جلسه خودشناسی

خودتو گم نکن | خودشناسی، قضاوت و شناخت شیطان

2353

۱۰ خرداد ۱۴۰۵

مشغول غیر خود نباش؛ علیکم انفسکم یعنی هدف خودت باش. خودشناسی انسان را به جایی می‌رساند که حتی برای شناخت شیطان هم اول سراغ شناخت خودش می‌رود.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
40:57 / 00:00
انتشار: 1405/4/17 به‌روزرسانی: 1405/4/26
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

گفتمان خودشناسی
فایل 2352
استاد حسین نوروزی
(خرداد ۱۴۰۵)

##درس‌هایی از «خودبینی» تا «شیطان‌شناسی»

وقتی می‌گوییم «در زمان حال زندگی کن و آنلاین باش»، معنایش این است که تو خودت باش. فقط بحث زمان نیست که بگوییم در گذشته نباش، در آینده نباش، در حال نباش. از غیر خودت خارج شو. با غیر خودت نباش. «علیکم انفسکم» یعنی به خودت باش. به خود بودن یعنی اینکه در گذشته چه کسی چه کاری کرد و چه کسی چه کاری نکرد، اصلاً به کسی کاری نداشته باش. صحبت گذشته‌اش نیست. الانش هم چه می‌کند؟ همین الانش هم کاری نداشته باش. همین الان در حال کلاهبرداری است؟ همین الان هم به اینکه در حال کلاهبرداری است، کاری نداشته باش. به غیر مشغول نباش. «من اشتغل نفسه بغیر نفسه»، یعنی به غیر نفست مشغول نباش. معنایش این نیست که گولش را بخور.

اگر همه حواست جمع خودت باشد، در راستای اینکه به خود هستی، آنلاینی، برخطی، در حالی که وظایفی داری، باید گولش را بخوری، می‌خوری. به آن باز کاری نداری؛ «تغافل».

باید تغافل کنی. باید اصلاً به خودت نیاوری که من گول خوردم. گولش را هم بخور. باید گولش را نخوری. به آن هم باز توجه نداری. مشغول به آن نیستی. حواست به خودت است که وظیفه من این است که گولش را نخوری.

این توجهی که به او می‌کنی، حواست جمع او می‌شود، نگاه می‌کنی به سابقه‌اش، به لاحقه‌اش، به وضعیت الانش، این توجه به غیر خودت نیست. این هم جزو توجه به خودت است. اگر توجه به خودت نبود، سراغ او نمی‌رفتی اصلاً که نگاه کنی ببینی دارد گولت می‌زند، گولت نمی‌زند، می‌خواهد کلاهت را بردارد، نمی‌خواهد کلاهت را بردارد. توجهت به هر چیزی ریشه در توجهت به خودت دارد.

و این تخصیص‌پذیر نیست. بگوییم مشغول به خودت باش، مگر اینکه مثلاً طرف می‌خواهد سرت کلاه بگذارد. نه، آن موقع هم باز مشغول به خودت بودی. آن موقع هم که توجه به او لازم است بکنی، وظیفه توجه به او کنی، وظیفه از کجا آمده؟ از توجه به خودت آمده. چه شد که چنین وظیفه‌ای را تشخیص دادی که من باید به او توجه کنم و مشغول به او بشوم و حواسم را جمع کنم سرم کلاه نگذارد؟ برای اینکه توجه به خودم دارم. «علیکم انفسکم» منافاتی با توجه به دیگران در مقام وظیفه ندارد. «علیکم انفسکم» یعنی هدف خودتی. این غیر از این است که در مقام وظیفه این هدف برای من وظیفه‌ای ایجاد می‌کند که عبارت از توجّه به دیگران است. اینها را همه را می‌فهمیم، اما ما الان داریم همانی را که همه‌مان می‌فهمیم، بیان می‌کنیم. به لفظش می‌آوریم. داریم توضیحش می‌دهیم.
«و صلی‌الله علی محمد و آل الطاهرین»

**حضار:** شما در یکی از مباحثتان راجع به شیطان‌شناسی می‌فرمایید که یکی از ثمرات خودشناسی، شیطان‌شناسی است و خیلی هم لازم است. فقط می‌گویید منظور این نیست که شیطان را برو بشناس که چی؟ یک جنی است، امسی است و پرپری است. می‌گویید اینها را ولش کن. شیطان خودت، آنی که با تو کار دارد، مربوط به شما می‌شود، به خودت. خودت را کشف کن. اصلاً چرا می‌روی سراغ شیطان که بشناسیش؟ خودت. من خودم می‌روم، می‌شناسم. خودت کجا؟ خودت را گم نکنی یک وقت در شیطان‌شناسی. این را می‌گویند. عاقل کسی است که همیشه مشغول به خودش است، حواسش جمع خودش است، جمع آخرتش است. این عبارت دیگرش است چون آخرتش خودش است. غیر آخرتش که خودش نیست. دست‌یافتنی‌ترین، دست یافتنی‌ترین شاخص که خود انسان می‌آید شاخص می‌شود، حتی برای شناخت شیطان و شناخت این آدم. فرمودید قضاوت داشته باشید، قضاوت نکنید. هرکه می‌گوید یک قضاوتی داشته باشد، ولی حالا لزومی ندارد قضاوتش را در آن لحظه بخوانی. یا، این اصلاً شما قاضی هستید؟ مگر قاضی مرتب همه را قضاوت می‌کند؟ قاضی باش! یعنی شاخص داشته باش. اما مگر قاضی همین‌جور مرتب شروع می‌کند راجع به همه قضاوت کردن؟ چقدر تحلیل در این روزها و ایام و اینها، تحلیل‌گرها، سیاست‌مداران، نمی‌دانم شیعه، اینها می‌آیند تحلیل می‌کنند ولی شاخص واحدی ندارند. اختلاف نظری که بین این تحلیل‌گرها وجود دارد، با شاخص واحد نیست، با شاخص‌های متعدد است. این بر اساس شاخصی که دارد، دارد تحلیل می‌کند، به یک نتیجه‌ای می‌رسد. آن یکی با یک شاخص دیگری که دارد، دارد تحلیل می‌کند و به یک نتیجه دیگر می‌رسد.

بعد اینها می‌خواهند سر نتایجی که در تحلیل‌هایشان رسیده‌اند، با همدیگر بحث بکنند که این می‌خواهد آن را قانع کند و آن هم می‌خواهد این را قانع کند، در حالی که اصلاً شاخص‌هایشان با همدیگر نمی‌خواند، آن شاخصی که بر پایه آن شاخص دارند تحلیل می‌کنند. و این را نمی‌فهمند خودشان.

نمی‌فهمند که هر تحلیل‌گری، یعنی قضاوت‌کننده‌ای، هم باید شاخص درستی داشته باشد، هم یک شاخصی دارد، نمی‌تواند بدون شاخص تحلیل کند.
منت‌ها خودش نمی‌فهمد که من یک شاخصی دارم و با همان شاخص دارم نظر می‌دهم. خیال می‌کنند اطلاعات است که باعث می‌شود تحلیل‌ها تفاوت پیدا کنند. خودش هم خیال می‌کند چون اطلاعاتی دارد، مطالعه کرده، اخبار و اطلاعات و این‌وَر و آن‌وَر جمع‌آوری کرده و حافظه خوبی هم دارد، اینها را بلد است سرهم کند و تحلیل کند. نمی‌فهمد اینکه تحلیل می‌کند، به خاطر این اطلاعات نیست، به خاطر آن شاخصی است که دارد، اسمش هدف است. از این اطلاعات می‌تواند استفاده کند و تحلیلی را ارائه کند. و اگر یک تحلیلگر دیگری دارد برخلاف او تحلیل می‌کند، همان اطلاعات را این هم دارد، چه بسا بیشترش را هم دارد، یا اصلاً هر دو از یک جا دارند، اطلاعات از یک منبع دارند، ولی تحلیل‌هایشان با هم فرق دارد. چون شاخص‌هایشان با هم فرق دارد. این شاخص را کسی به آن توجه نمی‌کند؛ با چه شاخصی، چه هدفی تو داری تحلیل می‌کنی و این اطلاعات را با هم ممزوج می‌کنی و پیوند می‌دهی و نتیجه‌گیری می‌کنی؟

بعد نتیجه‌گیری‌ات با نتیجه‌گیری تحلیلگر دیگر همراه نیست، متفاوت است. بعد با همدیگر درگیر می‌شویم. تو او را متهم می‌کنی به فلان و او هم تو را متهم می‌کند به بیزار. در حالی که شاخص‌هایتان خب مختلف است. نمی‌آیند بنشینند سر شاخص بحث بکنند که تو هدفت چیست؟ چه نتیجه گرفتی؟ ولش کن. هدفت چه بود؟ شاخصت چه بود؟ با چه معیاری، میزانی آمدی فکر کردی، تحلیل کردی، اخبار و اطلاعات جمع کردی؟ چه نتیجه گرفتی؟ ولش کن! بگو هدفت چیست؟

اگر این کار بشود، «لو سکت الجاهل ما اختلف الناس»؛ اگر جاهل ساکت باشد، اختلاف به وجود نمی‌آید. جاهل نه یعنی اطلاعات ندارد، این را نمی‌گوید. جاهل در لسان روایات به کسی که اطلاعات ندارد، نمی‌گویند جاهل. جاهل یعنی آنی که شاخص درستی ندارد، یعنی عقل ندارد. جهل در مقابل عقل است؛ عقل و جهل. جاهل یعنی عقل ندارد، عقل ندارد یعنی شاخص ندارد، یعنی فهم ندارد، یعنی شعور ندارد، یعنی مبنای فکر ندارد. اطلاعات را همین‌جوری می‌ریزند توی کله‌اش. این هم توی کله‌اش چیزهایی را بلغور می‌کند، اسمش را می‌گذارد تحلیل سیاسی، تحلیل نمی‌دانم چی‌چی نظامی، تحلیل فلان. ارائه می‌کند و خودش هم نمی‌داند که ناخودآگاه یک مقصدی را نشانه گرفته است. برای رسیدن به آن مقصد این تحلیل از او تراوش می‌کند. خودش هم گاهی متوجه نیست. یکی دیگر باید بیاید از بیرون به او نگاه کند.

به او حالی کند که تو می‌دانی چرا داری این‌جور تحلیل می‌کنی و این‌جور نتیجه می‌گیری و تو در این جناح قرار گرفتی؟ به خاطر آن هدفی است که انتخاب کردی و آن مقصدی که داری و شاخص تو با شاخص آن جناح فرق دارد. خودش را که نمی‌شناسد، شاخص ندارد. می‌شود جاهل. جاهل یعنی کسی که خودش را نمی‌شناسد.
«لو سکت الجاهل ما اختلف الناس.» آدمی که خودش را نمی‌شناسد، اگر سکوت کند، حرف نزند، تحلیل ندهد.

**حضار:** دیروز حاج‌آقا یک تحلیل از این ترامپ دیدم، یک کلام تری، من دیدم با آقای ولیعصر این‌جوری دیگر نشان داد. همین‌قدر با قاطعیت و حالت تمسخر می‌گفت که ترامپ تاجر است. ما اگر منافع ملی خودمان را در نظر می‌گرفتیم، یک دو میلیارد باهاش معامله می‌کردیم، این اتفاق نمی‌افتاد. ۲۰۰ میلیارد دلار به منافع ملی ما صدمه نمی‌زدیم. اصلاً دیدم ماندم. این چه فکری می‌کند؟ یعنی به قول شما به خاطر اینکه یک سری داده‌ها در ذهنش هست، یک چیز بدیهی را نمی‌بیند. می‌گوید دو میلیارد باهاش معامله می‌کردیم. یک چیزی… آن هم تاجر است دیگر.

**سخنران:** امام حسین(ع) هم همین را می‌گفت. به حضرت ابوالفضل(ع) امان‌نامه دادند، هیچی هم پول نداده بودند. آمدند گفتند که تو فامیلی، با ما بیا، در امان هستی.
ایشان (اشاره به گوینده قبلی) انتخابش را شما می‌فهمید، خودش نمی‌داند. امیرالمؤمنین به شریح فرمود که تو یک وقت می‌گویی که قتل. (یک ماجرایی است که) پسر من را دارم نگاه می‌کنم. بعد، حضرت فرمود: «این نشانه»، که لباس زنانه تن کرده بود. آمدند در خانه‌اش را زدند. پشت [در]، با زنش بود. از هول اینکه بیاید پول را بگیرد، لباس زنش را پوشید. لخت بود. لباس زنش را پوشید و آمد دم در. پول را که گرفت، حکم را داد. یکهو نگاه کرد، دید لباس زنش نبود. یاد حرف محک ما…

**حضار:** اینکه به ما حمله شده، به خاطر این نیست که ما دو میلیارد ندادیم.

**سخنران:** او (اشاره به گوینده قبلی) دارد این را می‌گوید دیگر. می‌گوید: «علت اینکه به ما حمله کردند این است که ما خب دو میلیارد ندادیم. به ما حمله کردند.» یعنی برای حق و باطل، عزت و ذلت، هیچی حساب باز نکرده است. دو میلیارد می‌دادی؟ او حساب نمی‌کند که می‌روی که دو میلیارد را بدهی، می‌گوید: «اول ما تحت من را ببوس. بلیس. دست از فلانم (این فلانِ او) بردار. دست از چی هم بردار. فلانت هم فلان کن.» نمی‌فهمد با کی طرف است. نمی‌فهمد ما کی هستیم اصلاً. ما چه می‌گوییم؟ آنها چه می‌گویند؟

حالا آمدیم و (این را می‌خواستم بگویم) که آمدیم و ما دو میلیارد دادیم و او هم به ما حمله نکرد. ما دیگر با آنها کاری نداریم. آنها با ما کاری نداشتند، خوب است! دیگر ما کاری نداشتیم. به ما حمله نکردند. اصلاً قبول، همه‌اش درست. خوب که همچین چیزی نیست. فرض می‌گیریم. دو میلیارد دادیم، آنها هم گفتند: «دیگر ما با شما کاری نداریم.» راست هم گفتند، دیگر کاری ندارند. ولی دارند پدر مردم دنیا را درمی‌آورند. اسرائیل دارد این‌جور جنایت می‌کند. واقعاً هم گفتند به شما کاری نداریم. حالا موقتی کاری نداریم یا دائمی کاری نداریم؟ اصلاً هیچ.
ما نباید به اینها کاری داشته باشیم؟ آنها با ما کاری ندارند، ما با آنها کار داریم. می‌گویند: «با ما بیعت کن، ما کاری با شما نداریم.» امام می‌فرماید: «تو با من کار نداری، من با تو کار دارم. من می‌خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم. من با تو کار دارم.»

اینها هم ناراحتی‌شان همین است. می‌گویند: «شما آخه چه‌کار دارید به آمریکا؟ چه‌کار دارید به اسرائیل؟» به شما چه؟ دارد عده‌ای را می‌کشد. به شما چه که دارد ظلم می‌کند؟ به شما چه که دارد فساد می‌کند؟ به شما چه؟
می‌گوید: «او با تو کاری ندارد، تو برای چی می‌روی سراغش؟ چه‌کار داری باهاش؟» یزید می‌گوید: «تو هم بیعت کن، تمام.» امام حسین(ع) می‌گوید: «مثل من با مثل تو این بیعت نمی‌کند.» خودت داری چه می‌گویی؟ می‌گوید: «من با تو کار دارم.» با من کار ندارد. با دین من کار دارد. با عقیده من کار دارد.

بعضی‌ها حساب خودشان را از دینشان و عقیده‌شان جدا می‌کنند. می‌گوید: «خب، به دینت کار دارد، با تو که کاری ندارد. به تو کاری ندارد. با خدا درافتاده. به تو چه؟ به تو چه؟ با تو که درنیفتاده که.» این حرف را تو کجا می‌توانی بزنی؟ اگر شیعیان را هم آمدند کشتند، باز هم می‌گویی؟ حالا اینها بهانه‌اش برای اینکه می‌گویند سنی ناصبی (به اینها چه؟) آن اصل فکرشان که کلاً «به ما چه؟ به خدا مربوط است و خدا امام زمانش.» دیگر امام زمان هم چون او هم مأمور خداست، خودشان می‌دانند. ما مدافع دین نیستیم که به ما چه؟ ما که امام زمان نیستیم. حالا خود امام زمان را آمدند بکشند، باز هم به ما چه؟

**حضار:** امام زمان امامی است که از طرف خدا منصوب شده، خدا خودش باید حفظ کند. به من چه؟ من برای چی بروم دفاع کنم؟

**سخنران:** توان نشان ندهد. یک وقت شما توان نداری، بله ائمه علیهم‌السلام هم نشستند کنار. یک عده آمدند بهشان گفتند که آقا شما پاشو قیام کن. گفت: «من یار ندارم. آخه من وقتی نمی‌توانم، شرایط مناسب نیست.» رسالتی بر این ندارم که کشته شدن بیهوده. هدف من هدایت مردم است. مردم را به حرکت دربیارم و یک کاری انجام بدهم. اینجا خیلی مطلب دقیق و مهمی است. باید به آن توجه شود.
که ما کاری را که خدا از ما می‌خواهد، باید انجام بدهیم. خدا می‌خواهد مردم هدایت بشوند. مردم اگر که خواستند، پا شدند، شما توانستی مردم را در جهت مقابله با ظلم همراه کنی و بیاری، آن ظالم را من می‌خواهم که حالا برود. آن فساد را من می‌خواهم برچیده بشود. اما اگر نه، مردم همراه نیستند، من شما تنهای تنها هم می‌توانی این کار را بکنی، حق نداری. خدا می‌فرماید: «من اگر می‌خواستم خودم همه را هدایت می‌کردم.»

اصلاً شیطان را مهلت نمی‌دادم که بیاید فریب دهد. احتیاج نداشتم که شما پای بیایی جلو شیطان وایسی. مبارزه با ظلم کنی، مبارزه با فساد کنی. اینها را من همه را قرار دادم تا ببینم مردم چه عکس‌العملی نشان می‌دهند در قبال این‌ها. و با این عکس‌العملی که مردم نشان می‌دهند، خودشان هدایت بشوند. اینها بهشتی بشوند. انسان‌ها در این امتحانات، امتحان بشوند. خب، اگر مردم امتحانشان این است که حقشان است که اینها بالا سرشان باشند. خب حقشان است دیگر. من برای چی بروم این ظالم را بزنم کنار؟ فرض بکن من اگر یک فوت کنم، این ظالم نابود شده. ترامپ را یک دعا کنم، از بین رفته.

**حضار:** حالا پس شما می‌گویید که تفکر انجمنی، تفکری که همیشه یک بهانه‌ای می‌آورد برای دررفتن، برای دررفتن، هیچ کاری نکردن، عافیت‌طلبی.

**سخنران:** بله، به انواع مختلف. زمان امامان هم که باشد. امام موسی‌کاظم(ع) در زندان است. می‌گوید: «خب، او زندان است که خدا دارد.» خدا خواسته. خدا خواسته زندان. خدا خواسته زندان. خدا خواسته برود زندان. نرود زندان. خب، اگر توجیه نداشت، ولی باز… [ناواضح]

**حضار:** اگر توانش را نداشت، چه می‌شود؟ شما که نمی‌توانید… کی؟

**سخنران:** فقط توان نیست. بحث هدایت مردم. ممکن است توانشان را واقعاً ندارند، اما ظاهراً نشان می‌دهد که توانش را دارد برای اِتمام حجت به مردم. باید برود قیام کند، مثل امام حسین(ع). دعوتش می‌کنند، می‌گویند: «ما هستیم دیگر، بیا دیگر.» امام موسی‌کاظم(ع) را چرا گرفتند و زندان کردند؟ برای اینکه مردم را دعوت می‌کرد و هدایت می‌کرد. گرفتنش. خب، مردم اگر هدایت شده بودند که این حضرت را نمی‌گرفتند. می‌گفتند: «این طرف‌دار دارد.» مردم گوش نکردند، حمایت نکردند که حضرت را تنها گذاشتند. می‌آیند و می‌گیرندش.

ببین، امام خمینی(ره) را شاه می‌خواست در به نیست کند. مراجع زمان جمع شدند و مرجعیت ایشان… آن موقع مرجع نبود. مرجعیت ایشان را امضا کردند. مرجع هم مصونیت داشت. می‌خواستند بگیرند امام را و زندان و سربه نیست کنند. این حمایت نجات داد ما را. همین کار را می‌کردند. صاحب‌نفوذها، آنهایی که حرفشان خریدار داشت در مردم، در دولت، در حکومت، اینها یک تکانی می‌دادند، یک حرکتی می‌کردند. نکردند.

امام حسین(ع) این نقلی که می‌گوید امام حسین(ع) فرمودند که: «آقا بگذارید من بروم مثلاً سمت نمی‌دانم فلان‌جا و فلان‌جا…» این با آن چیزی که بالاخره خودش…

**حضار:** نه، نه، نه، نه.

**سخنران:** برای چی پس گفت بگذارید من بروم؟ آقا دعوت کردند، مردم آمدند، خواستند که من امامشان باشم، من برایشان امامت کنم، من هدایتشان کنم. آمدم که این کار را بکنم. امر به معروف و نهی از منکر کنم. دین خدا را یاری کنم. خب نخواستند. نخواستند. نیامدند و کمک. همان‌هایی که دعوت کردند، نیامدند. وایستادند در لشکر دشمن. هیچ. خب نخواستند دیگر. من هم تکلیف ازم برداشته شد. من که بنا بر این ندارم ظالم را نابود کنم. نیامدم که ظالم نباشد. خب اگر خدا می‌خواست ظالم نباشد، اصلاً خلقش نمی‌کرد. خدا اگر می‌خواست شیطان نباشد که اصلاً او را نمی‌آفرید.

**حضار:** یعنی بر فرض اگر مثلاً ما دعوت نمی‌کردند، ما دعوت نمی‌کردیم، امام حسین(ع) هیچ کاری نمی‌کردیم.

**سخنران:** نه، امام‌های دیگر مگر کاری کردند؟ کاری نکردند. وظیفه‌ای نبود جز اینکه آگاهی بدهند؛ جز اینکه مردم را بیدار کنند. مردم باید یک کاری انجام بدهند. اصلاً خدا همه این اوضاع و احوال را درست کرده برای اینکه مردم یک حرکتی [انجام بدهند]. یک مثال بزنم که در نوع خود جالب است. یک بنده خدایی این شد امنای مسجد ما، و در آن مقطعی که ما می‌خواستیم بکوبیم و بسازیم، سی سال پیش، ایشان هم وضعش خوب بود. دستش هم باز بود. دست‌به‌خیر هم بود. اهل ریخت‌وپاش هم بود. کمک می‌کرد به این هیئت، آن هیئت، نمی‌دانم این مسجد، آن حسینیه، این چی؟ فلان. عضو حزب چیز، رزمندگان اسلام بود. هیئت رزمندگان. که آن چیزهایشان دیگر حدادیان و نمی‌دانم منصور ارضی و کی و فلان و چی و دیگر آنها را ساپورت می‌کرد از نظر مالی. هیئت آنها را. که آنها چقدر جمعیت، چقدر نمی‌دانم چی، فلان، ریخت‌وپاش، همه‌چی. اینها عضو آنها بود. یعنی آن، آن عضو آن افراد محدود و معدود آن که آن هیئت را اداره کند. حالا این شخص کارفرمای مسجد ما هم بود در ساخت مسجد. هم عمر، رئیس امنا بود و هم کارفرما بود. خودش کارفرمای ساخت مسجد بود چون در ساخت و ساز دست بالایی داشت و ید طولایی داشت و وضعش هم که آن‌جور. برای مسجد پول نمی‌داد. می‌آمد در جلسه شرکت می‌کرد.

امناها جمع می‌شدند. عده‌ای می‌آمدند. همه بحث می‌کردند که پول از کجا بیاوریم، چه‌کار کنیم. آن گفت پول از فلان بگیریم. آن گفت از کی بگیریم؟ در اینها هم باز پول‌دار هم بود. در اینها این هم می‌گفت: «آره، پول از کجا بیاوریم؟ از کی بگیریم؟ چه‌کار کنیم؟» مثلاً حاج جلیل، تو بده. جلیل هم گفت: «تا تو هستی، من برای چی بدهم؟» از این حرف‌ها. او را در رودربایستی می‌انداخت. می‌گفت مثلاً تو اگر بیستتومان بدهی، من هم چهل‌تومان می‌دهم. حالا اصلاً برایش این پول، چیز پولی نبود که حالا بدهد، ندهد. او بدهد، اصلاً این ندهد. بعد می‌گفت: «خب، یک جلسه تشکیل بدهیم. تمام. نمی‌دانم کی‌ها، فلان، اینها. آن اسامی شخصیت‌های دولاب که اینها هر کدام این‌ورند، آن‌ورند، چه کاره‌اند، پول دارند، فلان، اینها را همه را جمع کنیم. یک شام بدهیم، یک ناهار بدهیم و آنجا پول جمع کنیم، فلان کنیم.» اینها نمی‌داد تا یک روزی خودش به زبان آمد.

گفت: «مسجدی که من بسازم که به درد نمی‌خورد که! مسجد را باید همه در ساختش مشارکت کنند. همه بیایند، همه بسازند، مال همه است. مسجد که من بیایم بسازم هم که به درد…» چقدر این حرف قیمت دارد! خیلی این حرف قیمت دارد. حالا این را شما ببر توی وادی هدایت مردم، تشکیل حکومت، مبارزه با ظلم، مبارزه با فساد. فسادی که من تنهایی، من امام معصوم به تنهایی پاشم بروم مبارزه کنم و بزنم و زورم هم می‌رسد. نه اینکه خیال کنی زورم نمی‌رسد. یک دعا کنم، تمام طومارش در هم پیچیده می‌شود. برای من امام معصوم که کاری ندارد. برو بالاتر، خود خدا اصلاً خلقش نمی‌کرد. کاری نداشت برای من که واقعاً برایش کاری نداشت که مثلاً مثلاً آقا این مسجد ما نمی‌دانم ده سال طول کشید تا این از این بر از آن بر، این امنا، بندگان خدا این در بزن آن در بزن، التماس به این کن التماس به آن کن. جلوی چند جلسه تشکیل دادند؟ چقدر دعوت کردند؟ همه فلان اینها. حالا رئیس هیئت امنا و کارفرمای مسجد کیست؟ حاج حسین هدایتی. خیلی…

آن وقت آنها خیلی‌هایشان هم رو حساب اینکه می‌گفتند: «اِ، خب این که هست. ما به کی بدهیم دیگر؟» بعد با او گفتیم: «خب بابا مسجدمان که الان این‌جوری شده. خب تو که هستی، آنها نمی‌آیند. خودت هم که می‌گویی من هم نمی‌دهم. خب پس چی شد دیگر؟ چه جوری مانده کار؟» حالا ولی شد، جمع شد و تمام شد و به نام هیچکی هم تمام نشد. مردمی، خود مردم آمدند و دادند و منتها هر کجا هم که به گیری می‌خورد که دیگر راهی نداشت، برای دین می‌آمد، می‌داد، کمک می‌کرد. آن گیر را رد می‌کرد. [او] این‌جوری بود. گیر را رد می‌کرد. ولی رد می‌شد، دوباره باز می‌کشید کنار. خود مردم باز آنجایی که نیاز به بکسل داشت، که باید یک بکسل کند که ماشین خاموش شده است، یک پولی تزریق می‌کرد. ماشین راه می‌افتد. ماشین که راه می‌افتد، می‌گفت: «خودش برود دیگر. ماشین راه افتاد دیگر. بریم. خودتان بروید. من دیگر برای چی بکشم؟»

ما ماجرای هدایت مردم از این نوع است: «لیقوم من‌الناس بالقسط». خود مردم باید بیایند و با قسط. مشکل اینها این است که خیال می‌کنند ظهور و پر شدن جهان از قسط و عدل، این هدف است. هدف از خلقت ما این نیست. این نهایت سرنوشت بشر در دنیاست. نه هدف از خلقت بشر.

وقتی قاطی شود و خیال کنند هدف از خلقت بشر این است که جهان پر از عدل و داد بشود. بعد وقتی این اشکال‌ها را می‌کنند، بعد خیال می‌کنند که باید به هر قیمتی شده این اتفاق بیفتد. نه آقا، به هر قیمتی قرار نیست این اتفاق بیفتد. این باید به قیمت هدایت بشر باشد. اصلاً اینها مقدمه است برای هدایت بشر. وقتی هدایت شد، آن هم می‌شود. آن یک پروسه اتفاق می‌افتد. تا وقتی ظهور اتفاق نیفتاده، هدایت رخ نمی‌دهد. آره، غلط است دیگر. پروژه ما داریم یا پروژه خدا را؟ پروژه خدا، پروسه ما است. پروژه ما هدایت شدن ماست. پروسه هدایت شدنمان را طی کنیم تا بیفتیم توی پروژه خدا که محقق شدن آن عدالت جهانی است. آن پروژه ما نیست. می‌شود اینکه پروژه ما که محقق شد، آن پروژه خدا هم محقق [می‌شود]. خدا رحمت کند حاج آقا مرتضی را. با آن همه ثروت و دارایی، خدا بهش داده بود. الان که فوت کرده و او رفته. حالا اگر این هم نداشت، باز هم رفته بود. همین همین بود.

حالا داشتم… باز چیزی [در دل] بسته باشد آدم به دارایی بیش از کفافش… برای دنیا هزینه کند، وقت صرف کند، انرژی مصرف کند، بیش از کفاف. وقتی قرار است برود، بیهوده برای چی خودش را حمال اموال دنیا کند که برایش نمی‌ماند و می‌گذارد و می‌رود بیهوده؟ حالا این همه هرچه داشته باشد. خودش کو؟ الان آنجاست. هرچه داشت، بهره برد، استفاده کرد.
آن خانه را داشت، زیر پای مردم انداخت. آمدند روضه، حسینیه. هرچه هم که اضافه‌تر از این بود، هرچه ما چه می‌دانیم، نمی‌دانیم چه بود چه نبود. «و باقیاتٌ صالحاتٌ خیرٌ عند ربّک ثواباً و خیرٌ عملاً».
«کی؟ لعنکم لإنفاق ما اکتسبتم أحوج منکم لإکتساب ما تجد.» داشتن و نداشتن مهم نیست. بهره بردن مهم است.

0
14
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده