جلسه خودشناسی

انتخاب آگاهانه، قصد قربت و تعقل در حرکت به سوی خدا

15

جلسه 15 - دوره 26 خودشناسی

انتخاب آگاهانه، آغاز مسیر انسانیت است؛ نیت و قصد قربت، حرکت را خدایی می‌کند و تعقل، انسان را به ملاقات با خدا و آرامش حقیقی می‌رساند.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. چرا بسیاری از انسان‌ها با وجود تلاش فراوان، از هدف واقعی زندگی خود غافل می‌مانند؟
. قصد قربت و نیت چه نقشی در تبدیل کارهای روزمره به مسیری برای رسیدن به خدا دارد؟
. تفاوت تقلید، تعبد و تعقل چیست و انسان در چه زمانی باید از هرکدام عبور کند؟
. چگونه انتخاب‌های آگاهانه، انسان را از زندگی ناخودآگاه به مقام معرفت و ملاقات با خدا می‌رساند؟

59:28 / 00:00
انتشار: 1403/5/21 به‌روزرسانی: 1405/4/9

خودشناسی

دوره بیست و ششم – جلسه ۱۵

استاد حسین نوروزی

(سال ۱۳۹۳)

انتخاب آگاهانه، قصد قربت

و تعقل در حرکت به سوی خدا

پیش‌تر دربارۀ قدرتِ اختیارِ انسان در انتخابِ هدف و مقصد نهایی، مطالبی بیان شد. در این‌باره به انواع انتخاب‌های انسانی نیز پرداخته و بیان شد که هدفِ نهایی، در اولِ مسیر رشد انسانی او انتخاب‌ می‌شود. انسان قدرتی با عنوان «اختیار» دارد که برای انتخابِ «هدفِ آخر»، از آن استفاده می‌کند؛ به همین دلیل «انتخابِ  اولیۀ» انسانها با یکدیگر تفاوت دارد.

بر اساس قدرت اختیار انسان، «انتخابِ انسانی» انواعی دارد که از آنها به «حُسنِ انتخاب» و «سوءِ انتخاب» یاد می‌کنیم. این انتخاب‌های انسانی، به آن منجر می‌شود که انسان‌ها در آخرِ کار، به «بهشت» یا به «جهنم» برسند.  

از طرفی، بیان شد که انتخاب اختیاری انسان، زمانی معنا پیدا می‌کند که او بر سر یک دوراهی قرار گیرد. بنابراین، انتخابِ بهشت یا جهنم به‌عنوان مقصد نهایی اختیاری انسان، نیازمند شناخت اجمالی مفاهیم «سعادت و شقاوت» است.

داشتنِ انتخاب‌ِ انسانی، لازمۀ «انسان‌بودن»

گاهی از ذکر هدف و توجه به آن، غافل می‌شویم اما با وجود این، انتخاب داریم و زندگیمان در جریان است. در چنین وضعیتی، درواقع «زندگی نمی‌کنیم» بلکه «زنده‌ هستیم». علت این امر، آن است که ما در این حالت، «انتخابِ هدفدار» نداریم؛ «انتخابِ انسانی» نداریم.

«انسان شدنِ» ما به داشتن انتخاب‌های انسانی است. برای «انسان‌بودن»، ما باید «توجه کنیم» و حواسمان جمع باشد؛ مثلاً به اینکه الآن داریم چکار می‌کنیم؟! الآن می‌خواهیم چه حرفی بزنیم؟! الآن داریم چه حرفی می‌شنویم؟! الآن به کجا نگاه می‌کنیم؟! کجا می‌خواهیم برویم؟! کجا نمی‌خواهیم برویم؟! چه می‌خوریم؟! برای چه می‌خوریم؟! انسان باید به همۀ این مسائل، «توجه» داشته باشد‌. انسان باید در همۀ حرکات و سکناتش، به هدفِ خود، توجه داشته باشد و همواره از خود بپرسد: «چرا؟ برای چه چیزی؟ برای چه کسی؟ برای کجا؟ که چه بشود؟»:

«روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ؛ ز کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود / به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم[1]»

ما باید دائم به این مسئله توجه داشته باشیم که چه موجودی هستیم؟ در کجا زندگی می‌کنیم؟ اگر اینجا، جایگاه دائمی و همیشگی ما نیست، پس به کجا خواهیم رفت که جایگاه دائمی و همیشگی ما است؟

این نوع توجه، کار سختی است؛ اینکه انسان بخواهد دائم حواسش جمع باشد که کجا قرار است برود؛ چرا باید غذا بخورد؛ چرا باید بخوابد؛ چرا باید راه برود و حرکت کند؛ چرا باید سکون داشته باشد؛ زندگی کند؛ حرف بزند؛ خرید و فروش کند؛ سخت است  که انسان در همۀ کار‌ها، هدف را در نظر بگیرد.

انسان‌های با استعداد اینگونه‌اند؛ آنها برای هر کاری که انجام می‌دهند، هدفی را در نظر می‌گیرند. البته انسان‌های بی‌هدف و لاقید، خیلی کمند؛ انسان باید خیلی بی‌استعداد باشد که همین‌طور زندگی کند.

تغییر مستمرِّ «هدفِ مرجّح بر دیگر اهداف» در انسان

انسان‌ها نوعاً هدفی را جدی‌تر از دیگر هدف‌ها در زندگی‌شان قلمداد می‌کنند و برای آن حساب بیشتری باز می‌کنند. با اینکه این هدفِ جدی‌تر، در طول زندگیشان، در‌حال تغییر است. مثلاً همۀ فکر و ذکر کسی که ازدواج نکرده است، ازدواج‌کردن می‌شود. همۀ فکر و ذکر کسی که خانه ندارد، تهیه‌کردن خانه می‌شود. او وقتی دارد درس می‌خواند، همۀ حواسش به این است که با درس‌خواندن، نهایتاً بتواند خانۀ خوبی داشته باشد. او وقتی کار می‌کند، به این نیّت کار می‌کند که پول دربیاورد تا بتواند یک خانۀ خوب بخرد.

کسی که می‌خواهد ازدواج کند، از همان اول به هر چیزی که نگاه می‌کند، می‌گوید: «این چه کمکی به من در مسیر ازدواج می‌کند؟». حتی وقتی مطالعه می‌کند، می‌گوید: «چیزی را مطالعه‌ کنم که به من در انتخاب همسر آینده‌ام کمک کند!». او اگر بخواهد به جلسه برود، می‌گوید: «به جلسه‌ای بروم که به من یاد بدهد برای ازدواج باید چکار کنم؟!» اگر می‌خواهد شغل انتخاب بکند، باز به همین شکل فکر می‌کند.

به آن چیزی که ذهن ما را به خود مشغول می‌کند و فکر و ذکر و همّ‌و‌غم ما می‌شود، «هدف» می‌گوییم. اما آیا آن چیزی که همّ‌و‌غم ما در طول شبانه‌روز شده است؛ آن‌چیزی که حتی وقتی می‌خوابیم هم خواب آن‎‌را می‌بینیم، واقعاً همان چیزی است که باید «هدف» باشد؟ آیا «هدفِ واقعی» و «نهاییِ» ما است؟ آیا می‌توانیم بگوییم که این هدف، تغییر نمی‌کند؟ آیا این هدف، همان هدفی است که نهایتاً همۀ ما به آن خواهیم رسید؟

 

ملاقات با خدا «هدفِ واقعی» انسان

شاید هدفمان، آن هدفِ واقعی نیست؛ شاید ما اشتباه گرفته‌ایم و هدفِ ما، هدفی بینِ‌راهی، موقتی و گذرا است و اصلاً نمی‌شود به آن، هدف گفت! شاید ما چیزی را هدف‌ گرفته‌ایم که واقعاً هدف نیست؛ یعنی نهایتاً همانجایی نیست که ما داریم به سمت آن حرکت می‌کنیم و به آن خواهیم رسید: «إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ[2]» یعنی هدفِ ما، «ملاقاتِ با خدا» نیست.

پس رسیدن به آن جایی که انسان هدف واقعی‌اش را، که خداوند او را برای آن آفریده است، دائم در نظر داشته باشد و دائم‌الحضور باشد، سخت است، کار می‌برد و زحمت دارد. اینکه ما دائماً به هدف توجه داشته باشیم، بدون زحمت حاصل نمی‌شود. این کار، احتیاج به مراقبت دارد.

در دوره‌های مختلف خودشناسی و در بحث‌هایی که داشتیم، دوستان همیشه می‌پرسیدند: «چه باید کرد؟ راه چیست؟ کمال را شناختیم؛ تکامل به چیست؟» این بحث، بحث تکامل است. «کمال» یعنی «هدف»، یعنی جایی که انسان وقتی به آن می‌رسد، در اوج شادی، نشاط و رضایت قرار می‌گیرد و آن، «رسیدن به خدا» و «ملاقات با خدا» است.

داشتنِ «نیّت» و «قصدِ قربت»، شرط لازم برای حرکت در مسیر ملاقات با خدا

برای ملاقات با خدا، چه مسیری را باید طی کنیم؟ راه چیست؟ «راه، همان نیّت است». اینکه شما در هر کاری که انجام می‌دهید، خدا را در نظر بگیرید و به تعبیر دیگر، «قصد قربت» کنید. برای ملاقات با خدا، در هر کاری که می‌خواهید انجام بدهید یا نمی‌خواهید انجام دهید، قصد قربت کنید. کسی می‌تواند قصد قربت کند که در وهلۀ اول، «قصد» داشته باشد، یعنی «قاصد» باشد.

برخی توانایی این را ندارند که قصد کنند. انسانی که خواب است، قصد ندارد. چنین کسی اگر هم در خواب کاری انجام دهد، بدون قصد است. کسی که در خواب بلند می‌شود و راه می‌رود، غذا می‌خورد، ظرف می‌شوید یا کارهای دیگر انجام می‌دهد، این کارها را بدون قصد انجام داده است. ما نمونه داشتیم که شخصی از خواب بلند شد، وضو گرفت، حوله را برداشت و دست‌و‌صورت خود را خشک کرد و بعد حوله را سر جای خود گذاشت. همۀ این کارها را هم در خواب انجام داد! بعد مهر گذاشت، رو به قبله ایستاد، تکبیرة‌الاحرام گفت و شروع کرد به خواندن نماز. یک رکعت نماز خواند و بعد که به سجده رفت، خوابید. فردا صبح که بیدار شد، به او گفتند: یادت هست چکار کردی؟ گفت: «نه، هیچ یادم نیست!» گفتند: با اینکه قبل از خواب، نمازت را خوانده بودی، بازهم در خواب بلند شدی و نماز خواندی!

او همۀ این کارها را انجام داد، اما آیا می‌توانیم بگوییم این شخص «قصدِ» نمازخواندن داشته است؟ نه! قصد نداشته است. دقت کنید که اینجا صحبت از صرفِ قصد است؛ هنوز به قصد قربت نرسیده‌ایم؛ این شخص اصلاً  قصد نداشته، چه برسد به داشتنِ قصد قربت!

کسی که می‌خواهد راه خدا و مسیر رسیدن به هدف را طی کند، باید بداند که این هدف و این مسیر در بیرون نیست بلکه در خودِ انسان است. ما باید خدا را ملاقات کنیم و این لقاء خدا باید حاصل شود، اما ملاقات کجا حاصل می‌شود؟

این ملاقات، درونی است؛ مسیرش هم درونی و با نیّت است. حرکت در مسیر کمال به‌واسطۀ نیّتی انجام می‌شود که در درون انسان است؛ باید قصد داشته باشید.

انجام کارها بر اساس « قصدِ» خود انسان

کسی که هیپنوتیزم شده است، کارهایی را براساس اختیار و قصد فرد دیگری انجام می‌دهد. شخصی دیگر او را هیپنوتیزم و وارد خواب هیپنوتیکی کرده است! در آن حالت خاص، به او دستورالعمل می‌دهد و مثلاً می‌گوید: «بلند شو!» او بلند می‌شود. به او می‌گوید: «راه برو!» راه می‌رود. به او می‌گوید: «بنشین!» می‌نشیند. در آن حالتِ هیپنوتیکی، به او برنامه می‌دهد و می‌گوید: «از حالا تا یک ساعت دیگر، این کار را انجام بده و بعد از خواب بلند شو». این فرد طبق دستوری که او داده شده است، عمل می‌کند.

اگر این مسائل را نمی‌دانید، دیگر واقعاً خیلی بی‌اطلاع هستید! چون الآن این مسائل به نرخ شاه عباسی تبدیل شده که همه از آن مطلعند. وقتی ما این مسائل را می‌دانیم، باید بفهمید که خیلی معلوم و شایع شده است، چون ما از هیچ‌چیز خبر نداریم!

هیپنوتیزم‌کننده، یک برنامه به فرد می‌دهد، آن فرد هم طبق برنامه عمل می‌کند. آیا می‌توان گفت که این، خود شخص است که این کارها را انجام داده است؟ نه! خودِ شخص نیست. به‌عنوان مثال اگر در این‌مدت جنایتی مرتکب بشود و بعداً در دادگاه ثابت شود که این شخص در حالت هیپنوتیزم بوده، یعنی در اختیار خود نبوده بلکه در اختیار شخص دیگری بوده و با اختیار شخص دیگری آدم کشته است، دادگاه او را گناهکار نمی‌داند و می‌گوید: «این شخص مرتکب قتل نشده است!».  این شخص اگر از هیپنوتیزم خارج بشود و به خودش بیاید، می‌گوید: «من اصلاً یادم نیست! من چنین ‌کاری نکردم!». چنین شخصی اصلاً «قصد» ندارد. حالا ما باید کمی حواسمان جمع باشد که آیا ما در زندگی خودمان، غیر از حالتِ خواب، در حالت دیگری هم هستیم  یا همۀ زندگیمان را در خواب هیپنوتیکی هستیم؟!

ممکن است ببینیم که اصلاً این ما نیستیم که داریم زندگی می‌کنیم. کسان دیگری دارند بجای ما فکر می‌کنند، برنامه‌ریزی می‌کنند و با جوّدادن و تبلیغات، ما را هیپنوتیزم می‌کنند. ممکن است ببینیم که دیگران، دارند تفکرات و برنامه‌های خودشان را به ما دیکته می‌کنند، به‌خوردِ ما می‌دهند و ما ناخودآگاه، آن کارها را انجام می‌دهیم. یعنی اصلاً متوجه نمی‌شویم که چه‌ می‌کنیم.

خوب دقت کنید! گرچه ما در اکثر موارد خیال می‌کنیم که «متوجه» هستیم، اما خودمان هم متوجه نمی‌شویم که متوجه نیستیم و حواسمان نیست. اگر از ما بپرسند: آیا متوجه و هوشیار هستید؟ می‌گوییم: «بله!»، در‌حالی‌که «هوشیاری یعنی داشتنِ توجهِ کامل». ما غافلیم از اینکه این توجه را، شخصِ دیگری از جای دیگر، به ما و به ضمیر ناخودآگاهِ روان ما القاء کرده است؛ نمی‌دانیم اعمالی که انجام می‌دهیم، براساس خواستۀ اوست.

رفتار تعبّدی و برنامه‌ریزی «ضمیرِ ناخودآگاه»

چرا از عبارت «به‌خود‌آمدن» استفاده می‌کنیم؟ گاهی پیش آمده که یک‌مرتبه و یک‌دفعه به‌خود می‌آییم و می‌گوییم: «به خود آمدم!». اگر از ما بپرسند: یعنی چه؟! مگر پیش از آن بی‌خود بودی؟ می‌گوییم: «بله! بی‌خود بودم؛ به خود نبودم!». می‌پرسند: پس این کارهایی که انجام دادی را روی چه حسابی انجام دادی؟ می‌گوییم: «تحت‌تأثیر تبلیغات والقائاتِ شخص دیگری بودم. «به‌خود» نبودم بلکه «به‌دیگری» بودم! دیگری بود که توسط من کار می‌کرد. من، پُل شده بودم؛ او داشت از من عبور می‌کرد تا به خواسته‌هایش برسد».

گاهی خود ما هم با فرزندانمان همین کار را می‌کنیم؛ چنان بر روی فرزندان تأثیر می‌گذاریم و در آنها نفوذ می‌کنیم که کودک به خودش اجازه نمی‌دهد که فکر کند. گاهی هم کودک هنوز به سنی نرسیده که خودش فکر داشته باشد و بخواهد فکر کند؛ چاره‌ای ندارد جز اینکه بر اساس فکر بزرگ‌ترها عمل کند و برنامه‌ای که بزرگ‌ترها به او می‌دهند را اجرا کند. بنابراین، خداوند «حالتِ ‌تأثیرپذیری»‌را بی‌مورد خلق نکرده است و باید در وجود انسان باشد. از این‌حالت، به «رفتارِ تعبّد‌گونه» تعبیر می‌کنیم.

 اگر شما به شخصی علاقه پیدا کنید، این علاقه می‌تواند باعث ‌شود که آن شخص، شما را برنامه‌ریزی کند و شما هم طبق برنامه‌ریزی او، عمل کنید.

زمانی که انسان به مرحله‌ای می‌رسد که از روی «اختیار»، «انتخاب آگاهانه» می‌کند، گاه ممکن است که برنامه‌ریزِ ضمیرِ ناخودآگاه روانِ خود را، خودش انتخاب کند. ممکن است بگوید: «من که خودم برنامه‌ریزی و برنامۀ مناسب را بلد نیستم که بخواهم آگاهانه با برنامۀ خودم، ضمیرِ ناخودآگاهِ خودم را هدایت کنم. از طرفِ دیگر، بدون برنامه هم که که نمی‌شود زندگی کرد، پس باید بگردم و برنامۀ مناسب را از کسی بگیرم». او می‌گردد و کسی را پیدا می‌کند که صلاحیتِ برنامه‌ریزی‌کردن داشته باشد؛ بعد می‌گوید: «این شخص صلاحیت دارد!» و خود را به او می‌سپارد.

چنین شخصی درواقع، با قدرتِ اختیار و با عقل و معرفت، راهی را طی می‌کند که به این منتهی می‌‌شود که روانِ او، برنامه‌ریزی شود. او با اختیارِ خود، خودش را در اختیارِ کسی قرار می‌دهد که صلاحیت برنامه‌ریزی کردنِ ضمیرِ ناخودآگاهِ او را دارد. این شخص، بعد از اینکه خود را در اختیار او قرار داد، دیگر صاحب‌اختیارِ خودش نیست، بلکه آن شخصِ دیگر، صاحب اختیار اوست!

«مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ[3]»

کسی که به گوینده‌ای گوشِ دل می‌سپارد، در واقع دارد او را عبادت می‌کند.یعنی ضمیرِ ناخودآگاهِ روانِ خود را باز کرده و در اختیار او گذاشته است و به او می‌گوید: «تو ضمیر مرا برنامه‌ریزی کن!»؛ یعنی اختیارِ خود را، تحویلِ گوینده می‌دهد. می‌گوید: «من قدرتِ اختیارم را، در اختیارِ تو می‌گذارم!».

 «تقلید کورکورانه» و «تعبّد»؛ ضرورت‌های مراحل اولیۀ رشد و کمال

انسان چگونه می‌تواند خود را «در اختیار خدا» بگذارد؟ خدا کیست؟ خدا حق است! انسان چگونه  می‌تواند خود را در اختیار حق بگذارد؟ باید تمرین و روی خودش کار کند که من هر کجا به حقی رسیدم، از هر کسی که بود، آن‌را بپذیرم و قبول کنم. این یک تمرین است! باید بدانیم که هر کسی به این راحتی هیپنوتیزم نمی‌شود! کار می‌خواهد؛ زحمت دارد. هم هیپنوتیزم‌کننده و هم هیپنوتیزم‌شونده مهم هستند؛ بسیاری از افراد، هیپنوتیزم‌شوندۀ خوبی نیستند؛ این یک مشکل است.

میزان پذیرش هیپنوتیزم در کودکان، بسیار خوب نمایان می‌شود. بعضی از کودکان، تربیت‌پذیری بالایی دارند. آنها به محض اینکه حرفی را از شخص مورد علاقه‌شان می‌شنوند، زود اعتماد می‌کنند و آن ‌را به‌راحتی قبول می‌کنند. وقتی به کودک می‌گویند: این کار خوب است!، او زود قبول می‌کند. وقتی به او می‌گویند: این غذا خوب نیست! نخور!، خیلی راحت قبول می‌کند. کودک تربیت‌پذیری بالایی دارد! اما تربیت‌پذیری بعضی‌ها سخت است؛ آنها راحت در چارچوب قرار نمی‌گیرند. باید ده‌بار به او بگویند، آن‌وقت هم معلوم نیست که قبول کند یا قبول نکند. کودک گاهی با بزرگ‌ترها لج می‌کند و برعکس عمل می‌کند؛ زیر بار نمی‌رود؛ اصلاً شخصیت او اینچنین است؛ او قابلیت تربیت‌پذیری ندارد.

کسانی که در کودکی، تربیت‌پذیری بالایی دارند و زود به دیگران اعتماد می‌کنند، شکّاک و بی‌اعتماد نیستند، اهل دروغ‌گفتن نیستند و به این راحتی هم فکر نمی‌کنند که کسی بخواهد به آنها دروغ بگوید. آنها خیلی ساده و به‌معنای واقعی کودک هستند، وقتی هم که بزرگ می‌شوند، به‌معنای واقعی بزرگ می‌شوند و بزرگی می‌کنند. ولی کسانی که در کودکی بزرگی می‌کنند و اصلاً به کسی اعتماد نمی‌کنند؛ به‌راحتی تربیت نمی‌شوند؛ کلّه‌شقّ و قُدّ هستند، وقتی که بزرگ می‌شوند، در بزرگسالی می‌خواهند کودکی کنند، چون دوران کودکی را به‌درستی طی نکرده ‌و کودکی نکرده‌اند. چنین افرادی مسیر تربیتی خود را درست طی نکرده‌اند. مسیر تربیتی انسان باید روی حساب باشد و از تقلید کورکورانه شروع شود؛ همان تقلیدی که برای انسان بزرگسال خوب نیست. اینکه می‌گوییم: «تقلید کار میمون است!»، یعنی تقلید برای انسان بزرگسال، خوب نیست اما برای کودک، خوب و لازم است. اگر کودک تقلید کورکورانه نکند، نمی‌تواند زبان مادریش را یاد بگیرد و به زبان مادری حرف بزند. همۀ ما داریم براساس تقلید کورکورانه به زبان مادری حرف می‌زنیم. بنابراین در اینجا باید توجه داشته باشیم که هر چیزی در جای خود، خوب است؛ حتی تقلید کورکورانه هم در جای خود، خوب است.

گاهی ما چیزی را که الآن برای خودمان خوب نیست، مطلقاً بد می‌دانیم. توجه نداریم که هرچیزی در جای خود، خوب است. تقلید کورکورانه که کار میمون است، کار کودکان هم هست! فرزند انسان، باید کار میمون را انجام بدهد. بله! نباید ترسید و نگران شد! نباید کلمۀ میمون، ما را به وحشت بیندازد! کودک باید تقلید کند تا رشد کند؛ غذاخوردن را باید یاد بگیرد؛ باید به شیوۀجویدن غذا در دیگران نگاه کند تا آن را یاد بگیرد؛ باید تقلید کورکورانه بکند. چرا ما خیال می‌کنیم تقلید کورکورانه همیشه و برای همه بد است؟! درحالی‌که در جای خود خیلی هم خوب است.

پس از اینکه انسان دورۀ تقلید کورکورانه را می‌گذراند و به هوش و فهم می‌رسد، آنگاه مرحلۀ دوم یعنی تعبّد شروع می‌شود. در این مرحله به هر کس که اعتماد ‌کند، می‌گوید: «چشم!». این از مراحل رشد و تکامل بشر است. اگر انسان به این مرحله نرسد، در هیچ چارچوبی قرار نگیرد و اصلاً هیچ قانونی را برنتابد، وامصیبتا دارد! پدر و مادر در خانواده قوانینی دارند که فرزند باید این قوانین را حتماً رعایت کند؛ اگر این قوانین را رعایت نکند، اصلاً نظام خانواده شکل نمی‌گیرد. نظام یعنی نظم، برنامه و قانون؛ یعنی هر چیزی در جای خودش قرار بگیرد. یعنی پدر و مادر باید با وضع قانون، خوب و بد را معلوم ‌کنند؛ مشخص ‌کنند که خوب چیست و بد چیست.

اگر کودکی که هنوز توانایی این را ندارد که خودش بفهمد، بگوید: «هر چه من خودم بگویم، همان است!» و زیر بار حرف پدر و مادر و قانون خانواده نرود، در این‌صورت اصلاً درست تربیت نمی‌شود، رشد نمی‌کند و به مراحل بعدیِ رشد هم نمی‌رسد! در کودکی و در آن زمانی که نباید بگوید: «خودم!»، دم از «خودم» می‌زند! بنابراین در بزرگسالی و در آن زمانی که باید بگوید: «خودم!»، نمی‌گوید.

«تفکّر، تدبّر و تعقّل»، ضرورت‌های مراحل بعدی تکامل انسان

پس از اینکه انسان به‌صورت طبیعی رشد می‌کند و مراحل تقلید و تعبّد را می‌گذراند، به جایی می‌رسد که می‌گوید: «حالا خودم می‌خواهم بفهمم!»؛ در اینجا حق دارد. اما در سن پایین‌تر که هنوز در دوران تعبّد محض است، حق ندارد بگوید: «خودم!» اگر در سنین پایین‌تر گفت: «خودم!»، نابودمی‌شود؛ ضایع و هلاک می‌شود. باید یکی بالای سر او باشد، باید یک ولی و سرپرست داشته باشد که او را راهنمایی کند و به او بگوید: «این کار خوب است! آن کار بد است!». در نهایت، وقتی خودش روی پای خود ایستاد و به سن بالاتر رسید و خانواده تشکیل داد، آن‌وقت می‌تواند در تربیت فرزندان خودش، آن‌گونه که می‌خواهد، قانون وضع کند؛ دیگر خودش «می‌داند».

فرض کنید در نظمی که پدر و مادر در خانه برپا کرده‌اند، افراط و تفریط باشد و استاندارد نباشد اما وجود همین نظم، باز هم بهتر از نبود نظم است! فرزند حق ندارد که زیر بار نظم حاکم بر خانواده از ناحیۀ پدر و مادر نرود. اما وقتی بزرگ شود، تشکیل خانواده دهد و حاکم بر خانوادۀ خودش شود، می‌تواند آنگونه که خودش صلاح می‌داند و با آنچه که با فکر  و عقل خود سنجیده است و درست می‌داند، فرزندان خود را تربیت کند.

انسان در کودکی و در دورۀ تعبّد، زیر بار نظم حاکم در خانواده می‌رود و آن را قبول می‌کند. هر کاری که به او بگویید، انجام می‌دهد. اگر به مرحلۀ تعبّد رسیده باشد، تعبّد می‌کند. به هر کسی علاقه پیدا کند هر چه آن شخص بگوید، گوش می‌کند و می‌گوید «چشم!»؛ حتّی اگر به او بگویید: «گوش نکن!» از شما قبول نمی‌کند و حرف شخص مورد علاقه‌اش را گوش می‌کند. مگر اینکه به شما علاقۀ بیشتری داشته باشد که در این‌صورت حرف شما را گوش می‌کند، چون از خودش چیزی ندارد که بخواهد روی پای خود بایستد؛ او هنوز به مرحلۀ تعقّل نرسیده است.

اما در چه‌صورتی مشکل ایجاد می‌شود؟ در صورتی که او به مرز تعقّل برسد اما هنوز به تعبّد ادامه دهد. یعنی کسی را که به مرحله‌ای رسیده است که باید او را به تفکّر، تدبّر و تعقّل دعوت کرد، به تعبّد و فکرنکردن دعوت می‌کنند. توجه داشته باشید که معنای تعبّد در این بحث، با معنای تعبّد در بحث فقه، تفاوت دارد.تعبّد در اینجا یعنی فکرنکردن؛ گوش‌کردن و چشم‌گفتن به حرف دیگری؛ هیپنوتیزم‌شدن؛ عملکرد بی‌هدف داشتن؛ عمل‌کردن بر اساس هدف دیگری. معنای تعبّد در این بحث، یعنی شخصِ دیگری، یک هدف دارد و من با هدف او دارم زندگی می‌کنم: «من آنم که رستم بود پهلوان».

وظیفۀ مربّی و متربّی در مرحلۀ «تعقّل»

وقتی که انسان به مرز تعقّل برسد، وظیفۀ پدر و مادر و مربّی چیست؟ از آنجایی که این کودک، پدر و مادر و مربّی را قبول دارد و حرف آنها را می‌پذیرد، وظیفۀ پدر و مادر و مربّی این است که او را به سمتی حرکت دهند که خودش را پیدا کند و بشناسد، شعور پیدا کند و عاقل باشد. به او بگویند: «تو می‌توانی بفهمی؛ از فهم خودت استفاده کن. حق و باطل را بشناس! خودت را بشناس!»؛ هرچند که مربّی، خودش حق را بشناسد؛ خیلی خوب و درست هم بشناسد؛ حتّی اگر مربّی، امام معصوم باشد!

اگر از امام معصوم، امیرالمؤمنین علیه السلام بپرسید: «حق چیست؟» می‌گوید: «اعْرِفِ الحَقَّ»؛ برو «حق را بشناس» یعنی امام می‌فرماید که تو می‌توانی حق را بشناسی و اگر حق را نمی‌شناسی، خودت کوتاهی کرده‌ای. من خودم می‌دانم حق چیست اما به تو نمی‌گویم!

چرا حضرت نمی‌گوید حق چیست؟ آیا نعوذ بالله مثلاً می‌خواهد بخل بورزد؟ نه! نمی‌خواهد بخل بورزد! به این دلیل نمی‌گوید که این گفتن، زمانی به‌درد شما می‌خورد که شما در مرحلۀ فکر‌نکردن باشید اما الآن که در مرحلۀ تعبّد نیستید که خودتان نتوانید بفهمید. مسیر رشد شما این است که خودتان  بفهمید. چرا؟ چون می‌خواهید انتخاب کنید. اگر خودتان نفهمید، نمی‌توانید انتخابِ اختیاری کنید؛ قصد و نیّتی در شما شکل نمی‌گیرد. وقتی می‌توانیم بگوییم: «یک انسان قصد دارد» که او بتواند بر اساس معرفت، شعور و تعقّل خودش، «انتخاب کند». این انتخاب، درونی است! یعنی یک انسان نیّت کند و تصمیم بگیرد؛ این شما هستید که باید تصمیم بگیرید!

امیرالمؤمنین علیه الصلاة و السلام، می‌فهمد! آیا می‌شود شما براساس فهم آن حضرت تصمیم بگیرید؟! نمی‌شود! اگر شما بر اساس فهمِ شخصی دیگر تصمیم بگیرید، این تصمیم، تصمیم شما نیست و به‌درد شما هم نمی‌خورد! اگر شما هنوز به فهم نرسیده‌اید، هنوز بر سر دوراهی قرار نگرفته‌اید که بخواهید تصمیم بگیرید، بلکه شخص دیگری سر دوراهی قرار گرفته و فهمیده است، شما نمی‌توانید «انتخاب» کنید! چه چیزی را می‌خواهید انتخاب کنید؟! کدام دو راهی؟! دوراهی‌ای که نمی‌دانید چیست؟! می‌گویید: «همان دو راهی‌ای که حضرت بر سر آن قرار گرفته است!» اما آیا شما آن دوراهی را درک می‌کنید که بخواهید انتخاب کنید؟ اگر درک می‌کنید، پس خودِ شما انتخاب می‌کنید! اگر هم درک نمی‌کنید، اصلاً انتخاب شما معنا ندارد. «انتخاب بدون معرفت» لغو است، شدنی نیست، تحقق پیدا نمی‌کند.

انتخابِ حق از روی معرفت و رسیدن به مقام «موتِ» اختیاری

اگر کسی بر سر دوراهی‌ها، مسیر حق را با معرفت انتخاب کند، خدا را انتخاب کند، آن راهی را انتخاب کند که امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام به آن ارشاد و راهنمایی می‌کند، کار به‌جایی می‌رسد که او دیگر از انتخاب بی‌نیاز می‌شود. یعنی او با انتخاب‌هایی که کرده، خودش شکل حق می‌شود و به «حق» یعنی به «امیرالمؤمنین» می‌رسد. وقتی به حق رسید و با حق ملاقات کرد؛ وقتی شکل حق و شکل امیرالمؤمنین شد و بوی ائمۀ معصومین علیهم‌السلام را گرفت، دیگر راه را تمام کرده و به مقام «موت» رسیده است که حضرت فرمود: «فَمَنْ يَمُتْ يَرَنِي، هر کس بمیرد من را ملاقات می‌کند».

 چنین شخصی با اختیار خودش مرده است! مصداق «مُوتُوا قَبلَ أنْ تَمُوتُوا» شده است؛ امیرالمؤمنینِ خود را هم ملاقات کرده است. او راه را طی کرده و تمام شده است؛ دیگر به مقصد رسیده است. کسی که به مقصد رسیده است، دیگر به «اختیار و انتخاب» احتیاجی ندارد؛ دیگر قدرتِ انتخاب ندارد؛ قدرتِ انتخابِ او، برای زمانی بود که بر سر دو‌راهی بود.

کسی که بین این دو راه، راه را شناخت؛ معرفت پیدا کرد و راهِ امام، خدا و حق را انتخاب کرد و هدف نهایی از خلقت خود را انتخاب کرد و این راه را طی کرد، کار برایش تمام است! دیگر راه و دوراهی برایش وجود ندارد که به انتخاب احتیاج داشته باشد. او با اختیارِ خود، اختیار و همۀ امور خود را به خدا سپرد. خدا دربارۀ چنین کسی می‌فرماید: «من چشم او می‌شوم که با آن می‌بیند؛ گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود؛ دست او می‌شوم که آن‌را حرکت می‌دهد؛ من پای او می‌شوم؛ من همۀ جوارح او می‌شوم».یعنی چنین کسی دیگر احتیاج ندارد که در کارهایش فکر و مراقبه کند؛ «فکر»، سرتاپای وجود او شده است. او دیگر احتیاج ندارد که اول توجه کند، بعد دست خود را حرکت بدهد بلکه خودِ دستِ او «توجه» می‌کند. برای او لازم نیست توجه کند که چشمش ببیند یا نبیند بلکه خودِ چشمِ او توجه می‌کند؛ هر کجا را که باید ببیند، می‌بیند و هر چه را هم نباید ببیند، نمی‌بیند.

الآن ما برای هر کاری که می‌خواهیم انجام بدهیم، باید حواسمان را جمع کنیم و خدا را درنظر بگیریم، چون همۀ وجود ما خدایی نشده است؛ هنوز خدا به اعضاء و جوارح ما نرسیده است. ما باید دست، چشم، پا و همۀ اعضاء و جوارحمان را اداره کنیم چون هنوز خداوند آنها را اداره‌ نمی‌کند. اما اگر این راه را طی کردیم و آنقدر به خدا توجه کردیم و خود را با خدا برنامه‌ریزی کردیم،  یعنی خدا را در مرکزِ ناخودآگاهِ روانِ خود جاسازی کردیم، دیگر هیچ‌چیز جز حق، در وجود ما باقی نمی‌ماند. از آن مرکز، برنامه‌های الهی اجرا می‌شود، دیگر دستِ ما، کاری را که خدا نمی‌خواهد، انجام نمی‌دهد. اصلاً دیگر لازم نیست فکر کنیم که دستمان این کار را انجام بدهد یا ندهد. اول دست عمل می‌کند، بعد فکر می‌کنیم روی چه حسابی این کار را کرد؟ مثل بسیاری از کارهای دیگر که ما به این شکل عمل می‌کنیم، و به جایی می‌رسیم که دیگر نیاز به فکر کردن برای انجام آن کار نیست. برای اینکه به این مرحله برسیم، باید خیلی فکر کنیم! آنقدر فکر کنیم و توجه کنیم تا از فکرکردن و توجه‌کردن، بی‌نیاز شویم.

کسی که می‌خواهد راننده شود، آیا می‌تواند بدون توجه و فکر‌کردن رانندگی را یاد بگیرد؟ نه! اگر توجه نکند که اصلاً رانندگی یاد نمی‌گیرد و نمی‌تواند رانندگی کند؛ خیلی خطرناک است! اما وقتی راننده شد، دیگر به فکرکردن برای رانندگی، نیاز ندارد. دقت کنید که راننده‌شدن با گواهینامه‌گرفتن فرق می‌کند! کسانی که تازه گواهینامه می‌گیرند، هنوز اول کار هستند. یک‌موقع فریب نخورید! خیال نکنید با گرفتن گواهینامه راننده شده‌اید و حواستان پرت بشود؛ فعلاً باید فکر و توجه‌‌تان زیاد باشد چون هنوز به مرحلۀ راننده‌شدن نرسیده‌اید. راننده‌شدن یعنی دست، پا و چشم شخص هم راننده بشود؛ دیگر لازم نباشد فکر کند و رانندگی کند. بتواند در خواب هم رانندگی کند!  

کسانی داشتیم و داریم که اینگونه هستند؛ آنها در خواب یا حالت بی‌هوشی رانندگی کرده‌اند در‌حالی‌که نمی‌‌فهمیده‌اند. بعداً هم که بهوش آمده‌اند، گفته‌اند که اصلاً یادشان نمی‌آید! همین آقا غلامحسین خودمان، یک‌بار که با کامیون سنگ می‌برده، موقع خالی‌کردن بار، یک سنگ  روی سرش می‌افتد و او بی‌هوش می‌شود؛ نیمه‌های شب بوده؛ هیچ‌کس هم در آنجا نبوده است. او در همان‌حالت بلند می‌شود -در همان حالی‌که خون از سر او سرازیر بوده و او هم متوجه نبوده که چه اتفاقی افتاده است- سوار کامیون می‌شود، روشن می‌کند و راه می‌افتد و به سمت مقصدش حرکت می‌کند و به آنجا می‌رسد! دیگران تعریف می‌کنند و می‌گویند: «ما دیدیم که غلامحسین با سر‌‌و‌صورت خونی پشت فرمان نشسته؛ رسید و آرام پارک کرد؛ کامیون را خاموش کرد و پایین آمد؛ بعد هم بی‌هوش به زمین افتاد. پس از اینکه به‌هوش آمد، به او گفتیم که تو این کار را کردی! و او گفت که هیچ‌چیزی یادش نیست!». هنوز هم که هنوز است، با وجود اینکه چندسال گذشته است، می‌گوید: «هنوز هم هیچ‌چیز یادم نمی‌آید!».

شخصی داشتیم که در خواب سخنرانی می‌کرد! اگر بگویم چه کسی بود، او را می‌شناسید. خودش گفت: «خیلی خسته بودم؛ در میانۀ سخنرانی، خوابم برد اما سخنرانی کردم و بعدش روضه را هم خواندم، اما وسط روضه، یک‌دفعه بیدار شدم! متوجه شدم که خواب بودم و در خواب داشتم سخنرانی می‌کردم! ماندم که داشتم چه می‌خواندم و حالا باید چه بخوانم؟! یک‌طوری موضوع را به هم وصل کردم، یک‌چیزی گفتم، دعا کردم و پایین آمدم». از او پرسیدیم: مردم چه گفتند؟ گفت: «اتفاقاً مردم گفتند به‌به! عجب سخنرانی و منبری بود!». راست هم گفتند، چون وقتی انسان در حالت خواب باشد، خدا دارد کلامی را به زبان او جاری می‌کند؛ او دیگر خودش نیست!

کسی که یک عمر کارش سخنرانی بوده، دیگر احتیاج ندارد که فکر کند. زبانش بلد است چگونه سخنرانی کند؛ لازم نیست فکر کند و سخنرانی کند. فرد راننده، می‌داند چگونه رانندگی کند، دستِ او دنده عوض کند؛ پایش می‌داند چگونه گاز بدهد، ترمز و کلاچ بگیرد؛ دستش همۀ کارها را بلد است، چشمش می‌داند کجا را و چطور نگاه کند. او گرچه حواسش در رانندگی جای دیگر است و مثلاً در ماشین به سخنرانی یا آهنگ گوش می‌دهد، شش دانگ حواسش هم به سخنرانی است، اما هم‌زمان رانندگی هم می‌کند. گاهی متوجه مسیر رانندگی هم نمی‌شود؛ می‌گوید: «چه شد؟! من از کجا آمدم؟! کی رسیدم؟ اصلاً نفهمیدم!».

مثل همۀ نمازهایی که ما می‌خوانیم. اول که شروع می‌کنیم، حواسمان جمع است اما بعد که تمام می‌شود، می‌گوییم: «چه شد؟ چطور نماز خواندیم؟ کی خواندیم؟ اصلاً چند رکعت خواندیم؟ چکار کردیم؟!». ما خیال می‌کنیم که این بد است؛ نه! این خیلی خوب است. منتهی برای چه کسی خوب است؟ برای کسی که نماز‌‌خوان شده و شکل نماز شده خوب است. آنقدر با حضور قلب نماز خوانده که لازم نیست توجه کند تا حضور قلب پیدا کند. اصلاً آن حضور قلب، نمی‌گذارد که او بی‌توجه بماند، همۀ وجودش نماز و حضور قلب شده است.

معرفتِ به حق و عمل به خیر، از طریق «توجه دائم» و «حضور قلب»

راهِ رسیدن به این مرحله چیست؟ راهش این است که انسان باید دائم توجه کند. توجه داشته باشید و عمل کنید! خدا را در نظر بگیرید و انجام بدهید! بعد از مدتی ان‌شاءالله خدا کمک می‌کند و به جایی می‌رسید که خدا شما را در نظر می‌گیرد. اول کار، شما باید خدا را در نظر بگیرید و حواس شما به خدا جمع باشد و کار کنید. بعد کار به جایی می‌رسد که خدا شما را در نظر می‌گیرد و حواسش به شما جمع می‌شود. دیگر شما بدون توجه‌کردن، هر کاری می‌خواهید، می‌کنید . آیا کسی که به اینجا رسید، هر کاری می‌کند؟ نه! همۀ وجود او خدا شده است! هر کاری که خدا می‌خواهد، می‌کند! هر کاری هم که خدا نمی‌خواهد، نمی‌کند!

بنابراین در روایت است که حضرت فرمود:

«إذَا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ مَا شِئْتَ[4]، وقتی معرفت پیدا کردی، هر کاری می‌خواهی انجام بده»

 شخصی خدمت امام صادق عليه‌السلام آمد و عرض کرد: «ما از قول شما چنین حدیثی را شنیده‌ایم که اگر معرفت پیدا کردی، هر کاری خواستی انجام بده! ما معنای این حدیث را نفهمیدیم! آیا یعنی هر جنایت، ظلم، سرقت و گناهی که خواستیم، می‌توانیم انجام بدهیم؟»، حضرت تشر زد و فرمود: «ما کی گفتیم هر کار بدی که می‌خواهی، انجام بده؟ چنین چیزی نگفتیم! هر کار خیری که می‌خواهی، انجام بده!»

«إذَا عَرَفْتَ فَاعمَلْ مَا شِئْتَ مِنْ خَيْرٍ»

 کسی که معرفت پیدا کند، مگر می‌تواند کار بد انجام بدهد؟ کسی که خدایی می‌شود؛ دست، پا، چشم و همۀ اعضاء و جوارح او خدایی می‌شود، مگر می‌تواند کار خلاف کند؟! اصلاً مگر می‌شود؟! مگر شدنی است؟ ائمۀ معصومین علیه‌الصلاة والسلام این‌گونه بودند؛ از آ‌نها خلاف صادر نمی‌شد؛ فکر کردن هم لازم نداشتند. چرا؟ چون قبلاً هر چه فکر لازم بوده، کرده‌بودند. توجه‌کردن هم لازم نداشتند، چون همۀ وجودشان توجه بوده است. نه به این معنا که بی‌توجه باشند بلکه همۀ وجودشان توجه بوده است؛ تعقّل لازم ندارند چون سر تا پا عقل هستند. دست، پا و تمام اعضاء و جوارح ایشان عقل است؛ این ما هستیم که الآن باید تعقّل کنیم وگرنه دستمان خلاف و خطا می‌کند.

پس اگر ما تقوای خدا را رعایت کنیم، یعنی در هر کاری قصد قربت داشته باشیم و خدا را در نظر بگیریم، خداوند هم تقوای ما را رعایت می‌کند؛ خدا هم با تقواست. اگر ما خدا را رعایت کنیم، خدا هم ما را رعایت می‌کند! خدا اهل رعایت است. اگر شما توبه کنید، خدا هم توبه می‌کند. خدا هم توبه‌‌پذیر است و هم توبه‌کننده (توّاب) هست؛ یعنی به‌جای شما توبه می‌کند. اما به‌شرط اینکه از خودتان شروع کنید! یعنی اول شما توبه کنید، آن‌وقت به جایی می‌رسید که خدا بجای شما، توبه می‌کند یعنی اصلاً نمی‌گذارد خطا کنید و اشتباه بروید. تقوای خدا را رعایت کنید، آن‌‌وقت خدا هم تقوای شما را رعایت می‌کند، یعنی شما را حفظ می‌کند.

 

وَ صَلَّی‌اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً

دوره‌ی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me


[1]. مولوی.

[2]. ای انسان! یقیناً تو با کوشش و تلاشی سخت به‌سوی پروردگارت در حرکتی، پس او را ملاقات می‌کنی. سورۀ انشقاق، آیۀ 6.

[3]. «مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنْ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ، هر كس به گوينده‌ای گوش بسپارد، بی‌گمان، او را عبادت كرده است. پس اگر آن گوينده الهی باشد، شنونده خدا را عبادت كرده است و اگر گوينده شیطانی باشد، شنونده شيطان را عبادت كرده است.» پیامبر اسلام (ص)، بحار الأنوار، جلد۲۶، ص ۲۳۹. 

[4]. «سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقِيلَ لَهُ إِنَّ هَؤُلاَءِ الْأَجَانِبَ يَرْوُونَ عَنْ أَبِيكَ يَقُولُونَ إِنَّ أَبَاكَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ إِذَا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ مَا شِئْتَ فَهُمْ يَسْتَحِلُّونَ مِنَ بَعْدِ ذَلِكَ كُلَّ مُحَرَّمٍ قَالَ مَا لَهُمْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ إِنَّمَا قَالَ أَبِي عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِذَا عَرَفْتَ الْحَقَّ فَاعْمَلْ مَا شِئْتَ مِنْ خَيْرٍ يُقْبَلُ مِنْكَ. از حضرت صادق عليه السّلام پرسيدند كه اين اجانب از پدر شما حديثى نقل مى‌كنند كه فرموده: وقتى معرفت يافتى، هر چه می‌خواهى بكن. بهمين دليل هر كار حرامى را حلال می‌دانند! فرمود آنها را چه شده؟ خدا لعنتشان كند! پدرم فرمود: وقتى حق را شناختى، هر عمل خيرى كه می‌خواهى، انجام ده كه از تو خدا قبول می‌كند.» بحار الأنوار، ج 27، ص 174.

0
12
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده