خودشناسی در قرآن
سوره کهف، آیه ۲۹
استاد حسین نوروزی
جلسه ۴۹ (۲ اسفند ۱۴۰۴)
تکلیف خودت را روشن کن و آرام بگیر!
تمام ناراحتی ها و فشارها به خاطر بلاتکلیفی است! تا فرصت هست، باید اختیار انسان که ته دلش است رو بیاید و خود را بشناسد تا خلاص شود.
«وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شَاءَ فَلْیَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَاراً أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَ إِنْ یَسْتَغِیثُوا یُغَاثُوا بِمَاءٍ كَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَ سَاءَتْ مُرْتَفَقاً».
«بگو حق از ناحیه پروردگار شماست. پس هر که خواهد ایمان بیاورد و هر که خواهد کفر ورزد. که ما برای ستمگران و ظالمان آتشی آماده کردهایم که سراپردههای آن، ایشان را احاطه کند و اگر فریادرسی خواهند، به آبی چون مس گداخته که چهرهها را بریان میکند فریادرسی شوند؛ که بد نوشیدنی و بد جایگاهی است.»
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
منشا درونی حقیقت، فطرت الهی
«قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شَاءَ فَلْیَكْفُرْ.» «الحقُ من ربّکم»؛ یعنی اگر دنبال حقیقت میگردی، حقیقت از ناحیه پروردگار خود توست. یعنی در خود توست؛ جای دیگر دنبالش نگرد. اگر صداقت داری، راست میگویی و میخواهی به حق برسی و طالب حق هستی، به خودت مراجعه کن. خدا به تو فهم و شعور داده است، عقل داده است، فطرت الهی داده است، «فطرت الله التی فطر الناس علیها».
انکار حق مساوی با انکار خود
حق یعنی روشن است. «الحقُ من ربّکم»؛ حق از پروردگار خود توست! کجا دنبالش میگردی؟ از ناحیه پروردگار خود توست؛ یعنی خیلی روشن است. یعنی خود تویی. حق را زیر پا بگذاری، خودت را زیر پا گذاشتی. حق را انکار کنی، خودت را انکار کردی. به حق کفر بورزی، حقیقت را نبینی، خودت را ندیدی. بیرون، جایی دنبال حق نگرد. از رگ گردن به تو نزدیکتر است. «الحقُ من ربّکم». حقیقت را نشناختی، خودت را نشناختی. حقیقت را فراموش کردی، خودت را فراموش کردی. «لَا تَكُونُوا كَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ». نباشید مانند آنهایی که خدا را فراموش کردند؛ «فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ». اینها خودشان را فراموش کردند.
واضح و روشن بودن حقیقت
حقیقت اینقدر روشن است، اینقدر واضح است! از خودت به خودت نزدیکتر دیگر چه میتواند باشد، غیر از خودت؟ خدا اینگونه به تو نزدیک است. دیگر از خدا نزدیکتر به خودت نداریم. دیگر از خدا و حق، روشنتر، واضحتر، بدیهیتر، نورانیتر نداریم؛ نیست، نمیشود، محال است.
حقیقت نور است. مقابل حقیقت چیست؟ ظلمت. ظلمت چیست؟ تاریکی. خدا از ما نخواسته تاریکی را ببینیم، از ما خواسته نور را ببینیم. دیدن نور احتیاج به هیچ چیزی ندارد. شما بخواهی تاریکی را مشاهده کنی و ببینی، باید نور بیندازی؛ اما وقتی قرار شد خود نور را ببینی، منبع، منشأ، ریشه، اصل، خود نور، «الله نور السماوات و الارض»، نور را ببینی، دیگر لازم نیست شما نور بیندازی که نور را ببینی. فقط کافی است چشمهایت را باز کنی و ببینی. چون قرار است شما ببینی، و الا نور هست، حقیقت هست، آشکار هم هست، پوشیده هم نیست، حجاب هم ندارد. معنا ندارد محجوب باشد. معنا ندارد؛ «انّک لَمْ تَحْتَجِب عن خلْقِک». تو از مخلوقات خودت محجوب نیستی. وقتی میگوییم نور محض است، یعنی تاریکی در آن راه ندارد. معنا ندارد که راه داشته باشد. اجتماع نقیضین محال است یعنی هم نور باشد هم تاریکی باشد. پس حقیقت هست، آشکار هم هست، واضح هم هست، بدیهی هم هست؛ فقط باید چشممان را باز کنیم تا آن را ببینیم، همین! چرا ما چشممان را باز نمیکنیم؟
نقش خواست ته دلی در ایمان و تسلیم در برابر حق
«فمن شاء فلیؤمن»، هر کسی که بخواهد، چشم خود را باز میکند و میبیند و ایمان میآورد. ایمان میآورد یعنی مشاهده میکند و تسلیم میشود در برابر حق. «و من شاء فلیکفر». چرا چشم خود را باز نمیکند و کفر میورزد؟ یعنی پوشش ایجاد میکند روی حقیقت، حجاب قرار میدهد روی حقیقت، که نبیند. چون نمیخواهد. کسی که خواب است، میشود او را بیدار کرد؛ اما کسی که خودش را به خواب زده، امکان ندارد شما بتوانی او را بیدار کنی. نمیخواهد بیدار شود. چرا نمیخواهد بیدار شود؟ چرا نمیخواهد حقیقت را ببیند؟ این خواستن میتواند برگردد به آن خواستن ته دل او. میگوییم عالم ذر وجودش. ته دلش نمیخواهد. نمیخواهد. خودش هم نمیداند ته دلش چه میگذرد. چون ته دلش است دیگر، در باطن و اخفای وجودش است. خودش هم نمی داند که ته دلش نمیخواهد حقیقت را بفهمد. این یک احتمال است و احتمال دیگر هم دارد.
کجا دنبال حقیقت میگردیم؟! الحق من ربکم
چون ته دلش نمیخواهد، ظاهراً میگوید: نه، من دنبال حقیقتم. تمام کتابها را مطالعه میکنم، تمام نظرات را میبینم، همه رسانهها را بررسی میکنم. میخواهم به حقیقت برسم. خدا میفرماید که: «قل، بگو: الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ.» دنبال حقیقت کجا میگردی؟ در کتابها؟ در رسانهها؟ «الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ.» برو از خدا بپرس. میرود اینترنت و گوگل و هوش مصنوعی و این چیزها میپرسی. از که میپرسی؟ از خدا بپرس. مشکل همه ما همینجاست. می گوییم مگر میشود از خدا پرسید؟ چهجوری از خدا بپرسم؟ مگر خدا به من جواب میدهد؟ مگر اصلا من خدا دارم؟ برای چه میگوید: «مِنْ رَبِّكُمْ»؟ رب تو، رب شما، ربت. مگر من خدا دارم؟ مگر من رب دارم؟ مگر من میتوانم باهاش ارتباط برقرار کنم؟
برای شناخت حقیقت از خدای خودت بپرس!
حالا ببینید ما چقدر فاصله داریم با فرهنگ قرآن و حقیقت. فرهنگ قرآن یک فرهنگ ساختگی که نیست، متن و خود حقیقت است، حق یعنی این. هر جای دیگر رفتی غیر از خدا…، غیر از خدا یعنی چه؟ یعنی حتی اگر رفتی پیش پیغمبر خدا… من میگویم نزد پیغمبر خدا، شما میگویی مراجعه کردی به اینترنشنال! از اینترنشنال پرسیدی؟! از بیبیسی پرسیدی؟! از کی، کجا، چی؟! از رسانهها حقیقت را دریافت میکنی؟! من میگویم از خود پیغمبر هم بپرسی، منهای خدا… قرآن میفرماید داری اشتباه میروی. منشأ حقیقت را گم کردی.
اعتماد به پیغمبر خدا از کجا میآید؟
چه شد که به پیغمبر اعتماد کردی؟ به پیامبری پیامبر اعتماد کردی؟ چه شد که اعتماد کردی و میگویی میروم از پیغمبر خدا میپرسم و حقیقت را میفهمم؟ برای اینکه اعتماد کردی، از کجا توانستی اعتماد کنی؟ چه کسی به تو گفت که پیغمبر خدا کیست؟ میگوید خودم فهمیدم. این همان است که قرآن میفرماید: «قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ». حق از ناحیه پروردگار خود توست. یعنی فهم و شعور عقل خودت داری، خدا داری. یعنی خدا به تو گفت . خودم فهمیدم. من فهم دارم، شعور دارم، خدا دارم. یعنی همین. خود خدا در قرآن میفرماید که اگر به تو گفتند که «لَسْتَ مُرْسَلًا»، تو رسول خدا نیستی: «قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَكُمْ». خدا شاهد است که من رسول خدا هستم. آنها دنبال یک جواب دیگر میگردند. میگویند تو رسول خدا هستی؟ اگر راست میگویی رسول خدا هستی، برای ما معجزه بیاور. یک کار غیر عادی انجام بده که ما با چشم سرمان ببینیم. عقلشان در چشم سرشان است. عقل ندارند. نه اینکه ندارند، استفاده نمیکنند، نمیدانند دارند. خدا میفرماید که به آنها بگو: خدا هست، خدا داری. «کفی بالله شهیداً بینی و بینکم».
پیامبر می فرماید تا وقتی خدا هست، دیگر سراغ کس دیگر نرو. یعنی حتی اگر من گفتم، به حرف من هم کاری نداشته باش. من پیغمبر هستم، اما من، خودم میگویم پیغمبرم؛ ولی تو، خودت باید به این نتیجه برسی که من پیغمبرم. چه کسی باید به تو بگوید که من پیغمبرم؟ خود خدا باید به تو بگوید. بگو خدا شاهد است که من پیغمبرم و تا وقتی خدا شاهد است، نوبت به کس دیگر نمیرسد. برای چه من خودم زور بزنم و به شما اصرار کنم که بگویم من پیغمبرم؟ وقتی خدا هست، خوب از خدا بپرس. من پیغمبر خودم که نیستم، پیغمبر خدا هستم. خودش به شما میگوید.
ریشه انتخاب در ته دل انسان است
ما هنوز باور نکردیم که خدا هست، خدا داریم و اگر بخواهیم، «فَمَنْ شَاءَ»، بخواهد، «فَلْیُؤْمِنْ»، ایمان میآورد. اگر ایمان نیاورد، احتمال اول: از ته دل نخواسته است و ناخودآگاه در مسیری قرار میگیرد که حقیقت را نبیند، کفر بورزد. اسمهای مختلف هم روی آن میگذاریم: حجاب می آید، تعصب میآید، دوگ میشود، چه میشود، چیزهای مختلف. هواهای نفسانی پیدا میشوند. ریشهی همه این ها کجاست؟ در خواست او است. «فمن شاء»، نخواسته. ته دلش نخواسته است. اگر شما ته دلت یک چیزی را نخواسته باشی، تمام دنیا جمع شوند که آن چیز را در نظر شما آراسته کنند، جلوه بدهند، زیبا نشان بدهند، تعریف کنند، تمجید کنند، آخرش، آخر آخرش میروی یک گیر و گوری، یک علتی، یک بهانهای، یک عیبی، یک نقصی را پیدا میکنی، میگویی ببین، دیدی! من گفتم این خوب نیست. میگردد، میگردد، میگردد، یک چیزی که معلوم هم نیست چیست! بهانه، برای اینکه قبول نکند. چرا؟ چون ته دلش قبول نکرده و نخواسته است. ته دل، یعنی اختیار. فرق حُسن انتخابی با سوء انتخابی همینجا معلوم میشود.
معنی حسن انتخابی
حُسن انتخابی: ته دلش حقیقت را خواسته. تمام دنیا جمع شوند از حقیقت بدگویی کنند، چه دارم میگویم؟ همه دنیا جمع شوند، هر چه بدی هست از حقیقت ببافند، بسازند، بگویند، جلوه بدهند و از غیر حق و باطل تعریف کنند، تمجید کنند، تزیین کنند، جلوه بدهند، او چون ته دلش حق را خواسته، میگردد، میگردد، میگردد، یک خوبی، یک جایی برای حق پیدا میکند، یک گوشهای، یک کناری، یک شکلی و آخر کار میگوید: دیدی! گفتم حق خوب است، حق بد نیست. من باید با حق باشم. این درست است. اما آن کسی که حق را نخواسته…
چرا به دنیا آمدیم؟
ما آمدیم در دنیا، تا این باطن اخفای خواست اختیاری ما مکشوف شود، عیان شود، رو بیاید، معلوم شود ته دلت چه میخواستی. تا وقتی معلوم نشده ته دلت چه میخواهی، منافقی. خودت هم نمیدانی گاهی که منافقی. ته دلت یک چیز دیگر میخواهی. منافق فقط این نیست که ته دلش سوء انتخابی است؛ که به زبان، حُسن انتخاب اظهار میکند، برعکسش هم هست. ته دلش حُسن انتخابی است، اما خودش خبر ندارد از ته دلش. یک عمر دارد با اعمال و کارهای سوء انتخابی زندگی میکند. در بین سوء انتخابیها قرار دارد. غرق در جمعیت سوء انتخابی و هرچه آدم عوضی که دشمن حق است، شده است. اما چون ته ته دلش حُسن انتخابی است، روز عاشورا میآید به امام حسین میپیوندد. این را میگوییم حُسن انتخاب. اصلا اختیار همین است. فقط همین است. دیگر جای دیگر نرو، جای دیگر نرو. ته ته دلت چه خواستی و چه میخواهی؟ همین الان چه میخواهی ته دلت؟ می گوید آخه من از ته دلم خبر ندارم. خوب، خدا هم به تو صد سال عمر میدهد. بیهوده که نیست برای این است که ته دلت معلوم شود دیگر، رو بیاید. خدا که تو را بیهوده به دنیا نیاورد! تو را به این دنیا آورده ، اینقدر تو را امتحان میکند، بالا و پایین میکند، زیر و روی میکند تا همان ته دلت معلوم شود که چه خواستی و چه میخواهی. خیال کردی خدا ما را خلق کرده بخوریم، بخوابیم، برویم، بمیریم، برویم زیر خاک؟ آمدیم در دنیا که این مسئله را حل کنیم، این مسئله روشن شود. «لِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا». تا خدا بفهمد چه کسانی راست میگویند. میگویند: ما واقعاً حُسن انتخابی هستیم. آیا واقعأ حسن انتخابی هستند؟ «مِنْ المؤمنین رِجَالٍ صَدَقُوا». همه مؤمنین اینگونه نیستند. «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ» یک عدهای هستند از مؤمنین که «صدقوا». اینها راست میگویند. ته دلشان همین است که سر دلشان(زبانشان) است. ته دلشان با سر دلشان(زبانشان) یکی شده است. باید سرد و گرم روزگار بچشد تا ته دلش با سر دلش یکی شود، تا از نفاق دربیاید.
رو شدن خواست «حر» در روز عاشورا
حر بن یزید ریاحی چه زمانی از نفاق درآمد؟ روز عاشورا. خودش خیال میکرد دشمن امام حسین است. خودش خیال میکرد سردار و سرلشکر یزید است، یعنی یزیدی است. چه زمانی معلوم شد؟ روز عاشورا، آن موقعی که حضرت به او گفت: «ثکَلَتْکَ أُمُّکَ»، یک تکان خورد. باطنش زیر و رو شد، رو آمد. آمد جواب بدهد، حاضر جواب بود، مادرت به عزایت بنشیند! به چه کسی؟ به آن سرلشکر عالیمقام بگوید مادرت به عزایت بنشیند! آمد جواب بدهد، فکر کرد: خوب، این مادرش کیست که من میخواهم به او جواب بدهم و بگویم مادر خودت به عزایت بنشیند؟ دید دختر پیغمبر خدا است! تمام شد! تمام شد! باطن آمد رو. امام حسین با همین یک جمله زیر و رویش کرد. خدا به او تا اینجا عمر داد که این لحظه، اتفاق بیفتد. زیر و رو شود. باطن رو بیاید. بعد هم رفت و شهید شد. دیگر کاری نداشت. دیگر برای چه اینجا بماند؟ آمده بود این اتفاق بیفتد، افتاد دیگر.
رسالت ائمه و کسانی که امتحاناتشان را داده اند، در دنیا
حالا یک وقت هست که این اتفاق میافتد. یک کسی زیر و رو میشود، منقلب میشود، منقلب میشود؛ یعنی چه؟ ما خیال میکنیم منقلب میشود یعنی گریه میکند. نه، یعنی حقیقت جانش رو میآید و خدا برای او در دنیا رسالتی قرار داده و باید به رسالتش عمل کند. قرار نیست امتحان دیگری بدهد. امتحانش را داد و «وَ إِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ». یعنی امتحاناتش را همه را پس داد. خوب، عالی، درجه یک! «قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». حالا من خدا تو را بهعنوان امام برای (ناس) مردم قرار میدهم. حالا دیگر برای خودش نیست، برای مردم است.
یک وقت نه، این رسالت را ندارد. الان باید شهید شود. وقت شهید شدن اوست. بماند آن کسی که شهید میشود در روایت داریم که در رجعت برمیگردد و زندگی طبیعی میکند تا به مرگ طبیعی بمیرد. یعنی دوتا موت داریم. اینجور نیست که یک موت باشد. مُردن برای مردان الهی اینقدر شیرین است که می خواهند هر دو مدلش را امتحان کنند، ببینند چهطور میشود، کیف آن را ببرند، لذت آن را ببرند.
بلاتکلیفی و سرگردانی و جهنم انسان، از انتخاب نکردن انسان است
وقتی شما بین خوب و بد و بر سر دوراهی قرار میگیری، تا وقتی انتخاب نکردی، زجرکش میشوی. خیلی اذیت می شوی. اما وقتی انتخاب کردی، راحت میشوی، کیف میکنی، ذوق میکنی. میگویی: تمام شد. من انتخابم را کردم، خیالم دیگر راحت است. تمام ناراحتیهای انسان از بلاتکلیفی است. خوب فکر کن راجع به خودت. در زندگی ات، هر کجا به تو فشار میآید، آنجا یک بلاتکلیفی داری. یک مسئلهای داری، آن را حل نکردی. تکلیف خودت را آنجا روشن نکردی. در حال اذیت شدنی. استرس داری، اضطراب داری، نگرانی داری. دل نکندی. از یک چیزهایی دل نکندی. هنوز دلت چیزهایی میخواهد. همانجاها اذیت میشوی. تمام ریشه ی مشکلات و دلشورهها و اضطراب ها و نگرانیهای انسان، تمام ریشه ی ترسهای انسان، از بلاتکلیفی است. تکلیف خودت را روشن نکردی. یا زنگی زنگ، یا رومی روم. کار را یک طرفه نکردی. میگویی: هم این را میخواهم، هم آن را میخواهم. نه از این میتوانم دل بکنم، نه از آن میتوانم دل بکنم. به این میگوییم جهنم. اما وقتی کار را یکسره کردی، تکلیفت را با خودت روشن کردی که من چهکارهام؟ کدام طرفی هستم؟
توقع و انتظار خدا از ما
یک توقع و انتظاری اطرافیان از من دارند، یک توقع و انتظاری خدا از من دارد. انتخاب کن. انتخاب کنی، به این انتخاب میگوییم موت. به این میگوییم به مقام موت رسیدی. «موتوا قبل ان تموتوا»؛ قبل از اینکه بمیری، بمیر. انتخابت را انجام بده. کار را تمام کن. یا دنیا، یا آخرت. انتخاب یعنی خواستن. یعنی یا دنیا بخواه، یا آخرت بخواه. نه اینکه اگر دنیا را بخواهی یا آخرت را بخواهی، مثلاً به یکی از اینها نمیرسی، نه، صحبت رسیدن نرسیدن نیست. آخرت را بخواهی، دیگر دنیا نداری. نه، ربطی ندارد. هیچ ربطی ندارد. هیچ ربطی ندارد!!! یعنی هیچ ربطی ندارد!!! خدا دنیا را اداره میکند. تقسیم کرده، روزیها همه تقسیم شده است. این شما هستی که داری امتحان خواستن خودت را پس میدهی که چه میخواهی؟ هدف تو در زندگی چیست؟ دنیا را ترجیح میدهی بر آخرت؟ یا آخرت را ترجیح میدهی بر دنیا؟ آخرت هم یعنی آخر خودت ! نه، یک چیزی جدا و بیرون و جایی نیست. همهاش خود تویی. خودت را مقدم میکنی بر دنیا؟ یا دنیا را مقدم میکنی بر خودت؟
چرا بعضی انسانها حقیقت و راه راست را نمیخواهند؟
چه میشود که کسی حقیقت را نمیخواهد؟ چون ته دلش نخواسته. هر کاری با او میکنی، میبینی باز از یک جای دیگر حرف میزند، یک راه دیگر میرود، یک چیز دیگر میگوید. جاده صاف، واضح، روشن، نورانی سر راهش قرار میدهیم میگوییم این را ببین، این راه را برو، حقیقت را ببین! میزند به جاده خاکی. میگوییم این جاده به این خوبی را رها کردی! چرا از خاکی میروی؟ شروع میکند از مزایای از جاده خاکی رفتن میگوید. ما میخواستیم یک جایی برویم، دو تا راه داشتیم. یک راه جاده شوسه، آسفالت خوب و مرتب و یک جاده خاکی. من میخواستم ببینم این جاده خاکی چه شکلی است؟ چقدر راه است؟ راه خاکی کوتاهتر بود. هرچه به من گفتند: آن جاده صاف را برو. از آن راه برویم .حالا طولانیتر است، ولی به جایش صاف و مرتب است. گفتم: نه، این جاده خاکی را ببین، ماشین احتیاج دارد به اینکه توی دستانداز خاکی بیفتد. حال از قبل به اینها فکر نکرده بودم. حالا تازه شروع کردم به ساختن. ساختن اینکه ماشین باید بیفتد توی دستاندازها، تا پیچهایی که شل است خودش را نشان بدهد که الان این پیچ شل است، تا ببری آن را درست کنی. چون بعداً اگر در جادههای آسفالت که با سرعت میروی، خطری پیش بیاید، پیچهای ماشین شل باشد و بیفتد، آن خطر را نمیشود جبران کرد، ولی این را نه. این دستاندازهای جاده خاکی ماشین را آببندی می کند. ماشین باید آببندی شود. از جاده خاکی که میآییم بیرون، معمولاً پاهایم را داخل ماشین میزنم زمین تا خاک ها بریزد. آدم وقتی تو خاکی راه میرود میآید روی آسفالت، پایش را میزند زمین خاکها بریزد. عادت دارم. پاهایم را به زمین میزنم. بعد میخواهم ماشین را بزنم زمین، بالا پایین کنم، بلندش کنم بزنم زمین، خاکها بریزد. آقا، بگو نمیخواهم، صاف بگو نمیخواهم. روراست بگو نمیخواهم از جاده صاف بروم، می خواهم از جاده خاکی بروم. منافق یعنی این، نمیگوید. حقیقت، جاده ی صاف است، جاده خوب و عالی، درجه یک است. آن را نمیرود. هر چه توضیح میدهی، هر چه باز میکنی، هر چه واضح و آشکار میکنی، هر چه اصرار میکنی: تو را به خدا! من میدانم تو بروی در آن جاده خاکی، چه اتفاقی برای تو میافتد. میگردد، میگردد، میگردد، یک دلیلی، یک چیزی، یک جایی پیدا میکند، می گوید من به این دلیل میروم.
برای اینکه کارش را توجیه کند دنبال دلیل میگردد؟ این بحث خیلی مهم است! چرا آن کسی هم که در مسیر باطل میرود، دنبال یک دلیل میگردد که مسیر باطل خودش را توجیه کند؟ برای اینکه فطرت همه انسانها الهی است. حق است. احتمال دوم: ته دلش حُسن انتخابی است. سوء انتخابی نیست، ولی هنوز وقت آن نرسیده که این حُسن انتخاب رو بیاید. هنوز روز عاشورا برای او اتفاق نیفتاده که مواجه شود با خود امام حسین و امام حسین به او بگوید: «ثکَلَتْکَ أُمُّکَ». یکمرتبه منقلب شود، زیر و رو شود. هنوز مثل زهیر، آن فرستاده امام به سراغ او نیامده که بگوید امام تو را طلبیده، میگوید: بیا، با تو کار دارم. مسیرشان یک مسیر بود با امام حسین. قافله اینها و قافله امام، اما با فاصله حرکت میکرد. خودش نمیدانست که حُسن انتخابی است ! هنوز رو نیامده بود. حالا امام حسین یک چیزی در گوش او گفت، یکمرتبه رنگ زهیر عوض شد، حال او تغییر کرد. «حَوّل حالنا الی أحْسنِ الحال». یعنی حال زهیر عوض شد. حالا حضرت چه در گوش او گفت؟ اگر از خدا بپرسی، به تو میگوید که امام حسین چه در گوش زهیر گفت و زهیر را منقلب کرد، از این رو به آن رو کرد. چون امام حسین میداند در باطن زهیر چه میگذرد. امام حسین آن ته ته خواسته زهیر را میداند چیست و آن را بیرون کشید . امام زمان علیهالسلام با همه ی ما همین کار را میکند.
حسن انتخابی یا سوء انتخابی!!!
باید وقت آن برسد. برای بعضیها هنوز وقتش نرسیده. فعلاً نگاه میکنی میبینی که کارهای سوء انتخابی می کند، در جبهه سوء انتخابیها است، ولی هنوز وقتش نرسیده! نه، این سوء انتخابی نیست، این حُسن انتخابی است. چه کسی میداند که این ته ته دلش حُسن انتخابی است یا سوء انتخابی است؟ «هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ». فقط خدا میداند. خود او هم نمیداند. در بعضیها چنان تغییراتی به وجود میآید. یک عمر سوء انتخابی عمل کرده، یکمرتبه آخر کار حُسن انتخابی و عاقبتبهخیر میشود. از آن طرف، یک عمری حُسن انتخابی عمل کرده، با حُسن انتخابی ها و با خوبها بوده، مُبلغ خوبیها بوده، آخر کار، در امتحانات رفته در جبهه یزید. هنوز رو نیامده. «فَمَنْ شَاءَ فَلْیُؤْمِنْ». بخواهد. چرا نمیخواهد؟ سوء انتخاب دارد؟ نه، حُسن انتخاب دارد. هنوز وقت رو آمدنش نشده است. هنوز آن باطن، آن انقلاب در جان او به وجود نیامده است، تا زیر و رو شود، تا خودش را پیدا کند.
ظلم به خود
کسی که نخواسته چشمش باز شود و حقیقت را ببیند و کفر ورزیده است، به خودش ظلم میکند. به خودش ظلم میکند یعنی چه؟ فطرت انسانها الهی است. یعنی همه انسانها تشنه خدا هستند. کسی که تشنه است، تشنه ی آب است و به خودش آب ندهد، آب نرساند. آب هست، نمیخورد، به خودش ظلم میکند. تشنه خداست. گمشدهاش خداست. «الحکمه ضاله المؤمن». با خدا دشمنی میکند، با حقیقت دشمنی میکند، درحالیکه سراپای وجودش نیاز و فقر نسبت به حقیقت است.
«یا أیُّهَا النّاسُ أنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللهِ».
از خودتان چیزی ندارید، هر چه دارید از خدا دارید. اشتباه میروی. یاد خدا است که دل تو را آرام میکند. کجا دنبال آرامش میگردی؟ در دنیا دنبال آرامش میگردی؟ آرامش در خود توست. «الحقُ من ربّکم». از ناحیه پروردگار خود توست. کجا میروی دنبالش؟ خیال میکنی پولدار شوی به آرامش میرسی؟ دنیا تمام شد! ما هنوز درحال انتخاب کردن هستیم. تمام شد! عجله کن. یا زنگی زنگ، یا رومی روم.
فنای فی الله و موت
تکلیف خودت را روشن کن. ببین مردن چه لذتی دارد!!! ببین موت چه لذتی دارد!!! موت یعنی روشن کردن تکلیف خودت. از این بلاتکلیفی در بیا. هر روز مرتب میخواهی انتخابهایی که در زندگی داری: این کار را بکنم یا آن کار را؟ این شغل را بروم یا آن شغل را؟ این پست را بروم؟ آن پست را قبول کنم؟ آن تجارت را انجام دهم؟ این را بخرم؟ آن را بخرم؟ دائم در حال چه کنم چه کنم؟ چرا؟ چون تکلیف خودت را با خودت روشن نکردی. نمیدانی چه میخواهی. نمیدانی برای چه آمدی در دنیا. هنوز نمردی، هنوز زنده ای، آدم زنده بلاتکلیف است. آدم مرده بیتکلیف میشود. «کَاَلْمَیتِ بَینَ یَدَی الْغَسّالِ». شیعه واقعی آن کسی است که به مقام موت رسیده است. هیچ تکلیفی ندارد. هیچ تکلیفی ندارد. تمام شد. عالم تکلیف اصلا تمام شد. چه کنم چه کنم؟ چهکار کنم چهکار نکنم؟ هر کاری کند درست است. «و الحق ما رضِیْتُمُوه و الباطل ما أسخَطْتُمُوه». حق آن است که شما انجام می دهی، باطل آن است که شما انجام می دهی. شما بگو حق چیست، باطل چیست، چهکار کنیم؟ خودت میدانی. خدا میشود چشم او. خدا میشود گوش او. خدا میفرماید من میشوم دست و پای او… .
همه چیز و همه کار، از خداست؛ آن را از خدا ببین تا جز زیبایی نبینی
دیگر او نیست که میبیند، یعنی تکلیف تمام شد. خدا دارد با این چشمها میبیند. او نیست که میشنود. خدا دارد با این گوش ها می شنود. او نیست که دستش را حرکت میدهد. خدا است که دارد این دست را حرکت میدهد. چه زمانی ما به اینجا می رسیم؟ وقتی بفهمیم که از خودمان هیچی نداریم. یعنی اگر از تو پرسیدند این دست کیست؟ بگو دست خدا. اگر گفتی دست من است، خوب دست تو است . هنوز خدا دست تو نشده است. اگر گفتند این چشم کیست؟ گفتی چشمهای من است. چه کسی آن را به تو داده است؟ خدا داده است. البته خدا داده است، ولی چشم من است!
«وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ».
ای پیغمبر! تو نبودی که تیر انداختی، ما بودیم. یک وقت نگویی من بودم. ما بودیم شما را پیروز کردیم. ما بودیم در جنگ ۱۲ روزه شما را پیروز کردیم. یک وقت نگویی به خاطر موشک بود. اگر ما بودیم که همان روز اول همه فرماندههایمان را زدند و کشتند. ما نبودیم. خدا را ببین! خدا را ببین نه اینکه یک خدایی یک جایی یک شکلی یک گوشهای یک کناری در آسمان، اینطرف و آنطرف؛ یعنی همهجا خدا را ببین. همهاش خدا را ببین.
«ما رَأَيْتُ شَيئاً إِلّا وَ رَأَيْتُ اللهَ قَبْلَهُ و بَعْدَهُ و مَعَهُ و فِیهِ».
دیگر هیچ حرف اضافهای نبوده که حضرت علی بخواهد به کار ببرد و به کار نبرده باشد. چیزی جا نمانده، همه را گفت. قبل و بعد و وسط آن، زیر و رو و بالا و پایین آن. یعنی غیر از خدا نبین. بعد آن وقت ببین حضرت زینب (سلامالله علیها) میفرماید: «ما رأیت الا جمیلاً» به کجا رسیده بود. در اوج مصیبتها فرمود: جز زیبایی نمیبینم.
«وَ مَنْ شَاءَ فَلْیَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَاراً أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا»
خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده