیدن به آرامش: خودشناسی و ترک توهم مقصد

تمام انبیا و اولیای خدا آمدند به ما آرامش بدهند. آرامش ما در فهمیدن ماست، در توجه ماست، به خود بودن ماست، هدف را گم نکردن است. هدف در ذهنت باشد، حواست باشد. کی هستی؟ برای چه آمدی؟ کجا قرار است بروی؟

«رَحِمَ اللهُ اِمرِءً عَرَفَ قَدرَهُ».

قدر خودت را بدان. بفهم که برای کجا آفریده شدی. غیر مقصد را به عنوان مقصد توهم نکن.

هدف در خودت است. به خود باش:

 «گوهر خود را هویدا کن، کمال این است و بس؛

 خویش را در خویش پیدا کن، کمال این است و بس».

شما هر هدف دیگری غیر خدا در نظر بگیری، بیرون از خودت است. هر هدفی. اسمش را خدا بگذاری، هدف واقعی که خدا تو را برای رسیدن به آن هدف آفریده و فطرتت را بر اساس آن هدف قرار داده، عوض نمی‌شود، تغییر نمی‌کند. شما باید به آن هدف برسی. بخواهی نخواهی هدفت آن است. بفهمی هدفت آن است و آن را هدف بگیری، به سعادت می‌رسی.

نفهمی، هدف نگیری، عذاب می‌کشی. یا همه‌اش در حال ترس و دلشوره و اضطراب و دلهره و نگرانی و استرس و غم و غصه‌های بی‌خودی و عذاب وجدان‌های توهمی هستی. ما آنقدر عذاب وجدان‌های توهمی داریم، اسمش را هم می‌گذاریم عذاب وجدان. بله، عذاب وجدان است ولی توهمی است.

عذاب‌های برزخ تماماً عذاب وجدان‌های توهمی است. تا وقتی ما درگیر توهم هستیم و با خودمان روبه‌رو نشدیم، با حقیقت مواجه نشدیم، باید هم عذاب بکشیم. می‌شود عذاب‌های برزخی. در عالم برزخ عذاب می‌کشند. چرا عذاب می‌کشد؟ برای اینکه خودش را گم کرده، برای اینکه خودش را پیدا نکرده است. چرا عذاب می‌کشد؟ عذاب می‌کشد تا خودش را پیدا کند.

مگر در دنیا سختی‌ها، مصیبت‌ها، فشارها باعث نمی‌شود ما خودمان را پیدا کنیم؟ آن هم همین است دیگر. اینجا خودت را پیدا نکردی، آنجا به تو فشار می‌آورند تا خودت را پیدا کنی. اینجا خودت را خالص نکردی، خب خلوص فشار می‌خواهد دیگر. شما یک پرتقال را می‌خواهی آبش را بگیری، باید فشار بدهی دیگر. همین‌طوری خودش آب نمی‌دهد که. باید آن را آبگیری کنی تا عصاره‌اش درآید.

فلسفه «ان‌شاءالله» و درس شکست اراده‌ها

این‌ها را متوجه شدی؟ حالا مبادا بگویی. خدا به پیغمبرش می‌فرماید مبادا بگویی من فردا این کار را انجام می‌دهم، «إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّـهُ» مگر اینکه پشت بندش بگویی که مگر خدا بخواهد، ان‌شاءالله. «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» خدا می‌گوید خودت را خجلت‌زده نکن. یک جوری حرف نزن که خجلت‌زده شوی. چرا یک تحلیلی می‌کنی که این تحلیل بدون ان‌شاءالله خجلت‌زده‌ات می‌کند؟ خدا می‌خواهد خجلت‌زده نشوی.

خدای به این خوبی می‌فرماید یک ان‌شاءالله بگو، دیگر خجلت‌زده نمی‌شوی. هیچ‌وقت خجلت‌زده نمی‌شوی، تمام شد. حالت گرفته می‌شود. چرا خدا این کار را کرده که من یک خواسته‌هایی داشته باشم که می‌خواهم انجامش بدهم، نمی‌شود. می‌خواهم، نمی‌شود؛ نه اینکه نمی‌خواهم. می‌خواهم. خواستنش دست من است، شدنش دست من نیست.

نمی‌شود. این را امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود:

 «عَرَفتُ اللهَ بِفَسخِ العَزائِمِ وَ نَقضِ الهِمَمِ»

«خدا را با درهم شکسته شدن عزم‌ها و اراده‌ها شناختم». خدا می‌خواهد خودش را به تو معرفی کند، نشان دهد.

می‌گویی: من این همه برنامه‌ریزی کردم که این شود، آن شود، نشد. چرا خدا نمی‌گذارد این آنی که من می‌خواهم بشود؟ خدا می‌خواهد به تو بگوید که من تو را خلق نکردم که هر چه می‌خواهی بشود، اصلاً برای این خلق نشدی. تو را خلق کردم تا من را بشناسی، هدفت را بشناسی، به آرامش برسی.

اگر هر کاری می‌خواهی بکنی بشود، خودت را گم می‌کنی دیگر، می‌گویی من خدا هستم. ادعای الوهیت می‌کنی: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَىٰ». خدا هم چون دوستت دارد، «مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ» به تو روزی می‌دهد؛ یعنی از آنجایی که گمانش را نمی‌کنی، حساب کتابت را به هم می‌ریزد.

پذیرش مالکیت الهی و مستجاب‌الدعوه شدن

برای خودت یک حساب کتاب‌هایی می‌کنی، می‌ریزد به هم. یک جوری به تو روزی می‌دهد که خجلت‌زده شوی، خجلت‌زده‌ات می‌کند. خودت را پیدا کن. خودت را زودتر پیدا کن تا کمتر خجلت‌زده شوی. آدم کمتر خجلت‌زده شود، بهتر است دیگر. خب زودتر خدا را پیدا کن. بفهم کار دست خداست، دنیا دست خداست. بگو به من چه؟ ان‌شاءالله.

من یک وظیفه‌ای دارم، باید انجام بدهم. هدفم را در نظر می‌گیرم؛ یعنی خدا. ببینم خدا از من چه می‌خواهد؟ همان کار را می‌کنم.

می‌شود، نمی‌شود. شد که شد، نشد که نشد.

«جهان به کامم اگر شد که شد، نشد که نشد.

سپهر رام اگر شد که شد، نشد که نشد.

به قسمت ازلی راضی‌ام. زمین و زمان همه به نامم اگر شد که شد، نشد که نشد».

چقدر هم کم می‌خواهد؛ همه زمین و زمان را می‌خواهد به نامش بشود. حالا می‌خواهی همه‌چیز به نامت باشد؟ مگر الان به نامت نیست؟ خب به نامت است دیگر.

تمام این آسمان‌ها به نام تو است، مال تو است، اصلاً به نام تو است. می‌خواهی بنویسم سندش را بنویسم امضا کنم؟ همه آسمان‌ها مال تو است. تمام کوه‌ها، آسمان، هر جا می‌خواهی بروی، برو. آزاد است. این کوه‌ها همه‌اش مال شماست. هر جایش را خواستی برو. دریاها، زمین‌ها، همه جا همه‌اش مال شماست.

خورشید هم مال شماست، می‌نویسم آن را هم امضا می‌دهم. ماه مال شماست. از نور خورشید استفاده کن، از نور ماه بهره ببر، ستاره‌ها را تماشا کن، لذت ببر. همه‌اش مال خودت است. منتظر امضایی هستی که «ثبت با سند برابر است» بشود.

خب می‌نویسیم، ثبت با سند برابر می‌کند. مال تو است. می‌خواهی چه‌کارش کنی؟ خورشید الان مال تو است. می‌خواهی چه‌کارش کنی؟ وقتی دست از الوهیت برداریم و راضی به رضای خدا بشویم، بعد می‌بینیم که همان می‌شود که ما می‌خواهیم. مستجاب‌الدعوه می‌شوی وقتی هر چه خدا خواست، تو هم همان را خواستی.

شعور عالم و اخلاص در بلوغ معرفتی

این عالم شعور دارد؛ یعنی خدا دارد. هر چه تو می‌خواهی، خدا همان کار را می‌کند، چون دیگر شر و بلا نمی‌خواهی. خواست تو با خواست خدا یکی شده، می‌شود مستجاب‌الدعوه.

باران نمی‌آید. آن‌هایی که باید بخواهند باران بیاید، هنوز نخواستند باران بیاید. رضایتشان را جلب کنیم. خواست آن‌ها خواست خداست، رضایت آن‌ها رضایت خداست. از دستمان ناراضی هستند. این عالم شعور دارد.

می‌گویی: چه ربطی دارد؟ تا گفتی چه ربطی دارد، آتئیست شدی. بی‌دینی‌ات مبارکت باشد. تا گفتی چه ربطی دارد، یعنی دیگر اعتقادی به خدا نداری. کار دست خداست. می‌گوید چه ربطی دارد؟

تمام انبیا و اولیای خدا آمدند این فهم ما را اصلاح کنند، این دید ما را اصلاح کنند، حقیقت را به ما نشان بدهند. کاری کنند که چشم عقل ما باز بشود.

وقتی چشم عقلت را می‌بندی، می‌گویی چه ربطی دارد؟ چه ربطی دارد؟ عقلت در چشمت است. نهایت علمت، علوم دنیایی و مادی و تجربی است. می‌گوید از نظر علم تجربی، این‌ها فلان است. این نهایت علم تو است. اسم مسلمان را روی خودت نگذار.

بی‌خودی سر خدا منت نگذار که خدایا من تو را خدا می‌دانم. نمی‌دانی دیگر. خدا را هنوز خدا نمی‌دانی، لذا برایش نماز می‌خوانی. خیال می‌کنی خدا به نمازت احتیاج دارد. برویم یک نمازی برای خدا بخوانیم.

آن نماز بارانی که می‌خوانی، بهتر خدا قبول می‌کند تا آن نمازی که برای خدا می‌خوانی. چون آنجا سر خدا منت می‌گذاری، می‌گویی خدایا من برایت نماز خواندم. نه، می‌گوید برای باران نماز خواندم، باران می‌خواهم. صاف به خدا می‌گوید خدایا من اینجا دیگر کاری به آخرت و این‌ها ندارم، من باران می‌خواهم. این اخلاصش بیشتر است.

تا آن موقعی که سر خدا منت می‌گذارد، می‌گوید: خدا من این همه نماز خواندم برایت، پس چرا من هر چه می‌خواهم نمی‌شود؟ یک دفعه به خودت نمی‌گویی مگر من خلق شدم که هر چه می‌خواهم بشود؟ من خلق شدم که بفهمم کی هستم، برای چه آمده‌ام، کجا باید بروم و کجا دارم می‌روم؟ «إِلَیْهِ الْمَصِیرُ» گشت همه انسان‌ها به سوی خداست.

در حال شدن هستیم. داریم متکامل می‌شویم، رشد می‌کنیم تا با خدا ملاقات کنیم.

خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me

0
20
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده