خودشناسی
دوره بیست و ششم – جلسه ۷
استاد حسین نوروزی
(سال ۱۳۹۳)
از دانستن علم خودشناسی
تا یافتن و شدن
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
تکرار و تفکّر، رمز تعمیق خودشناسی
عمقبخشیدن به معرفت، امری لازم است که با تکرار آموزهها حاصل میشود. میخی که با چکش به دیوار میزنیم، با ضربۀ اول درون دیوار مینشیند و با تکرار ضربات بیشتر به عمق دیوار فرو میرود. تکرار مباحث خودشناسی هم باعث تعمیق معارف و حقایق در قلب ما میشود. در نتیجه هربار که انسان مباحث را میشنود، با اینکه قبلاً همانها را شنیده بوده، در اغلب موارد بهنظرش میآید که گویا این مطلب را تازه دارد میشنود. بار قبل هم فکر میکرد که تازه دارد میشنود. بعداً هم که همان مطلب را بشنود، باز فکر میکند که تازه دارد میشنود و در شنیدن این مطالب، همیشه احساس تازگی دارد. این امر نشان میدهد که «تکرار» اساساً وجود ندارد. وقتی شما ضربۀ اول را به یک میخ میزنید، این یک عمل تازهای است. میخ مقداری در دیوار فرو میرود. ضربۀ دوم را که میزنید، به نظر میآید که ضربۀ اول را تکرار کردهاید، اما تکراری در کار نیست؛ ضربۀ دوم خود یک ضربۀ تازه و جدید است؛ عمق فرورفتن میخ در دیوار را بیشتر میکند و میخ مقدار بیشتری فرو میرود. در مورد جویدن غذا هم همینطور است. هربار که غذا را میجوید، بهنظر میآید تکرار جویدن قبلی است. اما هربار جویدن، این غذا را ریزتر، قابلهضمتر و قابلخوردنتر میکند.
همانطور که خوراک جسم نیازمند جویدن است، معارف و حقایق هم که خوراک روح است، جویدن میخواهد، «خوردن» میخواهد. غذای جسم را در دهان میگذارید و میجوید، اما غذای روح را باید بشنوید و فکر کنید؛ با فکر کردن روی مباحث، آنها را میجوید. فقط نوع جویدنش فرق میکند. هرچه بیشتر روی مباحث خودشناسی فکر کنید، آن مباحث بیشتر جویده میشوند. تا کار بهجایی میرسد که شما آنقدر در خوردن غذاهای معنوی حریص میشوید که همۀ آنچه را که قبلاً خوردهاید و جویدهاید، دوباره میجوید. مثل بعضی از گیاهخواران که غذای جویدهشده را دوباره برمیگردانند و نشخوار میکنند.
وقتی انسان مطلبی را برای بار اول میشنود، این مطلب بدون آنکه درست جویده شود، خورده میشود. بهخاطر اینکه مطلب سنگین است، با یکبار شنیدن، خوب جویده نمیشود. شما مطلب سنگین را در ابتدا فقط میشنوید، یعنی آن را نجویده، فرومیبرید. اگر این مطلب را همینطور رها کنید، باعث دلدرد میشود و اذیتتان میکند. این مطلب را باید سر فرصت دوباره برگردانید و بجوید؛ در زمانی که دیگر امکان شنیدن برایتان فراهم نیست، امکان دوبارهجویدن آن فراهم است. مثلاً شما که در هفته در یک جلسۀ خودشناسی شرکت میکنید، همۀ غذاهای یک هفته را یکمرتبه به شما میدهند. شما آن را یکجا میشنوید، یعنی «میخورید». اما باید در طول هفته کمکم روی آن فکر کنید، یعنی باید دوباره بشنوید تا ببینید چه شد؟ چه گفتند؟ آنچه گفتند، یعنی چه؟ دوباره میشنوید، انگار تازه دارید غذاهای قبلاً خوردهشده را میجوید.
خطر انباشت ذهنی دانستهها
هر مبحثی که شنیده شده، اگر درست جویده نشود، نوعی احساس بینیازی و استغنا در انسان ایجاد میکند که اصطلاحاً میگوییم: انسان «بوزده» میشود! یعنی از این مباحث بهصورت کاذب احساس بینیازی میکند و میگوید: «من که این مطالب را میدانم و بلد هستم!» در حالیکه این مطالب را «نمیداند»، بلکه فقط آنها را شنیده است؛ فروبرده، اما نجویده است. زیادی شنیده و خورده، در نتیجه بیمار شده است. این شخص چکار باید بکند؟ دیگر نباید بشنود! با شنیدن درست نمیشود. این شخص باید برگردد و دوباره مرور کند تا ببیند مطالبی که شنیده، چیست و سپس هر کدام را سر جای خود قرار دهد. او وجود خودش را شلوغ کرده است.
مثل اینکه کسی داخل شکم را با غذاهای مختلف همینطور پر کرده، بدون آنکه از خود بپرسد آیا این غذاهایی که پشت سر هم داخل شکم خود ریختم، با هم سازگار بودند؟! مثلاً صبح رفته عزاداری، شیر کاکائو دادهاند. آن را سر کشیده! بعد جلوتر رفته کمی شلهزرد دادند. آن شلهزرد را هم خورده! بعد جلوتر رفته، کمی حلوا دادند. آن را هم روی بقیه خورده! ظهر شد و قیمه دادند، خورده! اینجا تمام شد، جای دیگر رفته، مرغ دادند. آن را هم به همراه نوشابه و دوغ خورده! همینطور فقط روی هم خورده! پیش خودش هم میگوید: «من خیلی خوردم؛ الان باید خیلی قوی شده باشم!» بعد میبیند بهجای اینکه قویتر شود، مریض شده؛ دلش درد گرفته؛ حالش بد شده است؛ بالا آورده! میگوید: «من که اینهمه خوردم، باید حالم خیلی خوب باشد! میدانی هر کدام از این غذاها چقدر انرژی دارد؟! چقدر عالی و خوب است؟! پس چرا من اینطوری شدم؟!» غافل از اینکه در حقیقت او این غذاها را نخورده، بلکه فقط انبار کرده. به معده مهلت نداده که این غذاها را یکییکی تشخیص بدهد که مثلاً این شلهزرد بود و متناسب با شلهزرد آنزیمی را ترشح کند که آن را هضم و جذب کند. غذای دیگری را روی آن ریخته. آنقدر زیادی خورده که معده شلوغ شده است. میگویند: «به طرف حالت تهوع دست داد! استفراغ کرد!» یعنی حال معدهاش به هم خورد. معده میگوید: «آخر اینها چه بود در من ریختی؟!» البته معده که زبان ندارد که به تو بگوید: «حالم به هم خورد!» بهجای گفتن، هر چه را که خوردی، به تو برمیگرداند و تحویلت میدهد!
مسائل معنوی و روحی هم همینطور است. ممکن است شما این مسائل را فقط روی هم بریزید! این جلسه میروید، آن جلسه میروید، این مجلس، آن کلاس، آن منبر، این سخنران، آن گوینده، این میگوید، آن میگوید. شما هم نهتنها روی مطالبی که شنیدهاید، فکر نمیکنید، بلکه آنها را جایی هم بازگو نمیکنید. باز اگر آن مطالب را جایی بازگو کنید، خوب است. آبی که از جایی به جای دیگر حرکت کند و در جریان باشد، زنده میماند. اما اگر این آب را در یک جای بنبست جمع کنید، میگندد! میگویند:
«زَكَاةُ اَلْعِلْمِ نَشْرُهُ[1]»
یکی از معانی زکات، «پاکی و پاکیزگی» است؛ معنای دیگر آن «نموّ» است. زکات یعنی تزکیه و پاکی. اگر میخواهید علم پاکیزه بماند و نگندد، باید بگذارید جریان پیدا کند. مثل آب که اگر یکجا بماند، مرداب میشود، مرده و گندیده میشود؛ بوی تعفّن میگیرد. اگر علم شما جاری نشود، خودتان احساس میکنید که حالتان بد است؛ کسل و خسته هستید.
خودشناسی، «شناخت ذهنی» نیست
آموزش در مدارس هم همینطور است؛ در آنجا هم باید همین قاعده رعایت شود. نباید دانشآموزها مدام درس بخوانند. مگر چند سال باید درس بخوانند؟ این آموزشها چه زمانی میخواهد به نتیجه برسد؟ چه زمانی دانشآموزان میتوانند از چیزهایی که خواندهاند، استفاده کنند؟ پانزدهسال دیگر؟! بیستسال دیگر؟! آخر ذخیرهکردن هم حد و اندازهای دارد. شما هر چیزی را که ذخیره کنید، یک مدت زمان مصرف و یک تاریخ انقضا دارد؛ باید زیرورو شود. اگر زیرورو نشود و هوا نخورد، میگندد. اگر گندم را در یک جا بریزی و همانطور بماند، خراب و فاسد میشود؛ موش و کرم به آن آسیب میرساند. وقتی یک مرغ، تخم میگذارد، اگر روی تخمها بخوابد و تکان نخورد، بعد از بیست و یک روز همۀ تخمها فاسد شده و از بین میرود. این مرغ دائم تخمها را زیر بدن خود حرکت میدهد و میچرخاند؛ زیرورو و بالا و پایین میکند، نمیگذارد در یک حالت بماند.
این مسائل، ظرایف و لطایفی است که اگر الآن به آنها توجه نکنیم، بعداً متوجه میشویم که سالها به جلسات خودشناسی آمدهایم، اما این خودشناسی ما اصلاً آن نتیجه و ثمرهای که خودمان از آن انتظار داشتیم را، نداشته است. میگوییم: «چرا اینطور است؟ چرا بحثهای به این خوبی روی من اثر نمیگذارد؟ چرا آن اثری را ندارد که از آن توقع دارم؟» به این خاطر است که همۀ مباحث را فقط روی هم جمع کردید. آنها را همینطور روی هم ریختید.
فکر کردید که خودشناسی همان «شناخت ذهنی» است. در حالیکه کار ذهن، «انبارکردن» است. این مباحث بار میشود. بار هم سنگین میکند. هرچه بیشتر انبار کنید، سنگینتر میشود. شما غذاهایی را که در طول یک یا دو یا دهسال میخواهید بخورید، همه را روی پشت خود بیندازید و هر جا که میخواهید بروید، با خودتان حمل کنید! چند کیسه برنج باید حمل کنید؟ فشار میآورد! زانوهایتان از کار میافتد؛ اصلاً زورتان نمیرسد؛ دیگر نمیتوانید راه بروید! زیادی خواندن، زیادی حفظکردن و زیادی کار ذهنیکردن، همگی غلط است. همۀ این کارها بار و سنگینی میشود. درست است که غذاهای معنوی است، همۀ آنها هم غذاهای خوبی است، اما همه را بار کردید. مباحث خودشناسی بوده، قرار بوده که این مباحث، بار شما را سبک کند. اما خود این مباحث به بار تبدیل شده است! چون کار، فقط ذهنی بوده است. شما سنگین شدهاید؛ میبینید که حالتان خوب نیست. بهجای اینکه پرواز کنید، آزاد و راحت شوید، سبک شوید و بالا بروید، از شدت سنگینی بار به زمین چسبیدهاید. زندگی، نماز، عبادت و … هیچچیز به شما مزه نمیدهد؛ از زندگیتان لذت نمیبرید.
اگر کسی در دورههای خودشناسی شرکت کرده، اما الآن در شرایطی است که میبیند زندگی به او مزه نمیدهد، باید بداند که از غذای خودشناسی، هیچچیز نخورده است. این یک علامت و نشانه است. منظور از زندگی، همین زندگی مادی است: رفتن، آمدن، خوردن، خوابیدن، درسخواندن، کارکردن، پولدرآوردن و … اگر ببیند این زندگی، شیرین نیست، باید بداند از خودشناسی چیزی دریافت نکرده است، هرچند خیلی بداند. خیلی میداند؛ همه را حفظ است، اما فایده ندارد! فقط خودش را سنگین کرده است. اگر کسی با قصد قربت و خیر و به قصد خوردن این مباحث به اینجا نیاید و مثلاً به این قصد بیاید که عقب نماند، فقط بار خود را سنگین میکند.
آفت جستجوی علم، بهجای کسب معرفت
حدوداً پانزده یا بیستسال پیش که طلبه بودیم و سر کلاس درس میرفتیم، طلبۀ جدیدی به کلاس ما آمد. یک مدت آمد و بعد گفت: «میخواهم بروم!» گفتیم: «کجا میخواهی بروی؟» گفت: «میخواهم سر درس فلانی بروم!» حالا فلانی که او میگفت، برای خودش اسم و رسمی داشت! گفتیم: «مگر اینجا که هستی، مشکلی دارد؟» گفت: «نه! اما فلانی معروفتر است!» گفتیم: «معروفتر باشد!» گفت: «سنش هم بالاست! اگر من الان سر درسش نروم و صبر کنم تا دو یا سهسال دیگر بروم، دیگر معلوم نیست که او تا آن زمان زنده باشد! بعد من نمیتوانم بگویم که شاگرد فلانی بودهام!» چقدر هم اخلاص داشت که اینها را میگفت! میخواست مثلاً در یکروز، سر درس همۀ کسانی که سن بالایی داشتند، برود که بعداً بتواند بگوید: «من سر درس همۀ اینها رفتهام! میدانی من شاگرد چه کسانی هستم؟! مثلاً من شاگرد آیتالله بروجردی بودهام!»
چه بسیار آدمهایی که از این نامها در دنیا نان خوردند. بالاخره اسمورسم است و در دنیا هم اثر و خاصیت دارد. اما نتیجه چه میشود؟ این شخص به این خاطر سر کلاس درس میرود که بعداً بگوید شاگرد فلان آیتالله بوده است؛ اصلاً نمیداند این چه درسی است که سر کلاسش آمده! حال فرض کنیم که چنین شخصی سر درس خودشناسی آمده است. او اصلاً برای خودشناسی نیامده است، بلکه به این دلیل آمده که مثلاً به او گفتهاند: «فلانی اسمورسم دارد!» که باید به او گفت: «بیخود میگویند! هر چه گفتهاند، بیخود گفتهاند! برای چه آمدی؟! برای که آمدی؟! برای خودت بیا!» نتیجۀ آمدن این شخص هم این میشود که بار او اضافهتر میشود. وقتی که این بار اضافه شد، شیطان هم وارد میشود.
البته باید حواسمان باشد که همین حرفها هم بار نشود. خیلی کار سخت میشود. گاهی همین حرفها، بار میشود. یعنی منِ گوینده همین حرفها را حفظ میکنم تا روی منبر تحویل بدهم! کار خیلی مشکل است. چارهای هم نیست. بسیاری از رفقای ما که منبری هستند، وقتی دور هم جمع میشویم و مطلبی مطرح میشود که بهدرد خودمان میخورد، گاهی میشنوم که بعضی از آنها میگویند: «این مطلب به درد منبر میخورد! خوب شد یک مطلبی گیرم آمد!» توجه هم ندارند که این مطلب گیر «خودشان» آمد یا گیر «منبرشان» آمد؟! میگویند: «این برای منبرم خوب است. باید از آن استفاده کنم.» واقعاً هم برای منبر استفاده میکنند، روی منبر آن را مطرح میکنند و منبر هم خوب میشود؛ میگیرد. شاید کسانی هم که میشنوند، خیلی استفاده کنند. اما آخر خودمان چه؟ ما و اغلب کسانی که تبلیغ میکنند، به فکر مردم هستیم، اما به فکر خودمان نیستیم.
اغلب ما که مبلّغ هستیم، به فکر شماها هستیم و به فکر خودمان نیستیم که چیزی گیر خودمان بیاید. مثل اینکه من با خودم بگویم: «امروز دوشنبه، وقت کلاس خودشناسی است. من باید بیایم اینجا، اول بگویم بسمالله الرحمن الرحیم و بعد هم بگویم الحمدلله و همینطور بروم جلو. قانون دارد دیگر! مراسم داریم. یک کلاس داریم. یک جلسه است. یک عدهای هم به این جلسه میآیند و من باید برای آنها یک بحث علمی ارائه کنم!!» اما الان دارم چه میگویم؟ اینکه میگویم، هیچ ربطی به بحث جلسۀ قبل ما ندارد! با خود میگویم: «بیربط شد. فایده ندارد! نه، نشد! خراب شد! منبر به هم خورد! جلسه به هم خورد!» حالا من هم نگویم، شما ایراد میگیرید! نمیگذارید که آن چیزی را که خدا به دل من انداخته، بگویم. البته شما که الحمدلله همهتان امامزاده هستید! آنهایی که مشکل دارند، نمیگذارند؛ میگویند: «این بحث، ادامۀ آن بحث نیست! سیر منطقی علمی چه شد؟! ما آمدیم در این جلسه، بحث جلسۀ قبل را دنبال کنیم. اما چیزی گیرمان نیامد!»
ما غالباً دنبال علم هستیم، نه دنبال معرفت؛ دنبال کار علمی هستیم، نه دنبال آدمشدن. اگر کسی میانۀ جلسه سؤالی بپرسد، به سؤالکننده ایراد میگیریم و میگوییم: «چرا سؤال میکنی؟ چرا نمیگذاری بحث پیش برود؟» خدا به زبان آن سؤالکننده انداخته که این سؤال را بپرسد؛ نگذارد بحث پیش برود.
دانستن قدر داشتهها و نداشتهها
خودشناسی یعنی شما از هر موقعیتی نهایت استفاده و بهرهبرداری را ببر، یعنی خودت را گم نکن؛ خودت را پیدا کن؛ در هر موقعیتی خودت را پیدا کن. خودت را پیدا کن یعنی چه؟ یعنی «به خود» باش؛ بهره ببر؛ استفاده کن. از هر شرایطی و موقعیتی استفاده ببر. اگر حالت خوب است، لذت ببر؛ کیف کن؛ بهره ببر؛ استفاده ببر؛ بگو: «الحمدلله». اگر حالت خوب نیست و مریض شدی، باز هم بگو: «الحمدلله»؛ خدا را شکر کن؛ لذت ببر. میگویند: «آخر از حال بد، چطور لذت ببریم؟!» آنقدر زیاد هستند افرادی که وقتی حالشان بد میشود و مریض میشوند، کیف میکنند و لذت میبرند. ببین آنها چطور لذت میبرند. از آب هم میشود کره گرفت. باید یاد بگیریم که از آب هم کره بگیریم. ما خیال میکنیم که حتماً همهچیز باید آنطور که ما فکر میکنیم، برای ما آماده باشد تا بعد بهره ببریم و بگوییم: «الحمدلله». نه! خدا یک جوری این عالم را درست کرده که از همهچیز میشود بهره برد.
ما چه غذاهایی میخوریم؟ اگر بخواهیم بشماریم که در طول یکهفته یا در طول یکماه چه غذاهایی با چه تنوعاتی میخوریم، خیلی زیاد میشود. امیرالمؤمنین چه غذایی میخورد؟ طبق نقل، «نان خشک». آنهم نه نان تازه، نان خشک! آنهم نه نان گندم، «نان جو! از همین نان خشک جو، همۀ نیازهای بدنش را تأمین میکرد. ما اینهمه غذاهای متنوع میخوریم و آخرش هم مریضی و کسلی و خستگی. اگر در همان نان جو همهچیز نبود، چگونه امیرالمؤمنین میخورد و زنده بود؟ مثل این مرتاضها هم نبود که مثلاً ماهی یک دانه بادام بخورد و یک جا بنشیند و تکان نخورد! همینطور عین خود ما زندگی و فعالیت میکرد. تازه بسیار بیشتر از ما هم فعالیت میکرد. ما فعالیت نمیکنیم که! حضرت در خیبر را بلند میکرد. با نان جو در خیبر بلند میکرد! پس میشود؛ در نان جو هم همهچیز هست. هرچه بخوری، همهچیز در آن هست. ما بلد نیستیم از آن استفاده ببریم. خیال میکنیم باید همهچیز درست باشد. میگوید: «اگر سرمایه داشته باشم، میتوانم کاری کنم. اما چه کنم که سرمایه ندارم.»
خودمان را در یک جایی و یک شکلی و یک جوری محدود میکنیم، بعد مینشینیم و مدام غصه میخوریم. میگوییم: «این را که ندارم، آن را هم که ندارم!» بعد مدام طلبکار میشویم. میگوییم: «این را فلانی باید بیاورد، آن را بهمانی باید بدهد!»؛ برای همۀ مردم عالم، تعیین تکلیف میکنیم و خودمان هم مینشینیم. میگوییم: «همه باید بیایند و این کارهایی که من میخواهم را انجام بدهند و کمبودها را جبران کنند تا من بتوانم کارم را انجام دهم.» خودمان تکان هم نمیخوریم!
باید قدر هر چه که «داریم» و «نداریم» را بدانیم. معنای قدردانستن هر چه که داریم را میفهمیم، اما «قدردانستن هر چه که نداریم» یعنی چه؟! آخر چگونه قدر نداشتن را هم باید دانست؟ این همان است که میگوییم: «انسان باید از آب هم کره بگیرد.» انسان متقی، مؤمن، زیرک، دانا، عاقل و متدیّن کسی است که در همهحال خدا را شکر میکند و میگوید: «اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ» اینگونه باشیم تا آنوقت ببینیم درهای رحمت خدا به رویمان باز میشود یا نمیشود؟
صیرورتِ دائمی انسان در مسیر هدف
بحث پیشین دربارۀ این بود که آیا انسانی که درحال حرکت است، هدفی دارد یا ندارد؟ منظور از حرکت، راهرفتن روی دو پا نیست، بلکه منظور تغییرکردن از وضعیتی به وضعیت دیگر است. تغییر در انسانی که متولد شده و روزبهروز هم درحال تغییر است، تا کجا ادامه دارد؟ نهایت این حرکت و تغییر انسان میشود همان «هدف». ما با این تغییرات باید به کجا برسیم؟ خداوند در قرآن میفرماید:
«إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ[2]»
تو درحال حرکت و انتقال بهسوی پروردگار خود هستی، پس ملاقاتش میکنی. «إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ». تو که درحالِ شُدن، تغییر و حرکت درونی هستی، این مسیر صیرورت و شدن تو به کدام سمت است؟ بهسمت خداست؛ هدف تو خداست. چرا خداوند این مطلب را فرموده است؟ منحصر به یکی دو آیه هم نیست. تعداد این آیات زیاد است. چرا خداوند فرموده است: «تو داری بهسمت من میآیی»؟ ما باید این مسئله را بفهمیم که داریم بهسمت خدا میرویم. اما چگونه بفهمیم؟
تغییر، انتقال از «جایگاهی» به «جایگاهِ» دیگر
باید دربارۀ خودمان این مسئله را بفهمیم که این چیزی که الآن هستیم، نمیمانیم. ما قضاوتمان راجع به خودمان چگونه است؟ قضاوتمان دربارۀ خودمان به گونهای است که تغییرات خود را در نظر نمیگیریم و میگوییم: «من همین چیزی هستم که الآن هستم!» جالب است که در گذشته هم همین کار را میکردیم. هر موقع هر چه که بودیم، خودمان را همانگونه حساب میکردیم و خیال میکردیم که همین میمانیم! خدا میفرماید: «نه! اینگونه نیست! زود قضاوت نکن! تو الآن این هستی، اما این نمیمانی! تو درحال تغییر و انتقال از مرحلهای به مرحلۀ دیگر هستی!»
مرگ چیست؟ مرگ یعنی انتقال از مرحلهای به مرحلۀ دیگر، از نشئهای به نشئۀ دیگر و از عالمی به عالم دیگر. این مرگ است. مردن یعنی تغییر. اگر به ما بگویند: «مرگ و مردن را تعریف کن»، چنین تعریفی ارائه میدهیم؟ نه! ما دائم درحال مردن هستیم، اما خبر نداریم! ما دائم داریم از حالتی به حالت دیگر مبدل و منتقل میشویم، منتها این مردن خیلی محسوس، واضح و روشن نیست.
موجودی که دائم در حال تغییر است، مانند میوهای روی درخت که هنوز نارس است، کمکم درحال رسیدهشدن و مردن است. مردن یعنی کاملشدن، رسیدهشدن و جاافتادن. مردن، تغییر در مسیر کمال است. این میوه روزبهروز، بلکه لحظهبهلحظه به سمت رسیدهشدن حرکت میکند. ممکن است کسی بگوید: «اگر این میوه درحال حرکت است، پس چرا از اول همینجا بود و حالا هم همینجا است؟!» باید گفت: هر حرکتی که از نوع حرکت در مکان نیست؛ حرکت این میوه، در درون خودش است که به آن «تغییر» میگویند. حرکت که همیشه انتقال از جایی به جایی نیست. گاهی هم حرکت، انتقال از جایگاهی به جایگاه دیگر است.
میوه نارس و خام بود، پخته و رسیده شد. انسان باید به «کجا» برسد که پخته شود؟ منظور از «هدف انسان» چیست؟ انسان برای چه خلق شده است؟ انسانی که قرار است پخته شود، پختهشدنش کجاست؟ چگونه انسان پخته میشود؟ مثلاً اگر از ما بپرسند: «وقتی یک پرتقال برسد، چطور میشود؟»، در جواب میگوییم: «رنگش اینطور میشود، مزهاش آنطور میشود، اندازهاش آنقدر میشود!» خصوصیات و ویژگیهایش را بیان میکنیم؛ میگوییم: «ابتدا، ترش است، بعد کمکم شیرین و شیرینتر میشود. اول رنگش سبز است، بعد کمکم زرد میشود و نهایتاً نارنجی میشود.» این «پختهشدن» است. این پرتقال هم دارد حرکت میکند و در آن تغییر بهوجود میآید.
هدف انسان؛ تغییر در «مکانت»، از خامی به سوی پختگی
همۀ ما دائماً درحال حرکت هستیم. رسیدهشدن ما کجاست؟ اینکه مرتب میگویند: «هدف چیست؟»، منظور همین است. ما باید به جایی برسیم که همۀ این الفاظ را دور بریزیم؛ دیگر از این کلماتی که نهتنها خودمان معنایش را نمیدانیم، بلکه علمای ما هم معنایش را نمیدانند، استفاده نکنیم. من در جمعی از علما این مسئله را مطرح کردم که: «معنای هدف چیست؟» هیچکس نتوانست آن را معنا کند. معنای هدف چیست؟ اینکه میگوییم: «انسان هدف دارد!»، به چه معناست؟ معلوم میشود این الفاظ خوب و گویا نیست؛ ابهاماتی در آن وجود دارد. میگوییم: «حرکت». این لفظ هم درست نیست، چون ما حرکت را انتقال از جایی به جای دیگر میبینیم. این لفظ را هم نباید بکار ببریم. نه کلمۀ هدف و نه کلمۀ حرکت را نباید بهکار ببریم؛ باید بهجای حرکت بگوییم: «تغییر». بهجای هدف هم بگوییم: «پختگی». «پختگی ما» کجاست؟ «خام بُدم، پخته شدم، سوختم[3]»
از دنیا به برزخ میرویم، از برزخ به قیامت میرویم. تا گفتیم: «میرویم» باز خراب شد؛ ذهنمان سراغ این رفت که دنیا یک جایی است، برزخ و قیامت هم جاهای دیگری است. مثلاً ما از دنیا با پاهایمان به برزخ، که یک جای دیگری است، میرویم! بعد از برزخ دوباره میرویم تا به قیامت میرسیم که آنهم یک جای دیگری است! حالا اینکه قیامت کجاست، خدا میداند! باید بگردیم تا ببینیم کجاست! چقدر باید وقت صرف کنیم و بحث کنیم که ببینیم قیامت کجاست!
اما اگر بگوییم: ما «دنیایی» هستیم، بعد «برزخی» میشویم، لفظ عوض میشود و معنا هم تغییر میکند. ما دنیایی هستیم، بعد برزخی میشویم اما جایی نمیرویم. کلمات را باید درست انتخاب کنیم تا قشنگ بفهمیم؛ خیالمان راحت باشد که دیگر کسی تلقّی نادرستی نمیکند. «إِلَيْهِ الْمَصِيرُ» بهمعنی «شدنِ شما» بهسوی خداست. البته کار سخت میشود. اگر گوینده بخواهد هنگام حرفزدن دائم مواظب باشد که یکموقع شنونده تلقّی دیگری نکند، کارش خیلی سخت میشود.
این سخن که: «دنیایی هستیم؛ اهلِ دنیا هستیم، اهلِ برزخ بشویم. اهلِ برزخ شدیم، اهلِ قیامت بشویم و قیامتی بشویم» خیلی فرق دارد با اینکه: «برویم تا به قیامت برسیم». نهاینکه برویم و برسیم، بلکه «بشویم». میوه باید برسد. این رسیدن با آن رسیدن فرق دارد. آنرا باید بروی تا برسی، این را باید بشوی تا برسی؛ باید رسیده شوی.
باید کلماتمان را اصلاح کنیم. هر چه تا الآن از لفظ «برسیم» استفاده کردیم، باید بهجایش لفظ «بشویم» یا «رسیده بشویم» بگذاریم. هر چه تا الآن گفتیم «هدف»، همه را باید درست کنیم. این مطلب را به این خاطر میگوییم که اگر ما بعداً هم اشتباه گفتیم، شما بتوانید درست دریافت کنید. چون اگر بخواهیم دائم مراقب الفاظ باشیم، کار سخت میشود. ما در این دنیا با همین الفاظ «برویم» و «برسیم» سروکار داریم، چون دنیا جای این کارهاست. معنی حرکت برای ما، بیشتر حرکت در مکان است، نه حرکت در «مکانت و جایگاه»؛ نه «تغییر و شدن». تا اینجا الفاظمان را هم روشن کردیم که منظور ما از حرکت انسان چیست و منظور ما از هدف انسان چیست.
تمایز میان تکاپوی بیرونی و صیرورت درونی
بعضی میپرسند: «چرا اینقدر موضوع را سخت میکنی؟!» ما موضوع را سخت کردیم یا آسان کردیم؟ اگر مطلب دریافت شود، خیلی آسان است. مطلب را درست دریافت کن، بعد میبینی که خیلی آسانتر از آن چیزی بود که فکر میکردی. بلند شو و از این جاییکه ایستادهای، کمی حرکت کن و جلوتر بیا. حالا چقدر این الفاظ مهم است؟ اینقدر مهم است که ما وقتی فهمیدیم که باید دائم درحال حرکت باشیم، اگر معنای حرکت را اشتباه متوجه شویم، عملکردمان کاملاً اشتباه خواهد بود.
حرکت در اینجا بهمعنای تغییر است. اما اگر شما فرض کنی که حرکت بهمعنای حرکت در مکان است و بخواهی دائم درحال حرکت باشی، آنوقت چه کار میکنی؟ دیگر آرام و قرار نداری؛ نمیتوانی یکجا بنشینی؛ احساس وظیفه میکنی؛ میگویی: «من باید دائم بلند شوم؛ باید بدوم! باید مدام در بیرون از اینطرف به آنطرف بدوم. دائم باید یک کاری انجام بدهم، در بیرون و در عالم خارج.» اگر یک جا آرام بنشینی و به فکر فرو بروی، میگویی: «وقتم دارد تلف میشود! باید در راه خدا حرکت کرد! باید بهسوی خدا حرکت کرد! حرکت یعنی فعالیت؛ باید بلند شد و برای خدا قیام کرد! خدا هم که فرموده: «أَن تَقُومُواْ لِلَّهِ[4]» قیام کن هم یعنی ننشین! یعنی بلند شو! ببینید اگر ما الفاظ را اشتباهی معنا کنیم، چه از کار در میآید؟
صبح تا شب میدود. از بس خوب و متعهد است؛ از بس دلش برای خودش و دینش میسوزد، میخواهد کاری انجام بدهد. موقع خوابیدن که میشود، احساس میکند، دارد کار لغو انجام میدهد؛ میگوید: «خوابیدن که کار یا فعالیت نیست!» تا جاییکه میشود، از خوابش میزند. آنقدر خواب خود را کم میکند که دیوانه میشود. چون وقتی آدم درست نخوابد و روان سالم نداشته باشد، عقلش را هم از دست میدهد. به خودش استراحت نمیدهد! میگوید: «استراحت با حرکت در راه خدا جور در نمیآید! من باید دائم درحال فعالیت، جنبش، حرکت و قیام باشم! خدا هم که فرموده: «أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى» یکنفری، دونفری، بلند شوید و راه بیفتید! من همیشه باید بدوم!» ما خودمان وقتی جوان بودیم، همینطوری بودیم. دارم خودم را میگویم. کسی من را در کوچه نمیدید که راه بروم؛ فقط درحال دویدن بودم! من را که میدیدند، میگفتند: «سلام! حالت چطور است؟ کجا میروی؟ صبر کن تا حالواحوالی کنیم!» من هم میگفتم: «کار دارم! نمیرسم! نمیدانی اسلام چقدر به من احتیاج دارد! بروم به داد اسلام برسم!» البته اقتضای سن هم هست که انسان اینطور فکر کند.
اما اینکه گفتیم، معنایش این نیست که آدم تنبلی کند! نه! نباید تنبلی کرد؛ باید فعال بود؛ باید جنبش داشت و حرکت کرد، اما باید در نظر داشت که حرکت بهسوی خدا، سیر الی الله و مسیر الی الله، اینها نیست. اینها لوازم زندگی دنیاست. دنیا مقدمۀ آخرت است؛ مزرعۀ آخرت است، اما این فعالیتها و حرکتهای بیرونی، حرکت در راه آخرت نیست، بلکه اینها زمینهساز حرکت در راه آخرت است، نه اینکه خود آن حرکت است. آن حرکت، درونی است؛ تغییری است که دارد در وجود شما اتفاق میافتد. قبلاً کودک و نپخته بودی، بچگی میکردی. حالا بزرگ و جاافتاده شدهای. الآن اگر هم بچگی کنی، دیگر از روی بچگی نیست:
«چون سر و کار تو با کودک فتاد / پس زبان کودکی باید گشاد[5]»
با بچهها بازی میکنی، اما بچه نیستی؛ بزرگ هستی. فقط کاری که انجام میدهی، مثل کار بچههاست؛ داری با بچه بازی میکنی. خدا به تو فرزند داده است و حالا با این بچه داری بازی میکنی. بین آن کودک با تو فرق هست. کارهایتان مثل هم است، اما او بچه است و تو بزرگ هستی. بزرگ هستی یعنی تو داری از بازیکردن او لذت میبری، وگرنه خودت دوست نداری بازی کنی؛ برنامه و لذتهای دیگری داری؛ لذت تو تغییر کرده است؛ تو از اینکه او بازی میکند، لذت میبری. بچه وقتی خودش بازی میکند، لذت میبرد. تو جاافتاده شدهای؛ تغییر کردهای؛ وقتی که بچه بازی میکند، لذت میبری.
وقتی بچه بودی، خودت که غذا میخوردی، کیف میکردی. اما حالا که پدر یا مادر شدهای، وقتی بچهات غذا میخورد، کیف میکنی و لذت میبری. آیا این یعنی خودت غذا نمیخوری؟ چرا! خودت هم غذا میخوری، ولی به لذتهایت، یک لذت دیگر هم اضافه شده است. قبل از این اگر کسی دست در بشقاب غذای تو میبرد و از آن میخورد، ناراحت میشدی. اما حالا خودت با همۀ میل و رغبت و با همۀ وجودت از غذای خودت میزنی و به بچهات یا به دیگران میدهی. یک لذت به لذتهایت اضافه شده است؛ کیف میکنی! قبلاً که بچه بودی، از چنین چیزهایی ناراحت میشدی، اما حالا خوشحال میشوی. قبلاً از بزرگشدن بدت میآمد؛ دوستداشتی بچه بمانی! البته متأسفانه بعضیها در بزرگسالی، حسرت بچهها را میخورند؛ میگویند: «ای کاش بزرگ نشده بودم! کاش ما هنوز بچه بودیم! یادش بهخیر!» به آنها میگوییم: «یاد چه بهخیر؟! معلوم میشود هنوز بزرگ نشدهای. هنوز مزۀ بزرگشدن زیر دندانت نیامده است. هنوز طعم آنرا نچشیدهای. یاد چه بهخیر؟! هنوز میخواهی پستانک بخوری؟!»
ضرورت تغییر مداوم و اجتناب از انجماد فکری
اگر فهمیدید که وقتی میگوییم: «به سمت خدا حرکت کن!»، منظور حرکت بیرونی نیست، بلکه درونی است؛ اگر ضرورت این تغییر درونی را فهمیدید، دیگر تعصب بهخرج نمیدهید. کسی که تعصب دارد، میگوید: «همین که من میگویم و میفهمم، درست است! چیزی که من میخواهم، همین است!» این یعنی چه؟ یعنی حرکت درونیاش تمام شد و متوقف شد!
داشتن چنین تعصبهایی، به این منتهی میشود که گاهی اصلاً تغییر درونی را بد میدانیم؛ میگوییم: «ببین! تو دیگر آن آدمی که من میشناختم، نیستی!» اما مگر باید همان آدم باشد؟ نباید هم همان باشد! باید تغییر کند. قبلاً یکطور فکر میکرد، حالا طور دیگری فکر میکند. مگر قرار است که ما ثابت باشیم؟ مگر قرار است همیشه همانطوری که قبلاً فکر میکردیم، فکر کنیم؟ اگر اینطور باشیم، مشکل داریم. اگر هنوز همانطور که در کودکیهایت فکر میکردی، فکر میکنی؛ اگر هنوز همان دینی را داری که در کودکی داشتی، یعنی هنوز در همان سطح معرفت دینی هستی که در کودکیات بودی، بدان که هنوز کودک هستی؛ هنوز بزرگ نشدهای. تغییر، همین بزرگشدن است.
بزرگنشدن مثل این میماند که میوۀ نارس، همینطور نارس بماند. اگر سرما باشد، میوه رسیده نمیشود؛ رسیدهشدن میوه عقب میافتد. اصلاً شکوفهدادن عقب میافتد. اگر زمستان ادامه پیدا کند، جوانهزدن درخت عقب میافتد. ممکن است من و شما هم جزء کسانی هستیم که زمستانمان طولانی شده و به بهار نرسیدهایم، چه برسد به تابستان که میوه بخواهد برسد. هنوز شکوفه ندادهایم؛ هنوز تغییر نکردهایم.
با شخصی صحبت میکردم. گفت: «چه میخواهی به من بگویی؟ میخواهی من را عوض کنی؟ چهلسال است که من تغییر نکردهام؛ کسی نتوانسته من را عوض کند! فلانی تلاش کرد که من را عوض کند، اما نتوانست. میخواهی من را عوض کنی؟!» بیشتر کسانی که در مقابل انبیاء الهی میایستادند، از همین نوع بودند. کسانی که میگفتند: «هر چه که پدران ما گفتند، همان درست است! حالا تو چه میگویی؟! تو آمدی و حرفهای تازه میزنی؟! ما دین آباء و اجدادی خودمان را از دست نمیدهیم!» چقدر آیۀ قرآن داریم که میفرماید: «مگر پدرانتان معصوم بودند؟! اگر پدرانتان اشتباه کرده باشند، مگر شما هم باید همان راه اشتباه آنها را ادامه دهید؟!»
ما هم گاهی با همدیگر از این حرفها میزنیم؛ میگوییم: «نه! من طبق همین عقایدی که دارم عمل میکنم! دست از این عقاید برنمیدارم!» این عقاید را از کجا آوردهایم؟ آنها را از چه کسی گرفتهایم؟ مگر کسی که این عقیده را به ما داده، معصوم بوده است؟ اینها همان عقاید آباء و اجدادی است که نسبت به آن تعصب بهخرج میدهیم و روی آن پافشاری میکنیم.
ما غافل از این هستیم که خدا میفرماید: «تو این نیستی! تو درحال حرکت و تغییر هستی. یک جا ننشین!» خودت را سفت نگیر! بدن خودت را به زمین میخکوب نکن که دیگر تکان نخورد. نگو: «حرف مرد یکی است!» نه! مرد اگر مرد باشد، باید درحال حرکت باشد. اگر اشتباه کردی، بگو: «نه! آنموقع بچه بودم اشتباه کردم! اشتباه در بچگی هم طوری نیست. بچه باید بچگی کند. بچه بودیم، حالا بزرگ شدیم؛ فهم ما هم عوض شده است!» به هر کسی که رسیدی، بگو: «من آن کسی نیستم که قبلاً میشناختی! من عوض شدم!» افتخار کن. اگر به کسی رسیدی که ده یا بیستسال است که همدیگر را ندیدهاید، به او بگو: «سلام! حالت چطور است؟ قبل از اینکه صحبتی کنیم اول به تو بگویم که من آن کسی که دهسال پیش دیدی نیستم! من عوض شدهام و درحال رشد و تغییر هستم!»
انشاءالله خدا عنایت کند که عوضشدن ما رو به خوبترشدن باشد، چون همه درحال عوضشدن هستند. یکی خوبتر میشود، انشاءالله هیچکس بدتر نمیشود و همه خوبتر شوند. انشاءالله هیچکس هم ثابت نماند. در روایت داریم که کسی که امروزش از دیروزش بدتر باشد، ملعون است و کسی که امروزش با دیروزش مساوی باشد، مغبون است[6]؛ ضرر کرده. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ[7]» عمرت گذشت، اما چیزی گیرت نیامد؛ رشد نکردی. عوض نشدی. ما باید دائم عوض بشویم. البته «عوضشدن» با «عوضیشدن» فرق دارد. بعضی افراد این دو معنا را با هم اشتباه میگیرند؛ میگویند: «میخواهی عوضی شوی؟!» بعضیها هم امروزشان از دیروزشان بهتر است. این افراد «مرحوم» هستند، یعنی مورد رحمت خدا هستند.
وَ صَلَّیاللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً
دورهی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
[1]. «زکات علم، گسترانیدن آن است.» امیرالمؤمنین علیهالسلام، غرر الحكم و درر الكلم، ص 390.
[2]. «يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ. اى انسان، تو بهسوى پروردگارت با تلاشى سخت رهسپارى، پس او را ملاقات خواهى كرد.» سورۀ انشقاق، آیۀ 6.
[3] . «حاصل عمرم سه سخن بیش نیست / خام بُدَم، پخته شدم، سوختم.» مولوی.
[4]. «قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا مَا بِصَاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذَابٍ شَدِيدٍ. بگو من فقط به شما يك اندرز مىدهم كه دو بهدو و بهتنهايى براى خدا به پا خيزيد، سپس بينديشيد كه رفيق شما هيچگونه ديوانگى ندارد؛ او شما را نسبت به عذاب سختى كه در پيش است، جز هشداردهندهاى [بيش] نيست.» سورۀ سبأ، آیۀ 46.
[5]. مولوی. در بیان این حدیث نبوی که: «إِنَّا مَعَاشِرَ الأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ. ما پيامبران مأموريم كه با مردم به اندازه عقل و فهمشان سخن بگوييم.»
[6]. «مَنِ اسْتَوَى يَوْمَاهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ وَمَنْ كَانَ آخِرُ يَوْمَيْهِ شَرَّهُمَا فَهُوَ مَلْعُونٌ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفِ الزِّيَادَةَ فِي نَفْسِهِ فَهُوَ فِي نُقْصَانٍ وَمَنْ كَانَ إِلَى النُّقْصَانِ فَالْمَوْتُ خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْحَيَاةِ. هر كس كه دو روزش برابر باشد، مغبون گشته است و شخصی كه دومین روز از دو روزش بدتر از اولین آن دو روز باشد، از رحمت خدا دور شده است. و هر كه پيشرفتى در وجود خود نبيند، در كمبود به سر برد و هر كه در مسير كاستى باشد، مرگ براى او بهتر از زندگى است.» امام موسی کاظم علیه السلام، بحارالأنوار ، ج 68، ص 173.
[7]. «بیتردید انسان در زیانکاری بزرگی است.» سورۀ عصر، آیۀ 2.
0 نظر ثبت شده