جلسه خودشناسی

اصلاح انگیزه؛ پاسخ همه سؤال‌ها و آرامش حقیقی

2365

هرچه می‌خواهی، ریشه‌اش در انگیزه توست. اگر انگیزه را برای خدا اصلاح کنی، هم آرامش پیدا می‌کنی، هم دنیا و آخرتت در جای درست خود قرار می‌گیرد.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
57:15 / 00:00
انتشار: 1405/4/29 به‌روزرسانی: 1405/5/1
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

خودشناسی
فایل 2365
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)
**ریشه همه پاسخ‌ها: اهمیت اصلاح انگیزه**

سؤالی نیست؟ نبود؟ شما را به خدا یک سؤالی بکنید. چقدر خوب است این جلسه ما. به جایی رسیده‌ایم که دیگر هیچ سؤالی باقی نمانده است. بد است؟ عالی است. حرف ندارد.

همه دسترسی پیدا کردیم به منبع پاسخ‌ها و جواب‌ها، الحمدلله. چه چیزی بهتر از این؟ آدم وقتی وارد بهشت می‌شود، دیگر سؤالی ندارد؛ هرچه سؤال می‌خواست بکند، این‌ها مال جهنمی‌ها است. تا وقتی آدم دارد از روی پل صراط رد می‌شود، هی سؤال می‌کند، برای اینکه به جهنم نیفتد. ولی وقتی دیگر رد شد، می‌گوید: «من چه بپرسم؟ من که دیگر در راه نیستم.» راه تمام شد.

**اصلاح انگیزه؛ پاسخ همه سؤالات**
یک جوابی هست که به همه سؤالات و پرسش‌ها می‌خورد، جواب همه سؤالات می‌تواند باشد و هست، و آن اصلاح انگیزه‌هاست. سؤال یعنی خواستن، درخواست. «سؤال دارم» یعنی یک چیزهایی می‌خواهم. هرچه می‌خواهی، جوابش در انگیزه خودت است؛ انگیزه خودت را اصلاح کن. به جواب سؤالت و پاسخ سؤالت می‌رسی.

دنیا می‌خواهی؟ سؤالت دنیاست. دنیا می‌خواهی، انگیزه‌ات را اصلاح کن. آخرت می‌خواهی، انگیزه‌ات را اصلاح کن. هم دنیا می‌خواهی هم آخرت می‌خواهی، انگیزه‌ات را اصلاح کن. کار از اصلاح انگیزه درست می‌شود. بچه خود را می‌خواهی تربیت کنی، انگیزه‌اش را درست کن؛ هی به بچه نگو «باید» و «نباید». انگیزه‌اش را اصلاح کن. خودش کاری را که باید انجام دهد، انجام می‌دهد. راهی را که باید برود، می‌رود. تحمیل نمی‌کنی دیگر به او. زور نمی‌گویی. دیگر لازم نیست که از قوه قهریه استفاده کنیم تا او کاری را که باید انجام دهد. «باید» یعنی بایسته است که انجام دهد. معنای «باید» عوض شده است. «باید» هم تبدیل شده به قوه قهریه، در حالی که «باید» یعنی بایسته است، شایسته است. شاید یعنی شایسته است.

هرچه می‌خواهی، در انگیزه‌ها دنبال کن. هرچه دارد سرمان می‌آید، از انگیزه‌هایمان دارد سرمان می‌آید.

**انگیزه؛ محرک درونی انسان**
انگیزه چیست؟ انگیزه یعنی آن عامل درونی که شما را برانگیخته و به حرکت درآورده تا کاری را انجام دهی، راهی را بروی؛ محرک درونی شما. قوه قهریه از بیرون تحمیل می‌کند. کاری کن که خودت به این نتیجه برسی که باید این کار را که بایسته است، انجام دهی. می‌خواهی دیگران کاری را که باید انجام دهند، یک کاری کن که خودشان از درون به این نتیجه برسند که باید چنین کاری را انجام بدهند. انبعاث درونی پیدا کند. محرک درونی داشته باشد. این می‌شود انگیزه. انبعاث درونی.

**انبعاث درونی و اخلاص**
چه شد که مردم مبعوث شدند؟ «مبعوث شدن» یعنی چه؟ کسی آمد بالا سرشان ایستاد بگوید «باید» و «نباید»؟ کسی نمی‌توانست دیگر در مقابلشان بایستد و غیر از آن راهی را که خودشان می‌فهمیدند که باید بروند، بگوید و باید و نباید کند. یعنی این‌ها غالب شدند بر بایدها و نبایدها. خودشان باید و نباید درست شد، از ایشان ایجاد شد. از کجا آمد؟ درونی است. انگیزه این‌ها الهی شد، اصلاح شد. «فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»؛ خدا را خالصانه صدا زدند. نگو اخلاص که به این راحتی نیست. این هم به این راحتی نبود. ماندگاری این اخلاص مهم است.

وقتی انسان مضطر می‌شود، خالص می‌شود. «دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»، اما وقتی از حالت اضطرار درمی‌آید، دوباره برمی‌گردد به حالت شرک. «نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ». خدا که نجات می‌دهد و می‌آیند به خود خشکی از دریا، «فَإِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ». مشرک می‌شوند دوباره، یعنی غفلت پیدا می‌شود؛ اخلاص رفت. این اخلاص، آمدنش و رفتنش… غیر از آن اخلاص، یک کاری کنیم که آن اخلاص بیاید.

**ماندگاری اخلاص و اصلاح امر دنیا و آخرت**
ماندگار باشد، درونی و ماندگار. امر آخرت خود را اصلاح کنی، خدا امر دنیای تو را اصلاح می‌کند. چه می‌خواهی؟ دنیا می‌خواهی؟ آخرتت را اصلاح کن، خدا دنیا دنیا به تو می‌دهد. وقتی می‌آیی آخرت را اصلاح کنی، یعنی نیت را خالص کن؛ انگیزه را «لله» کن. اخلاص در نیت یعنی دنیا را نخواهی. هیچی نخواهد، هیچ سؤالی نداشته باشد، هیچ حاجتی نداشته باشد. به همه حاجاتت می‌رسی. وقتی حاجتی نداری به همه حاجاتت می‌رسی، یعنی چه؟ کسی که هیچ حاجتی نداشته باشد، هیچ نقطه‌ضعفی ندارد. تمام نقطه‌ضعف‌های انسان‌ها به‌خاطر حوائجشان است، دلبستگی‌هایشان است، نیازهایشان است.

اگر زیرساخت‌هایمان را بزنند، چه می‌شود؟ وای، نقطه‌ضعف! می‌زنند، اما اگر نترسیدی… می‌خواهد بزند، می‌خواهد نزند. ما اصلاً دنبال این حرف‌ها نیستیم که دنیای راحتی داشته باشیم، دنیای خوبی داشته باشیم. او می‌بیند با زدن زیرساخت‌های تو، نمی‌تواند روی تو تأثیری را که دلش می‌خواهد بگذارد. برای چه بزند؟ برای چه موشک‌هایش را حرام کند؟ که چه بشود؟ او می‌گوید: «بزنم که اثر کند.» باورش این است که شما نقطه‌ضعف داری. این نقطه‌ضعف تو را با خودش مقایسه می‌کند، می‌بیند خودش یک همچین نقطه‌ضعفی دارد؛ می‌گوید: «پس این‌ها هم دارند.» اما وقتی دید شما یک همچین نقطه‌ضعفی نداری، می‌گویی: «دنیا هرچه می‌خواهد بشود، بشود. من برحق باشم، حق با من باشد. دیگر هیچی مهم نیست.» وقتی دید نقطه‌ضعف نداری، انگیزه خودش را از دست می‌دهد.

**شکست دشمن با سلب انگیزه**
انگیزه چقدر مهم است؟ می‌خواهی با دشمنت بجنگی، از انگیزه دشمنت شروع کن، نه از بدنش، جسمش، دنیایش. انگیزه‌اش را از او بگیر. انگیزه دشمنی‌اش را از او بگیر. یک کاری کن دیگر انگیزه نداشته باشد که با شما بجنگد. کارشناسان می‌آیند الان مطالعه می‌کنند، می‌گویند که همان کارشناسان خود آمریکا می‌گویند: «ما برای چه به این ایران حمله کردیم؟» دارد از چه سؤال می‌کند؟ از انگیزه. «جوکند» که استعفا داد؛ من اسم هیچ‌کدامشان را بلد نیستم. همین یک دانه را اسمش را بلد نیستم. مانده در ذهن من. نمی‌دانم این چه‌جوری شده است. قشنگ هم ادا می‌کنم. بدون چیز فقط نمی‌توانم بگویم مسئولیتش چه بود. خیلی طولانی است. جمله‌اش مفصل است. آن را یادم می‌رود. «مرکز مدیریت نمی‌دانم چیست فلان و بیسار، عل و بله…» فقط می‌دانم «تروریست» تویش دارد، «ضد تروریست»؛ اصلاً این همه چیزها. شما هم فکر نمی‌کنم یادتان مانده باشد که بتوانید عنوان آن سِمتش را بگویید؛ که مسئول چه چیزی ضدتروریست بود. همان اوایل جنگ استعفا داد، آمد کنار. انگیزه‌اش را از دست داد. و در نامه استعفایش نوشت که «من فکر کردم ما قرار بوده به یک کشوری حمله کنیم که این یک تهدید جدی در کوتاه‌مدت علیه آمریکاست. هرچه بررسی کردم، دیدم ایران هیچ تهدیدی برای آمریکا نبود.» گفت: «وجدان‌درد گرفتم.» ما برای چه به این‌ها حمله کردیم؟ که چه بشود؟ از آن ور دنیا آمدیم، این ور دنیا تنگه هرمزی که باز بود را بستیم. هیچ شیاخ. استعفا داد. این جزو کسانی بوده که اصلاً نمی‌دانم توسط خود ترامپ آمده یا توسط خیلی چه بوده، خیلی اصلاً با این‌ها دیگر… چه شد این‌جوری شد؟ مسلمان شد؟ نه. شیعه شد؟ نه. انگیزه‌اش را از دست داد. گفت: «من دیگر انگیزه ندارم. آخر بروم برای چه بجنگم؟ برای که بجنگم؟ که چه بشود آخر؟» و بعد از این شروع شد، دیگران، دیگران چقدر استعفا دادند، انگیزه‌هایشان را از دست دادند. گفتند: «ما داریم اصلاً برای که می‌جنگیم؟ برای یک کشور دیگر به نام اسرائیل.» «به ما چه؟» «اول آمریکا» شده «اول اسرائیل». انگیزه او را از دست دادند. ما می‌خواهیم دشمنمان را شکست دهیم، چه‌کار کنیم؟ فقط موشک بزنیم؟

**تفکر شیعه و انگیزه الهی**
این نگاه که نگاه ما نگاه مادی باشد، این با تفکر شیعه سازگار نیست. شیعه کیسه کیاست دارد، سیاست دارد، اهل شعور است، اهل فهم است؛ چرا؟ چون شیعه کسانی است که این‌ها عقل محض بودند. فهم مطلق بودند. شیعه امیرالمؤمنین (ع)، اوج معرفت. می‌فهمند که همه کارها را دارد انگیزه‌ها می‌کنند. شما اگر انگیزه ایجاد کنید در مردم خودت، در ملت خودت، در مقابل باطل بایستد. انگیزه ایجاد کنیم. پول خرج کنیم. پول بدهیم مردم خوب بخورند، خوب بخوابند. این همان نگاه مادی است. این شیعه نیست که عقل تفکر شیعه نیست. یعنی پول ندهیم؟ این را گفتیم ما. تفکر تو را دارم می‌گویم. عقیده‌ات این است که برای اینکه مردم پای نظام بایستند، باید شکمشان را پر و سیر کنیم. بله، آدم‌هایی که انگیزه ندارند، انگیزه‌شان با شکم می‌آید، این‌جوری‌اند. بله، اما وقتی شما به این‌ها انگیزه دادی، منهای شکم، منهای شهوت، منهای آسایش دنیا، از جای دیگر انگیزه گرفت. انگیزه درونی، الهی، فطری، همان انگیزه که باعث مبعوث شدن مردم شد.

**انگیزه پایدار و ایمان در سختی‌ها**
آن انگیزه، انگیزه پایدار، بادوام، از روی آگاهی، معرفت، شعور، هر نوع فشار و سختی را تحمل می‌کند. می‌گوید: «ما برحق هستیم یا برحق نیستیم؟ اگر برحقیم، دیگر هیچی مهم نیست.» کشته هم که می‌شویم، خب بشو! حق با ماست. به این می‌گویند انگیزه. انگیزه پایدار، بادوام؛ غذایش یک خورده کم بشود، از بین نمی‌رود. خوابش یک خورده به هم بریزد، از بین نمی‌رود. هر اتفاقی بیفتد، تأثیری در انگیزه او ایجاد نمی‌کند؛ بلکه حوادث سخت و ناگوار دنیا، انگیزه الهی او را تقویت می‌کند. این را دیگر فکرش را هم نمی‌کرد. هرچه شرایط سخت‌تر می‌شود، این انگیزه‌دارتر می‌شود، محکم‌تر می‌شود، ایمانش قوی‌تر می‌شود، پافشاری‌اش بیشتر می‌شود. آیه‌اش را بخوانید. شما که بلد نیستید. یک نفر آیه بلد است. تصریح می‌کند که ایمانشان اضافه می‌شود. هر چقدر شرایط سخت‌تر می‌شود، به‌جای اینکه این‌ها ایمانشان را از دست بدهند و شل بشوند، چرا؟ چون انگیزه‌شان را از این‌ها نمی‌گیرند. امیدشان را از دنیا نگرفته‌اند که با رفتن دنیا ناامید بشوند. آرامش خودشان را از آسایش دنیایشان نمی‌گیرند که با رفتن آسایش دنیا، آرامش این‌ها به هم بریزد. اصحاب امام حسین (ع) چه‌جوری بودند؟ شب عاشورا هرچه نزدیک‌تر می‌شد به صبح، این‌ها برافروخته‌تر و شنگول‌تر و شاداب‌تر و بانشاط‌تر می‌شدند، مصمم‌تر و جدی‌تر می‌شدند. «الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ». احسنت! هرچه دشمن جدی‌تر می‌شود علیه این‌ها، به‌جای اینکه این‌ها بترسند. مواجهه آدم‌ها در همین جنگ که الان پیش‌آمده، دو جور است. یک عده وقتی جنگ می‌شود، می‌زند: «دشمن قد جمع اولکم» دیگر. دشمن اجتماع می‌کند علیه ما. می‌بازند خودشان را، می‌ترسند، دلشان خالی می‌شود. یک عده ذوق می‌کنند. آیه را دوباره بخوان. این‌جوری می‌گویند که «إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ»؛ جمع شدند که بیایند به ازای شما برسند. «فَاخْشَوْهُمْ» می‌ترسند، می‌ترسند. «فَزَادَهُمْ إِيمَانًا». این‌ها ایمانشان اضافه‌تر می‌شود. می‌گویند: «آخ جان! می‌خواهند بیایند بجنگند. نابودی آمریکا شروع شد. نابودی اسرائیل شروع شد.» می‌گویند: «دوباره دارد جنگ می‌شود.» جنگ شد. اِ! دوباره زدند زیر تفاهم‌نامه. آخ جان! «وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ». خدا ما را بس است. حق با ماست یا حق با ما نیست؟ خدا با ما هست یا با ما نیست؟ با ماست. به مو می‌رسد، پاره نمی‌شود. حق این‌جوری است.

**اصلاح دنیا از طریق اصلاح آخرت**
تمرین می‌خواهد. باید خرده‌خرده در خودت باشی، آرامش خودت را از دنیا نگیری. همین پیروزی به این معنا درمی‌آید که به مو می‌رسد ولی پاره نمی‌شود. نه، نمی‌شود. و به یک معنا، پیروزی دنیایی هم از تویش درمی‌آید؛ در رجعت. باز هم دنیاست دیگر. برمی‌گردیم و به نتیجه‌ای که می‌خواهیم می‌رسیم. این همان است که نخواهی می‌شود؛ هرچه دنیا نخواهی. می‌خواهی آخرتت را اصلاح کنی، دنیا اصلاح می‌شود. نه اینکه الان درست می‌شود و فلان، نه، خواهد شد. چه‌جوری؟ کی؟ کجا؟ وقتی نمی‌خواهی، برایت مهم نیست دیگر. کی وعده داده شده؟ و به نظر می‌آید که صبر خدا دیگر دارد تمام می‌شود. آخرش دیگر چقدر دیگر خدا صبر کند؟ هزار و چهارصد ساله، هزار و چهارصد ساله که به ما گفتند منتظر باشید. علائم ظهور دارد دیده می‌شود. خرده‌خرده یک چیزهایی دارد ظاهر می‌شود که غیر قابل باور بوده است. این خیلی مهم است. یک وقت قابل باور است، قابل پیش‌بینی است. یک وقت نه، غیر قابل باور است؛ اتفاقاتی دارد می‌افتد و حوادثی که برخلاف تحلیل‌ها، برخلاف محاسبات. معلوم می‌شود از یک جای دیگر، یک دست دیگری در کار است که دارد اتفاقات را خلاف جریان عادی و طبیعی. آن جریان عادی و طبیعی هم باز هم یک دست دیگری در کار است، ولی آن دست دیگر بنا را گذاشته بر اداره برخلاف عادت و طبیعت دنیا؛ سرعت داده به این ماجرا. الان ما دور هم که نشسته‌ایم، هیچ غم و غصه‌ای نداریم. راحت دور هم نشسته‌ایم، داریم صفا می‌کنیم و می‌گوییم و یک جاهایی رفتیم داریم صحبت می‌کنیم که هر اتفاقی می‌خواهد بیفتد، بیفتد. تمام شد. اصلاح شد دنیا. گاهی شما می‌روی در حرم امام رضا (ع) حوائجی داری که بروم پیش حرم این را بگویم، آن را بگویم، این کار را بگویم. می‌روی در حرم، اصلاً من دیگر حاجتی ندارم. هیچی نمی‌خواهم. تمام شد. می‌گویند: «آقا! شما حاجات دنیایی‌ات چه شد؟» می‌گوید: «همه‌اش درست شد.» «دنیایت اصلاح شد.» از تو اقرار گرفتم. همین الان اقرار گرفتم. «تو خواسته‌هایی که داشتی چه شد؟» می‌گوید: «هیچی دیگر نمی‌خواهم.»

**حضار:** آقا! این طبیعت شریعت اصلاح‌شده هست، اصلاً خراب نیست تا بخواهد اصلاح شود. چه شده؟ ظلم در آن وجود دارد، مثلاً بی‌عدالتی در آن وجود دارد. اینکه من دنیا اصلاح می‌شود، دیگر آن ظلم و بی‌عدالتی را نمی‌بینم با اینکه دنیا اصلاح می‌شود، دیگر تو ظلم و بی‌عدالتی نیست. این‌ها دو تاست. یک بخش سؤالم را بگویم.

**اصلاح دنیا: رضایت درونی و ظهور امام زمان (ع)**
دو تا اصلاح داریم؛ هر دو تایش اتفاق می‌افتد. هم شما دیگر همه‌چیز را سر جایش می‌بینی، به هر اتفاقی که دارد می‌افتد، از یک زاویه‌ای نگاه می‌کنی که می‌بینی درست است، حق به جاست، خودش است، اصلاً اصلاح شده است. همین باید می‌شد. راضی می‌شویم. این می‌شود اصلاح امر دنیای شما. جهان اصلاح می‌شود؛ آن با ظهور امام زمان (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف)، حکومت عدل جهانی برپا می‌شود، دیگر کسی ظلم نمی‌کند. دنیا به عنوان حاکم، حکومت عدل برپا می‌شود، یعنی حکومت، حکومت ظلم نیست. تمام شد. آن هم می‌شود. معنایش این نیست که هیچ ظالمی وجود ندارد؛ نه، آن هر که بخواهد به خودش ظلم کند، می‌تواند. اختیار انسان‌ها که سلب نمی‌شود. حکومت، حکومت عدل می‌شود. قدرت دست… الان در کشورها، حاکمان قدرت دارند. قدرت دست آن حاکم. حالا تحت حکومت این حاکم، خیلی دیگر آدم‌های دیگر هستند که غیر از نوع تفکر او را دارند، ولی کاره‌ای نیستند تا بخواهند اعمال حاکمیت کنند. اعمال حاکمیت نمی‌توانند بکنند. حکومت دست آن حاکمی است که دارد حکومت می‌کند؛ یعنی قدرت دست او است. این می‌شود بعد از ظهور و برپایی حکومت عدل جهانی که دنیا اصلاح می‌شود؛ یعنی این.

دنیایی که اصلاح می‌شود، که اگر امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود که: «مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ، أَصْلَحَ اللَّهُ أَمْرَ دُنْيَاهُ». او، شخصش، نه آن حکومت عدل جهانی. این اصلاحش همین است. شما در وضعیتی قرار می‌گیرید که هر اتفاقی برایت بیفتد، راضی و خشنود می‌شوی. می‌گویی: «الحمدلله». گفتم، نقل کردند حاج محسن آقای قزوینی (رحمت‌الله علیه) گفته بود که یک کسی از رفقای ما به مقام شکر و رضا و این‌ها رسیده بود و مرتب می‌گفت «الحمدلله». رفت در بانک پول گرفت. آن موقع هم پول باید می‌گرفتی دیگر. پول‌ها را گذاشت در دامنش، در یک چیزی. آمد بیرون، موتوری آمد زد و برد. همین موتوری که زد و برد، گفت: «الحمدلله، الحمدلله. خدایا شکرت!» بلافاصله، منهای اینکه فکر کند بعد می‌گوید: «خب، دو تا فحشش اول بده.» بعد فکر کند که خب من باید الان اینجا نباید ناراحت می‌شدم، باید می‌گفت: «نه.» اما اول «الحمدلله»، همان‌جا. یعنی خود دزد هم شنید که دارد می‌گوید: «الحمدلله». موتور یک‌خود رفت جلوتر، لیز خورد، زمین خورد، تمام پخش شد روی زمین. آمدند جمع کردند، آوردند دادند دستش. گفت: «الحمدلله». یعنی ببرند و بیاورند، «الحمدلله علی کُلِّ حالٍ». این اصلاح شد دیگر. می‌گویم: «آقا! دنیایت مشکل دارد؟» می‌گوید: «نه والله! هیچ مشکلی من ندارم. مگر نمی‌خواستی دنیایت اصلاح بشود؟» من می‌گویم، خودش اقرار می‌کند. می‌گوید: «والله! دنیای من بد نیست. همان است که خودم خواستم. همان است که خودم خواستم و خودم می‌خواهم.»

**مسئولیت انسان در قبال سرنوشت**
اگر ما آن انتخاب عالم ذَرِّمان را کشف کنیم که چه خواستیم و چه هدفی را به نرم‌افزار پیام، چه رسانه، چه چی، فلان، این‌ها چیست اسمش، مسیر، یا در عالم تکوین دادی که من می‌خواهم اینجا بروم. هر اتفاقی دارد برایمان پیش می‌آید، در راستای هدف خودمان است. خودمان این هدف را دادیم به آن مسیر یا خودمان این هدف را به کائنات دادیم، گفتیم ما می‌خواهیم این هدف به این هدف برسد. نه صد درصد مسئولیت اینکه باز هم بدبخت شدم، بیچاره شدم، مسئولیتش را قبول می‌کردم. نه، نه، اصلاً بدبختی نمی‌بیند، اصلاً مشکل نمی‌بیند. می‌گوید: «خودم خواستم، خودم ایجاد کردم.» خدا از اینکه یک اتفاقی در دنیا می‌افتد، تأثیر می‌پذیرد؟ نه. برای خدا مهم است یک عده مثلاً کافر بشوند؟ یک عده مؤمن بشوند؟ اصلاً برای خدا، «بر دامن کبریاش ننشیند گرد».

**وحدت وجود و بی‌نیازی خداوند**
انسان را خدا یک‌جوری خلق کرده که می‌رسد به یک جایی که به جز خدا نماند. خدا چه‌جوری است؟ همان‌جوری هم غیر خدا دیگر چیزی نیست. همه‌اش خدا می‌شود. یعنی هیچ‌چیزی دیگر غیر خدا نمی‌بیند، همه‌اش خدا می‌بیند. خدا هم یعنی خدا، نه خوب است نه بد. نگوییم باز «خدا خوب است» ها! نه، بگویی «خوب است»، بعد هم می‌تواند باشد. اصلاً بد معنا ندارد آنجا. یعنی همه‌چیز به جاست. یک وقت می‌گوید: «عدل در مقابل ظلم». نه، آن عدل نه. یک عدلی که اصلاً ظلم در مقابلش معنا ندارد، نیست. مقابل ندارد. یک وقت می‌گویی «خدا هست». هست. یعنی می‌شد نباشد، حالا هست. یک وقت می‌گویی نه، اصلاً خدا هستی محض است. نیستی مقابلش می‌شود نیستی، یعنی هیچ. مقابل ندارد. «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نماند / بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت.» یعنی می‌فهمی که غیر خدا هیچی دیگر نیست. غیر از خوبی و عدلی که مقابلش بد و ظلم معنا ندارد، هیچی دیگر نیست. مگر الان غیر خدا کسی هست؟ الانش هم غیر خدا کسی نیست.

**حقیقت هستی و عدم**
یک خورده بحث و فلسفی‌اش کنیم. وجود و عدم، هستی و نیستی؛ تقابلشان چیست؟ تقابل نقیضین. «تقابل نقیضین، لَا یَجْتَمِعَانِ وَلَا یَرْتَفِعَانِ». یعنی نمی‌شود که هر دو تا با هم جمع بشود؛ هم نیستی باشد هم هستی باشد. «وَلَا یَرْتَفِعَانِ». نمی‌شود نه نیستی باشد نه هستی باشد. یکیش باید باشد. بین هستی و نیستی کدامش می‌تواند باشد؟ نیستی که نیستی؛ چه باشد دیگر؟ بودنش معنا ندارد. اصلاً می‌ماند هستی. غیر هستی چیزی می‌تواند باشد؟ معنا دارد اصلاً که غیر هستی در عالم چیزی باشد؟ من، شما، پس چه هستی؟ ما هستی هستیم یا نیستی هستیم؟ گفتیم نمی‌شود نه هستی باشیم نه نیستی باشیم. شما یا هستی هستی یا نیستی هستی. می‌گویی: «من نه هستی‌ام نه نیستی‌ام.» این که شد ارتفاع نقیضین. همین الان گفتیم نمی‌شود. نمی‌شود شما نه هستی باشی نه نیستی باشی. می‌گوید: «من نصیحت این تمام شده‌ها…» هستی ندارد. من می‌گویم، من کاری ندارم شما «نصیری» یا «نصیر» نیستی. من می‌گویم: «هستی هستی یا نیستی هستی؟» جواب سؤال باید یک کلمه باشد؛ یا بگو: «هستی‌ام» یا بگو: «نیستی‌ام». اگر نیستی، پس این چیست؟ من و این چیست؟ اگر هستی هستی، غیر هستی هم که وجود ندارد. این، این‌جاست، دقت کنید. آن‌هایی که می‌آیند و نمی‌فهمند که اهل فن چه دارند می‌گویند و شروع می‌کنند هو کردن و نمی‌دانم تکفیر کردن و امثال این‌ها، اصلاً سؤال را نفهمیده‌اند، به این سؤال نرسیده‌اند تا حالا. تا حالا فکر نکرده‌اند راجع به این موضوع. این‌جایش اصلاً کار نمی‌کند. تا این حد کار نکرده که یک چنین سؤالی برایش مطرح بشود. «اجتماع نقیضین محال است. ارتفاع نقیضین محال است.» غیر خدا یعنی غیر از هستی. هیچی دیگر معنا ندارد که باشد. معنا ندارد که باشد. این می‌شود «وحدت وجود». یک حقیقت بر عالم بیشتر نیست، آن هم هستی و وجود است. به او می‌گوییم «توحید». بعد می‌گوید: «من هم هستم.» تو هستی هستی یا نیستی هستی؟ بگو دیگر. نمی‌تواند جواب بدهد چون نمی‌فهمد. می‌گوید: «آقا! این قاعده اجتماع نقیضین محال است، ارتفاع نقیضین محال است، بیهوده است، غلط است.» گفتم، آمده بود خدمت آقای خویی (رضوان‌الله تعالی علیه) گفته بود: «آقا! این که می‌گویند اجتماع نقیضین محال است، ارتفاع نقیضین محال است، ما این را قبول نداریم.» گیر می‌کند دیگر. آمده فکر کرده، می‌بیند گیر کرد. «من هستی‌ام؟ نه. من نصیرم؟ نیستی‌ام؟» خب پس پس من چه هستم؟ من که نیستی نیستم. اگر نیستی که نیست. گفته بود: «من قبول ندارم این حرفی که شما می‌گویید که اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین محال است.» آقای خویی فرموده بود که: «بله، درست می‌گویی.» گفت: «اِ! شما می‌گفتید تا حالا می‌گویید که درست است این اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین محال است؟» گفت: «نه، آن هم درست است.» گفت: «اِ! نمی‌شود که.» گفت: «ما ارتفاع همین است دیگر. اجتماع نقیضین محال است، یعنی همین. نمی‌شود هم آن درست باشد هم این درست باشد. جفتش درست باشد. نمی‌شود، یعنی همین.» فکر نکرده‌اند که تا اینجا اصلاً به این سؤال برخورد کنند. بعد می‌آیند می‌گویند: «آن‌هایی که به این سؤال برخورد کرده‌اند و حالا جواب دارند می‌دهند…» خب، شما اگر کسی یک همچین سؤالی ازت بپرسد، تکفیرش می‌کنی؟ تیربارانش می‌کنی؟ این عارف بالله آمده دارد پاسخ می‌دهد، قدرش را بدان. تو نمی‌توانی پاسخ بدهی؟ کم آوردی؟ خب، آنی که دارد پاسخ می‌دهد بیشتر از شما فهمیده است. شما پاسخش را نمی‌فهمی. انکار نکن. نگو: «بیهوده می‌گوید.» چه بیهوده می‌گوید؟ خب تو بگو! من نفهمیدم چه می‌گوید.

**مقام آدمیت و آرامش فطری**
و این تحقق پیدا کرده است؛ یعنی یک آدمی پیدا شده است مثل امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این عالم خلقت، عالم بشریت، که رسیده به یک جایی که به جز خدا نمانده، ندیده. نه اینکه مانده و ندیده، رسیده که می‌بیند غیر خدا نیست. خدا همه‌جا را پر کرده، هیچ‌جا از خدا خالی نیست. حالا به دنیا باقی نماند تا بخواهی بگویی درست شده یا نشده. چیزی نماند. همه عوالم وجود سر جایش بود. دنیا هم با همه مشکلاتش، گرفتاری‌هایش، همه‌چیزش سر جایش است. تمام فسادها، تمام ظلم‌ها. خب، اختیار انسان سر جایش است یا سر جایش نیست؟ خب، اختیار انسان سر جایش است. خدا خواسته یک موجودی خلق کند به نام انسان که مختار باشد، با اختیار خودش سر دوراهی که قرار می‌گیرد که آرامشش را از غیر خودش بگیرد یا از خودش بگیرد. این سر دوراهی. آرامشم را از خودم بگیرم یا از غیر خودم بگیرم؟ خدا من را با آرامش آفریده. ذات من را آرام خلق کرده. بروم سراغ غیر خودم و دنبال آرامش بیرونی بگردم؟ یا نه، گول نخورم، دست به آن آرامش فطری الهی «إِنَّا لِلَّهِ» خودم نزنم، بگذارم آن آرامش باقی بماند. اگر هم از دست رفت -که وقتی می‌آیم در دنیا از دست می‌رود- «إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» بشوم، دوباره برگردم، برگردم همان آرامش راهش درونی خودم را به دست بیاورم، بازیابی کنم، خودم را پیدا کنم، به غنای نفسانی خودم برسم، عزت نفسم را پیدا کنم، حریت درونم… این‌ها را داشتم، دارم، دوباره برگردم کشفش کنم، پیدایش کنم، قدرش را بدانم. خیلی حرف مهمی است. که ما آرامش را داریم. لازم نیست به دست بیاوریم. این آرامش را با ذهنمان از دستش می‌دهیم. گرفتاری این‌جاست. لازم نیست برویم آرامش به دست بیاوریم. بگوییم: «یک کاری کنیم که آرامش پیدا کنیم.» چرا حوصله‌مان سر می‌رود؟ برای اینکه آرامشمان را از بیرون می‌گیریم. که برویم پیش کی بگویم؟ همان «نصیر» را بگوییم. خیالمان را… برویم پیش «نصیر»، دیدم دو تا جوک بگوید، بخندیم، حالمان جا بیاید. می‌خواهیم بیرونی آرامش پیدا کنیم. می‌خواهیم از بیرون حالمان جا بیاید، در حالی که این آرامش را در درون داشتیم. «إِنَّا لِلَّهِ»، ما هیچی کم نداریم. به خودت برگرد، «إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» شو. بعد ببین دیگر هیچ کسری و کمبودی نداری. هیچ وقت دیگر حوصله‌ات سر نمی‌رود. وقتی بهت بگویند که چه مشکلی داریم، که هیچ… چه می‌خواهی؟ «هیچی نمی‌خواهم.» می‌گوید: «آخر چه‌جوری مگر می‌شود؟» می‌گوییم: «آقا! شده است.» «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ». آقا! یک اهل‌بیتی خدا فرستاده که هیچ رجسی ندارند. یعنی این چیزها را ندارند از ایشان. نه حوصله‌شان سر می‌رود، نه ناآرام می‌شوند که بخواهند آرامششان را از بیرون بگیرند. از یک جایی رسیده‌اند، غیر خدا دیگر نیست. یعنی یک فهمی، شعوری، درکی، حقیقتی. اسمش یقین است. به مقام موت رسیده‌اند. یعنی از هرچه رجس است. رجس‌ها مرده، موت، موت آن‌هاست. موت غیر. خدا که نمی‌میرد که. حقیقت خودشان که خداست که نمی‌میرد که. «وَیَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ». این که نمی‌میرد که. غیر خودش مرد.

**ستم و اختیار: دیدگاه الهی**
هرچه بود، مرد. غیر خدا باقی نماند. «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نماند / بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت.» قدر خودت را بدان دیگر. نه این‌هایی که من می‌گویم، نمی‌گویم من این‌جوریم. می‌گویم شما این‌جوری هستی. خدا همه‌مان را این‌جوری خلق کرده است. به همه‌مان فهم داده، به همه‌مان شعور داده، به همه‌مان یک استعدادی داده که «إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» بشویم. همه‌مان «إِنَّا لِلَّهِ» هستیم. همه‌مان می‌توانیم «إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» بشویم. دنیا اصلاح شد یا نشد؟ شد دیگر، بابا. دنیا اصلاح شد، رفت به کارش. می‌گویی یعنی هیچ ظلمی در عالم نمی‌شود؟ می‌گویم: «چرا.» ولی «دوران بقایش وادی صحرا بگذشت / تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت.» «پنداشت». پنداشت یعنی پنداشت. «ستمگر که ستم بر ما کرد / بر گردن او بماند و از ما بگذشت.» کسی نمی‌تواند به شما ستم کند. خدا به او اجازه نمی‌دهد، نداده است. یک‌جوری خلقت کرده، کسی نمی‌تواند بهت ظلم کند. می‌گویی: «مالم را برده، ظلم است دیگر.» خودت می‌گویی «مالم را برده»، به شما که ظلم نکرده است که. مال تو را می‌گویی برده. امام حسین (ع) را کشتند؟ امام حسین (ع) را اگر کشته باشند، الان این که ما داریم ازش حرف می‌زنیم، می‌گوییم امام حسین (ع)، پس این کو؟ این که زنده است که. ما همه‌اش داریم از امام حسین (ع) می‌گوییم که زنده است که. آن بدن امام حسین (ع) بود، امام حسین (ع) نبود. «پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد». پنداشت، یعنی پنداشت. «اللهم» «اللهم» یعنی واقعیت ندارد. خیال می‌کند دارد ظلم می‌کند. خیال می‌کنند می‌توانند حق را از بین ببرند. خیال می‌کنند می‌توانند کاری کنند که انتخاب اختیاری انسان‌ها تغییر کند. این نمی‌شود. خدای متعال سرنوشت حقیقی و آخرتی هر انسانی را به دست انتخاب اختیاری خودش سپرده است. اگر گفتند دستت چیست؟ بگو: «دست من آن قدرت اختیار من است. آن دست من است. انتخاب اختیاری سرنوشت من است. آن دست من است. این دست من نیست. این دست من اگر بود، دست من بود.» در حالی که این دست من نیست. می‌خورم زمین، درد می‌گیرد. دست من نیست. اگر دستم بود، نمی‌گذاشتم درد بگیرد. آنی که دست من است، تعیین سرنوشت نهایی خودم است. آن است که دست من است. که دست من است. آنی که دستت است، دستت است. هرچه که دستت نیست، دستت نیست. «دانشگاه باید دانشگاه باشد، و الا دانشگاه نیست.» روح امام شاد. برای شادی روح امام یک صلوات بفرستید. «وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ».

0
3
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده