جلسه خودشناسی
2338

۳۰ خرداد ۱۴۰۵ - شب ششم محرم

مسائل زیاد است، متکثر است، فرمولش وحدت دارد؛ تمام این کثرات عالم به یک حقیقت حق برمی‌گردد.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
50:36 / 00:00
انتشار: ۱۴۰۵/۰۴/۰۱ به‌روزرسانی: ۱۴۰۵/۰۳/۳۱
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
تطبیق صوت
2
ویراست اولیه
3
چک نهایی
4
قالب‌بندی کامل
5
مرحله 2 از 5: این متن با ai ایجاد شده؛ با صوت مطابقت داده شده اما هنوز ویراستاری نشده.

گفتمان خودشناسی

فایل 2338

استاد حسین نوروزی

شب ششم محرم (۳۰ خرداد ۱۴۰۵)

حل ریشه‌ای همه‌ی مسائل با یک فرمول

 مسائل زیاد است، متکثر است، فرمولش وحدت دارد؛ تمام این کثرات عالم به یک حقیقت حق برمی‌گردد.

هدف انبیا: حق و قیام لله

همه انبیا و اولیای خدا یک هدف بیشتر نداشتند و آن «حق» بود؛ خدا بود. یک وظیفه هم بیشتر نداشتند و آن «قیام لله» بود. هدف آن‌ها حق بود؛ یعنی خدایی بودند. شما وقتی می‌گویید من یک هدفی دارم، یعنی می‌خواهم با آن هدفم یکی شوم و به آن برسم. هر چیزی را که هدف قرار دهید، معنایش این است که می‌خواهم با آن متحد شوم؛ مقصد من و منزل آخر من است که به آن برسم و آنجا مستقر شوم. هدف یک امر تشریفاتی نیست که بگوییم ما خدا را هدف گرفتیم، اما کاری با خدا نداریم، ما راه خودمان را می‌رویم؛ البته هدفمان خداست. هدفمان خداست یعنی چه؟ ولی راه خودمان را داریم می‌رویم! این قسمت کار خیلی توضیح داده نشده و باز نشده که وقتی می‌گوییم خدا مقصد ما و منتهای آمال ماست، یعنی قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ اگر خدا هدفتان نبود، قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟ حالا که خدا هدفتان شده، چه فرقی کرده و چه چیزی عوض شده؟ خب، این بحثش کمی سنگین می‌شود، تا همینجا فعلاً قطعش می‌کنیم تا بعداً.

تا ندانیم خدا چیست و هدف چیست، تمام انبیا و اولیای خدا یک هدف بیشتر نداشتند، آن هم خدا بود. و خدا می‌فرماید: «من یک موعظه بیشتر برای شما ندارم: انما اعظکم بواحده، ان تقوموا لله»(سوره سبأ، آیه ۴۶). قیام لله کنید. برای رسیدن به این هدف حرکت کنید، اقدام کنید، به پا خیزید. تمام انبیا و اولیای خدا یک وظیفه داشتند، آن هم قیام لله بود. به تبع آن‌ها هم ما یک وظیفه بیشتر نداریم: «ان تقوموا لله، مثنی و فرادی». قیام لله آن‌ها «فرادی» بود؛ فقط خدا بود، فقط الله. قیام لله ما با «مثنی» شروع می‌شود، یعنی غیر خدا هم در آن هست؛ ولی ان‌شاءالله به «فرادی» که فقط خدا را در نظر بگیریم، منتهی می‌شود و خالص می‌شود.

اگر یک وظیفه بیشتر نداریم، آن‌ها هم نداشتند، خدا برای ما یک موعظه بیشتر ندارد. دیگر از این خلاصه‌تر و قشنگ‌تر؟ خدا می‌فرماید: «من یک موعظه می‌خواهم  شما را بکنم.» پیغمبر خدا به آن سران فرمود: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا.» من یک کلمه می‌خواهم به شما بگویم، بگویید «لا اله الا الله» تا رستگار شوید. یک کلمه است. خدا هم می‌فرماید که من یک وظیفه برای شما بیشتر ندارم. خلاص! ذهنتان را درگیر نکنید، «حالا چه‌کار کنیم و…؟» بلاتکلیف نیستید. از کثرت، وحدت در نمی‌آید. این وظیفه، آن وظیفه، این کار، آن کار… اما از وحدت، کثرت در می‌آید. یک وظیفه بیشتر نداری! خودت را خسته نکن، ذهنت را هم شلوغ نکن که حالا چه‌کار کنم؛ معلوم است چه‌کار کنید: «ان تقوموا لله.» برای خدا حرکت کن و قیام کن. هر کاری می‌خواهی بکنی، خدا را در نظر بگیر و جلو برو.

موعظه‌ی جامع

این موعظه‌ای است که همه موعظه‌ها در آن است. یک دستورالعملی است که همه تکالیف و وظایف و دستورالعمل‌ها در دلش است و زیرمجموعه آن است. تو «لله» را درست کن، بعد می‌فهمی باید چه‌کار کنی و می‌فهمی تکلیفت چیست. بقیه آیات قرآن توضیح همین آیه است و وظایف و تکالیفی که خدای متعال بیان کرده، توضیح همین آیه است. برای آن‌هایی که می‌خواهند قیام لله داشته باشند، خب آن تکالیف به وجود می‌آید: «خب این کار را هم بکن، آن کار را هم بکن، آنجا هم برو و…» همیشه از وحدت به سوی کثرت بیایید. این حرف خیلی مهم است؛ خیلی به آن توجه کنید.

حرکت از وحدت به سوی کثرت

هر کسی شروع کرد برای شما سخنرانی کردن [خب، خیلی آدم ها حرف می‌زنند] شما همین‌طور که داری حرف‌ها را گوش می‌کنی، ذهنت کجا برود؟ برود سراغ ریشه این حرف‌ها که از کجا دارد این حرف‌ها در می‌آید؟ ریشه‌اش کجاست؟ ریشه‌اش یکی بیشتر نیست؛ به وحدت می‌رسد. یک معلم ریاضی دارد ریاضی می‌گوید. یک مسئله را می‌آورد و حل می‌کند. شما نگاه می‌کنی این مسئله را، راه حلش را می‌بینی، می‌گویی: «یاد گرفتم!» نه، یاد نگرفتی. یک مسئله دیگر می‌آورد و حل می‌کند. نگاه می‌کنی، می‌گویی: «یاد گرفتم!» نه، یاد نگرفتی. مسئله سوم را بیاورد و بگذارد جلویت بگوید حل کن، نمی‌توانی حل کنی. می‌گویی: «من آن دو تا را که به من گفتی، این‌ها را بلدم. چون نگاه کردم، دیدم، یاد گرفتم.» اما این سومی را دیگر نمی‌توانی حلش کنی. ولی معلم خودش می‌تواند حل کند. چرا؟ می‌گوید به خاطر اینکه خب قبلاً حل‌شده‌اش را دیده. اشتباه می‌کند!

نگاه وحدت بین، راه حل مسائل و بلاتکلیفی‌ها است

اینکه معلم مسائل را یکی یکی مطرح کند و حل کند و جوابش را بدهد، این کثرت در مسائل تو را متوقف در این کثرت نکند. برگرد ببین از کجا ناشی شده، ریشه‌اش کجاست؟ همه این مسائلی را که حل کرد، یک فرمول دارد، یک راه حل دارد. آن را یاد بگیر تا همه این مسائل و مسائل بعدی و همه را بلد شویم و همه را حل کنیم. می‌گویند: «تو تا حالا با این مسأله برخورد نداشتی، چطوری حل کردی؟» می‌گوید: «آخر فرمول دارد.» فرمولش یکی بیشتر نیست. مسائل زیاد است، متکثر است. فرمولش وحدت دارد. تمام این کثرات عالم به یک حقیقت حق برمی‌گردد. ما وقتی با این کثرات در عالم مواجه می‌شویم، فقط همان را می‌بینیم. نمی‌رویم سراغ ریشه این کثرت. اگر رفتی سراغ ریشه این کثرت که وحدت است، از آنجا آن وقت بیا پایین، تمام مسائل دنیا برایت حل می‌شود. دیگر بلاتکلیف نیستی، دیگر نمی‌گویی چه‌ کنم!

انبیا و نگاه وحدت‌بین

انبیای الهی کسانی بودند که فرقشان با ما همین است. آن‌ها هر چیزی را که دیدند، سریع رفتند سراغ ریشه. تعبیر عامیانه‌اش این است که به هر مخلوقی که رسیدند، سراغ از خالقش گرفتند: «آن که این را خلق کرده، که بوده؟» به هر اثری که رسیدند، پی مؤثرش گشتند: «این اثر از کجا بوده؟» خالقش و مؤثرش، بعد وحدتش است؛ اثرش، نتیجه‌اش، معلولش و مخلوقش، بعد کثرتش است. از اثر، پی به مؤثر بردند؛ یعنی رفتند سراغ مؤثر. این را ولش کن! مؤثرش را ببین کیست.

دو جور نگاه در زندگی

شما دو جور می‌توانی نگاه کنی و در زندگی مشاهده کنی. کثرت ببینی یا وحدت ببینی. نگاهت، نگاه کثرت‌بین باشد یا نگاه وحدت‌بین باشد. نگاهت اگر اصلاح شد و دنبال وحدت بودی، سر از خدا در می‌آوری. آخرش می‌بینیم فقط خداست. غیر خدا هیچی دیگر نیست. بقیه‌اش می‌شود مخلوقات، بقیه‌اش می‌شود تجلیات، بقیه‌اش می‌شود آثار. شما در آثار متوقف نمی‌شوید. کارگرها را دیدید؟ می‌ایستند یک جا، به آن‌ها کار می‌گویند. می‌گویند: «این کار را بکن.» می‌کنند. بعد می‌گویند: «حالا آن کار را بکن.» بعد می‌گویند: «حالا آن یکی کار را بکن.» بیست سال، سی سال ایستاده، یکی دیگر به او می‌گوید: «این کار را بکن، آن کار را کن.» «این پیچ را سفت کن، آن پیچ را شل کن،…» خودش نتوانسته صاحب‌کار شود و بفهمد که این‌که به من می‌گوید این را شلش کن، آن را سفتش کن، آخر روی چه حساب دارد به من می‌گوید؟ حسابش چیست؟ نگاهش اگر نگاه وحدت‌بین باشد، می‌رود سراغ حسابش: علت اینکه این پیچ را شل کن چه بود؟ علت اینکه این را باز کن چه بود؟ خودش می‌شود اوستا کار.

مدل انبیاء الهی و فرقشان با بقیه

انبیای الهی مدلشان این‌جوری بوده. آن‌ها آدم بودند دیگر، غیر آدمیزاد نبودند که. این‌ها هم آدم بودند، مثل من و شما. فرقشان با ما این بوده که آن‌ها نگاه وحدت‌بین داشتند. به هرچیزی رسیدند، خدا را در آن دیدند. 

«ما رأیت شیئاً الا و رأیت الله قبله و بعده‌ و معه.» 

به هرچیزی رسیدم، خدا را در آن دیدم. به هرچیزی رسیدم، کثرت دارد. خیلی است، یکی دو تا نیست، تمام هم نمی‌شود: «و إن تعدوا نعمت الله لا تحصوها.» مگر تمام می‌شود؟ بروی در عالم کثرت، رفتی سر کار! دنبال حقیقت در عالم کثرت می‌گردی؟! بیا بالا! حقیقت واحده است، یکی بیشتر نیست. این حقیقت کجاست؟ دیگر بماند. که من آن یکی را پیدا کنم، بعد همه کثرات عالم را معنا کنم، تمام اتفاقات را درک کنم و همه مسائل را حل کنم. دیگر بی‌سؤال می‌شود، سؤالی برایش باقی نمی‌ماند. این‌جوری می‌شود که خدای متعال می‌فرماید: «انما اعظکم بواحده.» من یک موعظه بیشتر ندارم. اگر بخواهد خدا هی موعظه کند، مگر تمام می‌شود؟ موعظه‌ها تمام شدنی نیستند که. شما هر مسئله‌ای را بخواهی هی دانه‌دانه یاد بگیری، «حالا این مسئله را هم حل کن، یاد بگیرم.» یادگیری اصلاً این‌جوری نیست. خدا می‌فرماید من یک موعظه بیشتر ندارم. می‌خواهم همه‌تان اوستا شوید، از این نگاه کثرت‌بین در بیایید و وحدت‌بین شوید.

ائمه (ع) یک هدف و یک وظیفه فقط داشتند؛ کلهم نورٌ واحد

بعد می‌بینی که تمام امام‌ها، یکی بیشتر نبودند. یک هدف داشتند، یک وظیفه داشتند. «کلهم نورٌ واحد» معنی می‌شود. چطور می‌شود که «کلهم نورٌ واحد»؟ یک نورند و یک حقیقتند. از یک حقیقت چطور می‌شود این همه کثرت به وجود می‌آید؟ از یک فرمول چطور می‌شود این همه مسئله در می‌آورد یک معلم؟ بعد هم پیش بچه‌ها پز هم می‌دهد: «دیدی من بلدم حل کنم؟» این‌جوری پول هم می‌گیرد. بچه‌ها هم که چه‌ می‌دانند این دارد از کجا این‌ها را حل می‌کند. آن فرمول را اگر به این‌ها بدهد، دیگر این‌ها رفتند پی کارشان. بلا نسبت شما البته. فرمولش را هم می‌دهند. آن را یاد نمی‌گیرید آخر، از بس خنگ هستند. مگر خدا فرمولش را بهمان نداده است؟ خدا که نعوذ بالله کنس‌بازی در نیاورده که بگوید: «نه، من این فرمولش را برای خودم نگه دارم، به کسی یاد ندهم. بهشان می‌گویم که انما اعظکم به یک، دو، سه، چهار، پنج، همین‌طور بگویم و همه‌شان را سر کار بگذارم.»

خیلی‌ها این‌جوری عمل می‌کنند! همه شاگردهایشان را سر کار می‌گذارند. می‌گویند یک روز می‌شود که اینها می‌آیند و جای ما را می‌گیرند، حقوق و روزی ما چه می‌شود؟! این‌ها هم دین ندارند. این‌ها هم اعتقاد به خدا ندارند. خود خدا آن وقت بیاید این کار را بکند؟! خدا دارد فرمول اصلی را بهمان می‌دهد. می‌گوید: «آقا، این را بگیر برو، خودت برو. روی پای خودت بایست، برو مستقل شو: انما اعظکم بواحده.» خدا چندتاست؟ خدا یکی بیشتر نیست. پس این همه مخلوقات از کجا در آمده است؟

وحدت وجود: غامض‌ترین مسئله فلسفه

این مسئله، جزء غامض‌ترین مسائل فلسفه است. کدام مسئله؟ همین که عین آب خوردن شما الان فهمیدی. به همین آبکی بود، به همین شُلَکی بود. یک فرمول شما می‌دهی، همه مسائل را حل می‌کند. می‌گوید: «آخر از یک دانه چه جوری این همه مسئله حل می‌شود؟» یک نفر تا حالا این سؤال کرده؟ نه! به خدا که می‌رسد، آنوقت سؤال می‌کنند. ذهن گول می‌زند آدم را: «اگر خدا یک حقیقت است و در عالم یک حقیقت بیشتر وجود ندارد، پس این همه مخلوقات و این همه کثرات چه می‌گویند؟» کُشتند خودشان را که بتوانند جواب این مسئله را بدهند. خدا می‌داند چقدر وقت‌های ما را تلف می‌کند سر چیزهای بی‌خود. برو به زندگیت برس مرد حسابی! بیست سال فلسفه می‌خواند که چه؟ این‌ها را بفهمی!

فهم یک چیز دیگر است، غیر از علم است. اگر علم را دنبال کنید، ته ندارد. آخرش هم هیچی نمی‌شود، به هیچ جا نمی‌رسی. می‌گوید:

«رسید دانش من بدانجا / که دانستم همی که نادانم

دل گرچه در این بادی بسیار شتافت / یک موی ندانست ولی موی شکافت

اندر دل من هزار خورشید بتافت / آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت.»

 حضرت فرمود: «العلمُ کثیر.» علم زیاد است. خیلی چیزهاست که نمی‌دانی. تازه الان نمی‌دانی که خیلی چیزهاست که نمی‌دانی. هرچه بیشتر بروی جلو، بیشتر می‌فهمی که خیلی چیزهای دیگر هم هست که نمی‌دانی و نمی‌دانستی که نمی‌دانی. تازه می‌فهمی که نمی‌دانستی. مجهولاتت بیشتر می‌شود. «والعمر قلیل.» عمر کم است. وقتت را صرف احاطه پیدا کردن بر علوم می‌خواهی بکنی؟ دقت کنید، احاطه پیدا کردن بر همه علوم امر محال است! با کار ذهنی، درسی، کلاسی می‌خواهی بروی همه علوم را یاد بگیری؟! راهت غلط است. «فخذوا من کل علم ظروفه.» از هر علمی خوبش را بگیر که کارت را راه بیندازی، زندگی‌ات بچرخد، دنیایت بچرخد. بقیه‌اش را ولش کن و «دعوا فضوله.» زیادی‌هایش را رها کن. «اللهم انی اعوذ بک من علم لا ینفع.» خدایا، به تو پناه می‌بریم از علمی که منفعت ندارد. خدا می‌داند چقدر علوم در مدارس و دانشگاه‌ها و حوزه‌های ما خوانده می‌شود که فایده ندارد؛ چون به این حدیث امام باقر علیه السلام عمل نمی‌کنند. چقدر عمرها تلف می‌شود، وقت‌ها صرف می‌شود، صرف علومی که فایده ندارد.

علم در مقابل عقل: کثرت در مقابل وحدت

علم که ته ندارد. علوم یعنی کثرت. عقل یعنی وحدت. فرق علم با عقل چیست؟ «العلم کثیر.» علم زیاد است، اما عقل، یک حقیقت بیشتر ندارد؛ آن هم حق و خداست. و در این یکی، همه چیز هست. یکی به معنای یک دانه نیست، به معنای «صَمَد» است؛ پُر است، همه است، یگانه است. یک دانه باشد، خوب کم است. دو تا که بیشتر از یکی است، سه تا که باشد، بیشتر از یک دانه است. این یک دانه که خیلی کم است! نه، یک دانه نیست. «احد.» «قل هو الله احد.» این‌قدر سخت بود فهمیدن این؟! کاری نداشت. دنبال فهم باش، نه علم. علم به اندازه‌ای که نیازت را برآورده کند و کارت را راه بیندازد و تمام. برو به کارت برس. به هر علمی رسیدی، عقلت را به کار بگیر. دنبال حقیقت باش در آن. وحدت‌بین باش. در کثرت متوقف نشو. برو سراغ بعد وحدتش، تا سر از جایی که پیامبران الهی درآوردن در بیاوری؛ یعنی آدم شویم.

بعضی‌ها خیال می‌کنند که پیامبران الهی پیغمبر بودند، آدم نبودند که! قرار نیست که ما پیغمبر شویم که! قرار است آدم شوی! شما اگر که از وحدت آمدی سراغ کثرت، بی‌خودی می‌فهمی؛ اما اگر منهای وحدت رفتی سراغ کثرت، بی‌خودی نمی‌فهمی. هرچه زور می‌زنی، آخرش به تناقض می‌رسی. می‌گوید: «این مسئله را حل کن، آن مسئله را حل کن؟» آن یکی مسئله را چه‌کار کند؟ هر روز شیطان یک شبهه‌ی جدید مطرح می‌کند. ماجرای فتنه‌ها در آخرالزمان چیست؟ یعنی مسائل جدید، شبهات تازه.

راه حل مشکلات عالم: نگاه وحدت‌بین

چی می‌شود که یک عده‌ای در فتنه‌ها گم می‌شوند، فریب می‌خورند و شیطان گولشان می‌زند؟ برای اینکه نگاه وحدت‌بین ندارند. از بالا نمی‌آیند سراغ مسئله، از پایین می‌خواهند مسئله را حل کنند. در عالم کثرت می‌خواهند مشکلات را برطرف کنند. می‌خواهند یک مملکت و یک دنیا و یک جهان را با همین محاسبات پایین درست کنند. «خب، اقتصاد را چه‌جوری حلش کنیم؟ خب، علم اقتصاد باید بلد باشیم. با علم اقتصاد می‌خواهیم اقتصاد را درستش کنیم. خب، این را درستش کنیم. سیاست را چه‌کار کنیم؟ خب، آن هم علم سیاست می‌خواهد. برویم علم سیاست یاد بگیریم، سیاست را هم درست کنیم. خب، بعد دیگر آن یکی را… نمی‌دانم اخلاقش را چه‌کار کنیم؟ فساد را چه‌کار کنیم؟ جنگ را چه‌کار کنیم؟ ظلم و ستم را چه‌کار کنیم؟ مگر یک دانه و دو تاست!؟ تمام نمی‌شود که! هر روز یک مشکل جدید.

چه کسی می‌تواند راه حل صحیح و درست مشکلات را بدهد؟

چه کسی می‌تواند جواب درست و راه حل صحیحی به همه این سؤالات و مشکلات بدهد؟ که می‌تواند؟ فقط کسی که خدا را می‌شناسد. هرچه خداشناس‌تر، حلّال مشکلات‌تر. که خدا را می‌شناسد؟ اونی که خودش را می‌شناسد، اونی که عقل دارد. «أفضل العقل معرفه الإنسان نفسه.» امام رضا علیه السلام فرمود: «برترین عقل، خودشناسی است.» خودت را بشناسی، خدا را شناختی. خدا را بشناسی، همه مسائل را می‌توانی حل کنی. چطور می‌تواند مسائل را حل کند امام زمان علیه السلام؟ او که درس اقتصاد نخوانده، بیاید اقتصاد جهان را درست کند. می‌خواهد بیاید جهان را اداره کند، مگر علم اقتصاد دارد؟ حالا شما که علم اقتصاد داری، چه‌کار کردی مثلاً؟ چه گلی به سر اقتصاد جهان زدی؟ همه‌اش دارند ناله می‌کنند، کل دنیا دارد ناله می‌زند. حیف که وقت کم است تا بگویم که امام زمان علیه السلام چرا نمی‌آید و منتظر چیست که بیاید.

درست کردن کار از بالا یا از پایین؟

اوایل انقلاب یکی از این روشن‌فکرانی که نمی‌دانم زنده است یا مرده، که دست اندرکار هم بود. در جلسه‌ای گفت که: «آقای خمینی سیاستمدار نیست. علم سیاست ندارد.» ما درسش را خواندیم. تمام سیاستمداران دنیا انگشت به دهان ماندند در مقابل امام (رضوان الله تعالی علیه). این آقا آن وقت می‌گفت: «ایشان درس سیاست نخوانده، بلد نیست سیاست. چه‌می‌داند!» فرق این آقا با امام در این است. این نگاهی کثرت‌بین دارد، آن نگاه وحدت‌بین دارد. این از پایین می‌خواهد کار را درست کند، آن از بالا می‌خواهد کار را درست کند. خیلی مسئله مهم است. کار را از کجا می‌خواهی درست کنی؟ جهان را از کجا می‌خواهی اصلاح کنی؟ از بالا یا از پایین؟ از پایین همین می‌شود که تا الان شده، درست نمی‌شود. یک وقت نگویی آقا سوئیس درست شده. بله، با دزدی، با جنایت درست می‌شود. آمریکا درست شده؟ بله، با کشتار، با خیانت، با جنایت، درست می‌شود. این درست شدن است؟!

یک نفر تا حالا شده که یک کسی که می‌‌آید دزدی می‌کند، بعد می‌رود خانه برای زن و بچه‌اش بهترین امکانات را فراهم می‌کند با پول دزدی، تا حالا یک نفر شده رشک ببرد و به این بگوید: «به به، ببین این را یاد بگیر.» به بچه‌هایش بگوید: «ببین این را یاد بگیرید از این.» یک نفر تا حالا این کار را نکرده که بگوید: «یاد بگیرید از این دزدی که این‌جور مال مردم را می‌دزدد، برای زن و بچه خودش بهترین امکانات را در خانه فراهم کرده.» متأسفانه بعضی از مردم به این دزدهای جنایت‌کار رشک می‌برند. شیطان ببین چقدر دستش قوی است و ما چقدر ضعیفیم. از بالا باید کار را درست کنی.

آن رفیق شما که وزیر شد، گفت: «می‌خواهم یک موعظه بکنی من را.» گفتم: «از بالا باید کار را درست کنی، نه از پایین.» یک جایی بود که فهم آدم باز می‌شود، ان‌شاءالله فهمید. حرم امام رضا بود. آدم در زیارتگاه‌ها که می‌رود، در فهمش باز می‌شود. آنجا که رفتی، خودشناسی‌ها را گوش کن، در فهمت باز است. آنجا به قول یکی از رفقا: «مثل بنز می‌فهمی!»

خودشناسی و اصلاح دنیا

نمی‌شود کسی خدا را نشناسد و بتواند دنیا را اصلاح کند. نمی‌شود. یعنی نمی‌شود، نه اینکه بگوییم «نکن». می‌خواهی بکنی، بکن. نمی‌شود. فایده ندارد.

می‌گویی: «یعنی چه؟ ما می‌خواهیم دنیا را اصلاح کنیم، یعنی چه‌کار کنیم؟» می‌گویم: «یعنی خداشناسی بگو، یعنی خودشناسی بگو. هر کاری داری می‌کنی، بگذار کنار، خداشناسی بگو، خودشناسی بگو اگر راست می‌گویی و می‌خواهی دنیا را اصلاح کنی.» اگر راست می‌گویی. اگر هم راست نمی‌گویی، می‌خواهی کارت راه بیفتد و زندگی کنی و یک درآمدی و یک آب باریکه‌ای، بخور و نمیری و زندگی زندگی کنی، هیچ. اما اگر راست می‌گویی که می‌خواهی جهان را پُر از عدل و داد کنی، می‌خواهی یار امام زمان شوی و امام زمانت روی تو حساب باز کند، از خودت شروع کن. اول خودت را بشناس، بعد خودشناسی بگو: «ان تقوموا لله.» خدا یک موعظه بیشتر ندارد. قیام لله. هر کار دیگری کنی، غیر از این، کارهای دیگر هم لازم است، بالاخره آدم باید خیلی کارهای دیگر هم انجام دهد. باید بخوابد، باید بخورد، باید سر کار برود، باید سر کار بگذارندش! نه، سر کار نگذارندش! سر کار برود، پول در بیاورد. باید بالاخره زندگی کند، ازدواج کند، بچه‌دار شود. همه کارهای دیگر هم باید بکند، ولی هدف یادت نرود. می‌خواهی دنیا را اصلاح کنی؟ دنیا از آخرت اصلاح می‌شود. امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه فرمود: «من أصلح أمر آخرته، أصلح الله له أمر دنیاه.» کسی که امر آخرتش را اصلاح کند، خدا امر دنیا را اصلاح می‌کند. خدا هم که در قرآن فرموده: «إن الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم.» از خودت شروع کن تا دنیا تغییر کند.

0
4
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده