جلسه خودشناسی

خدا چرا ما را به دنیا، آورده است؟!

2327

اول باید دید، دنیا چی هست؟ کجا هست؟ بعد ببینیم چرا به دنیا آمده‌ایم!

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
33:52 / 00:00
انتشار: 1405/3/23 به‌روزرسانی: 1405/5/11
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

گفتمان خودشناسی
فایل 2327
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)

# چرا به این دنیا آمده‌ایم؟

اگر سؤال کنیم که «خدا ما را چرا به دنیا آورده است؟»
جوابش این است که ببینیم دنیا چیست و کجاست تا بعد ببینیم که ما برای چه به دنیا آمده‌ایم. اگر گفتیم دنیا یک بازی لهو و لعب است، یعنی به این قصد به دنیا آمده‌ایم که لهو و لعب کنیم. خب، آدم مثلاً به زمین بازی می‌آید، باید چه‌کار کند؟ باید بازی کند دیگر. ما به دنیا آمده‌ایم که بازی کنیم.

به نظر شما این جواب، جواب خوبی است یا نه؟ اگر گفتیم که به دنیا آمده‌ایم تا بازی کنیم، بهترین و کامل‌ترین جواب است. خدا ما را به دنیا فرستاده است و گفته: برو به دنیا ببینم چه‌جوری بازی می‌کنی. اصلاً برو به دنیا که بازی کنی. بازی کردن خیلی لذت‌بخش است، خیلی عالی است، به آدم خیلی خوش می‌گذرد، آدم همه‌اش دارد بازی می‌کند دیگر.

مشکل کجاست؟ مشکل اینجاست که به‌جای اینکه بازی کنیم، بازی می‌خوریم. خدا ما را به دنیا فرستاده است تا ما بازی کنیم، نه اینکه بازی بخوریم. دنیا ما را بازی ندهد. فریب دنیا را نخوریم. اسیر دنیا نشویم. اسیر دنیا که بشویم، یعنی بازی خورده‌ایم. یادمان نرود که به دنیا آمده‌ایم تا بازی خودمان را انجام دهیم. یک بازی خدا برای ما در دنیا تدارک دیده است که آن بازی را باید انجام دهیم.

## لازمه بازی کردن در دنیا

کسی می‌تواند بازی کند که اسیر دنیا نشود، به خود باشد و بفهمد چه کار می‌کند. اگر یک بازیکن حرفه‌ای را به زمین مثلاً فوتبال بفرستند و یک بچه را هم به زمین فوتبال بفرستند، بچه با این توپ چگونه بازی می‌کند و آن بازیکن حرفه‌ای با آن توپ چگونه بازی می‌کند؟ بچه به توپ یک شوت می‌زند، معلوم نیست توپ به کدام طرف می‌رود، بعد باید دنبال توپ برود. توپ بچه را دنبال خودش می‌کشاند. اما بازیکن حرفه‌ای، توپ را به جهتی که می‌خواهد می‌چرخاند، می‌گرداند، حرکت می‌دهد، پاس می‌دهد و سانت می‌کند. توپ در اختیار اوست. او در خدمت توپ نیست. اما آن بچه نه، توپ به پایش می‌خورد و به یک‌طرفی می‌رود. اما آن حرفه‌ای، توپ که به پایش می‌خورد، همان‌جا می‌ایستد، استُپ می‌کند.

خدا ما را به دنیا آورده است که بازی کنیم و بازیکن حرفه‌ای شویم. به پول می‌رسیم، با پول بازی کنیم، نگذاریم پول ما را بازی دهد. به پست و مقام می‌رسیم، بازی کنیم، در اختیار ما باشد، حرفه‌ای باشیم، هدف داشته باشیم، در جهت هدفمان از این دنیا استفاده کنیم و دنیا را در مسیر آن هدفمان بازی دهیم، نه اینکه بازی‌اش را بخوریم. فرق “حُر” و “اسیر” همین است دیگر. اسیر، بازی می‌خورد؛ “حُر” نه، بازیکن حرفه‌ای است. دنیا یک استخر و یک دریاست. اگر شناگر باشی، شنا بلد باشی، در این دریا و در این استخر قشنگ شنا می‌کنی، لذت می‌بری و بهره می‌بری. آن هدفی را که داری، در جهت رسیدن به آن مقصدی که داری، شنا می‌کنی، می‌روی و می‌رسی.

اما اگر شنا بلد نباشی، غلت می‌زنی، بی‌خودی دست‌وپا می‌زنی، هی آب می‌خوری، هی می‌آیی بالا، هی می‌روی پایین، درجا می‌زنی، پیشرفتی نمی‌کنی و به سمت مقصد حرکت نمی‌کنی. شناگر، سوار آب است، غرق در آب نیست؛ آب غرقش نکرده است. غفلت یعنی همین دیگر که ما یکهو دست از شنا کردن می‌کشیم، دیگر شنا نمی‌کنیم. خب وقتی شنا نکردی، غرق می‌شوی. به‌محض اینکه غافل می‌شوی، یعنی دیگر شنا نمی‌کنی، می‌روی پایین.

## مرگ جسم و مرگ روح

کی صدایش در می‌آید؟ وقتی نفست قطع می‌شود و جنازه می‌آید روی آب. پس دو جور مردن داریم: یک مردن جسم که خب جسم ما می‌میرد، همه می‌میرند. «الموت حق». یک مردن روح است. آنی که شناگر است، هیچ‌وقت نمی‌میرد. کسی که زنده است به معنای اول، یعنی هنوز بدنش در دنیاست، اما در این دنیا غرق شده است، او مرده است، حالیش نیست. حقیقتاً و باطناً مرده است. قلبش مرده، دلش مرده است؛ و لذا فرمودند: «المواعظ حیات القلوب». کسی که موعظه می‌شنود و از غفلت درمی‌آید، زنده می‌شود. اما کسی که غافل است، این مرده است.

یک مرده‌ای داریم که دیگر زنده نمی‌شود. یک مرده‌ای داریم که زنده می‌شود، دوباره می‌میرد و دوباره زنده می‌شود. غافل که می‌شود، می‌میرد و می‌رود ته آب، دوباره که موعظه می‌شنود، می‌آید بالا، “آفلاین” می‌شود و “آنلاین” می‌شود. آن موقعی که “آفلاین” است، مرده است.

این‌هایی که غافل‌اند، دقیقاً مثل کسی هستند که رفته‌اند زیر آب. یکی از بچه‌محل‌های ما این‌ها رفته بود سد لتیان. آنجا می‌گویند: برویم آب‌تنی کنیم. حالا، این‌جوری که الان در یادم هست، مال چند سال پیش است. از رفقای ما هم بود. شیرجه می‌زند در آب و می‌رود ته آب، در گل‌ولای کف سد. بعد این رفیق ما می‌رود که او را در بیاورد، آن‌جوری که الان در ذهن من است، او را در می‌اورد، خودش می‌ماند جزو… یعنی از آن بچه‌هایی است که اوایل ما در محله بحث و درس و این‌ها را شروع کردیم، می‌آمد جلسات ما، داداشش هم الان در تلویزیون مجری است. اینکه آدم می‌رود زیر آب، خب دوباره می‌تواند بیاید بالا، ولی یک وقت یک‌جوری می‌رود زیر آب گیر می‌کند که دیگر نمی‌تواند بیاید بالا. خیلی‌ها الان این‌جوری شده‌اند. الان یک مدلی می‌روند زیر آب که هرچقدر موعظه می‌شنوند، هرچقدر حوادث روزگار درس است، این‌ها همش عبرت است، این‌ها عبرت نمی‌گیرند. هرچقدر بیدارباش می‌دهند به این‌ها، این‌ها بیدار نمی‌شوند. حالا اینکه این را چگونه باید از توی این لجن‌ها و از توی این گل‌ولای کف استخر و سد و دریاچه و این‌ها بیرون آورد، یک قدرت خیلی زیادی می‌خواهد که این‌ها را… و خواست خودشان، اول از همه اراده و خواست خودش که بخواهد بیاید یا نخواهد بیاید.

یک وقت هست شما می‌روی زیر آب، یک‌جوری دست‌وپا می‌زنی که بیایی بالا، دست‌وپا می‌زنی، زیر آب هم هستی، ولی به سمت بالا می‌زنی. یک وقت نه، برعکس است؛ دست‌وپا می‌زنی، اما به سمت پایین‌تر رفتن می‌زنی. می‌فهمد دارد غرق می‌شود، می‌فهمد غرق شده است، می‌فهمد زیر آب است. ولی هرچه به او می‌گویی: «خب، بیا بالا، به سمت بالا دست‌وپا بزن.» گاهی اوقات چرخیده است، یعنی سرش پایین است و پاهایش بالاست. خب این هرچه دست‌وپا می‌زند، می‌رود پایین‌تر. این باید بچرخد در آب. ۱۸۰ درجه باید بچرخد که دست‌و‌پایی که می‌زند، این را بیاورد بالا.

این چرخیدن، این یک عمری سرِ تر رفته، همه‌اش اینترنشنال گوش کرده و تماشا کرده. حالا فهمیده و می‌گوید: «دیگر گوش نکن.» نه، نمی‌تواند، بازم گوش می‌کند، عادت کرده است. می‌فهمد و از راه‌های ناچیز می‌فهمد اوضاعش به هم ریخته است. می‌گوید: «خب، نکن.» باز می‌کند، باز گوش می‌دهد، ول نمی‌کند. حالا بعضی‌هایشان هستند که گوش می‌کنند، هی حرص می‌خورند. می‌گویند: «آها، این چرا این‌جوری می‌گوید؟ آخه او چرا باید این را بگوید؟» حرص هم می‌خورد، یعنی هی حرف‌های آن‌ور آب را گوش می‌کند، هی حرص می‌خورد. خب گوش نکن، ولش کن دیگر. که آخه نمی‌دانی این‌ها چه می‌گویند. یک حسی می‌گوید باید بروی گوش کنی. هی گوش می‌کند، هی حرص می‌خورد. این هم می‌شود جهنم دیگر.

## قوانین بازی دنیا

واقعیت مسئله این است که کم پیدا می‌شود کسی که در دنیا بازی کند و بازی نخورد. هر بازی هم قوانینی دارد؛ یک سری قوانینش تکوینی است، یک سری قوانینش هم تشریعی و قراردادی است. شما در فوتبال مثلاً یک سری قوانین تشریعی دارید. به‌عنوان‌مثال، اگر نمی‌دانم چه بشود، می‌شود آفساید. حواست باشد که در آفساید نایستاده باشی. اگر چه کار کنی، می‌شود خطا؟ اگر با دست بزنی، هند است. این‌ها از خط رد بشود، تو مثلاً فرض بکنید اوت، کرنر؛ این‌ها همش قوانین تشریعی است، اعتباری و قراردادی است. یک قوانینی هم دارد، قوانین تکوینی. شما چقدر بلدی بازی کنی؟ با توپ مهارت کنترل توپ، دریبل زدن، پاس دادن، سانت کردن؛ این‌ها هم قوانین تکوینی‌شان است.

بازی دنیا هم هر دو جور قانون را دارد: یک قوانین تشریعی، قوانین تکوینی. این دو تا با همدیگر دست‌به‌دست هم می‌دهد و بازی دنیا را در جهت آن هدفی که برای رسیدن به آن هدف داریم بازی می‌کنیم، ما را همراهی می‌کند و کمک می‌کند. هم باید با قوانین تکوینی‌اش آشنا شویم و در آن قوانین حرفه‌ای شویم، خوب بلد باشیم بازی کنیم و اسیر نشویم. دنیا در مشتمان باشد، مالک آن باشیم، مَمْلوک نشویم، تحت اختیار و کنترل ما باشد و هم با قوانین تشریعی و قراردادی‌اش که خدا وضع کرده است، این قوانین را تا این بازی دنیا قشنگ‌تر شود، لذت‌بخش‌تر شود و بی‌ضررتر شود.

پس اگر گفتیم برویم بازی کنیم، خیلی حرف درستی است، به معنای این است که برویم که بازی نخوریم. بازیکن باش و حرفه‌ای باش. از اولیای خدا باش، یعنی حرفه‌ای بازیکن. بازیکن‌های حرفه‌ای می‌شوند اولیای خدا. این‌ها چشم‌ بسته بازی می‌کنند، اصلاً احتیاج ندارند که فکر کنند و بازی کنند. اوّل بازی می‌کند، بعد فکر می‌کند که چه کار کرد. یک بازیکن حرفه‌ای فوتبال اول دریبلش را می‌زند، پاسش را می‌دهد، کارش را می‌کند، بعد خودش می‌آید فیلمش را تماشا می‌کند، می‌بیند چه کار کرد. ولی بازیکن‌های اَماتور و معمولی و این‌ها نه، این‌ها اول باید فکر کنند، بعد بازی کنند. بازیکن اَماتور باید توپش را نگاه کند تا بتواند با این توپ بازی کند. حرفه‌ای باشد نه، سرش بالاست، کل زمین را نگاه می‌کند، با توپ هم پاهایش کار می‌کنند.

بازی برایش ایمانی شده است. قوانین تکوینی بازی برایش ایمانی شده، قوانین تشریعی بازی برایش ایمانی شده است. ناخودآگاه با دست نمی‌زند، ولی اگر حرفه‌ای نباشد، یکهو با دست می‌گیرد، مثل بعضی‌ها. ولی در لحظات حساس، شما یک بازیکن حرفه‌ای سطح بالا را می‌بینید، یک‌جوری اصلاً عمل می‌کند که دست ناخودآگاه می‌رود کنار، یعنی یک‌جوری اصلاً بازی می‌کند که توپ به دستش نمی‌خورد.

بعضی‌ها خیال می‌کنند که بازیکن‌های حرفه‌ای مثلاً فکر می‌کنند و بازی می‌کنند، درحالی‌که این‌ها قبلاً فکرهایشان را کرده‌اند، دیگر فقط بازی می‌کنند. از فکر هم استفاده می‌کنند، ولی اصل بازی‌شان دیگر در بدنشان نشسته است، جزو وجودشان شده است. قوانین بازی دنیا باید این‌جوری جزو وجود ما بشود، یعنی چشم ما درست بازی کند، گوش ما درست بازی کند، دست ما درست بازی کند. پای ما در چارچوب و محدوده قوانین بازی، در مسیر هدف قرار گیرد. گاهی از دستمان در می‌رود و کاری می‌کنیم، بعد می‌گوییم: «چه شد؟ چرا من این کار را کردم؟ هیجانی شدم، نمی‌دانم، احساساتی شدم، از کنترل خارج شد.» یکهو عصبانی می‌شود، یکهو مثلاً خیلی ذوق‌زده می‌شود.

## زندگی، بازی حرفه‌ای است

خب، چقدر باید کار کند یک بازیکن تا حرفه‌ای بشود؟ همان‌قدر هم باید زندگی کنیم تا در زندگی کردن حرفه‌ای بشویم؛ بازی زندگی. کسی که فوتبال هم بازی می‌کند، ولی اصل کارش چیزهای دیگر است، شغل دیگری دارد، کار دیگری دارد و فوتبال را هم در ضمنش بازی می‌کند، خب این هیچ‌وقت حرفه‌ای نمی‌شود. کسی که هدفش در زندگی، زندگی کردن نیست، در این بازی زندگی حرفه‌ای شدن نیست، هدف از خلقت خود را پیگیری و دنبال نمی‌کند.

اینکه خدای متعال می‌فرماید که: «اَنَا خَیرُ شَریکٍ»، «من بهترین شریک هستم»، من را با غیر من شریک قرار دهی، من سهم خودم را هم به آن شریکم واگذار می‌کنم، می‌روم کنار؛ یعنی باید خوَرِه باشی. یک هدف بیشتر نداشته باشی در زندگی، آن هم درست زندگی کردن است: “حُرّ” بودن، آزاد بودن، “حرّ” بودن، در اختیار بودن، عزت داشتن، بازی نخوردن.

اگر کنار این بگویی: البته این خوب است، ما هم قبول داریم، درست است، آدم نباید بازی بخورد، آدم باید “حرّ” باشد، آزاد باشد، عزت داشته باشد، ولی خب آدم باید بالاخره کارهای دیگر هم بکند، چیزهای دیگر هم می‌خواهد، این هم می‌خواهد، آن هم می‌خواهد. چند تا چیز دیگر هم کنار این می‌گذاریم به‌عنوان هدف، نه به‌عنوان وسیله. این را هم می‌خواهم، آن را هم می‌خواهم، آن را هم می‌خواهم، آن هم خوب است، البته آن را هم می‌خواهم. به این علی پروین در محل ما، چون بچه‌محل ما است دیگر، می‌گفتند “خوَرِه”. از بچگی همین‌جوری می‌آمد در آن چهارباغ که الان دیگر همه‌اش ساختمان‌سازی شده، رفته پی کارش، همین‌جوری تنهایی باز خودش با توپ بازی می‌کرد و روپایی می‌زد. بزرگ‌ترهای ما، قدیمی‌ترها، که مثل مرتضی سلمانی خدا رحمتش کند، خیلی رفیق بود با علی پروین و پرسپولیس هم به آن‌ها گفتند “خوَرِه”. این‌ها خب در فوتبال شد سلطان. اینکه چه می‌خواهی، هدفت چیست، ماجرای خدا و هدف بودن خدا، ربطی به اینکه چه کار می‌کنی خیلی ندارد.

هر کاری که داری می‌کنی، بخواه. هرکاره‌ای هستی، باش. مربوط می‌شود به اینکه چه می‌خواهی و دنبال چه هستی. هدفت چیست؟ چگونه زندگی می‌کنی؟ نه، چرا زندگی می‌کنی؟ شغلت چیست؟ هرچه که هست. منافاتی ندارد با چرایی. آن چرا را باید درست کرد. درست می‌شود. کجا هستی؟ هرجا می‌خواهی باش. چه کار می‌کنی؟ هر کاری می‌خواهی داشته باش. شغلت چیست؟ درآمدت چیست؟ نمی‌دانم، خانه‌ات چه… هرچه هست، هیچ فرقی نمی‌کند. چرا را درستش کن.

چرا که درست شد، آن وقت چگونگی‌ها یک جهتی پیدا می‌کند که آن جهتش گاهی دیده نمی‌شود در چگونگی، یعنی ظاهر کار را نگاه می‌کنیم، این دارد همان کار را می‌کند، آن هم دارد همان کار را می‌کند، اما چرایی‌شان با هم چون فرق می‌کند، در باطن آن اعمالشان تغییر ایجاد می‌کند، در باطن آن عمل. ظاهرش عین هم است. در نتیجه آن اعمالشان تأثیرگذار است. نتیجه چه می‌شود؟ هر دو تا دارند یک کار را انجام می‌دهند، مال یکی می‌شود، مال یکی نمی‌شود. برمی‌گردد به چرایی‌شان.

معنایش این نیست که همیشه شدنش مثلاً خوب است ها، نه، گاهی نشدنش خوب است. اینکه بشود یا نشود، چه کسی دارد برنامه‌ریزی می‌کند؟ خدا. خدا دارد بر اساس چه برنامه‌ریزی می‌کند؟ حق. حق چیست؟ حق این است که من چه هدفی را در نظر گرفتم و برای رسیدن من به آن هدفم، باید بشود یا نباید بشود؟ این تلاش من، اقدام من، عمل من در دنیا، باید به نتیجه برسد یا نباید برسد تا من به آن هدفم برسم و به‌اصطلاح رستگار بشوم، سعادت‌مند بشوم، خوش‌بخت بشوم، بهشتی بشوم؟

0
7
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده