خودشناسی در قرآن
سوره کهف، آیه ۲۶
استاد حسین نوروزی
جلسه ۴۴ (۲۷ دی ۱۴۰۴)
ادارهی همهی عالَم، دست خداست؛ غیر آن، توهم ماست
غیر خدا هیچ کس، نقشی در این عالم ندارد. همهاش توهمات ماست که فکر میکنیم کسی غیر او نقشی دارد.
«قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَلا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدًا»
بگو خدا به آنچه درنگ كردند داناتر است؛ غیب و نهان آسمانها و زمين به او اختصاص دارد وه چه بينا و شنواست. براى آنان ياورى جز او نيست و هيچ كس را در فرمانروايى خود شريك نمىگيرد
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
ظاهر دنیا حقیقت نیست
بگو خدا داناتر است به آنچه که آنها درنگ کردند، به آن مدتی که اصحاب کهف در غار درنگ کردند و بودند. «لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» غیب آسمانها و زمین برای خداست. «لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» خدا یعنی حق. «لَهُ» یعنی برای حق، «غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» غیب آسمانها و زمین مال خداست، حق است، حقیقت عالم یعنی غیب است. غیب آسمانها و زمین حق است، مال حق است. ظاهرش چه؟ این ظاهری که ما میبینیم با چشم سرمان، این هم مال خداست؟ این هم مال حق است؟
این که چیزی نیست، حقیقتی ندارد. این ظاهر حقیقتی دارد که غیب است. «لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» یعنی حقیقت عالم الهی است، خدایی است، حق است. غیر حق، هرچه هست چیزی نیست چیزی نیست. همه مشکل ما همینجاست که خدا در آیه دیگر میفرماید: «یَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا»، از حیات دنیا، ظاهرش را میدانند. علمشان و نهایت علمشان در حد ظاهر حیات دنیاست. ظاهر حیات دنیا هم که حقیقت نیست. غیب آسمانها و زمین مال خداست، ظاهرش مال شماها، سرتان گرم باشد، دلتان خوش باشد به غیر خدا.
غیر خدا در عالم وجود ندارد. ولی ما با چشم ظاهربینمان خیال میکنیم که غیر خدا یک چیزهایی هم هست. برای غیر خدا یک حساب مستقلی باز میکنیم، بعد میگوییم که خب، من دارم میبینم بابا. این همه آدمها که من دارم میبینم، این همه موجودات که در عالم هست، من دارم با همین چشمهای خودم، با همین چشم خودم دارم میبینم! هست. بلافاصله خدا میفرماید که: «أَبْصِرْ بِهِ».
این چشمی که شما اسمش را گذاشتید چشم، که میگویی من دارم میبینم، خیلی هم به آن اعتماد داری، اصلا چشم نیست. خدا یک چشمی دارد که «أَبْصِرْ بِهِ». عجب چشمی است! «أَبْصِرْ بِهِ» یعنی عجب چشمی است! آن را میگویند چشم! «لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ» غیب آسمانها و زمین را میبیند. یعنی حقیقت عالم را میبیند. این چشمی که شما اسمش را میگذارید چشم، میگویی با چشم خودم دارم میبینم، این همه مخلوقات این همه موجودات، اینها واسهٔ خودشان یک چیزی هستند. این چشم نیست.
این خوراک حیوانات است. یک خوراک لذیذ است. در کلهپاچه گوسفند میگوید من با همین چشمم دارم میبینم. شما قبل از اینکه سرش را ببری، کلهپاچه بار بگذاری، به او میخندی. میگویی اینی که اسمش را تو گذاشتی چشم، که خیال میکنی که داری حقیقت عالم را با این چشمانت میبینی، این خوراک یک لقمه نه، دو تا لقمه من است این. با یک لقمه یکی از آن را میخورم، با یک لقمه یکی دیگرش را، بعد از اینکه آبلیمو زدم، بعد از اینکه نمک زدم، فلفل زدم، قشنگ گذاشتم. تو زودپزم نه، بدون زودپز از شب تا صبح شعله را کم کردم، تیک تیک تیک کنه تا صبح. خوشمزه.
آن گوسفند چه میگوید؟ میگوید من با این چشمانم دارم میبینم، این چشم نیست که داری میبینی این خوراک من است، خوراک شماست، مال پخت طباخی هاست. اینقدر از این چشمها زیر خاک رفته الان همهاش خاک شده، چیزی از آن باقی نمانده. «أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ» آن چشمی که چشم خداست، چشم خدایی است، آن را میگوییم چشم که «لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ»، غیب آسمانها و زمین را میبیند.
چشم و گوش خدایی را باز کن
این چشم نیست، این چشم نیست. اسمش را ما گذاشتیم چشم خودمان را نباید گول بزنیم، حواسمان پرت نشود. گاهی اوقات ما همینجوری خودمان خودمان را گول میزنیم. دنیا اینجوری آدم را گول میزند. فریبنده است یعنی چه؟ یعنی آنی که چشم نیست، شما به آن میگویی چشم. آنی که گوش نیست، به آن میگویی گوش. گوش یکی از غذاهای لذیذ دیگری در کلهپاچه است. بعضیها آن لالهاش را هم میخورند، بعضیها نه، لالهاش را درمیآورند باقیاش را میخورند، لاله را میاندازند دور.
ولی دیدم بعضیها لالهاش را هم میخورند. من در این کار حرفهای نیستم ولی دیدم دیگر بالاخره. نخوردیم، دست مردم دیدیم. ولی خوردیم. «أَبْصِرْ بِهِ» برای چه خدا این جمله را میفرماید؟ «وأَسْمِعْ». آقا این چشم نیست که شما دارید، آن چشمی که خدا دارد، آن چشم است. «أَسْمِعْ» این گوش نیست که شما خیال میکنی اسمش گوش است، به آن میگویی این گوش است، خودت را داری گول میزنی. آن گوشی که خدا دارد، آن گوش است و شما یک چنین گوش و یک چنین چشمی داری، آن را باز کن! با آن ببین! با چشم الهیت، غیب آسمانها و زمین را ببین!
حقیقت این عالم، غیب است. «الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ»، آنهایی که ایمان به غیب دارند، یعنی میفهمند اینی که میبینند با چشم سرشان، این را ندیدهاند، این دیدن نیست. اینکه میشنوند با گوش سرشان نشنیدهاند، این شنیدن نیست. حقیقت شنیدن چیز دیگری است. خب وقتش برسد آن چشم و گوش ما باز میشود، میفهمیم. چشم فهم. گاهی اوقات یک مطلبی را شما خوب گوش میکنی، قبل از اینکه بشنوی تاریک بودی، میگویی من تاریکم نسبت به این مطلب روشن نیستم. وقتی حرف را گوش میکنی میگویی روشن شدم.
میگویند که اینجا که تغییر نکرده. قبل از اینکه شما بیایی اینجا روشن بود، شما هم که نشسته بودی اینجا روشن بود. شما هم چشمت بسته نبود، باز بود، داشتی میدیدی.
اینکه گفتی تاریک بودم، روشن شدم، یعنی چه؟ یعنی همه ما میدانیم که چشم واقعی ما یک چشم دیگری است و نور حقیقی، این نور نیست یک نور دیگر است. نور فهم است، نور شعور است، نور معرفت است، نور حق است. خودت میگویی نمیدانستم، تاریک بودم، حالا فهمیدم، روشن شدم، چشم دلم باز شد. مگر بگویی من تجربه فهمیدن را تا حالا ندارم، نداشتم، که این هم خیلی بعید است. بعید که چه عرض کنم، محال است! مگر میشود کسی تجربه فهمیدن را در زندگیش نداشته باشد، که نسبت به یک مطلبی تاریک باشد، بعد روشن بشود؟! روشن که میشوی، تازه حالت جا میآید، لذت میبری از فهمیدن، از اینکه چشمت باز شد. آن را میگوییم «أَبْصِرْ بِهِ» عجب چشمی! دیدم دیدم چه دیدنی! «أَسْمِعْ» عجب گوشی! شنیدم چه شنیدنی! چه شنیدنی!
خوابیدی، خواب میبینی. این جملهای که من گفتم ایرادی داشت؟ خواب میبینی. کسی تا حالا شده بگوید که خواب که دیدنی نیست! آدمی که خوابیده چشمش بسته است. وقتی چشمش بسته است، چه را میبیند؟ چیزی نمیبیند که! خواب که دیدنی نیست. هیچکس نمیگوید این را. هیچکدام ماها این را نمیگوییم، چون همیشه داریم خواب میبینیم. میآیی میگویی خواب دیدم. تعبیرش چه شده، چی میشود؟ میگویم خب چه شده چه دیدی؟ میگویی اینجوری دیدم اینجوری دیدم. میگویی دیدم. تا حالا شده که به یکی بگویی: «من خواب دیدم؟» بگوید: «برو بابا، دروغ نگو! چون چشمت بسته است، چطور خواب دیدی؟ تازه عینکت را هم برداشته بودی موقعی که خوابیده بودی. عینکی هستی، عینکت را بگذاری کنار دیگر نمیبینی. عینکت هم تهاستکانی است. بدون عینک، با چشم بسته، چطور خواب دیدی؟»
میدانیم میفهمیم که این چشم، چشم نیست، این ظاهر عالم، حقیقت نیست، حقیقت ندارد. حقیقتش یک جای دیگری است، یک چیز دیگری است. ما کجاییم؟ ما این ظاهر را میبینیم: «یَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا». ظاهر را که دیدی، آن غیب آسمانها و زمین را که ندیدی، هم میترسی هم غصه میخوری هم محزون میشوی. خیال میکنی این دنیا و این ظاهر و این حیات مادی که با چشم سر دیده میشود، با گوش سر شنیده میشود، با حواس پنجگانه بدنت ارتباط باهاش برقرار میکنی، خبری است، یک چیزی است، یک حساب مستقلی برایش باز میکنی، در حالی که این عالم هیچ چیزی ندارد از خودش. حقیقتش جای دیگری است: «لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ».
دنیا از جای دیگر اداره میشود
همه ما دنبال این هستیم که با همین علوم ظاهری دنیایی مادی، تغییراتی را در عالم دنیا ایجاد کنیم. در حالیکه این عالم ماده و دنیا از خودش هیچ چیزی ندارد. دارد از یک جای دیگری اداره میشود. غیب آسمانها و زمین، پشت این ظاهر آسمان و زمین است. آسمان و زمینش هم آسمان و زمین نیست. حقیقت آسمان و حقیقت زمین این نیست که با چشم سر دیده میشود.
«اللهم لاتجعل الدنیا مبلغ علمنا». خدایا دنیا را آن نهایت درجه علم ما قرار نده. تمام عمرمان را صرف کنیم که قوانین عالم دنیا را کشف کنیم؟! غافل از اینکه «لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». آن عالم غیبی که دارد این عالم دنیا را اداره میکند، مال خداست. از جای دیگری دارد اداره میشود. «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ». غیر خدا هیچ رب، پرورشدهنده، ولی، سرپرست نیست. یعنی تو همه دنیا این همه ولی و سرپرست و نمیدانم رئیس و اینها هیچکدامشان ولی واقعی نیستند. اینها یک ظاهریاند، جایگاهها و مقامهای اعتباریاند. حقیقت ولایت مال خداست.
این عالم دارد از یک جای دیگر اداره میشود. «وَلَا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدًا». خدا برای حکم خودش ولی عالم است دیگر، همه عالم را دارد اداره میکند، در امر اداره عالم هیچ شریکی نمیگیرد. «لَا یُشْرِکُ أَحَدًا». هیچکس را شریک نمیکند. چرا؟ کسی نیست تا بخواهد شریک خدا بشود. من و شما را بخواهد شریک خودش قرار بدهد که کار خدا را راه بیندازیم، که به خدا کمک کنیم، که عالم را اداره کند، که دنیا را اداره کند؟! همین دنیایی که از خودش هیچ چیز ندارد، هرچه دارد از غیب آسمانها و زمین دارد، از باطن عالم است، از حقیقت دارد، از خدا دارد، از خودش هیچ چیز ندارد، از من و شما که از خودمان هیچ چیز نداریم، بیاید کمک بگیرد؟! «وَلَا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدًا».
از کجا بفهمیم که ما نگاهمان اصلاح شده یا اصلاح نشده؟ عقیده ما که ایمان به غیب است، این عقیده درست شده یا هنوز درست نشده؟ باور کردیم که ما در اداره دنیا هیچ کمکی به خدا نمیتوانیم بکنیم، هیچکارهایم. خدا احتیاج به هیچ یک از ما ندارد. «وَلَا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدًا». از کجا بفهمیم که ما خودمان را شریک خدا میدانیم یا عبد خدا میدانیم؟ کجا خدا به ما گفته شماها بیایید شریک من باشید و من به شماها احتیاج دارم؟ «إِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ». چقدر بفرماید که من از همه شما بینیازم؟!
کجا خدا فرموده که من احتیاج دارم نماز بخوانم، شما بیایید به جای من برای من نماز بخوانید، نمازهایی که من نمیتوانم بخوانم. چون خدا که دست و پا و چشم و گوش ندارد که دولا راست شود، کمر هم ندارد که بخواهد دولا بشود، رکوع برود، سجده برود. شماها را خلق کردم که به جای من نماز بخوانید، کمک من کنید دیگر. حالا من که خودم دستم نمیرسد، دست ندارم، پا ندارم، چشم ندارم، دولا نمیتوانم بشوم، ولی خب شماها را خلق کردم که به جای من میتوانید دولا راست بشوید، نماز بخوانید.
خدا نماز میخواند؟! خدا نیاز دارد نماز بخواند؟! گول نخوریم. خیال کنیم که وقتی فرمودند که برای خدا نماز بخوانید، نه اینکه برای خدا نماز بخوانید، خدا احتیاج دارد به نماز شما بروید برایش بخوانید. نمازهای خدا را بخوانید. برای خدا نماز بخوانید یعنی برای هیچکس نماز نخوان! فقط برای خودت بخوان! یک خدا درست نکن برای خودت تو ذهنت، محتاج، فقیر، نیازمند. آن خدای محتاج نیازمند را تو ذهنت ساختی، مخلوق توست.
وقتی داری نماز میخوانی، یک کسی را میآوری تو ذهنت، تصور میکنی، میگویی من برای خدا دارم میخوانم، اینجوری است؟ یا فقط خودت را میبینی که من بنده خدایم، باید بندگی کنم، وظیفه من عبودیت، بندگی، همین، هیچ چیز دیگری نیست. چرا این کار را میکنی؟ برای اینکه این کار درست است، حق است، صحیح است. برای چه کسی میکنی؟ برای چه کسی ندارد. بگو برای چه این کار را میکنی؟ برای اینکه حق است. برای اینکه حق است من این کار را انجام میدهم، برای اینکه من میخواهم، من حقطلبم، من حقجو هستم، من حقیقتخواه هستم. نکند ما تمام زندگیمان شرک باشد؟ یعنی چه؟ یعنی خودمان را شریک قرار دادیم.
خدایی که «لَا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدًا»، در اداره عالم هیچکس را شریک قرار نمیدهد. ولایت دارد. در این ولایتش هم هیچکسی را شریک قرار نمیدهد. ما میخواهیم شریک خدا باشیم در اداره عالم، در انجام کارهایی که از خدا برنمیآید، نستجیر بالله، ما برویم آن کارها را برایش انجام بدهیم. مثال نماز را زدم، ولی شما گسترشش بده. داریم آدمهای خوب را میگوییم ها. آدمهایی که اصلا اهل ظلم و فساد و جنایت و آن ها را کاری نداریم.
آدمهای خوبی که میخواهند کارهای خوب کنند، آنهایی که میخواهند دنیا را پر از عدل و داد کنند، جهان را پر از قسط و عدل کنند، فساد را از زمین برچینند. آدمهای خوب، درجه یک، آنهایی که خوبند، نکند مشرک باشند؟ میخواهند کمک خدا کنند. میگویند برویم کمک خدا کنیم. از کجا بفهمیم داریم کمک خدا میکنیم یا داریم بندگی خدا میکنیم؟ از کجا بفهمیم مشرکیم یا بنده خداییم، خالصیم؟ از کجا بفهمیم جزو آنهایی هستیم که «یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ»، میگوییم این دنیا از یک جای دیگری دارد اداره میشود که آنجا غیب است. این ظاهر دارد از یک غیبی اداره میشود.
از کجا بفهمیم مشرکیم یا خالصیم؟
هر کجا، تو هر کاری، در انجام هر امری، اگر حرص زدی، زور میزنی، فشار میآوری، عجله میکنی، اصرار داری، خودت را شریک خدا قرار دادی. در انجام هر کاری، اگر نتیجهاش برایت مهم است، نشود به هم میریزی، بشود ذوق میکنی، خودت را شریک خدا قرار دادی. به مقام رضا هنوز نرسیدی. خدا را همهکاره عالم نمیدانی.
بنده خدا آنی است که یک وظیفهای دارد، باید به وظیفهاش عمل کند. نتیجه چه میشود؟ ربطی به بنده ندارد. خدا خودش میداند میخواهد چکار کند، دنیا را چجوری اداره کند. من یک وظیفهای داشتم، باید کار درست را انجام بدهم. خدا از من خواسته تو بندگی کن، تقدیر را به من واگذار کن که چه میشود، نتیجه چه میشود. تلاش خودت را کن. با بندگی خودت میخواهی شریک من باشی؟ جور درنمیآید با بندگی. بنده یعنی آن کسی که از خودش هیچ چیزی را نمیبیند. که من نبودم، من نکردم. هرچه میشود یک وظیفهای داشتم بروم سر کار، تلاش کنم، تحصیل رزق و روزی کنم. این ثروتی که جمع کردی کار تو بود؟ من وظیفهام را انجام دادم، روزی را خدا میدهد. واقعا ما همه زندگیمان دارد با این نگاه اداره میشود؟
من کارهای نبودم تو اداره این عالم، هرچه شده. اداره عالم؟! اداره خودم، اداره بدنم، تپش قلبم، مگر دست من است؟ خودش یک موقعی شروع شده، همینجور هم ادامه پیدا کرده. تا کی ادامه داشته باشد نمیدانم. اگر به من نگفته بودند که اصلا تو بدن تو یک چیزی است شکل صنوبر که میگویند چه، فلان اسمش قلب است، من نمیدانستم اصلا چیزی به نام قلب وجود دارد. بعضیها بودهاند که اصلا نمیدانستند قلبشان سمت چپ است، سمت راست است. بعضیها هم فکر میکردند قلبشان سمت چپ است، بعد رفتند دکتر، دکتر معاینه کرده گفته قلبت سمت راست است. اتفاق افتاده.
من اصلا خبر ندارم تو درون من دارد چه اتفاقاتی میافتد. کبد من چهجوری دارد کار میکند؟ کلیه من چه جوری دارد کار میکند؟ دارد کار میکند دیگر. کار کرده من هم خبر اصلا ندارم. اداره عالم؟! «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ». هیچکس، هیچکاره است. همه هیچکارهاند. نسبت به چه هیچکارهاند؟ بالاخره یک چیزهایی دست ما هست دیگر. اینجوری هم نیست که حالا هیچکاره باشیم. همه بالاخره یک عدهای یک کارهایی هم بالاخره. هیچ چیز، هیچ چیزش دست ما نیست.
هر موقع دیدی خیال کردی که یک کارهایی دستت است، شما مشرکی. این مشرک غیر از آن مشرکی است که مشرک عقیدتی و فلان و… نه، این شرک، شرک خفی است. شرک خفی که غالب مردم دارند. در مقابل اخلاص است. یعنی هنوز خالص خالص نشدیم. هنوز خیال میکنیم یک چیزهایی دست ماست. آقا دستت هم دست خودت نیست! والا دستت قطع نمیشد. اینهایی که دستشان قطع شد، اگر دست خودش بود قطع میشد؟ میگذاشت قطع شود؟ نمیگذاشت قطع شود. دستت هم دست خودت نیست. نه فقط قلبت دست تو نیست، کبدت دست تو نیست، کلیهات دست تو نیست، عمرت دست تو نیست، حیاتت دست تو نیست، مماتت دست تو نیست. دستت هم دست تو نیست. هیچ چیز دست ما نیست.
انتخاب با شماست
یک چیز را خدا میفرماید آن هم دست تو نیست، ولی من خواستم که تو بخواهی بشود، همین. آن هم دست تو نیست ها. من خواستم که خدا هستم، که تو بخواهی بشود، تو نخواهی نشود. آن هم انتخاب سرنوشتساز هدفت، در زندگی است. حق را انتخاب میکنی یا باطل را؟ در جبهه حق قرار میگیری یا در جبهه باطل؟ اختیار با خودت است. خودت میدانی: «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا». راه را ما نشان میدهیم.
انبیاء الهی را فرستادم که راه را نشانت بدهند. انتخاب با خودت است. راهی را که انبیاء الهی معرفی میکنند طی میکنی و انتخاب میکنی. انتخاب میکنی. انتخاب کجا اتفاق میافتد؟ تو درون خودت. اختیار داری. اختیار یعنی قدرت انتخاب هدف که در درون خودت است. خدا را انتخاب میکنی یا دنیا را برمیگزینی؟ خودت را و سعادت واقعی خودت را انتخاب میکنی که رسیدن به خدا و لقاء خداست، حق است، یا لذتهای زودگذر دنیا را ترجیح میدهی؟ خودت میدانی. انتخاب با خودت است.
آن هم دست تو نیست ها، که به خودت اختیار بدهی. دست من بوده، من به تو این اختیار را دادم که خودت انتخاب کنی. قرار است من با اختیار خودم انتخاب هدف کنم که به کجا برسم؟ به کجا برسم؟ برسم به جایی که بفهمم «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ». این عالم غیر خدا هیچ سرپرستی ندارد. این را بهش برسم، این را بفهمم. با اختیارم به آن قدرت اختیاری که خدا به من داده، که میتوانم انتخاب کنم، انتخاب کنم فهمیدن این حقیقت را که عالم دست خداست. هیچکس کارهای نیست. هرچه هست اوست. «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ». این حقیقت را درک کنم.
اگر این حقیقت را درک کنم چه اتفاقی میافتد مگر؟ هیچ چیز. یک نفس راحت میکشی، راحت خودت را میسپاری به خدا. میشود بهشت. بهشت کجاست؟ بهشت جایی نیست. جهنم کجاست؟ جهنم جایی نیست. پس کجاست؟ بهشت رسیدن به یک جایگاه و مقام و رشدی در درون خودت است که بتوانی به خدا اعتماد کنی و همه امورت را به خدا واگذار کنی، ایمان به خدا و یقین حاصل بشود، خاطرت از خدا جمع بشود. به این میگوییم بهشت.
کجا دلت شور میزند؟
جهنم کجاست؟ جهنم جایی نیست. مرحلهای در وجود خودت است که خاطرت از خدا جمع نیست. میگویی نمیدانم چه میشود، دلم شور میزند. نکند خدا حواسش نباشد؟ یک کاری کند که نباید بکند. خوشبختانه این جهنم، یک جهنم عبوری است. همه ما در آن قرار میگیریم. همه ما باید این مرحله را طی کنیم. ولی عبور میکنیم ها، باید این مرحله را طی کنیم و برسیم. «إْنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا». همه باید از این مرحله عبور کنند. یعنی یک موقعی باید دلشان شور بزند، نگران بشوند، خاطرشان از خدا جمع نباشد.
نکند خدا درست اداره نمیکند؟ نکند ولی ما خدا نباشد؟ نکند، نکند کار را سپرده دست ترامپ، خودش نشسته. دلمان شور میزند. شریک قرار میدهیم برای خدا. نکند کار خدا سپرده دست نمیدانم، امور اقتصادی ما را سپرده دست دولتمردان؟ روزی ما افتاده دست قوزی، دست چیز، دولتمردان؟ نکند روزی ما بند به بالا پایین شدن قیمت دلار باشد؟ دلار قیمتش برود بالا روزی ما کم بشود، بیاید پایین، روزی ما زیاد بشود. اینها مراحل است. به اینها میگوییم جهنم. این جهنم را باید طی کنیم. همه باید از این جهنم عبور کنند. پل صراط است، از تو جهنم رد میشود. همه باید از این پل صراط رد بشویم. به کجا برسیم؟ برسیم به جایی که خیالمان از خدا راحت باشد.
کار دست خودش است. به ما هم هیچ ربطی ندارد. ما یک وظیفه بندگی داریم باید عمل کنیم. کار درست را انجام بدهیم. فساد نکنیم. ظلم نکنیم. این همه دارند ظلم میکنند. خب، آنها بندگی نمیکنند. کسی هم که بندگی نکند، همیشه دلش شور میزند، همیشه هم نگران است. آخرش هم، آخرش هم نه، همین الان تو جهنم است. از همین حالا تو جهنم است. حالیش نیست. پردهها کنار برود میفهمد. کسی که اعتماد به ولی واقعیش که خداست، ندارد، ایمان به غیب ندارد، مگر میشود که محزون نباشد؟ مگر میشود دلش شور نزند؟ مگر میشود نگران نباشد؟
هر کجا دیدی دلت شور میزند، داری زور میآوری. کار را باید خدا درست کند. یعنی چه؟ هر کاری که شد، بدان خدا کرده. هر کاری که من و تو زور زدیم نشد، زور زدیم شد، خدا کرده. تو بیخودی زور زدی، خودت را اذیت کردی، کفش بیخودی پاره کردی، گفتی بروم روزیم را زیاد کنم، بروم بیشتر زور بزنم. تلاش بیش از اندازه متعارف، یعنی زور زدن که میگوییم نه یعنی معمولی، نه، در حد وظیفه که باید همه، آن وظیفه است بندگی است، نه، بیش از حد توانم رفتم زور زدم، شد. زور زیادی زدی، آن روزیت بوده. نشد، خسرالدنیا و الاخره شدی. هم نشده، هم خودت را خسته کردی، خودت را اذیت کردی، کفشت را پاره کردی.
چقدر روایت داریم «الإجمال فی الطلب». در طلب روزی، در طلب همه چیز، هر خواستهای که داری، طلب یعنی خواسته. چقدر خواسته داری، چه چیزهایی میخواهی برای رسیدن به آن اجمال به خرج بده، حرص نزن، فشار نیار، به خودت آسیب نرسان، اسراف علی نفس نکن. «قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ». ناامید میشوی ها. خدا میفرماید برگرد. بسپر به خدا، واگذار کن به خودش. خدا دارد این عالم را اداره میکند. والله دارد خدا اداره میکند. من و تو هیچکارهایم.
دنیا دست خداست یعنی چه؟
وقتی خیال میکنی که تو باید این عالم را اداره کنی، بعد میخواهی یک کاری بکنی دیگر. میگویی یک خواستهای داری. فکر میکنی مثلا این یک چیز اینجا سر جایش نیست، این باید برود آنور، آن باید بیاید اینور، یک چیزی سر جایش قرار بگیرد. فشار میآوری، اسمش میشود ظلم، اسمش میشود فساد، اسمش میشود جنایت، اسمش میشود خیانت. نمیتوانی واگذار کنی به خدا. دنیا، امور دنیا، دست خداست یعنی خودش اتفاق میافتد. تو بخواهی یا نخواهی، زور بزنی یا نزنی، بخواهد بشود میشود، نخواهد هم بشود نمیشود. زور هم بزنی نمیشود. این را میگوییم خدا. این باور را پیدا کردیم؟
«قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ». بگو خدایا که تو مالک حکومتها و نظامها هستی. عه! خدا مالک حکومتهاست! «تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشَاءُ». خدایا تو حکومت را میدهی به آنهایی که میخواهی. خودت میدانی «وَتَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشَاءُ» و تو میگیری از آنهایی که میخواهی. خودت میدانی. پس ما چه میشویم ما چه کارهایم؟ ما؟! خدا به پیغمبرش میفرماید که: «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ». خیال نکنی تو رفتی جبهه و جنگ و زدی و مثلا کشتی، پیروز شدی. خدا پیروزت کرد. «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى» آن موقعی که تو تیر انداختی، تو تیر نینداختی، خدا بود تیر انداخت. به این میگوییم توحید. هیچ چیز را از خودت نبین. بگو من نبودم. نه اینکه بگو، یعنی بفهم که من و تو نیستیم، ما نیستیم.
ما مالک دستمان هم نیستیم والا نمیگذاشتیم قطع شود. نمیگذاشتیم آلزایمر بگیریم. نمیگذاشتیم نمیدانم پارکینسون بگیریم، رعشه بگیرد، بلرزد. چرا دستت میلرزد؟ تکانش نده، ثابت نگهش دار. میگوید: نمیتوانم. میگویند مگر دستت نیست؟ میگوید: نه، دستم هست ولی دستم نیست. بفهم که مالک هیچ چیز نیستی جز دعا: «اغْفِرْ لِمَنْ لَا یَمْلِکُ إِلَّا الدُّعَاءَ». یک خواستهای داریم ما، میتوانی بخواهی. حق را بخواهی یا باطل را بخواهی. تو کدام جبههای؟ وارد شوی؟ اینور؟ آنور؟ کدام طرفی هستی؟
ما خیال میکنیم که ما انقلاب کردیم، سال ۵۷، ما انقلاب کردیم. بله، خب ما بچه بودیم خیال میکردیم که ما انقلاب کردیم. تو جبهه خیال کردیم که خرمشهر را ما آزاد کردیم. رزمندهها آمدند، همه نشستند. امام فرمود: خرمشهر را خدا آزاد کرد. چه شد؟ ما این همه، ما رفته بودیم، چقدر تلاش کن، همه رفقایمان، همه، هنوز این فیلمش هست. احمد طاهری تیر خورد تو مغزش. میداند من دارم چه کسی را میگویم. پسرش الان یکی از خوانندههای معروف شده، ماهها تو کما بود.
بعد خدا میفرماید که. امام میفرماید که خدا، خرمشهر را خدا آزاد کرد. یک دفعه امام تا حالا فرموده که من بودم که انقلاب کردم؟ آقا! تغییر حکومتها دست خداست. یعنی دست ما هیچ چیزش دست ما نیست؟! هنوز خالص نشدیم دیگر. ببین هنوز شرک در آن گوش و زوایای وجودمان و قلبمان هنوز هست. همه دنیا جمع بشوند که یک نظام و یک رژیم را و یک حکومتی را نگهش دارند، حفظش کنند. خدا بخواهد عوضش کند، عوضش میکند. مگر همینجور نبود؟ مگر سال ۵۷ این اتفاق نیفتاد؟ تمام دنیا جمع شده بودند که نگذارند حکومت عوض شود. ۵۰ سال است غریب به ۵۰ سال است همه دنیا جمع شدند که نگذارند این حکومت بماند.
نمیدانند دیگر چکار کنند؟ نمیدانند اصلا. بیچاره شدند. نمیدانند دیگر چکار کنند. هر کاری میتوانستند کردند، هر کاری میکنند محکمتر میشود. چهجوری؟ خدا بفرماید که «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ». کار از یک جای دیگری دارد اداره میشود. نه ربطی هم به خوب و بد ندارد اصلا. کل دنیا دارد از یک جای دیگری اداره میشود. اینقدر این نظامهای نمیدانم مادی دنیا را گنده نبینید. هیچ چیز نیستند. «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ». چهجوری بفرماید خدا. غیر خدا هیچ کس نقشی در این عالم ندارد؟
همه در برابر خدا هیچکارهاند
غیر خدا هیچکس نقشی در این عالم ندارد. هیچ چیز دست هیچ کس نیست. همه ش توهمات ماست که من بودم، من کردم، من میکنم، من الم، من بلم… خودت را خراب میکنی، خودت را ضایع میکنی. خودمان را خسته میکنیم. روزی تو دست خداست. عمرت دست خداست. سلامتی و بیماری تو دست خداست. همه جا شرک داریم ها. در همه ابعادمان شرک داریم. بچه را خدا خلق کرده. بچهات بچه تو هست، مخلوق تو نیست. ما خیال میکنیم این مخلوق ماست، آنجوری که من میخواهم باید این زندگی کند و آنجوری که من میخواهم باید رفتار کند و آنجوری که من میخواهم باید حرف بزند، عمل کند. خالق دارد، خدا دارد. پس من چه کارهام؟! شما هیچ چیز. شما اصلا نمیدانستی قرار است این به دنیا بیاید، قرار است نطفهاش منعقد شود. شد. اصلاً تصمیمش را هم نداشتی. نمیدانستی دختر است، پسر است؟ زنده میماند، نمیماند؟
خدا میداند چقدر عوامل در عالم باید دست به دست هم بدهند تا یک لحظه من و شما زنده باشیم. یک لحظه. قلبش را خب میدانیم، کلیه را میدانیم، کبد را میدانیم، لوزالمعده را میدانیم. معده را میدانیم، نمیدانم چه چه، اینهایش را که دیگر خیلیهایش را هم که شما میدانید من نمیدانم. اینهایش را همینجوری ظاهریهایش. اینهاست فقط؟! علم هنوز تهش را درنیاورده که چقدر عوامل دخالت دارد که یک لحظه ما زنده باشیم. حالا وقتی یکی میمیرد، میگوییم چرا مرد؟ اشتباه میکنی! بگو چطور تا حالا زنده بود؟! چهجوری تا حالا زنده مانده؟
آن به آن دارد آن میلیاردها میلیارد عوامل در عالم دارد کار میکند تا من یک لحظه دیگر زنده بمانم. یک لحظه دیگر زنده بمانم. حالا همین لحظه لحظهها یکهو میبینی ۵۰ سال شد، ۶۰ سال شده، ۷۰ سال شده. عه! این چهجوری هنوز زنده است؟ من چهجوری زنده ماندهام؟ یک دانه از آن عوامل کم بشود من میمیرم. همه دست به دست هم داده تا یک نفر زنده باشد. معجزه غیر از این است؟ خدا تا عامل دست به دست هم بدهد تا یک نفر یک لحظه بیشتر زنده باشد این معجزه نیست؟ زنده ماندن ما دلیل میخواهد، نه مردنمان. مردن، یک تکانی بخورد اینور شود آنور شور، یک ذره آنور شود تمام است کار.
چقدر خطر از سر ما تا الان گذشته که تا الان زنده ماندهایم؟ خدا میداند. اصلا نمیشود فکرش را کرد. آدم مخش سوت میکشد. چهجوری ما هنوز خیال میکنیم که یک چیزهایی دست ماست؟ یک چیزهایی دست ماست؟ آقا هیچ چیز دست ما نیست. همهاش خودش است. ایمان به غیب بیاوریم: «لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ». سرپرست همه خداست و همه در برابر خدا هیچکارهاند، «وَلَا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدًا». هیچکسی را هم شریک برای خودش در این اداره عالم قرار نمیدهد.
خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده