خودشناسی در قرآن
سوره کهف، آیه ۲۶
استاد حسین نوروزی
جلسه ۴۱ (۲۹ آذر ۱۴۰۴)
از حقیقت ایمان و آرامش تا هدف از به دنیا آمدن ما و جایگاه اختیار
اگر ولی حقیقی فقط خداست، اختیار انسان چه نقشی در بهشت و جهنم دارد؟ قیامت چگونه آشکار شدن حقیقت درون انسان است و چرا ایمان، آرامش واقعی میآورد؟
قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا ﴿۲۶﴾
بگو خدا به آنچه درنگ كردند داناتر است نهان آسمانها و زمين به او اختصاص دارد و چه بينا و شنواست براى آنان ياورى جز او نيست و هيچ كس را در فرمانروايى خود شريك نمىگيرد (۲۶)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
یگانگی ولایت و سرپرستی خداوند
خدای متعال میفرماید که: «ما لهم من دونه من ولی»، هیچ ولی و سرپرست و فرمانده و هدفی غیر از خدا وجود ندارد. گاهی ما میگوییم که خلاصه بهت بگویم، خلاصه بگویم، خدا اینجا دارد خلاصه به ما میگوید درسه جمله، سه تا کلمه، یک جمله: «ما لهم من دونه من ولی» خلاصه به همهمان گفت؛ خیال همهتان راحت، غیر خدا، «مِن دُونِه»، یعنی غیر خدا، هیچ ولی و سرپرست و فرمانروایی در عالم نیست. خودتان را معطل نکنید. گوشی را خدا داد به دستمان. گوشت باشد این جمله خدا. خلاصه، مختصر، مفید، واضح، رُک. پذیرش و فهمش سخت است. نوعاً ما دو ولیای هستیم، حداقلش، حداقلش ثنوی عقیده هستیم.
خدا میفرماید که هیچ ولی و فرمانروایی در عالم غیر خدا نیست. شیطان چهکاره است؟ شیطان هم تحت ولایت خداست. زور شیطان به خدا میرسد؟ نمیرسد. اینکه ما با اختیار خودمان میآییم شیطان را ولی خودمان قرار میدهیم، این جهالت و حماقت ما است. کسی را ولی خودمان قرار میدهیم که ولایت ندارد. غیر خدا هیچکس در این عالم کارهای نیست. اگر هم میبینیم که شیطان و شیاطین و جنودش در عالم کاری انجام میدهند، کارهای هستند، خدا مهلت داده. ولی حقیقی، او اجازه داده. ابلیس از خدا مهلت گرفته، خدا هم به او مهلت داده؛ که فی الجُمله یک کارهایی بتواند انجام دهد، اما تحت ولایت خداست ها!
حقیقت ایمان و آرامش در تسلیم
خُب، این ولایت خدا به این معنا، باعث میشود که ما جهنمی نشویم؟ نه. شیطان هم تحت ولایت خدا به این معنا هست. همه تحت ولایت الله هستند، اما باعث نمیشود جهنمی نشوند. آن چیزی که باعث جهنمی میکند انسان را اختیار انسان است، انتخاب بین بهشت یا جهنم است. اگر شما این حقیقت را فهمیدی که ولی همه خداست، کار دست خودش است. هر کاری که بخواهد در این عالم اتفاق بیفتد، باید از زیر نظر خدا عبور کند و اتفاق بیفتد.
یکوقت میگوییم که خب، حالا شما هم اگر چیزی خواستی، برو سراغ خدا. یکوقت میگوییم دیگر وقتی کار دست خداست، دیگر تو چه میخواهی دیگر؟ چرا چیزی میخواهی اصلاً؟ خدا خودش میداند که چهکار کند. شما راننده هستی، راننده خوبی هم هستی، پشت فرمان هم نشستی داری میروی. بغلدستیات مرتب هی میگوید اینجوری کن، آنجوری کن، ترمز بگیر، گاز نده، یواشتر، بپیچ چپ، بپیچ راست… خواستههایی دارد از تو، هی میگوید این کار را کن، آن کار را کن. شما میگویی که من خودم رانندهام، من میدانم باید چهکار کنم. کی باید ترمز بگیرم؟ کی باید گاز بدهم؟ کی دنده عوض کنم؟ کی کلاچ بگیرم؟ که سرعتم را زیاد کنم؟ کی بپیچم چپ؟ خودم میدانم! تو نمیخواهد دیگر چیزی بگویی به من.
ایمان یعنی این. ایمان آوردی به خدا یعنی خدا را باور کردی به عنوان ولی تو، ولی همه عالم. انتخابش کردی و کنار دست خدا نشستی، گفتی برو، من تسلیم هستم. به محض اینکه ایمان آوردی، آرامش پیدا میکنی. بعد میبینی که راحت گرفتی خوابیدی. چرا؟ چون میدانی کار دست کاردان است و میدانی کاری هم از تو برنمیآید. بیخودی خودت را خسته نکن، خودت را مچل نکن. این هواپیما دارد میرود، خلبان هم دارد. حالا این خلبان بهترین خلبان است که دیگر بهتر از این نیست. چهکار میکنی؟دلت شور میزند؟ معنایش این نیست که دردستاندازهای هوایی نمیافتد ها! نه میافتد. بهترین خلبان هم نه، بهترین خلبان هم نیست، این هم یک فرضش است. چهکار میتوانی بکنی؟ بلند شوی در هواپیما؟ الان افتاد در یکدستانداز هوایی و بالا و پایین و چهکار میخواهی کنی؟ ملق بزنی؟ ملق بزنی درست میشود؟! «در کف شیر نر خونخوارهای، غیر تسلیم و رضا کو چارهای» این مال مرحله دومش است.
آثار حسنظن و سوءظن به پروردگار
ایمان نداری که کار دست کاردان است. باشد، مگر کاری هم از تو برمیآید؟ ولش کن دیگر. هر چه پیش آید خوش آید. اگر سوءظن به خدا داشته باشی، یعنی بگویی من خاطرم از خدا جمع نیست، نمیدانم، نکند یکوقت یک کاری کند که نباید بکند. ایمان کامل نیست دیگر. این را به آن میگوییم سوءظن به خدا.
امام رضا علیه السلام فرمود: «أَحسِن الظَن بِالله» حسنظن به خدا داشته باش، سوءظن به خدا نداشته باش. نگو خاطرم از خدا جمع نیست، نمیدانم یکوقت ممکن است یک کاری بکند که به ضرر من است. اینجوری فکر میکنی؟ اگر اینجوری فکر کنی، خیال کردی اتفاق خاصی میافتد در اداره عالم؟ یعنی این فکر شما باعث میشود آن حادثه، آن اتفاقی که قرار است بیفتد، نیفتد؟ نه. این سوءظن شما به خدا و بد دیدن در عالم و در حکومت الله، شما بد میبینی، میگویی این بد است، آن نباید میشد، اینجوری باید میشد، چرا اینجوری شد، این سوءظن شما به خودت لطمه میزند. اگر بد ببینی در عالم و در کار خدا، این نگاه بد و سوءظن شما برایت بد میآورد، حالت را خراب میکند، تو را به هم میریزد، روحیهات را از دست میدهی، خودت را میبازی. در حوادث، در شدائد، در سختیها دست و پایت را گم میکنی که نمیدانم دارد چه میشود، خاطرم جمع نیست.
اما اگر حسنظن بالله داشته باشی، خاطرت جمع باشد از خدا که خدا میدانند دارد چهکار میکند، روحیهات بالا میرود، خوب میبینی. هر چه پیش میآید، میگویی کار خدا بود یا نبود؟ اگر کار خدا بود که خدا یعنی حق. هر چه حق است پیش میآید، هر چه حق نباشد نمیآید. سر جایش است. درست است. حَقّم بود، حقشان است. خلایق هر چه لایق. چرا امام زمان ظهور نمیکند؟ حقمان است، حقمان است. خلایق هر چه لایق. سوءظن به خدا نداشته باش. «أَحسِن الظَن بِالله» حسنظن به خدا داشته باش.
اگر حسنظن به خدا پیدا کنی، راحت میشوی، خوب میبینی. سوءظن به خدا پیدا کنی، بد میبینی. «إن خیراً، فخیراً، إن شراً، فشراً» اگر خوب ببینی، خوب میبینی. خوش میگذرد، دنیا با همه فشارها و سختیها و مشکلاتش لذتبخش است. اما اگر بد ببینی، غرق در نعمت هم باشی، باز هم دلت شور میزند، میگویی: نمیدانم کار دست کیست؟ نکند یکوقت این نعمتها را از من بگیرد؟ دائم میترسی. نکند اتفاقی… الان اتفاقی نیفتاده ها! نکند یک روزی فقیر بشوم. نکند یکوقت بمیرم. الان نمردی، فقیر نشدی، زندهای، پولدار هستی، کارخانه داری، نمیدانم… چه داری، چه داری. همه اینها میرود، میگویی: نکند یکوقت اینها را از دست بدهم؟ چرا؟ چون سوءظن به خدا داریم.
انتخاب و اختیار در حکومت الهی
هر کجا به هم ریختیم، یعنی خاطرمان از خدا جمع نیست، ضعف ایمانمان است. «المُؤمِنُ کَالجَبَلِ الرَّاسِخِ» مؤمن مثل کوه محکم است، تکان نمیخورد. «لا یحَرِّکُهُ العَواصِفُ» طوفانها کوه را جابهجا نمیکند، تکان نمیدهد. هنوز طوفان نیامده ما تکان میخوریم، ریزش میکنیم. چقدر ریزش کردیم؟! «ما لَهُم مِن دُونِه مِن وَلِیٍّ» ولی همه خداست، کار دست خودش است. سرپرست همه خداست. اختیار انسان این وسط باعث میشود که خودش را جهنمی کند یا بهشتی. ما با قدرت اختیارمان نمیتوانیم کار را از دست خدا در بیاوریم، کار دست خودش است. ما با اختیارمان میتوانیم خودمان را بهشتی یا جهنمی کنیم. اختیار با خودت است. زورت به خدا نمیرسد ها!
کار دست خودش است. آمدیم دردنیا که اختیار ما رو بیاید. معلوم شود که ما بهشتی هستیم یا جهنمی. چقدر این جمله مهم است: معلوم بشود که بهشتی هستیم یا جهنمی. همان چیزی که ما برایش حساب باز نمیکنیم. میگوییم معلوم بشود که چه؟ آمدیم در دنیا که بخوریم، آمدیم در دنیا که کیف کنیم، بچریم، حال کنیم، راحت باشیم، آسایش داشته باشیم. خدا میفرماید نه. آوردمتان در دنیا تا معلوم بشود آن عهدی را که با خدا بستید، در عالم اَلست، عالم اَلست جای دیگر نروید ته وجودتان و جانتان با خدا میثاق دارید، با حقیقت میثاق دارید. مگر حب به ذات نداری؟ مگر خودت را دوست نداری؟ همه خودشان را دوست دارند. همه میگویند من خودم را دوست دارم. خدا ما را میفرستد دردنیا، میگوید خب برو ببینم مگر نمیگویی خودم را دوست دارم؟ ببینم چه کار میکنی با خودت؟ به خودت ظلم میکنی یا ظلم نمیکنی؟ مگر نگفتی من خودم را دوست دارم؟ «وَ لٰکِن کَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» خدا به هیچکس ظلم نمیکند، خودشان هستند که به خودشان ظلم میکنند.
خدا که نمیگوید خودت را دوست نداشته باش، بیا من را دوست داشته باش! خدا یک کسی، یک چیزی بیرون جدای از خودت نیست. اگر میبینی هست، این یک موجود ذهنی خودت است، اسمش را خدا گذاشتی، خدا نیست. خدا میگوید: «عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ» خودت را دوست داشته باش، به خودت ظلم نکن. به خدا که نمیتوانی ظلم کنی، زورت نمیرسد. به خودت ظلم میکنی، خودت را جهنمی میکنی.
فلسفه رشد و ظهور حقایق باطنی
اگر ما قدر این حرف را بدانیم، بفهمیم، بشناسیم که برای چه آمدیم در این دنیا. آمدیم که خودمان را اثبات کنیم که من این هستم. همین؟ بله، همین. دیگر هیچ چیز دیگر نیست؟ نه، هیچ چیز دیگر نیست. خب، اینکه چیزی نیست که! همه چیز همین است. آمدیم که به معرفت برسیم. معرفت یعنی چه؟ یعنی همین. آمدیم که به شناخت برسیم. شناخت یعنی چه؟ یعنی همین. معلوم بشود. آمدیم که آنچه که در درون ما و در باطن ما هست، ظاهر بشود، رو بیاید. خیلی مهم است این حرف. اسم این رشد است.
دانه سیب که در خاک قرار میگیرد، در درونش چیست؟ سیب است؟ پرتقال است؟ خیار است؟ نمیدانیم. نمیدانیم نه،یعنی علم ذهنی، اطلاعات ذهنی، یعنی هنوز معلوم نشده. باید صبر کنیم، رشد کند، درخت بشود، بار بدهد. نگاه میکنی، میبینی شد سیب. استعدادش را داشت، به فعلیت رسید. خدا انسان را که خلق کرده در دنیا برای این است که رشد کند. یک کلمه رشد را میگوییم، اما متوجه نمیشویم داریم چه میگوییم. رشد کند یعنی معلوم بشود این چهکاره بود، این چهکاره است. طرف حق را میگیرد یا طرف باطل را. در لشکر امام حسین یا در لشکر یزید. خیلی مهم است، دستکم میگیریم.
همه ما شبانهروز در حال معلوم کردن هستیم که این معلوم بشود. همه ما. فطرتمان بر این پایه و بر این اساس مفطور شده، خلق شده. همهمان در حال معلوم کردن خودمان هستیم. همه میخواهند خودشان را اثبات کنند. میگویند من را دیدی؟ هر کاری که میکنی، میخواهی خودت را نشان بدهی، خودت را معلوم کنی. گاهی از آن تعبیر میکنیم به پز دادن. میخواهی پز بدهی. مسابقه میدهی، چرا مسابقه میدهی؟ میگویی میخواهم برنده بشوم که ثابت کنم که من مَن بودم ها! دیدی؟ دیدی چه کسی از همه سریعتر میدود؟ کشتی میگیرد، میگوید: دیدی! من بودم.
هر کسی یک جایی میخواهد خودش را نشان بدهد، یک جوری میخواهد خودش را نشان بدهد. پولدار میشود، با پولش پز میدهد. ماشین میخرد، با ماشینش پز میدهد، میگوید: دیدی من را؟ این که میگویند چشم و همچشمی، یعنی چه؟ اینها ریشه در کجا دارد؟ میگوید او این کار را کرد، من بروم این کار را بکنم، بزنم رو دست او. چرا؟ میخواهد خودش را نشان بدهد، میخواهد خودش را ثابت کند، میخواهد خودش را معلوم کند. چیزی را که معلوم نیست، معلومش کند. چیزی که مخفی است. میگوید حقیقت جان من که من واقعی من است، پوشیده است، پنهان است، باطن است. این را میخواهم ظاهرش کنم، آشکارش کنم. همه ببینند. قیامت یعنی این. همه به دنبال این هستند که قیامتشان را برپا کنند.
حقیقت قیامت و آشکار شدن سرائِر
قیامت یک جایی نیست که شما خیال کنی تو را میبرند آنجا، میاندازند آنجا. عالم قیامت یعنی رو آمدن حقایق درون شما. «یَوْمَ تُبْلَی السَّرَائِرُ» روزی که سریرهها، باطنها، آشکار میشود، قیامت میشود. قیامت میشود. باطنها همه رو میآید. معلوم میشود که هر کسی چهکاره است. معلوم میشود! خیلی مهم است این معلوم شدن. بفهمیم همه زندگیمان دنبال این هستیم که معلومش کنیم. بفهمی، حواست را جمع میکنی. برای معلوم شدن ارزش قائل میشوی. میگویی میخواهم بفهمم، میخواهم بفهمم. خود فهمیدن ارزش دارد. کنجکاوی از کجا ریشه میگیرد؟ حس کنجکاوی. انسان کنجکاو است. میگوید میخواهم بدانم. فضولی از کجا ریشه میگیرد؟ میگویند آقا این به تو ربطی ندارد. میگوید باشد، ربطی ندارد، من میخواهم بدانم. چقدر میرود در این نمیدانم چه کجا، رسانهها، اینور آنور، اخبارهایی که هیچ به دردش نمیخورد، نه به دردش نمیخورد، به ضررش است. اعصابش را خرد میکند، حالش را خراب میکند، اصلاً زندگیاش را به لجن کشیده. میگویند نرو، خوب نبین، خوب نخوان، ندان. میگوید: نمیتوانم. فضولی است دیگر. حس کنجکاوی است. ریشه در همین معنای فطری دارد. اصلاً خدا ما را خلق کرده در دنیا تا بفهمیم، بدانیم، پیدا کنیم، رو بیاید همه چیز رو بیاید.
کافر بهتر از منافق است. چرا؟ چون کافر رو است، منافق زیر و رو دارد. معلوم نمیکند. حالت را خراب میکند. گفتند که یک پدری سه تا بچه داشت، دو تا از آنها را دعا میکرد، یکیشان را نفرین میکرد. گفتند که آن دو تا را چرا دعا میکنی؟ گفت: بهخاطر اینکه یکیشان هر چه میگوید راست میگوید، یکی دیگرشان هم هر چه میگوید دروغ میگوید. معلوم است، تکلیف من روشن است. اما آن سومی، گاهی راست میگوید، گاهی دروغ میگوید، نمیفهمم تکلیفم با این چیست. این بالاخره این حرفی که الان زد، راست است یا دروغ است؟ به هم میریزی. گفت: این را لعنتش میکنم، نفرینش میکنم. چرا به هم میریزی؟ برای اینکه فطرت شما، خدا اینجوری تو را خلقت کرده که هر چه پنهان است، آشکار کنی، رو بیاوری. از اینکه رو باشد، خوشنود هستی. به محض اینکه پنهان میشود، به هم میریزی، حالت بد میشود. میگویی نمیدانم، نمیدانم، تکلیفم را نمیدانم.
معرفت نفس و شناخت گنج پنهان
حالا خدا ما را خلق کرده که چه چیز را بدانیم؟ کدام مسئله پنهان را ظاهر کنیم؟ خودمان را، فطرت الهی خودمان را، خدای فطری خودمان را که در باطن جان ما هست، ولی آشکار نیست، ظاهر نیست، این را ظاهرش کنیم. فلذا میفرماید که: «کُنتُ کَنزاً مَخفیّاً فأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ» حدیث قدسی است؛ خدا میفرماید: من گنج پنهانی بودم، خواستم شناخته بشوم. «أَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ» أُعْرَفَ یعنی معلوم بشوم، معرفی بشوم، شناخته بشوم، معرفت پیدا کنند، من را بشناسند. یعنی «فَخَلَقتُ الخَلقَ» یعنی خدا میفرماید شما را خلق کردم که. من که در باطن جان شما و نهاد فطرت شما هستم، شناخته بشود. شما من را بشناسید.
این هدف از خلقت شماست، نه هدف خدا. خدا که نیاز به اینکه هدف داشته باشد، ندارد. هدف از خلقت شماست که مخلوق خدا هستید. خدا خلقتان کرده که خدا را بشناسید. «فَخَلَقتُ الخَلقَ لِکَی أُعرَفَ» تا اینها من را بشناسند. ما برای اینکه، ما خلق شدیم خدا را بشناسیم، به دنبال شناخت همه چیز میرویم الا خدا. تمام این علومی که پیشرفت کرده، اینها به خاطر حس کنجکاوی بشر است. حس کنجکاوی هم ریشه در همین مسئله است که انسان میخواهد خودش را ثابت کند، میخواهد خودش را رو بیاورد، خودش را آشکار کند، نشان بدهد. خودت را پیدا کن، نشان بده. خودت را که پیدا کنی، غیر خدا باقی نمیماند. فقط خدا میماند. خدا را نمایش میدهی. اینجور نیست که اگر خودت را پیدا کردی، فقط خودت را نشان میدهی. نه، فقط اینجا خود خود حقیقی تو خداست، غیر خدا میرود کنار. دیگر منی باقی نمیماند. تا وقتی منی هست که غیر خداست، هنوز خودت را پیدا نکردی. وقتی خودت را پیدا میکنی که غیر خدا باقی نماند.
حقطلبی و ظهور حقیقت در عالم
همه ما برای اینکه یک مسئلهای را معلوم کنیم، هزینه میدهیم. داشتی رانندگی میکردی، یک کسی زد به تو. بعد میآید پایین، میگوید که: چه وضع رانندگی است؟ میگویی آقا شما زدی به من. دو قورت و نیمت هم باقی است. میگوید: حالا فرقی نمیکند چه کسی زده، من زدم؟ تو میگویی: نه فرق میکند. زنگ بزنیم پلیس بیاید تکلیف ما را روشن کند. باید معلوم بشود من زدم یا تو زدی. من مقصرم یا تو مقصری. میخواهیم یک خرده وجدانی مراجعه کنید به خودتان، ببینید در زندگیمان پر است از این حقیقت که دنبال این هستیم که میخواهیم معلومش کنم، باید معلوم بشود. حق با من بود یا حق با تو بود. چرا میخواهی معلوم بشود؟ گاهی میبینی اصلاً خسارتی هم نخورده. یعنی اگر هم پلیس بیاید، چیزی… طرف میگوید: آقا من پول هم میدهم به تو. میگویی: نه! به من گفتی تو مقصری، من باید این را ثابت کنم به تو که من مقصر نبودم، تو مقصر بودی. به این میگوییم چه؟ حقطلبی. حق با من است. همه انسانها حقطلب هستند. فطرت همه انسانها حقطلب است.
حقطلبی یعنی چه؟ یعنی آن چیزی که پوشیده است، میخواهد آشکار بشود. پنهانیها میخواهد از حالت پنهانی در بیاید. حقایق رو بشود. حقیقت مخفی است، هر کجا مخفی است، باید آشکار بشود. گاهی ممکن است که جنگها اتفاق بیفتد. دنیا باید بفهمد حق با ما بود. اینها را اگر توجه نداشته باشیم که ریشه در کجا دارد. اصلاً آمدیم در دنیا، معلومش کنیم، تکلیف را معلوم کنیم. خدا امام دوازدهم علیه السلام را نگه داشته تا معلوم کند حق با که بود. خیال کردند که آمدند و غصب کردند و ظلم کردند و جنایت کردند و زدند و بردند و… نه، اینجوریها هم نیست. «فَخَلَقتُ الخَلقَ لِکَی أُعرَفَ» من اصلاً شما را خلق کردم تا خودم، یعنی حق، معلوم بشود. نفاق به خرج میدهی، یک کاری میکنم که حقیقت آشکار بشود. این را منتها خدا صبرش زیاد است دیگر. خدا صبرش زیاد است. ما عجله میکنیم، خدا عجله نمیکند. «إِنَّ اللَّهَ لَا یَعْجَلُ بِعَجَلَةِ الْعِبَادِ» حق را بالاخره آشکار میکند. خلق کرده تا حق را آشکار کند.
آشکار کردن حقیقت و مقصد نهایی
خیال نکنیم که ما خلق شدیم که راحت باشیم، امنیت داشته باشیم، نمیدانم سلامت باشیم، زنده باشیم، بخوریم، خوب بخوریم، خوب بچرخیم، خوب بگردیم، خانه خوب داشته باشیم، ماشین خوب داشته باشیم، علم و تکنولوژی و پیشرفت و فلان و اینها. همین است! نه، این نیست. همه اینها باید هزینه بشود، خرج بشود، فدا بشود برای اینکه حق آشکار بشود. اگر این اتفاق بیفتد و شما همه زندگیات را، عمرت را، وقتت را، پولت را، دار و ندارت را خرج کنی، هزینه کنی که حقیقت را در وجود خودت اولاً اثبات کنی، رو بیاوری، آشکار کنی و در راستای آن، در بیرون این حقیقت را منتشر کنی، انتشار حقیقت یعنی آشکار کردن، معلوم کردن.
انبیای الهی اینجوری بودند. از خودشان شروع کردند. اول حقیقت جان خودشان را کشف کردند، پیدا کردند. بعد این حقیقت را که خداست، به دیگران تذکر دادند، توجه دادند که شماها هم پیدا کنید. چقدر باید هزینه بدهیم تا این حقیقت معلوم بشود؟ چقدر ندارد! اصلاً خلق شدیم برای اینکه این اتفاق بیفتد. نکند یکوقت جنگ بشود، نکند یکوقت امنیتمان… نکند یکوقت مثلاً فرض کنید مریض بشویم، نکند یکوقت بمیریم. اصلاً آمدیم برای اینکه این حقیقت روشن شود. این را بگذاری کنار، دیگر میشوی حیوان. با حیوانات فرقی نداریم که. هدف این است، مقصد اینجاست. مقصد همه ما قیامت است. «گوهر خود را هویدا کن، کمال این است و بس» گوهر خود را هویدا کن، بروزش بده، ظهورش بده، آشکار کن. کمال این است و بس. «خویش را در خویش پیدا کن» یک بیت دیگر که اضافه کرده بودیم به این، تضمین کرده بودیم چه بود؟ «قیامت عاقبت برپا شود» یعنی دارد به آنجایی میرود که این قیامت برپا میشود. برپا میشود یعنی رو میآید، یعنی باطنها آشکار میشود. حقیقت همه جا را پر میکند، یعنی همه جا الان پر هست. الان نمیتوانی ببینی. قیامت آنجایی است که میتوانی ببینی، همه را ببینی. جایی نیست. شما به یک جایی میرسی که دیگر کنار میرود همه پردهها از جلوی چشمان شما. همه حقیقت، که الان در عالم غیر از حقیقت کسی نیست، ولی خداست، این حقیقت را میبینی، میشود قیامت شما.
«قیامت عاقبت بر پا شود رو قیامت را تو بر پا کن کمال این است و بس» با اختیار خودت برو، خودت این قیامت را برپا کن. هزینهاش را هم بده. بفهمی که برای این خلق شدی، دیگر نمیگویی هزینهاش چقدر میشود. اگر هنوز داری میگویی هزینهاش چقدر میشود، نکند یکوقت هزینهاش زیاد باشد، نفهمیدی چه شد؟ خودت را هنوز نشناختی. «عاقبت قیامت بر پا میشود، رو قیامت را تو بر پا کن. کمال این است و بس» بخواهی نخواهی، قیامت برپا میشود. اگر با اختیارت خودت برپا کنی، همین الان برپا کن، همینجا، تا دیر نشده، تا زنده هستی. «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا» وقتی برپا شد، خوشنود میشوی، خوشحال میشوی میگویی خب الحمدلله ما همین را میخواستیم. ما غیر از حقیقت چیز دیگری نمیخواستیم. همهاش حقیقت را میخواست. یک عمری دنبال این بودیم که حقیقت آشکار بشود.
حالا میگویند قیامت شده. قیامت شده یعنی چه شده؟ یعنی حقیقت آشکار شده. من که یک عمر دنبال همین بودم که حقیقت آشکار بشود، به خواسته خودم رسیدهام، مطلوب من بود، میشود بهشت. اما آن کسی که دنبال این بود که از حقیقت فرار کند، اگر یک کسی پیدا میشد که میخواست حقیقت جانش را رو بیاورد، به او نشان بدهد، بگوید: ای انسان! تو این چیزی که نشان میدهی نیستیها، حقیقت یک چیز دیگر است، میگوید هیچ چیزی نگو فعلاً ما داریم صفا میکنیم، خوش هستیم، نمیخواهم گوش کنم، نمیخواهم بشنوم. اصلاً نمیخواهم خودم را بشناسم. ولی خب حالا این نمیخواهد، قیامت برپا نمیشود؟! قیامت میآید، برپا میشود. این چون نخواسته، رنج میبرد، میشود جهنم. یک جایی نیست که ما را بگیرند، بیندازند در آن. جهنم یعنی آنجایی که وقتی خدا میماند و خدا، حق میماند و حق، تو خوشحالی از این واقعه یا نه، ناراحتی؟ یک عمری مقابله کرده با حق، دشمنی کرده با حقیقت. خب حالا رسیده به یک جایی، میبیند غیر از حقیقت هیچ چیز نمانده. بهخاطر دنیا و لذتهای دنیا با حقیقت دشمنی کرده. خب اینها میرود، اینها فانی است. همه رفت. غیر از حقیقت هیچ چیز نمانده. خب حالش بد میشود دیگر. نمیداند کجا پناهنده بشود، به چه کسی پناهنده بشود. غیر از خدا کسی نمانده. به این میگوییم جهنم خالد. دیگر هیچ راه فرار هم ندارد، خروج هم ندارد.
اما آن کسی که وقتی حقیقت برپا میشود و آشکار میشود و قیامت برپا میشود، خوشحال میشود، خوشنود میشود. میگوید یک عمری من دنبال همین میگشتم. نه فقط از مرگ نمیترسد، به استقبال مرگ میرود. وقتی ضربت میخورد به فرق مطهر حضرت امیر، «فُزتُ وَ رَبِّ الکَعبَةِ» به خدای کعبه رستگار شدم. یعنی کیف میکند، لذت میبرد، میگوید دارم به معشوقم، مطلوبم، آن معبودم میرسم. یک عمری من میخواستم به آن برسم، خب دارم میروم دیگر. ناراحتی ندارد. علت اینکه ما ناراحت میشویم، خوشمان نمیآید، میترسیم از مردن این است که از حقیقت گریزان هستیم. چرا حقیقت تلخ است؟ برای اینکه ما هنوز با حقیقت انس نداریم. تا حالا شنیدهاید گاهی اوقات بعضیها میگویند که این حرفها سنگین است. حرفها سنگین است. مگر مرگ خبر میکند؟! مرگ که خبر نمیکند چه زمانی میآید. چرا برای بعضیها سنگین نیست، برای بعضیها سنگین است؟ چرا بعضیها وقتی میشنوند، لذت میبرند، کیف میکنند؟ وقتی میخواهیم تمامش کنیم، میگویند چرا تمام شد؟ کاش باز هم ادامه داشت. بعضیها هم از همان اولش هی این پا آن پا میکنند میخواهند در بروند، میگویند: الان این یک حرفهایی میزند که زندگی را به ذائقه من تلخ میکند. زندگی را تلخ میکند برای اینکه حقیقت در جانش تلخمزه است. حقیقت یعنی خدا.
از خدا بدش میآید. خیلی هم متدین است، خیلی هم نماز میخواند، خیلی هم روزه میگیرد، خیلی هم کارهای خیر میکند، اما از حقیقت بدش میآید. «الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَانًا» آیات خدا را که برای اینها میخوانند، آیات خدا یعنی آنهایی که اینها را متوجه حقیقت و خدا میکند، این میشود آیه، «زَادَتْهُمْ إِیمَانًا» ایمانشان افزوده میشود. ایمان یعنی امنیت، یعنی آرامش، یعنی لذت، یعنی حال میکنند. از یاد خدا آرامش میگیرند. «أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» از یاد مرگ و موت آرامش میگیرند. یاد مرگ، بیماریهای اعصاب و روان را درمان میکند. درست برعکس آن چیزی که اکثریت خیال میکنند که یاد مرگ اعصاب آدم را خراب میکند. برای این است که مرگ را نشناختند، معنای مرگ را نمیدانند یعنی چه. مرگ یعنی مرگ باطل و ظهور حقیقت.
خودشناسی و عبور از عالم مجاز
همه عمرمان دنبال حقیقت داریم میرویم. میخواهیم طرف حق باشیم. حالا که الان دیگر باطل میخواهد از بین برود. کل دنیا باطل است، عالم مجاز است. مجاز است یعنی حقیقتش این نیست، یک ظاهری است، کف روی آب است. حقیقت یعنی ثابت. دنیا رفتنی است، پس حقیقت نیست. «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ» فانی است، فانی است یعنی حقیقت نیست. بیخودی برایش یک جایگاهی درست نکنیم، گندهاش نکنیم. هیچی نیست. دنیا هیچی نیست. این هیچی میخواهد معلوم بشود. کی معلوم میشود؟ موقع مردن. برای آنهایی که قبلش نفهمیدند، و اِلّا کسی قبلش فهمیده باشد، دیگر مرده است. این مرده است. زنده است اما مرده. «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا.» شده.
موقع مردن معلوم میشود دنیا هیچی نیست. در شدائد و سختیها گاهی آدم اینها را میفهمد. این همه من دویدم، این همه زور زدم، این همه تلاش کردم برای دنیا، ببین الان هیچ چیزی از آن نماند. همه از دستم رفت. گاهی اوقات اینهایی که سنشان میرود بالا، پیر میشوند، یاد جوانی که میکنند، میبیند نیست دیگر. کاریاش هم نمیشود کرد، تمام شد و رفت. حالا حسرتش را بخوریم؟ نه، خوب شد که رفت. چقدر خوب شد که جوانی رفت، جوانی و خامی رفت. باقیاش هم میرود. قبل از اینکه برود، «رو قیامت را تو برپا کن کمال این است و بس» از چه بنشستی؟ قیامت عاقبت برپا شود. ای که بنشستی، قیامت خود به خود برپا شود. این را همین الان سرودی. از چه بنشستی؟ قیامت عاقبت برپا شود. من اینجوری میگویم. رو قیامت را تو برپا کن.
پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلمد فرمود: «مَنْ أَرَادَ أَن یَنظُرَ إِلَی مَیِّتٍ یَمشِی فَلْیَنْظُرْ إِلَی عَلِيِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ» هر کس که میخواهد نگاه کند به یک مردهای که راه میرود، نگاه کند به علی بن ابیطالب. نگذاریم که بعد از مرگ، آن وقت فشار میآید. تلخ است دیگر، تلخ است، حقیقت تلخ است. بعد از مرگ با حقیقت جان خودمان روبرو میشویم. چون انس نداریم با حقیقت، خودمان را نشناختیم، خودت را میبینی ولی به هم میریزی. این کیست؟ این کیست؟ میگویند بابا خودت هستی! ولی خب یک عمری از خودمان بیگانه بودیم. این حرفها سنگین است؟! چه چیزش سنگین است؟ خودت هستی! این همه وقت میگذاری، میروی همه چیز را میشناسی، آنوقت خودت را نمیخواهی بشناسی؟ عمرت را صرف کردی که این را بدانم، آن را بفهمم، آن را یاد بگیرم، این را، آنوقت خودت مجهول هستی، گم هستی، ناپیدا هستی. خودت را پیدا نمیکنی، خودت را نمیخواهی بشناسی. بعد میگویی سنگین است! خودت هم که سنگین، باید هم سنگین باشی. میگویند: سنگین باش، رنگین باش. باید هم سنگین باشی. پس میخواهی سبک باشی؟! اگر دیدی سنگین است، بدان وزن خودت است، وزن خودت است. خوشحال باش از اینکه سنگین است. تحملت را بیاور بالا که خودت را بتوانی تحمل کنی. نمیخواهی دیگری را تحمل کنی، خودت را میخواهی تحمل کنی. از سنگینی خودت نترس.
خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده