گفتمان خودشناسی
فایل 2355
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)
*اصلاح ذهن؛ ریشه اصلاح جهان**
خداوند متعال میفرماید: «مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ» (هرچه خوبی به تو رسد، از جانب خداست) و «مَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ» (و هرچه بدی به تو رسد، از خود توست). بحث بسیار مهمی که در اینجا مطرح میشود، این است که هیچ بدی، زشتی، پلیدی و فسادی در عالم وجود ندارد.
هرچه هست، از اختیار انسان نشأت میگیرد. انسان مختار است و خداوند به او اختیار، امکانات و موقعیتهایی در دنیا داده است تا بتواند فساد کند، بدی کند و ظلم نماید. به جز این، هیچ بدی، زشتی و ظلمی در عالم وجود ندارد. این حرف بسیار مهمی است. به نظر میرسد این مطلب بسیار روشن و واضح است که «بله، معلوم است، خب از اختیار انسان است.»
**طبیعت عالم خلقت و منشأ بدیها**
طبیعت عالم خلقت همین است که هست؛ نه خوب است و نه بد، اما به معنای عامّش همهاش خوب است؛ یعنی وقتی نه بد باشد و نه خوب، به این معنا است که در مقابلش چیزی نیست و خوب است. خوبی که در مقابل بد معنا ندارد. هر اتفاقی که در دنیا میافتد، باران میآید، خوب است. باران نمیآید، خوب است. طبیعت است دیگر. طبیعتش این است، اقتضای طبیعیاش این است. عقرب نیش میزند، این اقتضای طبیعتش است. نه بد است و نه خوب. «نیش عقرب نه از رَهِ کین است». خشکسالی میشود، ترسالی میشود. آتشفشان میشود، زلزله میشود یا نمیشود، میشود، خوب است؛ نمیشود، خوب است؛ همین است. این طبیعت است دیگر. طبیعت همینهاست.
شما فرض کنید انسانی در کار نباشد، حیوانات دارند زندگی میکنند. حیواناتی که درنده هستند، درندگی جزو خصلت و غریزه آنهاست و با درندگیشان است که بقا پیدا میکنند. یک شیر یا یک پلنگ باید یک آهو را شکار کند و خودش بخورد و برای بچههایش ببرد تا نسلشان بقا پیدا کند. خوب است؟ بد است؟ نه خوب است و نه بد. اقتضای غریزه حیوان این است که این کارها را بکند و از محدوده غریزه خودش هم تجاوز نمیکند، پا فراتر نمیگذارد. این حیوانات درنده اگر این حیوانات گیاهخوار را شکار نکنند و نخورند، تعداد اینها بالا میرود و نسل همه گیاهان از روی زمین برچیده میشود؛ زیرا تعدادشان بالا میرود و هرچه گیاه هست را میخورند. همهاش درست است دیگر، همهاش سر جایش است.
تا وقتی پای انسان به میان نیامده، همه چیز درست است. «همه چیز درست است» یعنی خدا این خلقی که کرده است، این خلقش دارد هر کاری میکند، درست است. اما نوبت به انسان که میرسد، انسان را خدا یک جوری خلق کرده که خودش میتواند بگوید: «آنهایی که از من است، خوب است؛ آنهایی که از توست، بد است.» «مَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ». یعنی یک «منی» دارد مختار و قدرتمند، و خدا این قدرت را به او داده که در دنیا بتواند عرض اندام کند. در مقابل خدا به خدا بگوید: «خدایا این را میخواهی؟ من این را نمیخواهم! تو مرا انسان خلق کردی که انسانی زندگی کنم، من این را نمیخواهم، من میخواهم حیوان باشم، حیوانی زندگی کنم.» حیوان که حیوان باشد، در حد غریزه خودش عمل میکند. اما انسان که بخواهد حیوان بشود و مقصد حیوانی را دنبال کند، دیگر در حد غریزه حیوانی حرکت نمیکند. با آن فطرت الهی، سیرنشدنی و حریص میخواهد کار حیوانی کند.
**تمایز عمل حیوان و انسان**
حیوان اگر یک حیوان دیگری را میکشد، نمیگویند کار بدی کرده. اما اگر انسان آدمکشی کند که ملائکه به خدا میگویند: «خدایا میخواهی موجودی را خلق کنی که بخواهد به خاطر حیوانی زندگی کردن خودش ظلم کند؟» «ظلم میکند» یعنی کارهای حیوانی انجام میدهد. برای حیوان آن کارها ظلم نیست، برای انسان آن کارها ظلم محسوب میشود، زشت است، بد است. میگویند: «خدایا میخواهی انسانی خلق کنی که «یُفْسِدُ فِیها» (در زمین فساد میکند) و خونریزی میکند؟» این همه حیوانات خونریزی میکنند، ملائکه حرفی نزدند، خب آن غریزهاش اقتضا میکند. اما این انسان که باید انسان باشد و میخواهد حیوان زندگی بکند، مثل حیوان نتیجهاش این میشود که فساد در زمین به وجود میآید. و هر «الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ» (فساد در خشکی و دریا به سبب کارهایی است که مردم انجام دادهاند)، به دست آدمها فساد تولید میشود.
آدمها را کنار بگذاری، هیچ فسادی نیست. این تا جا نیفتد برای ما، نمیفهمیم تکلیفمان چیست. آدمها را کنار بگذاری، در طبیعت، در دنیا، در عالم خلقت هیچ ظلم و فسادی نیست. «اللَّهُ بِهِ [بِهِ] لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِیدِ» (خدا به هیچ کس ظلم نمیکند)، ولی انسانها به خودشان اول ظلم میکنند. «وَ لَٰکِنْ کَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» (بلکه آنان به خودشان ستم میکردند). از ظلم به خودشان شروع میکنند و جلو میآیند. تمام بدیها برمیگردد به انسان.
این بحث بسیار مهمی است. اگر اینگونه باشد، در بین علوم کدام علم از همه مفیدتر است؟ جوابش اینجا معلوم میشود. علم فیزیک، علم شیمی، علم ریاضی، علم طب، شما هر علمی را بخواهی بگو. علوم را دو دسته میکنند: علوم انسانی و علوم غیرانسانی. علومی که به انسان مربوط است یا علومی که به انسان مربوط نیست. فیزیک… در علومی که به انسان مربوط است، کدام علم است؟ اگر قرار شد هرچه زشتی است، هرچه بدی است، هرچه ظلم است، از این انسان باشد، انسان را کنار بگذاری، همهاش خوب است دیگر. بد در عالم نداریم. باران بیاید، خوب است؛ نیاید، خوب است. بد اصلاً معنا ندارد. خوب و بد دیگر معنا ندارد. انسان که میآید، خوب و بد درست میکند و خوب و بد را به آن معنا میدهد با اختیار خودش. یک بخش عظیمی از قوتها را هم با ذهن خودش میسازد. آن حالا بماند سر جای خودش. قبلاً بحث کردیم. منهای آن که آنها همهشان کشک هستند.
**اصلاح دنیا در چه معنا؟**
بیاییم دنیا را اصلاح کنیم. دنیا را اصلاح کنیم یعنی چه؟ دنیا یعنی عالم طبیعت. یعنی باران نمیآید، کاری کنیم باران بیاید؛ یا باران زیاد میآید، کاری کنیم کم بیاید. برویم در طبیعت دست ببریم، دخل و تصرف کنیم، اصلاح کنیم. منظورت از «دنیا را اصلاح کنیم» این است که در اینها دخل و تصرف کنیم. خراب نیست که دست ببریم، فاسد نیست تا اصلاحش کنیم. منظور از اینکه «دنیا را اصلاح کنیم» یعنی جهان بشریت را اصلاح کنیم. جاذبه زمین که بد نیست، جاذبه زمین خوب هم نیست. نه خوب است نه بد. یک قانونی است. جاذبه زمین: جاذبه زمین است. همین! نه خوب است نه بد. اصلاحش کن؟ چی را اصلاح کن؟ معنا ندارد اصلاح کردن. فقط در ارتباط با بشریت، انسانهاست. «مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ» (بدیها از خود توست). بدیها همهاش از خود شماست، از خدا نیست. آن قسمتیاش که اختیار شما دخالت ندارد، شما دخالت ندارید، آن قسمتش میشود مال خدا، سهم خدا. «مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ»، همهاش خوب است، بد ندارد توش، اصلاً بد معنا ندارد آنجا. اما آن قسمتیاش که مربوط به شما میشود، حالا تازه بد و خوب پیدا میکند و هرچه بد است، میشود از ناحیه شما. حالا معنا پیدا میکند اصلاح. برویم اصلاح کنیم.
مصلحین جهانی اینها پا شدند، قیام کردند، انقلاب کردند، اصلاح کنند. چی را اصلاح کنند؟ فیزیک و شیمی و نمیدانم چی و فلان… آن سر جای خودشانند، اصلاً در این محدوده نمیآید هیچ. برو بشناس قوانین عالم را، بشناس. شناختی خوب، نشناختی هم نشناختی. آن را اصلاحش چی را اصلاح کنند؟
**علت فساد انسان**
چه میشود که انسان فاسد میشود؟ «یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّمَاءَ» (فساد میکند در زمین و خونریزی میکند)، جنایت میکند در زمین. علتش این است که انسان است ولی میخواهد مثل حیوان زندگی کند. هدفش میشود هدف حیوان. خودش را گم میکند. خودش را حیوان میپندارد. «من یک حیوانی هستم.» اوج کمالاتی که ما برای خودمان قائلیم، نگاه کنیم ببینیم اگر با حیوانات مشترک است، بدانیم هنوز از حیوانیت بیرون نیامدهایم؛ چون ما بعد حیوانی هم داریم. هر چیزی را که برای خودت فضیلت و کمال حساب کردی، ببین حیوانات هم دارند یا ندارند. رحم و شفقت در حیوانات هم هست، خشم و غضب در حیوانات هم هست. خیلی عجیب است که یک حیوان درنده مثل شیر نسبت به بچههای خودش در اوج ملاطفت و نرمی و مهربانی و عطوفت است و آدم تعجب میکند که این حیوان الان همین الان رفته بود داشت بچه یک حیوان دیگر را شکار میکرد، شکار کرد، آورد، خورد، بعد به بچههای خودش میآورد برای بچههای خودش که اینها بخورند، بعد اینها میخورند، خودش دیگر نمیخورد. مثلاً کارهایی میکنند اصلاً فهمید که آبستن است، نخورد، گذاشت فرار کند، برای اینکه این بچه را بگذارد بزرگ شود بعد بخوردش. اینها فضائل و کمالات انسانی نیست که!
الان اوج فساد در کجاهاست؟ آن جاهایی است که ما میخواهیم عین حیوان عمل کنیم. این کشورهای پیشرفته که نهایت نعمت و رحمت و علم و تکنولوژی و امکانات و آسایش را برای مردم کشور خودشان فراهم کردند و افتخار میکنند که ما متمدنیم. چه جوری این امکانات را فراهم کردی؟ از کجا آوردی؟ نگاه کن ببین مثل همان شیر درنده، رفته یک حیوان دیگری را بدبخت کرده، بیچاره کرده. این حیوان بچه داشته، همسر داشته، نمیدانم چی داشته. این را خورده، بعد بچههایش آواره شدند. بچهاش را خورده، بعد آمده حالا دارد به بچههای خودش شیر میدهد. برای حیوان خوب است، برای حیوان که بد نیست. اما برای انسان اگر بخواهد مثل حیوان عمل کند، این میشود بد، میشود ظلم، میشود دزدی. آمده از کشورهای ضعیف میدزدد، میبرد، برای مردم خودش در کشور خودش بهترین امکانات را فراهم میکند. بهترین امکانات آسایش و تفریح و گردش و… نمیدانم دیگر هرچه شما بگویی. شهربازیهای نمیدانم چی فلان. یک چیزهایی گاهی نشان میدهند، آدم میبیند، تعجب میکنی، این همه، همه پول میخواهد. این پول بالا آمده تا اینها درست شد. پولها را از کجا آوردهای؟ استعمار. رفته یک جایی را بدبخت کرده، یک کشوری را بیچاره کرده، اموالش را دزدیده، چقدر آدم کشته تا الان بیاید اینجا یک شهربازی درست کند. شما آن شهربازی را ببینی بعد هم میگویی: «وای! ببین اینها چقدر پیشرفت کردند. چه لذتی میبرند. ببین چقدر محبت میکنند به مردمشان!»
**معرفت نفس، راه اصلاح جهان**
اگر کسی میخواهد دنیا را درست کند، دنیا به معنای بیرون به این معنا که طبیعت و خلقت و نمیدانم گیاهان و حیوانات و آسمان و زمین و اینها نیست که! فهم و شعور انسانها. این را بالا ببری، اصلاح میشود. به مردم عقل و شعور بدهی. خودشان را پیدا کنند، خودشان را بشناسند، بفهمند که من حیوان نیستم و نباید مثل حیوان زندگی کنم. چه آن موقعی که درندگی میکند، چه آن موقعی که مهربانی میکند، حیوانی نباشد، الهی باشد، بر اساس حق باشد. حق و باطل در کار حیوانات معنا ندارد. فقط انسان است که حق و باطل میفهمد. یعنی چه؟ با قصد قربت عمل کند، زندگی کند. آن وفت هر کاری کند، میشود عمل انسانی از روی معرفت، بینش، آگاهی و خودشناسی. شوخی نمیکند حضرات که میفرمایند: «مَعْرِفَةُ النَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعَارِفُ» (خودشناسی نافعترین معارف است) چون هرچه زشتی و بدی است، از خودناشناسی است. به جز این، دیگر اصلاً بدی و زشتی معنا ندارد. هیچ تمام پلیدیها و کثیفیها و آلودگیها و فسادها و ظلمها همهاش از جهل و خودناشناسی است. خودش را انسان گم میکند، بعد تبدیل میشود. میخواهد حیوانی زندگی کند ولی حیوان نیست. تا انسان است مثل حیوان نیست برود یک دانه آهو بگیرد و بخورد و برود به زندگیش برسد. انسان هرچه آهو، نسل آهو را براندازد از روی زمین. نسلکشی میکند. به کم راضی نمیشود که.
حیوان یک غریزه دارد، انسان فطرت دارد. با فطرتش میخواهد غریزی عمل کند. معلوم است چه جنایتهایی میکند. و ملائکه فهمیدند چه اتفاقی دارد میافتد. به خدا گفتند: «میخواهی یک موجودی را خلق بکنی که “یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّمَاءَ” خونها خواهد ریخت، جنایاتها خواهد کرد.» فقط خدا میداند چی خلق کرده. ملائکه سر در نیاوردند که خدا دارد چه کار میکند. آخه چی خلق کرده و قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ خدا به ایشان نگفت. معلوم میشود که قدرت درک جواب را نداشتند، یعنی جوابش اینقدر سخت است که ملائکه نمیتوانند درک کنند، نمیتوانند بفهمند. فقط خدا به آنها فرمود که: «إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (من چیزی میدانم که شما نمیدانید). تمام. نه اینکه خدا نخواست به اینها جواب بدهد، اینها کشش اینکه جواب را بفهمند و درک کنند نداشتند. مثل خیلی از انسانها که در مرحله ملائکهای متوقف شدهاند و توان و کشش درک جواب این سوال را ندارند. میگویند: «خب آخه راست میگویند ملائکه که خب چرا آخه باید این را خلق کند خدا، این انسان را که این انسان بیاید اینجور با جهلش، نادانیش، خودناشناسیش… اصلاً چرا یک کاری کرد که انسان خودش را گم کند و دچار توهم بشود و با این توهمش اینجور جنایت کند در عالم؟»
جوابش سخت است دیگر، درک جواب سخت است. «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا» (و همه نامها (حقایق) را به آدم آموخت). چقدر این آیه قشنگ است. خدا همه اسماء را به آدم آموخت و همه انسانها یک بعدی دارند در جانشان و وجود به نام بعد آدمیت. حقیقت جان همه ما آنجاست. آن: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا». خدا همه اسماء، علم به همه اسماء را آنجا قرار داده. یعنی جواب همه سوالها را بلدی، میدانی، میتوانی بروی خودت را جای خدا بگذاری، از نگاهی که خدا دارد خلق میکند، نگاه کنی و پاسخ همه سوالات تو نسبت به خلقت عالم و خلقت انسانها را پیدا کنی. همین الان که داری فکر میکنی، اینها را که من دارم میگویم داری فکر میکنی، میروی هی بالا میروی بالا میروی بالا، عمیق میشوی. هی عمیق میشوی که این جواب این سوال چی میتواند باشد. کجا داری میروی؟ بدنت که اینجاست، اینجا نشستهای، اما داری فکر میکنی. «فکر میکنی» یعنی چه؟ یعنی داری یک جایی میروی، داری به یک جایی سرک کشی میکنی ببینی آنجا جواب را پیدا میکنی. آن همان جایی است که «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا». خدا همه جوابها را آنجا گذاشته. اگر بروی آنجا، دسترسی به آنجا پیدا بکنی، دیگر هر سوالی برایت پیش بیاید، سریع مراجعه میکنی به آنجا.
آنجا جایی این است که خدا جوابها را قرار داده و خدا دارد جواب میدهد به جوابی که خدا نوشته در وجودت، در جانت، در فطرتت، در کتاب فطرتت. به آن جواب میرسی: «اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَىٰ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیبًا» (کتاب خودت را بخوان؛ کافی است که امروز خودت حساب خودت را داشته باشی). کتاب نفس خودت را بخوان. چقدر سفارش به مطالعه میشود. یک میلیون یومش، صد میلیون یومش سفارش به مطالعه کتاب نفسمان. اگر میشد اوضاعمان بهتر از این بود. یعنی میگویی کتاب نخوانیم؟ خب الان این موقع شب کجاست که ما برویم در این افق محو بشویم دیگر. خدا را بگذاریم کنار. خدا یعنی همان فطرت الهیات، یعنی همان جایی که به آن مراجعه میکنی و از آن سوال میکنی و میفهمی و حق و باطل را تشخیص میدهی و عقلت و آن را بگذاری کنار، همه چیز بیمعنا میشود. هر کاری مجاز میشود، دیگر معنا ندارد. هر کاری کنیم، کسی دیگر نمیتواند بگوید: «چرا؟» چرا ندارد. چرا مال موقعی است که شما یک حق و باطلی داری، یک معیاری داری، یک میزانی داری، یک شاخصی برای تشخیص داری، میگویی: «خب چرا؟» یعنی بسنج به آن شاخص، جواب بده. خب وقتی شما گذاشتی کنار شاخص تو را گذاشتی کنار، حق را گذاشتی کنار، خدا را گذاشتی کنار. دلت، خواستههای دلت، هرچه دلم میخواهد، چرا معنا ندارد دیگر.
سوال «چرا» کلاً دیگر غلط میشود اصلاً. «چرا این کار را کردی؟» برای چه میپرسی؟ چرا ندارد؟ دلم خواسته، کردهام. هر سوالی کنی یک جواب بیشتر نمیدهد، آن هم میگوید: «دلم خواست، عشقم کشید.» یعنی سوال نکن، سوال ندارد که. تو هم هر کاری دلت میخواهد، بکن دیگر. خدا را به عنوان شاخص کنار بگذاری، هر کاری مجاز و مباح میشود.
اگر دیدی هنوز در زندگیات یک محدودیتهایی داری، در عمل کردن، هر کاری را نمیکنی، هنوز خدا را به طور کامل کنار نگذاشتهای. خدا داری میگویی: «نه، نمیشود که این کار را… نه، این که نمیشود من این کار را بکنم که… نه، نمیشود که من این کار را نکنم که…» نمیدانی خودت هم داری چه میگویی. خودت هم نمیدانی داری چه میگویی. به هر دلیلی یک محدودهای برای خودت قائلی. یعنی هنوز به جایی نرسیدهای که هر کاری مجاز و مباح بشود و هیچ خط قرمزی نداشته باشی. منتها این باید تبدیل بشود به خودآگاه. بفهمیم که خدا داریم و با آگاهی به خدا مراجعه کنیم و با اختیار خودمان، با قصد قربت زندگی کنیم. اصلاح دنیا به معنای اصلاح ذهن آدمهاست، نه اصلاح خلقت و طبیعت و فیزیک و شیمی و ریاضی، اصلاح ذهنها. هرچه فساد است، از ذهن بشر است.
**ذهن و منشأ توهمات و فساد**
توهم، محصول خرابکاریهای ذهن ماست. چیزی که ارزش ندارد برایش ارزش قائل میشویم. چیزی که ارزش دارد، ارزش قائل نمیشویم. تبلیغات که میکنند، برای چه تبلیغات میکنند؟ برای اینکه میخواهند ذهن ما را تصرف کنند درش. خوراک فکری و ذهنی اگر حرام باشد، امام معصوم را هم میکشد. برویم دنیا را اصلاح کنیم، یعنی چه کار کنیم؟ یعنی خوراک فکری و ذهنی مردم را اصلاح کنیم. خوراک صحیح بدهیم، خوراک حلال بدهیم. پاک، طیب، طاهر. «کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاکُمْ» (از پاکیزههایی که روزی شما کردیم، بخورید). از طیبات بخورید، نه آلوده، نه دروغ و دغل و شانتاژ و نمیدانم دیگر، همین چند تا بود. خوراک فاسد نباشد. آیهاش چه بود؟ غذا که میخواهی بخوری، نگاه میکنی: «فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ» (پس انسان به غذایش بنگرد)؛ به خوراکی که داری میخوری، نگاه کن. چی میخوری؟ «کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاکُمْ». از پاکیزهها بخورید.
یعنی اصلاً حرفهای عوضی را گوش هم نده. پای صحبت آدمهای عوضی نشین. کنجکاوی نمیگذارد دیگر، میگوید: «بگذار ببینم چی میگوید؟» غذای خوشمزهای است، گاهی اوقات میگوید: «بگذار بخورم.» میخوری، مسموم میشوی. این نان خامهایها که در این شیرینیفروشیها جلو ویترین میگذارند، بچهها که رد میشوند، نگاه میکنند، خامهای درشت، خامه هم از این زده بیرون یک ذره. میخرد، میخورد، مسموم میشود. میگوید: «مانده». میدانی چند روز این خراب شده، فاسد شده. ولی قیافه دارد: «فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ».
تمام فسادها از این ذهن است. هر فسادی را شما حساب بکنی، مال همین است. مال همین ذهن است. به جز این، دیگر فساد معنا ندارد. نگاه کن ببین همنشینت کیست. حواست جمع باشد هر حرفی را نزنی. این حرفی که شما میزنی، میرود در ذهن طرف مقابلت، کناریت، میرود، نفوذ میکند، این کار خرابی میکند. هر چیزی را نبینی، این میرود در ذهنت ثبت میشود، ضبط میشود، نگه داشته میشود، کار خرابی میکند. هر چیزی را نشنوی. انسان میتواند با اختیار خودش تمام این خرابکاریها را رفع و رجوع کند، درستش کند. «مَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ». یعنی از ذهنت. در ذهنت یک مطلب غلط میآید، زندگیات از هم میپاشد. یک مطلب نادرست، نابجا، ناصحیح، عوضی میگذرد. همچنین میآید به ذهنت: «فلانی چرا به من اینجوری گفت؟ چه حرفی بود به من زد؟» مثل توپ میخوری زمین. اَه! بیخود من خوردم زمین، چرا؟ میروی در دیوار. ای بابا، من برای چه رفتم در دیوار؟ داشتم راهم را میرفتم. کلهات میشکافد. یک خورده فکر کن، برگرد عقب. ببین در ذهنت چی گذشت. بلافاصله میکوبد زمین را اگر خیلی خدا دوست داشته باشد البته. وگرنه میگذارد بعداً یک جوری میکوبد زمین که نتوانی بلند شوی.
**نقش ذهن در تصمیمات و عملکرد**
«إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» (برخی گمانها گناه است). این هم مال ذهن است. هر گمان و ظنی در ذهنت بیاید که اینجوری نیست که بگویی حالا در ذهنم آمد دیگر، چوبش را میخوری. بعد میبینی، بعد میبینی. شما یک فوتبال داری بازی میکنی، یک شوت میخواهی بزنی، تردید میکنی. بزنم، نزنم؟ این ور دروازه بزنم، آن ور دروازه بزنم؟ پایین بزنم، بالا بزنم؟ میزنی کهوتترای آسمان. ۶۰ تا سیلی میخورد در گوشت، میخوری زمین. از کجا آمد این اتفاق؟ چی شد؟ مال ذهنت است دیگر. اما اگر ذهنت قاطی پاتی و شلوغ پلوغ نباشد، میزنم همان جایی که میخواهم میزنم، میرود، نتیجه هم میگیرم. اینجوری قاطع، خاطر جمع، محکم میزنی، صاف میرود همانجا و میگویند بازیکن حرفهای، یعنی ذهن ذهن خود را میتواند کنترل کند. حرفهای، یعنی ذهنش تحت تصرف و کنترل خودش.
اینهایی که پنالتی میزنند. دروازه خیلی بزرگ است، خیلی بزرگ است. ندیدهاید هنوز شما. دروازه که در زمینهای چی هست، اینها واقعی، زمین استاندارد چقدر بزرگ است. اینقدر بزرگ است شما از این ور دروازه بخواهی بدوی تا آن ور دروازه، ده تا توپ رفته در دروازهات. یک دانه دروازهبان آن وسط وایمیستد یک خورده شیرجه میزند این ور، شیرجه میپرد آن ور. نمیدانی چقدر بزرگ است. توپ را میکارند آن جلو، میگویند آقا این پنالتی را بزن در این دروازه به این گشادی. میزند آسمان هفتم. بهترین بازیکن دنیاست. ذهنش را نمیتواند کنترل کند. استرس گرفته، حساس شده. تازه اینها حرفهایاند. یعنی ذهنشان را کنترل میکنند. میدانی چقدر جمعیت آنجا نشسته، آن دور دارند هو میکنند، هورا میکشند. این دست و پایش را گم میکند. دروازه به آن بزرگی میزند در دست دروازهبان، میزند بیرون. خیلی سخت است توپ را آنجا که کاشتن، شما بزنید بیرون دروازه. خیلی سخت است. اینقدر دروازه بزرگ است بزنی بیرون، چه جوری میشود؟ بهترین بازیکن دنیاست، میزند بیرون. اینقدر دروازه بزرگ است، واقعاً بزرگ است، نمیشود سر جمعش کرد. آن وفت این میزند بیرون، میزند در دست دروازهبان، گل نمیشود.
الان به ما بگویند که از روی این گل فرش شما راه برو، نه این ورتر نه آن ورتر، فقط روی این راه برو. برو تا آن ته روی خط مستقیم، راحت میروی، میروی تا آن ته. حالا همین را یک طنابش بکنند، ببرند ببرند بالا، میگویند از روی این طناب برو تا آن ور. قدم اول، نه، قدم دوم، میافتی پایین. همانه ها! همانه. فرض هم میکنیم قد طناب هم نه، یک چوبی چیزی باشد به اندازه کف پای شما، پنج سانت، ۱۰ سانت. بگویند روی ۱۰ سانت. شما پایت را بگذار برو آن طرف. سه متر چهار متر برو آن ور. منتها بغلش خالی است. این روی زمین باشد، ارتفاعش مثلاً نیم متر باشد، بگویند برو، میروی. راحت میروی. روی جدولهای کنار خیابان، برو، میروی. دو متر برود بالا، سه متر برود بالا. بعد بگویند همان را برو، دیگر نمیتوانی بروی.
ذهن خیلی مهم است. این ذهن را آدم نباید دست هر کسی بدهد، به هر کسی بسپرد. نگویی من فلان، من بیسار، من ال، من بل. و صلّی الله علی محمد و آل محمد الطاهرین.
0 نظر ثبت شده