جلسه خودشناسی
2348

دی ماه ۱۴۰۴

هرکس، هرکجا شما را به وجدانت رجوع داد بپذیر اما اگر خوراک ذهنی به تو دادند دقت کن که چیست!

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
26:08 / 00:00
انتشار: 1405/4/9 به‌روزرسانی: 1405/4/13
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

گفتمان خودشناسی

فایل 2348

استاد حسین نوروزی

(دی ماه ۱۴۰۴)

ساختارگرایی؛ انقلاب در هدف

ما خدایی در ذهن خود ساخته‌ایم و به آن نام خدا داده‌ایم و گمان می‌کنیم که آن، خداست. اسم بچه‌اش را رستم گذاشته بود؛ وقتی صدایش می‌کرد می‌ترسید.

کسانی که وابسته به تعلقات خود هستند، یعنی راه وجدان را بسته‌اند. بنیان وجود خود را بر نفهمیدن گذاشته‌اند. به فهم خود قید می‌زنند. وقتی به فهمت قید می‌زنی، یعنی بنایت را بر نفهمیدن گذاشته‌ای و به دنبال بهانه می‌گردی. این برای فهمیدن نیست. این چگونه با این جمع می‌شود که در مقابل هرکسی این ضمیر ناخودآگاه و روانت را باز نگذاری؟ با هرکسی صحبت نکنی و با هرکسی بحث نکنی؟ حال آیا هیچ صحبتی نشود؟

**هر صحبت و غذایی نباشد؟**

این مثل این است که می‌گوییم هر غذایی را نخور؛ یعنی اگر مسموم باشد، نخور. اگر احتمال مسموم بودن می‌دهی، احتیاط کن و مواظبت کن. آن فهم نیست، آن ذهن است.

ما می‌گوییم خوراکی که در ذهنت می‌ریزی و خوراکی که در شکمت می‌ریزی. این‌ها را نگاه کن و ببین چه می‌خوری: «فلِیَنظُرِ الإِنسانُ إِلى طَعامِه» یعنی باید نگاه کند ببیند چه می‌خورد. این خوردن، چه مربوط به شکمش باشد و چه مربوط به ذهنش، هر تبلیغاتی را نباید تماشا کند. یعنی در حقیقت، اگر شخصی را ببینیم که این شخص بیشتر انسان را وارد ذهنیات می‌کند و وقتی با او می‌نشیند و برمی‌خیزد، اگر در اینجا برای خودت “حدّ و قید” قائل نشوی، در حقیقت برای فهم “حدّ و قید” قائل نشده‌ای. در حقیقت، فهم «أَحْسَنُ» این است که فهم و عقل یک امر وجدانی است، نه امر ذهنی. رجوع به وجدان؛ هرکس هرکجا شما را به وجدانت مراجعه داد، مراجعه کن به وجدانت. نگو نه، ولو شیطان باشد؛ اما اگر می‌خواهد خوراک فکری به تو بدهد، به این خوراک فکری نگاه کن، ببین این چه غذایی دارد به تو می‌دهد. این خوراکی که دارد به تو می‌دهد چیست؟ تذکر می‌دهد. تذکر یعنی توجه دادن به خودت. به خود بیا و آن را انجام بده.

شیطان هم تذکر می‌دهد، خدا تذکر می‌دهد. خدا از شیطان به‌عنوان تذکر در قرآن یاد می‌کند:

«أَمَّا خُذْ عِلْمِیّاً مَا أَدَیْفَنِی أَنْ أَسْمَعَهَا؟ أَیُّهَا أَسْمَعُ؟» (ترجمۀ دقیق این عبارت مشخص نیست و ممکن است گوینده از زبان عربی به‌درستی استفاده نکرده باشد.)

مگر من هر چیزی را باید گوش کنم؟ مگر من هر چیزی را باید در ذهنم بیاورم؟ مگر هر تصویری را باید در ذهنم نگه دارم؟ خدا رحمت کند رفتگان شما را. پدر من می‌گفت: «از خانه که می‌روی بیرون، هر حرفی را که می‌شنوی و می‌بینی خوب نیست، از این گوش بگیر و از این گوش در کن». یعنی وقتی شنیدی، آن را در خودت نگه ندار؛ از این گوش بگیر و از این گوش در کن. ما هم نمی‌دانستیم، بچه بودیم، فکر می‌کردیم این راه دارد.

بعد یک وقت یک‌دفعه مثلاً در خانه یک حرف نامربوطی می‌زدیم. می‌گفت: «مگر نگفتم از این گوش بگیر و از این گوش در کن؟ این حرف، مال ما نیست. این حرف، مال بچه‌های توی کوچه است. گرفتی این گوش و در نکردی؟ الان اینجا آوردی به من تحویل می‌دهی!»

«العمر قصه»؛ عمر کم است و علم زیاد؛ اما علم مفید و غیرمضرش زیاد است. مگر من هر چیزی را باید بخوانم و اجازه بدهم ذهنم صلاح قلبم باشد؟ این بالاترین است… من الان یک چیزی فهمیدم، ممکن است یک چیز دیگر باشد: «وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ المُنْتَهى.» یعنی هدف نهایی، خداست؛ پروردگار توست. خدایی که مخلوق ذهن من است، من پروردگار او هستم. خدای واقعی، خدایی است که پروردگار من باشد، نه من پروردگار او باشم.

**حضار:** یک بحثی داشتید در مورد اینکه «یا رسول من یا رسول‌الله» اشاره کردید. ما طاقت‌های دیگرمان را داشته باشیم؛ خداوند به ما نمی‌رسد. یک مقدار این را توضیح می‌دهید؟ یک مقدار این را توضیح می‌دهید؟

انسان نیست که رفاقت را از دست می‌دهد. اما با هر که خواستی رفاقت کنی، ببین که منافات با رفاقت با خدا دارد یا ندارد. اگر دارد، با او رفاقت نکن؛ اما اگر منافاتی ندارد و در همان راستا، یعنی در راستای رفاقت با خداست، با او رفاقت کن.

**حضار:** حاج آقا، اول جلسه راجع به انگیزه صحبت کردید؛ اینکه این مرتبه بالا و این انگیزه را که حالا به حساب با توجه پیش ببریم و تنظیم کنیم که حساب خودمان را جدا کنیم، جدا می‌شود.

بله، همین‌طور است: «یَعظُمُ الخالقُ فی أَنفُسِهِم، فَیَصغُرُ ما دونَهُ فی أعیُنِهِم». یعنی خدا بزرگ جلوه می‌کند در جان‌های آن‌ها. یعنی برای غیر خودشان هیچ حسابی باز نمی‌کنند. آن‌قدر خود را دوست دارد و آن‌قدر برای خودش حساب باز کرده است. تا نشناسد هم نمی‌تواند. باید بشناسد. عظمت پیدا کرده است دیگر. چیزهای دیگر هرچقدر هم دیگران هی تعریف کنند که فلان بزرگ است و عظیم است و کهکشان‌ها، این‌ها را همه را نشانش می‌دهند؛ همه در نظرش کوچک است. این‌ها که چیزی نیست. برعکس داریم اجرا می‌کنیم.

همه ما مثل این می‌مانیم که داریم وارونه با کله راه می‌رویم، ولی خیال می‌کنیم داریم رو پا راه می‌رویم. سر و ته هستیم. همه ما سر و ته هستیم. سرمان پایین است و کف پایمان رو هواست. درحالی‌که یعنی عقیده‌مان، یعنی خدا، هدف، مقصد؛ این از همه پایین‌تر است. «الناسُ عبیدُ الدنیا» یعنی همین؛ یعنی همه سر و ته دارند راه می‌روند. انسان این‌جوری است. سر و ته خلق شده، کم‌کم هی برمی‌گردد.

امیرالمؤمنین علیه السلام داشت همه را برمی‌گرداند؛ آن‌که صاف راه بروند، رو پا راه بروند، سرشان بیاید بالا، پایشان بیاید پایین. نگذاشتند. خانه وحی را جوری تخریب کردند که سرش آمد ته، تهش رفت سر. کفش رفت بالا، سر و تهش کردند و «وَاَلحِبا سَمَا بِعَرضِهِ وَ عَالِيَه بِسَافِلِهِ». بالا را آوردند پایین، پایین را آوردند بالا.

نگذاشتند که امیرالمؤمنین کارش را بکند. خب، حالا چرا توانستند موفق بشوند که نگذارند؟ «خلایق هرچه لایق». هم آن‌ها مقصرند، هم چرا این تقصیر این‌ها شکل گرفت؟

چرا شد؟ چرا امیرالمؤمنین مظلوم ماند؟ چرا حقش غصب شد؟ چرا مستضعف شد؟

«خلایق هرچه لایق». «اِرتَدَّ الناسُ بَعدَ النَّبی». برای اینکه مردم. پیغمبر خدا آمد همه را راست و ریز کرد. عقیده آمد بالا. هدف نهایی شد خدا. و در راستای این هدف و عقیده صحیح، جهاد در راه خدا شکل گرفت. زندگی دنیای مردم در راستای آن خواست و رضای الهی شکل گرفت. بعد از پیغمبر مردم دوباره برگشتند سر جای اول. کله‌ها رفت پایین، عقیده‌ها رفت پایین «ابید الدنیا».

پس دین هم که داشتند، که نماز هم که می‌خواندند، که روزه هم که می‌گرفتند، نه، آن دین نیست: «وَ اَلدّینُ لَقَنو عَلَی السِنَتِ»، سر زبانشان است. در دلشان چیز دیگری است.

خدا می‌گویند؛ اما سر زبانشان است، در دلشان دنیاست. محبت دنیا. وقتی می‌فهمی که این‌ها دین ندارند، که امتحان و آزمایش پیش می‌آید، می‌بینی این‌ها که همه‌شان بی‌دینند. معلوم می‌شود دین به نماز نیست، به روزه نیست، به حج نیست، به عمل نیست؛ به عقیده است. اصل دین «هُوَ رَجُلٌ وَ هُوَ الإيمانُ وَ هُوَ اليَقينُ وَ هُوَ الإیمان». امام وجودت کیست؟ هدفت چیست؟ آن را می‌گوییم دین. دینت چیست؟ اصل دینت چیست؟ اصل دین را آوردیم پایین، فرع دین را بردیم بالا. اصل دین یعنی ریشه دین، فرع دین یعنی میوه دین. درخت دین را واژگون کردیم. ریشه‌هایش رو آسمان و میوه‌هایش تو زمین. و «فَرْعُهَا فِی السَّمَاءِ» باید باشد، نه «اَصْلُهَا فِی السَّمَاء».

«اَصلُهَا ثابِتٌ».

بعد ثابت ما کدام بعد بود؟ «اَصلُهَا ثابِتٌ». اصلش حق است که ثابت است، خداست. خدا نباشد، دین دیگر اصلش رو هواست و فرعش تو زمین.

برگردانده، انسان است دیگر. انسان اختیار دارد. مردم «مَلَخ» زدند دیگر. آدم «مَلَخ» که می‌زند، سرش می‌رود پایین، پایش می‌رود هوا. بعد دوباره همان وقت می‌آید، دوباره پایش می‌آید زمین، سرش می‌رود هوا.

یک «مَلَخ» زدند.

خب، پیغمبر حفظشان کرد. اینها تابع بله، می‌شود دیگر که انسان این‌جوری است.

می‌شود. بله، جوگیری. نه، حالا همه‌شان نه؛ ولی تعداد آن‌هایی که خیلی‌ها بودند که شهید شدند. حاج آقا، ما هم باور نمی‌کنیم. بله، سه نفر. سه نفر، همان‌طور که باور نمی‌کنیم که ۳۱۳ تا یار برای امام زمان تا الان نیامده باشد.

نیامده دیگر. مرده و زنده.

امتحان نشده هنوز. آره، درت آوردیم تو شرایط همانونی هستی که خواسته بود دیگر. آره، امتحان: «یُحْسَبُ البَلاءُ»، هنوز اتفاق نیفتاده. خیلی خشمگین بود، آخرش حضرت فرمود: «إنَّ مَعرِفَةَ اللَّهِ أَنّ مَن مِن كُلِّ وَحشَةٍ صَاحِبٌ مَن مِن كُلِّ وَحدَةٍ قُوَّةٌ مَن مِن كُلِّ ضَعفٍ وَ شِفَاءٌ مَن مِن كُلِّ سَقَمٍ». (این عبارت ممکن است دقیقاً همان چیزی که در فرمایشات معصومین آمده نباشد، و با لحن گوینده مطابقت دارد)

ما فرار می‌کنیم از معرفت. اگر غیر از این بود، مثالش یعنی مستقر می‌شدیم و می‌آمدیم همه چیز را می‌بینیم. این‌ها را می‌بینیم. غیر از معرفت. یعنی نشده برایمان. آمده‌ایم که در همین امتحانات خودمان را نشان بدهیم دیگر که چه‌کاره‌ایم؟

کدام طرفی هستیم؟

که قدر خودمان را بدانیم. ببینیم چقدر قدر خودت را می‌دانی. تا کجا پای خودت وامیستی؟ و کجا دست از خودت برمی‌داری و می‌روی یک چیز دیگر را برای خودت ترجیح می‌دهی؟ فلذا از امتحان و ابتلائات بدمان نیاید. خیلی خوب است.

این‌هایی که می‌گویند این انقلاب نمی‌دانم چیست و این انقلاب فلان، همه‌اش ابتلا است. همه‌اش همه‌اش همه‌اش در «وضعیت حساس کنونی» قرار داریم. یعنی همین دیگر. یعنی همه‌اش زمینه برای رشد است.

چقدر خوب بوده، چقدر نعمت.

خدا می‌داند که چه درست شد و چه اتفاق افتاد. خدا کار خدا بود. خدا یک لطف خاصی به ما کرد. در زمانه‌ای به دنیا آمدیم و زندگی کردیم که غرق در ابتلائات بودیم و خدا اجازه نداد به ما که یک لحظه غافل بشویم؛ چون همیشه در شرایط حساس کنونی بودیم، در این مقطع حساس کنونی. این را می‌گویند لطف خدا. تا آمدیم غافل بشویم، ولی شدیم. خیلی‌هایمان شدیم، غرق دنیا شدیم. یعنی می‌گویند باطن‌ها را رو کرد دیگر. همین‌طور باطن‌ها رو شد، رو شد، رو شد.

حالا بازم بنده. باطن همه دارد رو می‌شود. چقدر خوب است. اصلاً خلق شدیم که باطن‌هایمان رو بشود دیگر. امتحان می‌شویم برای اینکه باطن‌هایمان رو بشود. آمده‌ایم که امتحان بشویم. فلذا فرمودند: «از خدا نخواهید که امتحانتان نکند». نمی‌شود. آخر آمده‌ایم که امتحان پس بدهیم. آمده‌ایم معلوم بشویم، اثبات کنیم خودمان را.

این را نخواهید از خدا. از خدا بخواهید این امتحانات را جلو بیندازد. زودتر، تا دیر نشده.

یعنی این را بخواهیم. خیلی حرف دقیق است ها! خیلی حرف درست و دقیقی است.

کمتر آدم حرف درست و دقیق می‌شنود. این از آن حرف‌های دقیق و درستی است که «چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخن‌شناس نِه ای جان من خطا اینجاست.» یعنی طالب رشد خودت باش. رشد یعنی همین. اصلاً معلوم شد. آماده‌ایم که رشد کنیم.

از خدا بخواه که زودتر رشد کنی. رشدت را جلو بیندازد. در جوانی باشد.

گاهی اوقات که در مسجد از همین صحبت‌ها می‌کنیم، تدبر در قرآن داریم. بعضی پیرمردها هم نشسته‌اند. دوست هم دارند ها! خیلی هم دوست دارند.

یکی از همین پیرمردها می‌گفت: «یک دفعه آمده بود چند سال پیش، می‌گفت حرف‌های آقای خمینی را می‌زنی شما!» معلوم شد که می‌فهمند دارد چه می‌گوید، ولی خب بعضی‌هاشان هم خیلی دوست دارند، خیلی با شوق و علاقه این‌ها می‌نشینند و نگاه می‌کنند. همین‌طور نگاه می‌کنند. جوری نگاه می‌کند که من می‌گویم: «الان این به عرش رسید، رفت دیگر! آن‌جایی که جبرئیل پر و بالش می‌سوخت، این آن را هم رد کرد.» بعد می‌آید جلو، یکهو یک حرفی می‌زند، می‌گوید: «ای بابا! ای، این که این‌جور من را نگاه می‌کرد. چشمک هم نمی‌زد. همه چی دارد با خواست پیش می‌رود. هر چیزی که می‌خواهی نمی‌شود.»

«لَعْنَكَ تَلْقَ مَنْ لا تَعْرِفْ» (این عبارت ممکن است دقیقاً همان چیزی که در فرمایشات معصومین آمده نباشد، و با لحن گوینده مطابقت دارد)

خدا را که نمی‌شناسیم. اصلاً شناخت پیدا نکردیم که چه بکنیم و چه نکنیم. از ابتلائات، از سختی‌ها، از مشکلات بدمان نیاید. این‌ها همه‌اش مایه رشد ما است.

و ما آمده‌ایم در دنیا که رشد کنیم. همین، تمام.

معنا دیگر ندارد که ما بخواهیم از شدائد، سختی‌ها، مشکلات در زندگی نکنیم. یک وقت مثلاً نه خدای ناکرده. همه این‌هایی که می‌گوییم خدای ناکرده. خدا می‌گوید: «این‌ها را نخواهید. نخواهید از من. نخواهید که امتحانتان نکنم.» هی خدای ناکرده! خدای ناکرده! بی‌خودی! نه، خدای کرده همه‌اش را کرده. از آن اوووه طوری هم بشود، طوری نیست.

یعنی طوری نیست که خیلی هم خوب است. خیلی هم خوب است که طوری شد. بحث این است الان. شدت ابتلای مؤمن. مؤمن استقبال می‌کند از شدائد. مثل مؤمن مثل کفه میزان: «کُلَّمَا زِیدَ فِی إیمَانِهِ زِیدَ فِی بَلائِهِ». (هر چه ایمانش زیاد شود، گرفتاریش زیاد می‌شود). أحسن.

چطور زیاد می‌شود؟ بله.

استقبال می‌کند از شدائد، خودش ایجاد می‌کند اصلاً. خودش از همه امتحان می‌گیرد اصلاً. می‌آید یک انقلاب برپا می‌کند. پیغمبران همه‌شان آمدند انقلاب کردند دیگر. مردم داشتند برای خودشان زندگی‌شان را می‌کردند. یکهو آمدند یک انقلاب کردند. همه‌چیز را واژگون کردند.

چون مردم سر و ته راه می‌رفتند، واژگون که بشود، تازه درست راه می‌روند. منتها مردم دلشان می‌خواهد باز عادت کنند سر و ته راه بروند، پا در هوا راه بروند. بعضی‌ها خیال می‌کنند انقلابی که امام کرد بعد تو ایران انقلاب مثلاً اجتماعی بود، انقلاب سیاسی بود، انقلاب نمی‌دانم حکومتی بود.

انقلاب فرهنگی بود. یعنی تغییر نگاه و هدف. هدف دنیاست. این عوض بشود، این می‌شود انقلاب. انقلاب در هدف. هدف شد خدا.

اینکه وقتی هدف خدا می‌شود، حالا در دنیا چه اتفاقاتی می‌افتد؟ خب، بالاخره یک تغییر و تحولاتی هم در دنیا، در امور سیاسی، در امور نمی‌دانم اجتماعی، نظامی، چی، این‌ها هم ایجاد می‌شود بالاخره؛ اما این نیست ها! اصل انقلاب یک چیز دیگر بود. حالا آن اصل انقلاب را اگر ما فراموش کنیم، این‌های دیگر را بچسبیم، از آنجا این‌ها درست شد. اگر از آنجا آن را ولش کنیم، این‌ها هم همه خراب می‌شود ها! ولو این‌ها را بچسبیم، فایده ندارد. با چسبیدن این‌ها، این‌ها درست نمی‌شود. این‌ها حفظ نمی‌شود. اگر آن را حفظش کنی، این‌ها هم حفظ می‌شود؛ چون این‌ها به دنبال آن آمد. آن هدف بود، آن اصل بود، این‌ها فروعش بود، فرعش بود. فرع را چسبیدی، اصل را ول کردی.

فاتحه مع الصلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد. و علی الاسلام السلام و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.

0
2
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده