خودشناسی در قرآن
سوره کهف، آیه ۲۶
استاد حسین نوروزی
جلسه ۴۲ (۶ دی ۱۴۰۴)
خدا را در خودت پیدا کن!
اگر خدا تنها ولی و پناهگاه حقیقی انسان است، چرا احساس تنهایی و اضطراب میکنیم؟ فرق تکیه بر دنیا با پناه بردن به خدا چیست و اختیار واقعی انسان چه انتخابی است؟
قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا ﴿۲۶﴾
بگو خدا به آنچه درنگ كردند داناتر است نهان آسمانها و زمين به او اختصاص دارد و چه بينا و شنواست براى آنان ياورى جز او نيست و هيچ كس را در فرمانروايى خود شريك نمىگيرد (۲۶)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
پناهگاه الهی و یافتن سرپرست حقیقی درون
غیر خدا هیچ ولی واقعی و حقیقی نیست. تنها ولی و سرپرست واقعی، خداست. همه انسانها خدا دارند. ولی و سرپرست واقعی همه انسانها خداست. «مَا لَهُمْ» بحث کائنات و سایر مخلوقات نیست، صراحتا میفرماید: «مَا لَهُمْ»، یعنی انسانها هیچ سرپرست و ولی جز خدا ندارند. ولی و سرپرست همه انسانها خداست، چه بخواهند، چه نخواهند. یعنی همه انسانها تحت سرپرستی خدا هستند، خدا دارند، بیسرپرست نیستند، تحت ولایت الله هستند.
خداوند تنها سرپرست واقعی انسانها
پس چرا احساس بیسرپرستی میکنند؟ برای اینکه خدا را پیدا نکردند. خدای ولی و سرپرست خودشان را در خودشان پیدا نکردند. فطرت همه انسانها الهی است. خدا دارند، ولی دارند، سرپرست دارند، پناهگاه دارند. «وَلَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَدًا» آیه بعدی است. «لن تجد من دونه ملتحدا»، پناهی غیر از خدا نمییابی. «لن تجد» یافتن، وجدان کردن. تنها پناهگاه همه انسانها خداست.
اگر خدا را پیدا کردی و خدای خودت را شناختی و با او ارتباط گرفتی و خودت را تحت پناه حق و خدا قرار دادی، بیسرپرست نمیمانی. اما اگر خدا را نشناختی و دنبال ولی و سرپرست و پناهگاه بیرون از خودت گشتی. خیال کردی که اگر مثلا پولدار بشوی، دیگر پشتوانه خوب و محکم و پناه خوبی است و همیشه میتوانی به آن پناهنده بشوی. ولی شما میشود، اما صلاحیت ولایت شما را ندارد. ولی و پناه شما در خودت است، پیش تو است.
«هُوَ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»، از رگ گردن به شما نزدیکتر است. خیال میکنی که اگر به پول پناهنده بشوی، خواستههای شما را اجابت میکند؟ «ادعوا پول یستجیب دعاکم» چنین آیهای نداریم. خدا میفرماید: «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ»، من را بخوانید تا مستجاب کنم. تنها مستجاب کننده خواستههای ما و دعاها، خدا است که اسمش ولی و سرپرست است. تنها پناه و پناهگاه ما خداست. کجا دنبال پناه میگردیم؟ میگوید: «درس بخوانم، دیگر نانم در روغن است.» «پولدار بشوم، دیگر کارم درست است.» «خیالم راحت است.» خیال راحت در این چیزها نیست، اینها ولایت ندارند، صلاحیت مدیریت و سرپرستی شما و پناهندگی شما را ندارند.
آرامش فطری و وسوسههای ذهنی شیطان
خودت را پیدا کن، خودت را بشناس. خدا را شناختی. بهترین پناهگاه در خودت است. از غیر خودت آرامش نگیر، به غیر خودت پناهنده نشو. «از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی» حسرت هیچ چیز را نخور. از خود طلب، یعنی همه چیز هستی! «ادعونی استجب لکم». همه دعاهایت مستجاب است. کسی که همه دعاهایش مستجاب است، دیگر چیزی نمیخواهد. آرامش هست، در خودمان داریم. ناآرامی به خاطر ذهنمان است. یک چیزهایی را تصور میکنیم، خیال میکنیم، تخیل، که باعث آرامش ما میشود. از وجود آرامش در خودمان غافل میشویم. این غفلت از خود، ما را ناآرام میکند، به هم میریزد.
آرامش هیچ دلیلی لازم ندارد. ناآرامی است که دلیل میخواهد. اگر کسی آرامش داشته باشد، نباید پرسید که چرا آرامی؟ تا حالا کسی از خدا پرسیده که خدا چرا آرام است؟ چرا به هم نمیریزد؟ ناآرامی است که دلیل میخواهد. بچه که آرام است، آرامشش دلیل نمیخواهد. وقتی بزرگ میشود، ذهنش فعال میشود. تدبیر میکند، برنامهریزی میکند، هدفگذاری میکند. میگوید: «من باید به این خواستهها برسم.» ترس پیدا میکند. «نکند نرسم؟» آرامشش به هم میخورد. «نکند دیر برسم؟ به موقع نرسم؟» آرامشش به هم میریزد. استرس میگیرد، اضطراب پیدا میکند: «نکند اینهایی را که بهش رسیدم، از دست بدهم؟ نکند مریض بشوم؟ نکند فقیر بشوم؟» اینها از کجا میآید؟ از خدا،یعنی از باطن جان شما؟ فطرت شما؟ نه.
«الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ» این شیطان که میآید از طریق ذهن شما، شما را از فقیر شدن میترساند. «نکند یک روز فقیر بشوم؟» این ترس خودش آرامش ما را به هم میریزد. به دنبال خودش، سلامت جسم ما را هم در معرض خطر قرار میدهد. عمر و وقت ما را هم تلف میکند. «بروم یک کاری کنم که فقیر نشوم.» چقدر پول دارد، چقدر ثروت دارد هم مهم نیست. شیطان دستش قوی است. کسی که خودش را به خدا نسپرده باشد، زورش دیگر به شیطان نمیرسد. شیطان ولایتش را به عهده میگیرد. میگوید: «میخواهی فقیر نشوی؟ شب و روز کار کن، شب و روز بدو.» آرامش را از تو میگیرد. نه آرامش ذهنت را، آرامش بدنت را هم از تو میگیرد. هم دلت شور میزند، هم همیشه خستهای، کسل هستی، پکر هستی، در حال دویدن هستی. آدمی که دائم میدود، میدود، خب معلوم است که خسته میشود.
نمیگذارد نفس بکش. تا میآیی نفس راحت بکشی، یک آب خوش از گلویت پایین برود، یک ترس دیگر میآورد اضافه میکند: «نکند مریض بشوی؟» «این را رعایت کن، آن را رعایت کن. این کار را بکن، آن کار را بکن.» تمام ذهن شما را پر میکند از این نگرانیها و دلهرهها و استرسها. نمیفهمی اصلا چطوری داری زندگی میکنی. هیچ ربطی هم به سالم بودن، بیمار بودن، پولدار بودن، فقیر بودن، داشتن، نداشتن ندارد. کسی که خدا دارد، فقیر هم که باشد آرام است. خاطرش جمع است. میگوید: «پول ندارم، خودم را که دارم. خودم که پول نیستم. به وقتش پول هم لازم باشد، میآید. میروم دنبال پول، پیدا میکنم. صلاح من هم نباشد، نمیرسم.»
شناخت حقیقی خدا و مفهوم قیامت
ما یک خدایی برای خودمان درست کردهایم، بیرون، در ذهن بافتهایم، ساختهایم. این خدا برای ما تصمیم میگیرد. بعد ما دلمان شور میافتد. میگوییم: «این خدایی که میآید برای من تصمیم میگیرد، من که نمیدانم کیست! من که نمیدانم این چقدر درست فکر میکند، روی حساب عمل میکند. نکند اشتباه کند؟ نکند مصلحت من را درست تشخیص ندهد؟ صلاح من در این باشد که مثلا پولدار بشوم، این تشخیص اشتباه بدهد، به من پول ندهد.» همیشه هم از این طرفش به خدا شک میکنیم. یعنی همیشه میگوییم که نمیدانم، شاید خدا درست تشخیص ندهد که به من فقر داده، بیماری داده.
آن طرفش را نمیگوییم. یعنی هیچ پولداری نمیآید به خدا شک کند که نمیدانم، شاید خدا دارد اشتباه میکند به من پول داده، نباید به من پول میداد، صلاح من نبود به من پول بدهد. این طرفش را نمیگوییم. مشکل کجاست؟ مشکل اعتقاد ما به خداست. اعتقاد ما به خدا از کجا ناشی میشود؟ مشکلش کجاست؟ شناخت خداست. مشکل شناخت خدا کجاست؟ مشکل خود خداست. همان خدایی که ما بهش میگوییم خدا، خدا نیست. آن خدایی که وقتی به تو پول میدهد، میگویی: «دمت گرم!» از تو میگیرد، میگویی: «دیگر من نمازم را هم نمیخوانم.» این چه خدایی است؟! از اولش خدایی که داشتی، خدا نبود. بیخودی اسم خدا رویش نگذار.
تا بیاید خداهای ما خدا بشود، تا بیاییم خدا را بشناسیم، هفت کفن پوساندیم. بجنبیم. یک روزی میآید که با خدا مواجه میشویم، روبرو میشویم، بعد میگوییم: «جنابعالی؟ جنابعالی کی باشید؟» نمیشناسیاش. با خودت و حقیقت جان خودت روبرو میشوی. قیامت یعنی آن موقعیتی که شما در آن قرار میگیری که غیر خدا نیست. لا ظل الا ظله. هیچ سایبانی جز سایبان حق و خدا نیست. الان پول هست، به پول پناهنده میشوی. میروی زیر سایه پول. میروی زیر سایه زور. میروی زیر سایه موقعیت، آبرو، اعتبار، شهرت، مقام، پست. یک روزی میآید، یک روزی میآید، نه اینکه یک روزی، یعنی تو به یک جایی میرسی که دیگر هیچ پناهگاهی نداری جز حق، جز خدا. به آنجا میگویند قیامت. «از چه بنشستی قیامت عاقبت بر پا شود، رو قیامت را تو برپا کن کمال این است و بس، خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس» دنبال پناه و پناهگاه کجا میگردیم؟ چرا ولی مهم است در زندگی ما؟ ولی یعنی سرپرست، یعنی پناهگاه من که من بتوانم به او تکیه کنم، تحت پناهش قرار بگیرم، وجود من را سرپرستی کند و به من آرامش بدهد. خیلی مهم است این مسئله.
حقیقت اختیار و انتخاب ولی
همه انسانها شب و روز دارند میدوند، که یک چنین پناهی پیدا کنند. نمیدانند پناهشان در خودشان است. همه به دنبال ولی هستند. اگر خدا را شناختی، یعنی خودت را شناختی که مساوی است با خداشناسی، و پناه حقیقی پیدا کردی، کردی. اگر خودت را نشناختی و پناهت خدا نبود، بیولی و سرپرست نمیمانی. حتما تحت ولایت و سرپرستی هستی، اما آن خدا نیست. خدا به ما اختیار داده است. با اختیار خودت، ولی خودت را انتخاب کن.
اختیار یعنی این. ما خیال میکنیم خدا به ما اختیار داده، معنایش این است که مثلا میروم میوه فروشی، خیار بخرم یا موز بخرم مثلا. اختیار دارم موز بخرم یا خیار بخرم. یا مثلا این پرتقالها را بخرم یا آن پرتقالها را بخرم. کدامش بهتر است؟ خودت میدانی. این هندوانه را بردارم یا آن هندوانه را بردارم. اختیار داری. «اینکه گویی کنم یا آن کنم، این دلیل اختیار است ای صنم» این اختیار نیست. سر کارمان گذاشتند. اختیار داده خدا به ما، یعنی قدرت انتخاب ولی و سرپرست به دست خودت سپرده است. میخواهی تحت ظل و سایبان و پناه چه کسی قرار بگیری؟ در اختیار خودت است. بسم الله. «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ». انتخاب سیب یا گلابی، این هدایت است؟!! «اینکه گویی این کنم یا آن کنم، این دلیل اختیار است ای صنم» حیوانات هم این انتخاب را دارند. اختیار که آن نیست!
اختیار مختص انسان است. فقط انسان است که میتواند انتخاب سرنوشت ساز داشته باشد. انتخابی که با آن انتخابش تعیین میکند که من تحت ولایت چه کسی باشم. شما دو جور غذا بریز جلوی گربه، گربه هم نگاه میکند، انتخاب میکند، آن یکی که باب میلش است را انتخاب میکند، آن را میخورد. اینکه دلیل اختیار نیست. اختیار اصلا این نیست! اینکه خدا به انسان اختیار داده بین هدایت و ضلالت انتخاب کند. بهشت یا جهنم. آرامش، بقا، آرامش باقی، بقا و فنا انتخاب کند. دنیا و آخرت. «یَسْتَحِبُّونَ الدُّنْیَا یضرون الدُّنْیَا یَسْتَحِبُّونَ الْآخِرَة». انتخاب بین دنیا و آخرت است. این اختیار است.
انتخابهای غریزی در مقابل انتخاب سرنوشتساز
با این بیان، تعداد کسانی که از قدرت اختیارشان که خدا بالفطره به همه انسانها داده، کمتر میبینیم کسی را که استفاده کرده باشد. اصلا آکبند آکبند است، دست نخورده. انتخاب زیاد کردهایم در زندگیمان. میخواهد انتخاب مثلا نمیدانم رشته کند، شغل کند، درس بخواند، نمیدانم همسر انتخاب کند، اسم برای بچهاش بگذارد، میوه بخرد، شیرینی بخرد، این را بخرم، آن را بخرم. هر انتخابی که اختیاری نیست. قریب به اتفاق انتخابهای ما غریزی است. یعنی حیوانی است. از آن چیزی که بیشتر خوشت میآید، میلت میکشد، آن را انتخاب میکنی. میل غریزی. غذایی را که بیشتر دوست داری، آن را میخوری. میوهای را که لذیذتر است به ذائقه تو، به حس چشایی تو، آن را برمیداری، میخری، میخوری. عطری که به مشامت میآید، آن را میخری، آن را میزنی. همهاش هم بوی الکل میدهد. انگار رفتیم تزریقات. نمیدانیم چه جوری است که هر کس میگوید این عطر از نمیدانم کجا آمده، این را بزنی دیگر دنیا و آخرت مال توست. همان دور درش را که بر میدارد، می بینیم بوی الکل تزریقات و آمپول میآید، انگار آمدیم آمپول بزنیم. بابا نمیخواهم.
این انتخابها، انتخابهایی است که یکی خوشش میآید، یکی خوشش نمیآید. انتخاب اختیاری. این اختیار این است که فقط خدا به انسان داده؟! این اختیار انسان نیست که. قدرت اختیار که خدا به انسان داده، برای انتخاب سرنوشتساز است، یعنی هدف نهایی. نهایت امرت کجا را هدفگیری کردی؟ نه اینکه الان چه چیزی را انتخاب میکنی. اینها مهم نیست. انتخابهای شما در دنیا میتواند تحت تاثیر آن انتخاب سرنوشتسازمان باشد. بگردیم در خودمان، آن انتخاب سرنوشتسازمان را پیدا کنیم. ما چه کاره هستیم؟ مثلا انتخاب کردی بروی مشهد. برای اینکه بروی به آن هدف برسی، چقدر باید انتخاب کنی. خب باید بروم بلیط بخرم، باید ساکم را ببندم، باید هتل، نمیدانم، مسافرخانه، قدیم ها به آن میگفتیم، رزرو کنم. باید وسیله نقلیهام را مشخص کنم. چقدر انتخابهای ریز دیگری شما انجام میدهید تا در نهایت به آن هدف نهایی که انتخاب کردی برسی. آن هدف نهایی روحش حاکم بر همه انتخابهای دیگری است که داری انجام میدهی.
شدن و صیرورت به سوی حق
زندگی ما در دنیا یک هدف نهایی دارد. بگردیم در خودمان، ببینیم برای چه داریم زندگی میکنیم؟ کجا میخواهیم برویم؟ کجا میخواهیم برویم معنایش این نیست که جایی میخواهیم برویم ها! جا نیست، به کجا میخواهیم برسیم؟ به کجا میخواهیم برسیم، نه اینکه برسیم. نه، الفاظ دیگر کشش بیشتر از این ندارد. دانه سیب که در خاک قرار میگیرد، میگوییم: «این میخواهد به کجا برسد؟» جایی نمیخواهد برود که! ولی میگوییم: «کجا؟ به کجا میخواهد برسد؟» میگوییم: «درخت شد.» این درست است. درخت شد، نه به درخت شدن رسید. دقیقش شدن است. آمدیم در دنیا که چه چیزی بشویم؟
تعبیر قرآن صیرورت است، یعنی شدن، نه رسیدن، نه رفتن. نه جایی، جایی در کار نیست. قیامتمان در خودمان است. قیامتمان را باید برپا کنیم. رو بیاوریم. بشویم. باید تحت ظل و سایه خدا، که قیامت ما است، قرار بگیریم. همه دنبال این هستند که به جایی برسند، در حالی که جایی خبری نیست. همه میگوییم که خب ما که مردیم، ما را کجا میبرند؟ هیچی. اگر جایی قرار است برود که میرود زیر خاک. بعد میآیند از نظر علمی بررسی میکنند، میگویند این که رفت زیر خاک، میگویند شب اول قبر از او سوال و جواب میکنند. آمدند ضبط صوت گذاشتند، دوربین فیلمبرداری هم گذاشتند ببینند کسی میآید؟ سوال میکند؟ دهنش را پر کردند مثلا پلو که اگر شروع کرد جواب دادن، بریزد بیرون. بعد آمدند باز کردند، دیدند نه، هنوز پلوها در دهنش است. شب اول قبر هنوز نترکیده. فردایش آمدند قبر را شکافتند، دیدند هنوز پلوها در دهن است. حرف نزده اصلا. چرا رفتند این کار را کردند؟ برای اینکه خیال میکنیم که ما بعد از مرگ میرویم یک جایی. جایی نمیرویم.
الان کجای هستی؟ هرجا هستی، همان جا هستی. بچه که بودی کجا بودی؟ بزرگ شدی حالا کجا هستی؟ میگویی ربطی به جا ندارد اصلا. بچه که بزرگ میشود به خاطر اینکه یک جای دیگری رفته بزرگ شده؟ نه، در خودش تغییر پیدا کرده. هی تغییر، تغییر. میگویند بزرگ شد. جایگاهش عوض شد، نه جایش. خام بود، پخته شد. جاافتاده شد. باید اینقدر تغییر کنیم، تغییر کنیم در درونمان، جاافتاده بشویم که دیگر به غیر خدا توکل نکنیم. چنان خودمان را پیدا کنیم که حضرت در دعا میفرماید که: «اللهم إنی اسئلک غنای فی نفسی» خدایا! به من غنای درونی بده. خودم را پیدا کنم، جوری خودم را پیدا کنم که دیگر در هیچ چیز خودم را گم نکنم. غنای درونی، بینیازی باطنی. این تغییر کجا اتفاق میافتد؟ چطوری میشود ما خدا را پیدا کنیم؟ به خدا میرسیم؟ خدا را در خودمان پیدا میکنیم، مییابیم، وجدان میکنیم. «إِلَیْهِ الْمَصِیرُ» با صاد یعنی شدن. صیرورت. به سوی خداست صیرورت شما. چرا خود را دست کم میگیری؟ صیرورت همه ما خداست، به سوی خداست. «إِلَیْهِ الْمَصِیرُ»، «إِلَیْهِ رَاجِعُون» رجوع همه ما به خداست.
صداقت با خود و حقیقت هدایت
تو اختیار داری. ما گفتیم، آیه اش را هم خواندیم. توضیحش را هم دادیم. شما هم فهمیدی. خودت را به کوچه علی چپ نزن. فهمیدی دارم چه میگویم. رویت را هم آن طرف نکن. میدانی من دارم چه میگویم. با خودت صادق باش. به خودت دروغ نگو. خودت میدانی. اختیار یعنی این. خودت میدانی. «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا». میخواهی شکر این داشته خودت را که خداست به جا بیاوری، میخواهی کفران کنی یعنی رویش را بپوشانی، روی خودت را آنطرف کن و بگو نشنیدم، نفهمیدم. ولی فهمیدی ها! «وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ وَجَحَدُوا بِهَا». ته دلشان میفهمند داری چه میگویی. انکار میکنند. جهود به خرج میدهند. جهودها را چرا میگویند جهود؟ خیلی از ماها هم که به اسم شیعه هستیم، ماها هم جهود هستیم.
از جهود بودن دربیاییم، شاکر بشویم. کفر یعنی پوشاندن آن چیزی که فهمیدی، متوجه شدی. همه جا به یک معنا به کار نمیرود. ولی اصل معنایش این است. نمیگویم الان شما خالص خالص خالص لوجهالله زندگی کن، نه. میگویم فهمیدی باید اینجوری بشوی، باید به اینجا برسی. این را انکار نکن. در راه هستی. انکار نکنی، جهود به خرج ندهی، جهود نشوی، در راه باشی، میرسی به مقصد. مشکل ما این است که در راه نیستیم. در راه نیستیم یعنی هدف را نمیدانیم کجاست. اصلا ما قرار است به کجا برسیم؟ قرار است چه چیزی بشود؟ چه اتفاقی بیفتد؟ ما باید چه چیزی بشویم؟ همه چیز را میدانیم ها! یک دانه پرتقال به ما بدهند بگویند این قرار است چه چیزی بشود، میگوییم پرتقال. دانه سیب بدهند بگویند این قرار است چه چیزی بشود، میگوییم سیب. تخم بادمجان بدهند بگویند این قرار است چه چیزی بشود، میگوییم بادمجان. کدو، تخم کدو، میگوییم کدو.
انسان که متولد میشود، از او بپرس. نه از او بپرس، از خودت بپرس. این قرار است چه چیزی بشود؟ میگویی دکتر، مهندس، آیتالله خدای نکرده! آنها خدای کرده این نکرده؟ همهاش خدای نکرده. قرار نیست این بشود. اینها هدف نیست. اصلا این برای این خلق نشده. پس برای چه خلق شده؟ این قرار است چه چیزی بشود؟ نه به کجا برسد ها! جا و رسیدن اینها را هم بگذارید کنار. قرار است چه چیزی بشود؟ یک نفر پیدا کن که بتواند بگوید. جواب این سوال را به شما بدهد. تخم کدو را میتواند بگوید ها! میگوید این قرار است کدو بشود. تخم خیار را میداند میگوید این خیار میشود. ولی از خود خیار بپرسی، نمیداند. فرق انسان با خیار این است که انسان میتواند که بداند که قرار است چه چیزی بشود. میتواند، ولی نمیرود که دنبالش که بفهمد، نمیرود خودش را بشناسد که. اما خیار نمیتواند بداند که قرار است چه چیزی بشود. فقط میشود.
دشواری توصیف حقیقت و وجدان خداوند
بیست سال وقتش را صرف میکند مورچهها را بشناسد. تخم مورچه را بگذاری جلویش، بگویی این قرار است چه چیزی بشود؟ میگوید مورچه. حالا خودش را بپرس، بگو تو قرار است چه چیزی بشوی؟ میگوید با کی بودی؟ با کی هستی؟ من؟ من باید دانشمند میشدم که مورچه را بشناسم دیگر! زنبورها را بشناسم، آسمانها را بشناسم، کهکشانها را بشناسم، ستارهشناس بشوم، بدن انسان را بشناسم، فیزیکدان بشوم. خودش را نمیداند قرار است چه چیزی بشود. برای چه خلق شدی؟ بگویم قرار است برای چه؟ ما قرار است چه چیزی بشویم؟ جواب این سوال را بگویم؟ نباید گفت. من هم نمیگویم. فقط همان آیات قرآن را میخوانم که عربی است و شما هم متوجه نمیشوید چه میگوید، آن بهتر است. چون سر از تن من جدا میکنید، تکهتکهام میکنید. تمام انبیا را کشتند. آدم خوبها کشتند. نه آدم بدها. تمام ائمه علیهم السلام را آدم خوبهای متدین کشتند، به خاطر اینکه میدانستند قرار بود چه چیزی بشوند. قرار است چه چیزی بشود.
تمام چیزهایی که شما در ذهنت میآوری که قرار است بشوی، هیچکدام آنها نیست. هر چه بگویی غلط است. نه، آن هم نیست. بالاتر از آن است. تو بالاتر از آن باید بشوی. زیارت جامعه را بخوان. ببین چه اوصافی را برای ائمه علیهم السلام بیان میکند. بخوان! ببین اصلا باورت میشود که یک انسان بتواند اینجوری بشود؟ نمیشود. باورت نمیشود. دانشمند است طرف. میگوید: «اینها مگر میشود کسی اینجوری بشود؟» عمرش را هم در حوزهها بوده، در دروس بوده، در علوم بوده، نمیدانم. اسمش هم سروش است. خیلی مطالعه و بیان عالی دارد. میگوید اینها غلو است، برای اینکه خودش را نمیشناسد. اگر خودش را میشناخت، میگفت: «اینها که چیزی نیست! برو بالا.»
فقط به ما میشود اشاره کرد، که آن چیزی که قرار است بشوی، اینجوری است، آنجوری است. یک توصیفاتی. توصیفات. خدا از خودش ذاتش را نشان میدهد؟ نه دیگر! توصیف میکند. در قرآن هی توصیف میکند. هر کسی خودش باید بفهمد باید چه چیزی بشود. گفتنی نیست. مرحوم شیخ عبدالکریم حائری با خادمش رفته بودند یک روستایی. نیمههای شب در راه که پیاده میرفتند، دیدند که شب است و تاریک شده و دیگر نمیتوانند راه را ادامه بدهند. نمیدانند از کجا باید یک جا بروند استراحت کنند تا بعد صبح دوباره ادامه دهند. رفتند. به خادمش گفت: «بگرد یک جا پیدا کن که آنجا استراحت کنیم.» خادمش هی گشت و اینطرف و آنطرف و تا آخرش یک طویله پیدا کرد. گفت: «من یک طویله پیدا کردم در این تاریکی و کورَکی و اینها. حالا شأن شما با اینها من دیگر نمیدانم. هوا هم سرد است، نمیشود بیرون بخوابیم، بنشینیم. یک خرده بنشینیم، سرما از پا درمان میآورد.» گفت: «نه، خوب است، برویم. برویم همانجا، لااقل دیگر سرما نمیخوریم، باد نمیآید.»
رفتند آنجا نشستند و شیخ عبدالکریم حائری، مؤسس حوزه علمیه قم است. یک خرده نشستند، خب بدنشان شروع کرد سرد شدن. مرحوم شیخ گفت: «مثلا مشتی محمد یخ کردیم. بگرد، ببین چیزی پیدا میکنی بیندازیم رویمان که سرما نفوذ نکند.» مشتی احمد رفت و گشت و یک چیزی پیدا کرد. گفت: «آقا یک چیزی پیدا کردم.ولی…» گفت: «ولی چه؟» گفت ولی پالون خر است» گفت: «ببین، اسمش را نیاور. ولی خودش را بیاور. یخ کردیم، یخ کردیم، داریم میلرزیم. بردار بیاور، ولی اسمش را نیاور.»
بشریت دارد از سرما میلرزد. آن چیزی که باید بیندازد رویش که لرزش بشیند، به آرامش برسد، نمیشود اسمش را آورد. بگویی چطور نمیشود؟ ما اسمش را میآوریم و هیچ طوری هم نیست! نه، آن چیزی که اسمش را آوردی، آن هم نیست. همین که آمد در ذهنت، آن نیست. آن چیزی که در ذهنت میآید، آن نیست. آن چیزی که اسمش را خدا گذاشتی، آمده در ذهنت، مخلوق شماست، مصنوع شماست. آن خدا نیست. مفهوم خداست. «کل ما میّزتموه بأوهامکم بأدق معانیها»، هر چیزی را که از خدا در ذهنتان توهم کنید، با دقیقترین الفاظ و مفاهیم و مباحث فلسفی و عرفانی و هر چه، «فهو مخلوق مصنوع لکم» این مخلوق ذهن شماست، شما در ذهن خلقش کردی. مخلوقت است. شما ساختی. «مردودٌ علیکم» رد میشود به سوی خودت. پرتش میکنند جلوی خودت. تو به این میگویی خدا؟! این خدا نیست. میگویی خدا را میآیم توصیفش میکنم. همان جوری که در قرآن توصیف شده. خدا آمده در قرآن از خودش یک اوصافی را بیان کرده دیگر. همانها. میگویم این است.
وجدان خداوند و نفی مفاهیم ذهنی
حضرت میفرماید که: «کمال الاخلاص نفی الصفات عنه» از خدا باید صفاتی را که برای خدا شمرده شده، میشماری، همه را از او نفی کنی. بگویی نه، این هم نیست. میگویی «عالم است». شما از علم چه چیزی در ذهنت است؟ عالم است؟! نه آقا، این نیست. این هم نیست. بله که عالم است، ولی نه آن چیزی که شما الان میگویی عالم، میآوری در ذهنت، این نیست. سبحان الله، سبحان الله. اینها نیست. «تو پای در راه درنه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت» با خودت صادق باش. به خودت راست بگو که میخواهم بشوم، میخواهم خودم بشوم. میخواهم به خودم برسم. یعنی آن چیزی که برایش آفریده شدم، خلق شدم، به آن برسم. راست بگو، یعنی ته دلت راست بگو، نه سر دلت. سر دلت به خدا میگویی میخواهم به تو برسم اما ته دلت میگویی میخواهم به پول برسم. میخواهم به پست و مقام برسم. میخواهم به شهرت برسم، به شهوت برسم. بعد خیال میکنی میشود سر خدا را شیره مالید. نمیشود که.
دنبال این نباشید که با صراحت حقایق را به شما بگویند. حقیقت گفتنی نیست. حقیقت را باید خودش را آورد، ولی اسمش را نمیشود آورد. اسمی نیست، ذهنی نیست، گفتنی نیست. «حلوای تن تنانی، تا نخوری ندانی» حالا هر چقدر تعریف کنند، توصیف کنند، یک میلیون آیه برایش بیاورند که بگویند این است، این است، اینجوری است، اینجوری است. تا نخوری آن را نمیفهمی. نمیشود توصیفش کرد. میشود توصیفش کرد ولی آن توصیف ها، آن نیست. ولی باید توصیف هم بکنند. توصیفات چیست؟ توصیفات اشاره است. یعنی برو بخور! خدا را باید بخوری. نباید بشنوی. نباید بگویی. گفتنی نیست. خدا را باید وجدان کنی. یا خدا را وجدان میکنی یا نمیکنی. فیلسوف هم که باشی، بتوانی خدا را اثبات کنی، اما وقتی وجدان نمیکنی، خدا نداری. چون خدا اثبات کردنی نیست.
بعضیها میآیند خدا را انکار میکنند، نفیاش میکنند. میگویند خدایی نیست. من میگویم: «آن موقعی هم که میگویی خدا هست داری بیخود میگویی.» تو حالا آمدهای میگویی خدا نیست؟! اصلا خدایی که وجدان کردنی نباشد، آن اصلا خدا نیست. چه بگویی هست، چه بگویی نیست. اصلا گفتن اثباتش کردن یا نفیاش کردن، هر دو تایش غلط است. خدا را مگر میشود اثبات کرد. این شیرینی را من میخواهم برای شما اثبات کنم. حالا اثبات کردم، یک کتاب هم برایش مینویسم که این شیرینی مزهاش اینجوری است، طعمش این است، اینجوری درست میشود. بعد از شما میپرسم، میگویم که خب حالا بگو چه مزهای است؟ شیرینی را باید خورد، نباید گفت. خدا را باید یافت، نباید بافت. وقتتان را، ذهنتان را صرف بافتن نکنید.
خدا میفرماید من نزدیکم. چرا راه دور میروی؟ «إِنِّی قَرِیبٌ» من نزدیکم. «أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ». کاری داری با من؟ هر کاری داری با من، بگو. من برایت انجام میدهم. سوال داری، سوالت را بگو. حاجت داری، حاجتت را بگو. من برایت انجام میدهم. حاجتت را بگو، نه آن چیزی که خیال میکنی حاجتت است. حاجتت را بگو، نه آن چیزی که توهم میکنی. بعد هم پشیمان میشوی، میگویی کاشکی این اتفاق نمیافتاد. به بچه بگویی حاجتت را بگو، یک چیزهایی میگوید. شما هر چه نگاه میکنی میبینی نباید این کارها را بکنی. مگر هر چه بچه میگوید، حاجتش است؟ اینها حاجت نیست، اینها هوس است. حاجتت را بگو. حاجتت هر چه هست، خدا برآورده میکند. شک نکن. «أجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ». مرا بخوان. سراغ غیر من نرو. آن چیزی که واقعا میخواهی و حاجت واقعی تو است، تا الان هم خدا به تو داده، از این به بعدش هم به تو میدهد.
خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده