خودشناسی در قرآن
سوره کهف، آیه ۲۷
استاد حسین نوروزی
جلسه ۴۵ (۴ بهمن ۱۴۰۴)
وقتی حالم خوب نیست، غافل و آفلاینم، باید چه کار کنم؟
وقتی حالمان خوب است و به فهم متصلیم (آنلاینیم)، قدر بدانیم و آن را ثبت کنیم برای زمان غفلت
وَاتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتَابِ رَبِّكَ ۖ لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَلَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَدًا
و آنچه از کتاب پروردگارت به تو وحی شده است، بخوان. برای کلماتش تبدیل کننده ای نیست، و هرگز جز او ملجأ و پناهی نخواهی یافت. (۲۷)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
مدیریت دنیا از عالم وحی
بعد از اینکه در آیه قبل، خداوند متعال فرمود که «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ»، غیر خدا هیچکس سرپرست عالم نیست، مربی عالم نیست، ولی عالم نیست؛ فقط خداست. فقط خداست که دارد همه امور را اداره میکند. چقدر آرامشبخش است!
«وَ لَا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً»؛ از هیچکس هم کمک نمیگیرد و نیاز به کمک هیچکس هم ندارد. به این میگوییم وحی. حقیقت است. در دنیا، در عالم ظاهر، هرچه بگردی از این حرفها پیدا نمیشود. دنیا را خدا دارد اداره میکند. در دنیا در عالم ظاهر، بهحسب ظاهر، اصلا این حرف معنا ندارد! یعنی چه؟ دنیا را ما داریم میچرخانیم، میگردانیم، اداره میکنیم؟! ما نباشیم کار دنیا میخوابد! لنگ است! مملکت دست ماست! ما داریم میچرخانیم! خب، ما نباشیم… این بهحسب نگاه ظاهر است؛ اما وقتی میآییم سراغ وحی، وحی یعنی آنی که حقیقت عالم است،
حقیقت اینها نیست که شما در ظاهر میبینی. حقیقت یک چیز دیگر است؛ همه این عالم دارد از یک جای دیگر اداره میشود و آن رب العالمین است، مربی همه عالم است. همه عالم یعنی همه عالم، بلا استثنا، نه فقط خوبهایش، بدهایش را هم خدا دارد اداره میکند. هیچکس از حکومت خدا خارج نیست. نمیتواند خارج بشود. «وَ لَا یُمْکِنُ الْفِرَارُ مِنْ حُکُومَتِک»؛ مگر کسی میتواند از حکومت خدا فرار کند، خارج بشود، بیرون برود؟! هرکه میخواهد باشد، خدا برای خودش هیچکسی را شریک قرار نداده در امور و اداره امور و کارش و حکمش، نیاز به هیچکس ندارد. این حقیقت عالم است.
خب ما همیشه ملتفت این حقیقت نیستیم. وقتی وارد زندگی میشویم، میرویم توی دنیا و اینها، حواسمان پرت میشود؛ یادمان میرود که کار دنیا دست یکی دیگر است، از یک جای دیگر اداره میشود. دنیا را در دنیا نمیشود اداره کرد. دنیا را باید از عالمی بالاتر از دنیا اداره کرد. مدیریت این است. معنای مدیریت این است. مدیر همیشه نگاهش یک نگاه بالاتری است و الا نمیتواند مدیریت کند. یک چیزهایی را میبیند که آنهایی که دارند مدیریت میشوند، آنها نمیتوانند ببینند. یک مصالح و مفاسدی را در نظر میگیرد که آنها نمیتوانند در نظر بگیرند. به این میگویند مدیر.
وقتی که به این حقیقت که اسمش وحی است، ما توجه نداریم، غافل میشویم، چهکار کنیم؟ این یک سوال است. الان حواسمان جمع است، با حقیقت عالم ارتباط برقرار کردیم، فهمیدیم کار دست خودش است. حالمان هم جا آمد، آرامش هم پیدا کردیم، خیالمان راحت شد. وقتی که حواسمان جمع نیست، آفلاینیم، آنلاین نیستیم، متصل نیستیم، حضور نداریم، با منبع وحی وجودمان که حقیقت است و خداست، ارتباطمان قطع است، چهکار کنیم؟
تدبیر خدا وقتی به منبع وحی وجودمان متصل نیستیم
این آیه میفرماید: «وَ اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتَابِ رَبِّکَ». میدانید خدا برایتان چهکار کرده؟ چه تدبیری اندیشیده؟ تمام این حقایقی را که در عالم حقیقت و در کتاب خدا، لوح محفوظ الهی ثبت است، ضبط است، محفوظ است، حقیقت است، غیر از این ظاهر عالم است. اینها را خدا توی کتابی برایتان یادداشت کرده، نوشته که وقتی آنلاین نیستید، آفلاینید -الان یه دو-سه هفتهای است که آنلاینید- به این کتاب مراجعه کنید. «وَ اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتَابِ رَبِّکَ». ارتباطت با خدا گاهی وصل نمیشود، حالت هم جا نمیآید، آرامش پیدا نمیکنی. آن حقایق را خدا برایت یادداشت برداشته. در وقتی که ارتباطت قطع است، آن حقایقی که خدا نوشته و کتابش کرده، بخوان. یادآوری میشود، ارتباطت را دوباره وصل میکند. «وَ اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتَابِ رَبِّکَ». خدا کتاب دارد برایت.
خود ما باید همین کار را بکنیم. ما همیشه فکرمان درست کار نمیکند که. یک موقعهایی فکرمان خیلی خوب کار میکند؛ چرا؟ چون حالمان جاست، میزانیم، سرحالیم، فکرمان بسیار عالی کار میکند. مینشینی، در آن موقعی که فکرت خوب کار میکند، برنامهریزی میکنی برای زندگی خودت. در آن موقعیت تصمیم میگیری. بعد که میخواهی اجرا کنی، یک روز گذشته، دو روز گذشته، یک هفته گذشته، الان دیگر آن حال را نداری، حالت جا نیست، روبهراه نیستی، شنگول نیستی. وقتی حالت خوب نیست، فکرت هم خراب میشود. آن موقعی که حالت بد است، وقت فکر کردن نیست. فکر کردن مگر خوب نیست؟ مگر این همه سفارش به تفکر نشده؟ وقت دارد، جا دارد. وقتی حالت خوب نیست، پکری، افسردهای، از دنده چپ پا شدی، نمیدانم توی لک رفتی، میزان نیستی، نباید فکر کنی اصلا. حالا بعضیها میگویند: اگر اینجوری باشد که ما اصلا کلا نباید فکر کنیم! نباید فکر کنید، بله، نباید فکر کنید. بعضیها کلا میزان نیستند، حال است دیگر، دست خودش هم نیست. سالی یک روز حالش خوب میشود. سالی یک روز؛ آن یک روز هم به تور ما نمیخورد.
شرایط مناسب برای فکر کردن چیست؟
فکر کردن وقت دارد. شما نشستهای، وقتی که حالت خوب بوده، سرحال بودی، فکرت را کردی. خب قدر این فکرت را بدان. همینجوری ولش نکن. بگو: خب، من خودم بودم، فکرم بود، دیگر! خب، پسفردا هم همین فکر را میکنم دیگر! نه، نمیشود. اینجوری نیست. پسفردا بیاید، دیگر تو نمیتوانی آنجوری فکر کنی. این مال الانت بود. یک مرتبه، یکهو نشستی فکر کردی، بهت الهام شد، یک حقیقتی را درک کردی، فهمیدی؛ این نور است، این خداست. قدرش را بدان، یادداشتش کن برای روزی که هرچه زور میزنی، فکر میکنی، نمیشود، نمیشود، حالت میزان نمیشود.
دنیا اینجوری است ها! انسان بعد دنیایی دارد و بعد دنیایی انسان بالا و پایین دارد، حالات مختلف دارد. دستشویی رفتی، حالت یکجور است. دستشویی نرفتی، یک حال دیگر داری. خوابیدی، یکجور است. نخوابیدی یکجور است. گرسنهات است، یک حال داری. سیر میشوی، یک حال دیگر داری. ورزش میکنی، یک حالی داری. ورزش نمیکنی، یک حال دیگر داری. دائم ما در حال تغییر حالاتیم. «حَوْل حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالْ». آن موقعی که شما احسن الحال را داری، وقت فکر کردن شماست. میخواهی تصمیم مهمی بگیری. این تصمیم را نگذار آن موقعی که حالت خوب نیست، ابدا فکر نکن، ابدا. اصلا فکرش را نکن. هرچه میآیند باهات مشورت کنند، جواب نده. میگویند آقا بگو. در خانواده یک تصمیماتی گاهی میخواهند بگیرند، مطلقا جواب نده. بگو: من الان حالم خوب نیست. حالم خوب نیست، یعنی فکرمم درست کار نمیکند، ارتباطم برقرار نیست. آفلاینم. حالا چهکار کنیم که حالمان خوب بشود؟ چهکار کنی؟ باید فکر کنی دیگر که چهکار کنم که حالم خوب بشود. کی میخواهی این فکر را کنی؟ آن موقعی که حالت بد میشود، میخواهی فکر کنی که چهکار کنم که حالم خوب بشود؟ فایده ندارد! بیخودی فکر نکن! آن موقع هر فکری کنی غلط است. نوعاً غلط از کار در میآید. آن موقعی که حالت خراب است، آن شیطان آن موقع میآید سراغت. کار شیطان این است؛ وقتی حالت خوب نیست، میزان نیستی، میآید میگوید: خب، حالا فکر کن. فکر کن چهکار کنی که حالت خوب بشود؟ این مواد مخدر را بکش تا حالت جا بیاید! آن موقع اصلاً وقت تصمیم گرفتن نیست. وقت فکر کردن نیست. فکر کنی شیطان وارد میشود، افکارت میشود افکار شیطانی. هیچ تصمیمی نگیر. هیچ اقدامی نکن. حتی غذا نخور. حالت خوب نیست، غذا نخور. چون این سیستم گوارش بدنت هم، این باید از مغزت دستور بگیرد. مغزت الان درست کار نمیکند. رودل میکنی، ناراحتی گوارشی پیدا میکنی! تا میتوانی هیچی نخور!
خب، چهکار کنم که خوب شود؟ آن موقعی که حالت خوب است، بنشین فکر کن چهکار کنی که وقتی توی لک رفتی، افسرده شدی، پکری، آن موقع چهکار کنی که حالت خوب بشود؟ آن موقع فکرش را کردی؟ اگر یادداشت نکنی، ننویسی، وقتی که حالت خوب نیست بخواهی آنها را یادآوری کنی، فایده ندارد! اصلا آن موقع به ذهنت اعتماد نکن. انسان یعنی این. این را میگوییم انسان. حالات مختلف دارد. حالت خوب است، فکر کن وقتی حالم بد بود من چهکارهایی کنم که حالم خوب بشود و از حال بد دربیایم. دوش آب سرد بگیرم، دوش آب گرم بگیرم، فلان، نمیدانم قرص بخورم، فلان دارو را مصرف کنم، فلان، نمیدانم تقویتی را، فلان نوروبیون بزنم مثلاً، کمبود آهن دارم، مثلا نمیدانم چه بخورم؛ بروم کوه کوهنوردی کنم، بروم قدم بزنم، کار را هم سنگینش نکن وقتی حالت جا نیست. آن موقع که حالت جاست، حالت جاست. میگویی: میروم ال میکنم، بل میکنم. نه! یکجوری بنویس که. عقلت الان دیگر میرسد که، الان حالت خوب است که. عاقلانه یادداشت کن. یک کارهایی را بنویس که «این کار را کنم، این کار را کنم، بروم دیدن فلانی، هر موقع میروم دیدن او حالم جا میآید.» اینها همه باید بیاید دیگر توی برنامه. ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ بنویس. وقتی اینها را بنویس که حالت خوب است، وقتی حالت خوب نیست اصلا فکر نکن. برگه را فقط بیاور. آنی که نوشتی را بیاور نگاه کن. خب، ۱… دیگر الان فکر نکنیها! فقط عمل کن. فقط عمل کن.
وقتی آنلاینی تصمیم بگیر وقتی آفلاینی اجرا کن
«وَ اتْلُ»؛ بخوانش، تلاوتش کن. «وَ اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ». آن موقعی که بهت وحی شد، نوشتم برایت. حالا برو تلاوتش کن. حالا برو بخوانش. آن موقعی که آنلاین بودی، آن موقعی که اینترنت وصل بود، تمام را بکآپ بگیر. هرچی داری، نداری، اینها را تمام بکآپ بگیر. وقتی اینترنت قطع شد، میگویی: خب، قطع شد دیگر. حالا چهکارش کنم؟ من بکآپ گرفتم همه را. تمام را در حافظم دارم. میآورم تمام کارهایم را انجام میدهم. وصل که شد دوباره. «وَ اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتَابِ رَبِّکَ». خدا برایت کتاب نوشته. آن موقعی که حالت خوب بود، بهت وحی کرد، شد قرآن. این قرآن را گذاشته برای اینکه وقتی حالت جا نیست، بروی سراغش. دوباره وصل میشوی، با حقیقت عالم ارتباط برقرار میکنی.
وقتی حالت خوب است، تصمیم بگیر. وقتی حالت خوب است، فکر کن، بررسی کن، تحقیق کن، تصمیم هم بگیر. وقتی حالت خوب نیست، نه فکر کن، نه تصمیم بگیر. فقط اجرا، فقط اجرا کن. وقتی حالت خوب بوده، تصمیم گرفتی صبح که از خواب بیدار شدم، بروم کوه، کوهنوردی ـ آنهایی که اهل کوه هستند ـ صبح که میخواهی از خواب بیدار شوی که بروی، خب آدم وقتی خوابآلو است، دلش نمیآید چشمش را وا کند، چهبرسد به اینکه بخواهد بیدار شود برود کوه. سربالایی! مینشیند فکر میکند. نمی نشیند. اصلا همانجوری که خوابیده، همانجوری که خوابیده، اصلاً چشمانش هم بسته است. باز هم نمیکند. قرار هم گذاشتهایم با فلانی و فلانی، حالا آنها خودشان میروند دیگر. حالا ما هم نرفتیم. حالا ما یک نفر هستیم. حالا نرفتیم هم نرفتیم. به جایی بر نمیخورد. شروع میکند فکر کردن و تصمیم گرفتن. پس بخوابیم. خراب شد، خراب شد. الان وقت فکر کردن بود. تو فکرهایت را دیشب قبل از اینکه بخوابی کردی. تصمیم گرفتی با فلانی و فلانی و فلانی با همدیگر برویم صبح کوه. صبح که ساعت را گذاشتی زنگ زد، دیگر وقت فکر کردن نیست که تازه بخواهی تصمیم بگیری که بروم، نرم. اینها تمام شد. الان وقت عمل کردن است. فقط از جا بلند شو، اصلا فکر نکن. آن موقع بخواهی فکر کنی، میگویی: من با این حال چهجوری بروم؟ سرما، سربالایی! اوه نمیشود! اصلا حالم خوب نیست. فکر نکن. بلند شو برو.
بعد که میروی، میگویی: چقدر خوب شد آمدم! اگر نیامده بودم، خیلی بد میشد! خیلی خوش گذشت! اصلا هم آنجوری که وقتی خوابیده بودم فکر میکردم، نبود. آنجوری نبود که خسته بشوم، نمیدانم، سرد باشد. گاهی اوقات که در زمستان که با رفقا قرار میگذاریم میرویم کوه، من لباس نمیبرم، لباس زیاد که بپوشانم خودم را خیلی، میرسیم آنجا پای کوه، میگویند که: چرا با لباس کم آمدی؟ آخه این چیست؟ عجله نکنید، صبر کنید. یکخرده راه میرویم، همه لباسهایشان را در میآورند، میبندند به کمرشان. میگویم دیدی؟ دیدی لازم نیست. یکخرده که راه میروی، بدنت گرم میشود.
آن موقعی که حالت جاست، باید تمام این تدبیرها را بکنی، فکرها را بکنی. امکانات، وسایلی که لازم داری را همه را بردار، کنار بگذار، دم دستت، آماده. از خواب که بیدار شدی، دیگر نه فکر کن، نه دنبال وسیله بگرد، نه دنبال کفش بگرد، نه دنبال نمیدانم کوله بگرد. فقط اجرا کن. فقط اجرا کن. مشکل قریب به اتفاق همه ما این است که بیجا فکر میکنیم، بیموقع فکر میکنیم. وقت فکر کردن را نمیدانیم چه موقع است. وقت تصمیم گرفتن را نمیدانیم چه موقع است. بعد یک تصمیمهایی میگیریم در زندگیمان، پشیمان میشویم. حالمان عوض میشود. تغییر حال که پیدا میکند، پشیمان میشود میگوید: ای داد بیداد، چرا من این کار را کردم؟ اوایل انقلاب اینهایی که مبارزه مسلحانه میکردند و اینها میگرفتندشان، همین به سرازیری اوین که میرسیدند، نظرشان عوض میشد. عه! چه کاری بود ما کردیم؟ که چه؟! یک سرازیری دارد اوین. خدا نصیبتان نکند. به آن سرازیری که میرسیدند، میگفتند: پشیمان شدم! جوان بودم، گول خوردم! حالش عوض میشد. حال که عوض میشود، تصمیم عوض میشود. خودمان را بشناسیم. انسان یک موجود در حال تغییر و حرکت است. دائم دنیا در حال تطور و جریان است. خیلی این بحث مهم است.
به جای دنیا به بُعد ثابت وجودت تمسک کن
به دنیا اعتماد نکنید. چرا؟ میخواهی دنیا مال تو باشد، همه را تو بخوری؟ به ما میگویی به دنیا اعتماد نکن؟ نمیدانم پدربزرگم بود، که بود؟! رفته بود دکتر، دکتر به او گفته بود که: این را نخور، آن را نخور، آن را نخور… خب، من نخورم، تو بخوری؟ گفت: خب، بخور! اینقدر بخور تا بمیری! گفته بود: خب، بخورم بمیرم بهتر است یا نخورم بمیرم؟ دکتر کرکره را کشید پایین، رفت خانهشان و هنوز رفته است که دیگر نیاید.
به دنیا اعتماد نکن. چرا؟ برای اینکه ثبات ندارد، قرار ندارد، بقا ندارد، دوام ندارد، دائم در حرکت است. یک آن است. آن چیست اصلاً! با حرکت ساخته شده. متوجه میشوی یعنی چه؟ با حرکت ساخته شده. الان این بنا را میبینید آجر آجر روی هم روی هم. با آجر ساخته شده. دنیا با حرکت ساخته شده، با تغییر با تحول، اینجوری ساخته شده. به این میگویند حرکت جوهری، یعنی جوهره این عالم حرکت است. بقا ندارد، فانی است. فانی است، یعنی این. یک معنایش این است. به چیزی که بقا ندارد، دوام ندارد، خودش را نمیتواند نگه دارد، میخواهی به آن چنگ بزنی و توسل کنی، تمسک کنی که تو را نگه دارد، بهت آرامش بدهد، ثبات بدهد؟ خودش ثبات ندارد! بویی از ثبات به آن نرسیده اصلاً! با بیثباتی ساخته شده. آجرهایش بیثباتی است. گفت: از این ژلهها بخور، خیلی مقوی است، آدم را نگه میدارد. گفت: اگر قوه داشت که خودش را نگه میداشت، نلرزد! به دنیا چنگ بزن، خیلی آرامش پیدا میکنی؟! این اگر میتوانست آرامش بدهد، خودش آرام بود! خودش آرامش ندارد، در حرکت است، در تغییر است، در فناست. یک لحظهٔ قبل با یک لحظهٔ بعد، آن یک چیز دیگر است.
خب پس در این دنیای فانی و بیقرار، چهکار کنیم که برقرار باشیم، آرامش داشته باشیم؟ «وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً». غیر خدا هیچ محل پناه و آرامشی وجود ندارد. همه در حرکت است، همه در تغییر است، همه در حال فناست. مثل ماشین میماند که در حال حرکت است. شما میروی در ماشین مینشینی، میگویی: الحمدلله، یک جای ثابت پیدا کردم که نشستم در آن. کسی که از بیرون دارد به شما نگاه میکند، میگوید: کدام ثبات؟ در حال حرکتی، نشستهای در یک وسیلهای که این خودش دارد راه میرود، حرکت دارد میکند، ثبات ندارد. یک جایی بنشین که خودش ثبات داشته باشد و همه انسانها در وجودشان یک بعدی وجود دارد به نام «فطرتاللهالتیفطرالناسعلیها» که ثبات دارد، بقا دارد، قرار دارد. میشود بعد آخرتی؛ آخرت که یک جایی نیست، در خودت است. به بعد ثابت وجودت چنگ بزن، تمسک کن. «حبل الله» است. کسی که به این ریسمان چنگ بزند، «فقد اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الوثقی»؛ دستگیره محکم این است. محکم بچسب، جای دیگر نرو. اگر آن بعد ثابت نبود، این حرکت هم در عالم نبود. کل این عالم خلقت که در حرکت است به برکت ثبات آن بعد الهی ماست که این عالم دارد حرکت میکند والا خود حرکت بخواهد ثبات نداشته باشد، از بین میرود، دیگر نخواهد بود. چرا؟ چون حرکت که دیگر حرکت نمیکند. حرکت اگر حرکت کند، یعنی از بین رفته، هیچ چیز نماند. چرا این عالم که دائم در حرکت است و جوهرش و ذاتش حرکت است وجود دارد، بقا دارد، هست؟ به خاطر اینکه یک بعد ثابتی وجود دارد به نام خدا، به نام حق. حق یعنی ثابت که آن در حرکت نیست.
قدر فهمت را بدان
حالا شما اختیار داری که خودت را به یک دنیایی بسپاری و تحت پناه یک دنیایی بروی که خودش هم پناه ندارد، قرار ندارد، آرامش ندارد یا دل به خدا بسپاری، برای دنیای در حال فنا و حرکت هیچ حسابی باز نکنی، دل به آن ندهی. دل ندهی یعنی حساب باز نکنی. «وَ اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْكَ مِنْ كِتَابِ رَبِّكَ»؛ ای پیامبر! تلاوت کن، بخوان، آنی را که به تو وحی شد از کتاب پروردگارت. کتاب چه کسی؟ «ربّک» کسی که مربی واقعی همه عالم و خودت است. مربی داری، مربی تو خداست. همه ما را خدا دارد تربیت میکند. به حساب غیر خدا نگذاری. ما خیال میکنیم اتفاقی همینجوری آمدیم اینجا نشستیم، به همدیگر برخورد پیدا کردیم، اتفاقی! عالمی که خدا پروردگارش است، یعنی مربی اوست ولی اوست، سرپرستش است، اتفاق اصلاً معنا دارد؟ اتفاقی! اتفاقی چیست؟ اتفاق وجود ندارد. برنامهریزی خداست. حالا ما باید اینها را از چه کسی ببینیم؟ از غیر خدا ببینیم؟ درست ندیدی. هنوز مشکل داری. میشود حجاب، به این میگوییم حجاب. میگوید: آخر من باید قدرش را بدانم. بله، قدرش را بخواهی بدانی، باید از خدا ببینی تا قدرش را دانسته باشی. قدر فهمتان را بدانید، قدر وحی را بدانید، قدر حقیقت را بدانید.
فهم یعنی ارتباطی که بین شما و خدا برقرار میشود. ما نمیدانیم که فهمیدن یک چیزی نیست که از بیرون یک چیزی بیاید یا مثلا فرض بکنید که بگوییم یک کاری کنیم. یک نوری است که خدا میتاباند به دل آن کسی که میخواهد. به این می گوییم فهم، به این میگوییم حقیقت، به این میگوییم علم. «اَلْعِلْمُ یَقْذِفُ اللهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ». ما این را چون نمیدانیم این چیست، قدرش را نمیدانیم، یادداشتش نمیکنیم. چرا یادداشتش کنیم؟ برای اینکه «وَ اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْكَ مِنْ كِتَابِ رَبِّكَ». یک موقعی میآید که باید همان را بخوانی، تلاوتش کنی که من وقتی حالم خوب بود، وقتی فکرم کار میکرد، وقتی ارتباط با خدا داشتم، خدا به من این نور را تابانید و فهمیدم این حقیقت را. هر حقیقتی میخواهد باشد، چه دنیایی، چه آخرتی، هر حقیقتی را فهمیدی یادداشت کن. همیشه آن حالت پیدا نمیشودها، از دستت میرودها.
فلسفهٔ حضور در مشاهد مشرفه
یک دفعه توفیق حاصل شده، رفتی حرم امام حسین علیهالسلام، زیر قبه. آنجا میگویند دعا مستجاب است. آقا یک جای خاصی است. یک شرایطی به وجود میآید، یک وضعیتی برایت پیدا میشود، یک حالی پیدا میکنی. خوب دقت کن، یک حالی پیدا میکنی که خدا آنجا فهمت را باز میکند، به تو شعور میدهد، چشم دلت باز میشود، یک حقایقی را میفهمی. بعد پا میشوی میروی، عین خیالت هم نیست. میگویی خیلی حال کردیمها! همین؟! حال کردی، تمام شد؟! آن را که آنجا به تو فهماند، حالیت کرد، وقتی حالت خوب بود، به تو حالی کرد، یادداشت کن، در زندگیت به آن عمل کن. مقید باش به آن، ملتزم باش به آن تا خدا بیشتر به تو حال بدهد. چند نفر را داریم که وقتی میرود حرم امام رضا، میرود حرم حضرت ابوالفضل، مشاهد مشرفه، یک کاغذ و قلم هم با خودش ببرد؟ -الان در موبایلها هم میشود نوشت دیگرـ شروع کند تند تند نوشتن، الهاماتی که به او میشود، اینها را همه را یادداشت کند.
تصمیمات مهمی که میخواهی در زندگیت بگیری، در چه حالی میخواهی این تصمیم را بگیری؟ از کار آمدی، خسته، کوفته، گرسنه، نمیدانم درب و داغون، آن موقع میخواهی بنشینی تصمیم بگیری بگویی: بله، این کار را کنم؟ الان وقت تصمیم گرفتن است؟! چرا میفرمایند وقتی میخواهی بروی زیارت، قبلش از محل اقامتت غسل کن؟ یعنی دوش بگیر. دوش گرفتن حال آدم را جا میآورد. غسل کن، بعد آهسته بیا. عجله نکن. گامهایت را که داری برمیداری ذکر بگو، با آرامش. اینها همه مقدمه است. بعد میخواهی وارد بشوی؟ اذن دخول بخوان، اجازه بگیر. بفهم کجا آمدهای. بعد تقاضا میکنی در اذن دخول که: «به من لذت مناجات با شما را خودتان به من بچشانید، من بفهمم، شعور پیدا کنم، حالیم بشود.» رفتی در حرم، همهاش هی نخوان. هی این زیارتنامه را بردار هی بخوان بخوان بخوان. بعد هم گیج و ویج اینها. خسته، کسل… نگذار اینجوری برسد به این وضعیت کسالت، نگذار حالت کسالت پیدا بکنی.
در اوج نشاط و شادابی، آنوقت چه بخواهم؟ چه بخواهم؟ در اوج نشاط و شادابی، در حرم امام حسین، زیر قبه، که دعا مستجاب است. خدایا یک ماشین به من بده، یک موتور میخواهم، نمیدانم، یک شتر میخواهم! این است؟! آنجا از او فهم بخواه، معرفت بخواه. اینقدر بنشین تا بفهمی. یک حقیقتی را که دنبالش میگشتی، آنجا پیدایش کنی. بعد یادداشت کن چون بعداً یادت میرودها! دیگر زیر قبه که نیستی همیشه.
«وَ اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْكَ مِنْ کِتَابِ رَبِّكَ لَا مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ».
آنی که تغییرناپذیر است، همین است، یعنی حقیقت، یعنی همان فهمی که به تو خدا یک مرتبه میدهد. یک مرتبه میدهد. یکمرتبه چشمانت باز میشود، میبینی، میفهمی. اینهایی که دارم میگویم را فهمیدی؟ پس چرا نمینویسی؟ باید بنویسی. از اینجا رفتی بیرون، سریع یادداشت کن. بگو: این را فهمیدم، این را فهمیدم، این را فهمیدم، این را فهمیدم. ۱، ۲، ۳، ۴.
همیشه در این حال نیستیها. این را خدا الهام میکند به تو میفهماند. یک مرتبه چشمانت باز میشود. ما داریم یک بحث دیگر میکنیمها، شما یک چیز دیگری را یک جای دیگر میفهمی. در زندگیت میگویی: هان! آن را هم فهمیدم آن را هم فهمیدم. ربطی هم به بحث ما اصلا نداردها! ولی یک مرتبه یک چیزهایی در زندگیت فهمیدی، بعد میگویی: «بروم این کار را بکنم. آن را اینجوری کنم. بعد این را… نه، آن کاری که کردم، اشتباه بود. باید بروم عوضش…» از اینجا میروی بیرون، تمام شد. قدر آن فهم را بدان. «لَا مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ». هیچکس نمیتواند آن را تغییر بدهد. فهم و حقیقت یعنی خدا. خدا را که، کسی زورش به خدا نمیرسد که عوضش کند، تغییرش بدهد. ثبات دارد. آن دیگر در حرکت نیست. همه چیز دیگر در حرکت است. همه چیز در حال تغییر است. به دردنخور است یعنی. دور انداختنی است. دور میافتد. دور بیندازیش، نیندازیش، آن دور میافتد. نمیماند که. فانی است، یعنی این دارد میرود دیگر. تمام شد عمر. فکر بعد ثابت وجودت که فهم است، شعور است، عقل است اسمش، حقیقتش خداست، فکر آن بعد ثابت باش. تو میمانی و او. همه چیز میرود. همه میرود. من میمانم و خدا. من میمانم و بعد ثابت عالم و وجود خودم و فطرت الهی خودم.
خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده