گفتمان خودشناسی
فایل 2347
استاد حسین نوروزی
(دی ماه ۱۴۰۴)
**مدیریت لذتها و ثبات در زندگی**
مکانهایی که زندگی در آنها دشوار است، افراد مفیدتری را پرورش میدهند. «نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست، عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.» سختیها باعث میشوند که ما از مواهب و نعمتها به صورت کامل و مفید بهرهمند شویم و قدر نعمت را بدانیم.
**ریشه ناخوشیها و بدحالیها**
اما اگر همواره در راحتی و خوشی باشیم، همیشه هوا معتدل باشد، دیگر متوجه نمیشویم که سرما و گرما چیست و معنی اعتدال را درک نمیکنیم. ذهن ما، ذهنی است که خوشی زیر دلش میزند. نباید اجازه دهیم خوشی زیر دل ما بزند؛ زیرا در این صورت از هیچچیز لذت نمیبریم. کسانی که معتاد میشوند، اعتیاد همین کار را انجام میدهد. از بس که در لذت غرق میشوند، کسی که ابتدا به لذتطلبی و لذتبری مشغول میشود (البته در مورد معتادان، مواد مخدر نیز به آن ضمیمه میشود؛ یک اعتیاد مغزی داریم و یک اعتیاد ذهنی و روانی)، دچار گرفتاری میشود. یعنی دیگر قدر لذت را نمیداند. همان موادی را که مصرف میکرد و از آن لذت میبرد، دیگر از آن لذت نمیبرد و باید بیشتر مصرف کند تا به دنبال افزودن باشد. بعد میبیند که خب، دیگر بیشتر از این نمیشود و حدی دارد و خود را از بین میبرد. کجا باید جلوی آن را بگیریم؟ نباید اجازه دهیم که زندگی ما را از لذت خالی کند. باید جلوی لذتطلبی را بگیریم؛ اجازه ندهیم که ذهن ما سراغ لذتطلبی برود؛ نه اینکه لذت نبریم. اگر میخواهید از زندگیتان لذت ببرید، باید اجازه لذتطلبی را به ذهنتان ندهید؛ وگرنه معتاد میشود و دیگر به کم قانع نیست. لذتهایی را که در اختیارش هست، دیگر لذیذ نمییابد و از لذت میافتد.
حالا این قاعده که جلوی لذتطلبی خودت را بگیر تا لذت ببری. «قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.» اگر همیشه عافیت باشد، کمکم عافیت بیمعنا و بیارزش میشود و دیگر از آن لذت نمیبرد. فرق بین عافیت و مصیبت را نمیفهمد. در اوج عافیت و لذت، احساس مصیبت دارد، غرق در نعمتهاست و غرق در عزت. دیگران که در ابتدای راه هستند و یا هنوز مانند این فرد، لذتطلبی را تجربه نکردهاند و غرق در لذت نیستند، اگر اندکی از نعمتی که او دارد در اختیارشان باشد، سرمست میشوند و از آن کیف میکنند. اما او با وجود چندین برابر این نعمتها، هیچ لذتی نمیبرد و بیتفاوت است. حتی احساس مصیبت و عزا دارد و دیگر فرق بین عروسی و عزا را تشخیص نمیدهد.
قدیمها یک عروسی که برپا میشد، به قدری این عروسیها برای شرکتکنندگان لذتبخش بود؛ اصلاً عروسی بود. اکنون دیگر آنگونه نیست و واقعاً عزا شده است. میگوییم حالا برویم این همه راه فلان. گذشته از تغییر شکل و ماهیت و اینها، از بس که لذت زیاد شده، یک شیرینی میگفتند آن قدیمها برای اموات خیرات کنید، خرما میدادند که مردم دهانشان شیرین شود. یعنی اینقدر شیرینی کم بود، اینقدر گرانی و کمیابی بود که مثلاً یک خرما را هم همه حواسشان جمع بود که چندتا برمیدارد و بیشتر از یکی برندارد. اکنون میآورند، کسی به خرما نگاه نمیکند، از بس که ذائقههای ما شیرینیخورده و شیرینی چشیده است. شیرینی پیدا نمیشد؛ یک قنادی در یک منطقه بسیار بزرگ بود که از سرتاسر میآمدند. الان هر قدم به قدم میروی، قنادی میبینی. در هر مجلسی میروی، شیرینی هست. لذتها که زیاد شود، معیار آن وارونه میشود و لذتبردن کم میشود.
حالا اینها به چه درد ما میخورد؟ وقتی در ذهن و زندگیات از هیچچیز لذت نمیبری، حال و احوالت خراب میشود. حال که خراب شد، بیخودی به همه چیز گیر میدهی، ناراضی میشوی، همیشه نق میزنی، همیشه بهانه میگیری. بیخودی به چیزهایی گیر میدهی که هیچ اشکالی ندارند، اما شما آنها را مشکل میبینی و به آنها گیر میدهی. «چرا این اینجوری است؟» هر کاری کنند، شما گیر میدهی. حالت خراب است. حالت خوب نیست و نمیدانی هم چرا حالت خوب نیست. خوشی زده زیر دلت. میگویی: «من حالم بد است.» یعنی این ناخوشی هم که میگویی، خوشی زیر دلت زده است. رابطهاش را متوجه شدی؟ از بس در نعمت و لذت و خوشی غرق شدهای، دیگر هیچچیز برایت خوش نمیآید و همه چیز ناخوش است. از بس مصیبتت کم بوده در زندگی، همه چیز برایت مصیبت شده است. این بحث بسیار مهمی است؛ ریشه ناخوشیها و بدحالیهای ما، نوعاً به خاطر فراوانی خوشی و فراوانی خوشحالی است.
**پرهیز از افراط در خوشی**
بیش از حد بخندی، باید گریه کنی. همهاش خنده، همه اش خوشی، همه اش لذت، همه اش راحتی. زندگی برایت بیمعنا میشود. این قانونش است. خودمان حواسمان به خودمان باشد. اجازه ندهیم دلمان هرچه میخواهد، به آن برسد. هرچه دلمان خواست، به آن ندهیم، حالت را خراب میکند. میگوید: “من آخر دلم هرچه میخواهد به آن ندهم، حالم بد میشود.” عیب ندارد، بگذار حالت بد شود. هرچه میخواهد به آن بدهی، بعدها به گونهای حالت بد میشود که دیگر به این راحتی درست نمیشود. معیار وارونه است. میآیی حالت را خوب کنی، بدتر حالت را بد میکنی. جوری حالت بد میشود که هر نعمتی بهت میدهند، دیگر حالت خوب نیست. لذت نمیبری از آن. در بهترین شرایط قرار بگیری که همه بیشترین لذت را از آن شرایط میبرند، شما نق میزنی، غر میزنی. “چرا این اینجوری شد؟ چرا آن اینجوری شد؟” میگویند: “خوب است اتفاقاً.” خیلی خوب است که اینجوری شد. اصطلاحاً میگویند نیمه خالی لیوان را میبیند. من میگویم نه، نیمه پرش را هم خالی میبیند. به اینجا میرسد. نیمه پر لیوان را خالی میبیند. “منفیبین” نه اینکه منفیها را میبیند، اینکه واقعیتبـین است. مثبتها را منفی میبیند، منفیبین واقعی یعنی کسی که حالش خوب نیست.
**راه مقابله با مشکلات: نگاه خودشناسانه**
حالا ما چه کار کنیم که ریشه همه این مشکلات کنده شود؟ با نگاه خودشناسانه، ریشه همه این مشکلات را بِکَنیم، نه با نگاه روانشناسانه. اینکه ما بیاییم بگوییم که خب، خیلی لذت نبریم که بعداً بیلذت شویم تا لذتی برایمان باقی بماند، این نگاه روانشناسان است. لازم هم هست. حتماً در یک سطحی از رشد انسان، باید در مباحث تربیتی به آن توجه و رعایت شود و جدی و مهم است. اما بالاتر از این هم داریم و آن این است که انگیزه خودمان و حال خودمان را از لذات مادی و دنیایی و حال اعصابمان نگیریم. حساب خودمان را از همه اینها جدا کنیم.
چه کسی گفته شما حالت خوب نیست باید به همه چیز گیر بدهی؟ الان همینها را گفتیم که وقتی حالت خوب نیست به همه چیز گیر میدهی، به همه گیر میدهی. به همسرت، فرزندت… به همه گیر میدهی، حالت خوب نیست. آیا ممکن است کسی حالش خوب نباشد ولی به هیچچیز هم گیر ندهد؟ آتئیستها (دهریون یا همان افراد مادیگرا) اینها را متوجه نمیشوند. آنها میگویند ما یک مغز هستیم و این مغز یک سیستمی است، یک رباتی است، یک عملکردی دارد و ما نمیتوانیم از محدوده عملکرد این مغز خارج شویم.
آیا میشود آدم در اوج سختی و فشار عصبی، یعنی اعصابش هم تحت فشار و حالش بد باشد، اما درست عمل کند و به هیچکس گیر ندهد و بگوید: «همه چیز زیباست. جز زیبایی نمیبینم.» این فراتر از روانشناسی و اینهاست. به جایی رسیده که حساب خود را از همه چیز جدا کرده است. «به من چه؟» میگویند حالت بد است، میگوید: «این حال من نیست که. این حال اعصاب من است (حالش هم بد است).» میگویند گرسنهای، میگوید: «من گرسنه نیستم که. بدنم گرسنه است.» میگویند درد میکشی، میگوید: «من درد نمیکشم. به من چه! بدنم دارد درد میکشد.» آن هم دست خداست. خدا یک بدنی داده، حالا این درد نمیکشید، حالا الان درد میکشد. یک موقع حالش خوب بود، حالا الان حالش خوب نیست. یک نعمتی داده بود، حالا آن نعمت را از من گرفته است.
**ثبات در مصیبت و زیباییبینس**
گاهی مصیبتها چنان فشار میآورد که حتی اسمت هم یادت میرود. “من اسمم چه بود؟” اینطور میشود، اینقدر فشار میآورد. در اوج مصیبت که اسم خودت را یادت رفته، خدا را یادت نمیرود؟ میتواند بگوید در آن اوج مصیبت که “جز زیبایی ندیدم، ما رَأینا اِلاّ جمیلاً” در آن وضعیت که حتی اسم خودش هم یادش رفت، بیاییم کار را از ریشه حل کنیم. حساب خودمان را از همه چیز جدا کنیم. به هیچچیز (حال) خودمان را وصل نکنیم که اگر حال آن چیز خراب شد، حال ما هم خراب شود. ما حالمون را به فرزندمان هم وصل میکنیم؛ حال فرزندمان خراب شود، حال ما هم خراب میشود. حالمون را به اعصابمان هم وصل میکنیم، یعنی وصل هست، جدا نکردهایم. اعصابمان به هم بریزد، حال ما هم خراب میشود، اخلاقمان هم بد میشود. خب، اخلاقت را چرا به اعصابت وصل میکنی؟ میگوید: «آخه نمیشود.» میدانم نمیشود. همان کاری که نمیشود را میخواهیم بشود. تمام حرف همین است. اینکه فرمودند محال است، معنایش این است: همان را که محال است، میخواهیم ممکنش کنیم و کاری کنیم که بشود. واقعاً محال نیست. کسی مثل حضرت زینب (سلام الله علیها) در اوج مصیبت برگردد و بگوید: «ما رأینا الا جمیلاً.» این محال است دیگر. بفهمیم محال یعنی چه. ما میخواهیم آنچه محال است را ممکن کنیم. شده، اتفاق افتاده. چرا نمیشود؟ میگوید: «پس نگو محال. نگرفتی دارم چه میگویم.» محال که میگویم، یعنی معنا نمیخواهد. یا میفهمی یا نمیفهمی. دیگر گفتن ندارد که حالا به کسی که نمیفهمد توضیح بده. توضیح هم بدهی، باز هم نمیفهمد. اگر بخواهد نفهمد، بنا را بر این بگذارد که نفهمد، نمیفهمد.
**کلید فهم و تأثیر تبلیغات**
این حرف بسیار مهم است. بنا را برای چه گذاشتهای؟ بنا را گذاشتهایم که بفهمیم، میفهمیم. بنا را گذاشته باشی که نفهمی، نمیفهمی. آقا! کلید فهم را خدا دست خودت داده است. کلیدش هم “بنا” است. اگر بنا را گذاشتهای که بفهمی، میفهمی. خدا بهت فهم را داده، نورش را هم میدهد؛ نور علم را (یعنی فهم را) میتاباند که این فهم یعنی روح بیاید، آمدن روح یعنی علم. «یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ.» اما اگر بنا را گذاشته باشی که نفهمی، دست خودت است، دست خودمان است. چطوری میشود که بنا را بگذاریم که نفهمیم؟ گاهی بنا را میگذاریم برای اینکه نفهمیم و خودمان هم نمیدانیم که بنا را بر نفهمیدن گذاشتهایم. اینش جالب است. خودمان بنا گذاشتهایم که نفهمیم، میگوییم: «نه، من فقط از یک مسیر حاضرم که بفهمم. از آن مسیر نباشد، دیگر من حاضر نیستم بفهمم.» ناخودآگاه تو خودت یک چنین بنایی گذاشتهای. فلانی بگوید، من میفهمم، اما اگر فلانی نگوید، دیگری بگوید، من نه، من نمیفهمم. این ناخودآگاهت اینجوری شده. حالا وقتی دیگری میگوید، دیگر نمیفهمی. همه میفهمند. میگوییم: «بابا، دارد درست میگوید. خیلی هم خوب، خیلی عالی، خیلی بجا، خیلی صحیح.» ولی خبر ندارند از بنای درونی شما که شما در درونت چه بنایی گذاشتهای یا برایت بنا گذاشتهاند، قفل زدهاند. یک بنایی برایت گذاشتهاند. تو ذهن بنا گذاشتهاند چهجوری؟ با تبلیغات، با آدمهای شر. شیطان همنشینی کنی، حرفهایی که آنها میزنند علیه آدمهای خوب، خوب است. اشرار هی میگوید، میگوید، میگوید، میگوید، بنای ذهن شما را عوض میکند. بنای شما میشود بدبینی به آدمهای خوب، به اولیای خدا. خودت هم متوجه نیستی چه اتفاقی افتاده. خودت هم سعی میکنی مقاومت کنی، میگویی: «نه، من اثر نمیگذارد به من.» اثر کرده، خبر نداری. ۱۰۰٪ باید قبول میکردی، الان شده ۹۹/۵، نیم درصد اثر کرده. متوجه نیستی.
**اثر همنشینی و اخبار بر روحیه انسان**
صبح تا شب هم همانها را میبینی، میخوانی، با آنها مأنوسی، با آنها معاشر هستی. معاشرت «مجالس الاشرار» معنایش این نیست که بروم کنارش بنشینم؛ یعنی تو سایتش بروم، تو نمیدانم آن چیزش هم بروم، همین چیزهاست دیگر؛ همینهایی که میروند. کانالش بروم، تو نمیدانم چیزهایش را، اخبارش را ببینم، پیجش را فالو کنم. میگوید: «من که کاری نمیکنم، من اصلاً قلب نداشتم که لایکش نکردم که! من فقط فالوش کردم.» فرق میکند دیگر، نه؟ «من یهو عوضی نمیآیم، من فقط فالوش کردم.» حالا همین را میگویند مجالس الأشرار. بعد از اینکه فالو کردی و از آن بیرون آمدی، سر همسرت داد میزنی، سر فرزندت داد میکشی. بعد میگویند «چیست، چرا؟» بیخودی حالت خراب شد، حالت را خراب کرد، اعصابت را خورد کرد. هی اخبار جنگ را پیگیری میکنی. آقا! چه خبری است؟ چه میخواهد بشود؟ مگر شما با پیگیری اخبار جنگ و حمله کجا و کذا و اینها میتوانی جلوگیری کنی از اینکه اگر بخواهد جنگی بشود؟ چرا اینقدر ما فکر نمیکنیم؟ نمیخواهم بگویم بیفکریم؛ نه، بیفکری که داریم، ولی نه، حالا فکر نمیکنیم. خب، برای چه داری اینها را هی میخوانی؟ اصلاً چرا کانال خبر داری؟ من یک کانال دارم مال خبر، یک (یعنی یک خبر فوری را ندارم) نه، یک خبر دیگر، نمیدانم مال یک اسم دیگر است، نمیدانم چند هزار تا پیام توش است که من اینها را اصلاً باز نکردهام، کاری باهاش ندارم. چه کار دارم؟ طلا رفت بالا، آمد پایین. او میرود بالا، میآید پایین، اعصاب شما میرود بالا، میآید پایین. قلب شما هی بالا پایین میشود، بعد میگویی که، میگویند نمیدانم ناراحتی قلبی پیدا کرده، فشار خون پیدا کرده، نمیدانم چیچی، قند خونش چیز شده، فلانجا. هیچ فایده هم ندارد، یعنی اصلاً به دردت هم نمیخورد. از همین بازیهای بیهدفی که بازی میکنند بهتر است. چرا میروی اخبار گوش میکنی؟ اخبار میخوانی؟ ذهنت را برای چه آلوده میکنی به هر خبری؟ تازه این اخبار را بعد که میآیی بررسی میکنی، میبینی همهاش فیک، دروغ و ساختگی است. با هوش مصنوعی درست کردهاند. چقدر هزینه دادی بابت همان خبری که خواندی؟ نمیدانیم ما چقدر داریم هزینه میدهیم. داریم له میشویم زیر این بار اخبار و اطلاعات. میگوید: “من آخه چیز، اتفاق خاصی نیفتاد، من همان را خواندم دیگر.” ما خیال میکنیم وقتی میخوانیم یک خبر را، این اگر مثل یک شمشیر یهو فرو رفت تو چشممان، آها این خیلی بد بود، این ضرر داشت. نمیبینی این یک شمشیر ناپیدا و نامرئی دارد فرو میرود تو قلبت، متوجه نمیشوی؟ اعصابت را دارد خورد میکند، له میکند. اعصاب به این راحتی درست نمیشود که.
**رنجش و بهانهجویی**
بعد میآید به زمین و زمان گیر میدهد. یک فیلمی بود تلویزیون میگذاشت، «روزی روزگاری»، خیلی قشنگ بود این فیلم. من این را با لذت تماشا میکردم. خیلی، مخصوصاً آن پیرمردی که تو فیلم هم مرد، آره، تو فیلم هم در همان حالت آره و چی بود، اینها فوت کرد ولی تماشایی بود. یک چیز بود آنجا، یکی از آن سران دزدها بود، به همه چیز گیر میداد. اینهایی که میآمدند دور و برش نگاه میکرد، کفش، مثلاً کفش «سی چی»؟ کفش اینشکلی است. «سی چی»؟ گل زدی بهش؟ گوشت ببرم «خین» بیاید. لهجه کجایی است؟ شیرازی است. به خون میگویند «خین». گوشت ببرم «خین» بیاید. «مثل سی چی گل زدی به کفشت، به ارسیت.» عموم مردم اینجوریاند. لایعقلون؟ خب تعقل ندارند. یعنی انگیزه زندگی کردنشان را از عقلشان نمیگیرند که چون این کار درست است، «حق است» من انجام میدهم. در نتیجه، انگیزهشان را در زندگی از حالشان میگیرند. حالش خوب باشد، همه چیز را خوب میبیند، همه چیز درست است، سر جایش است، لذت میبرد، کیف میکند، کار را انجام میدهد. اما حالش را نداشته باشد، حالش خوب نباشد، به همه چیز گیر میدهد.
**جدایی خود از حالات موقتی**
انبیا و اولیای خدا آمدهاند حال ما را خوب کنند یا نه، آمدهاند حساب خود ما را از حال ما جدا کنند. بگویند این اتصال و ارتباط را قطع کن. بیخودی چرا سطح خودت را در حد حال مرکبت و اعصابت و روانت پایین میآوری؟ با حالت چکار داری؟ خود به خود حالت هم خوب میشود. به هم خوردگی حال اسمش روش است، «حال» یعنی لحظهای، موقتی است. یک لحظه حالت بد میشود، خب اهمیت بهش ندهی، حال خودِ تو (یعنی آنی که ربطی به اینها ندارد) به اینها وصل نکنی، ادامه ندهی، دنبال نکنی. مصیبتی پیدا شد، این مصیبت را هی گندهاش نکن، بزرگش نکن تو ذهنت. تشدیدش نکن. اسمش صبر است. صبور باش. صبور باش یعنی بگو: «به من چه؟» هرچه میخواهد بشود، به من چه؟ ادامه نده. حالا یک اتفاقی افتاد بیرون. تو ذهنت چرا این اتفاق را حفظ میکنی، ادامه میدهی، تکرار میکنی؟ ولش کن. سبک میشود.
**ثبات در حرکت جهان**
شرایط دنیا در حرکت است، اصلاً دنیا یعنی حرکت. عالم دنیا، این عالم حرکت است دیگر. همیشه در یک حال و یک شرایط نمیماند. «تِلْکَ الْأَیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ.» بالا و پایین میشود، تغییر میکند. همه چیز در حرکت است. خودت را به این حرکت نسپار، وگرنه دائم باید بالا و پایین شوی. حساب خودت را از حرکت جدا کن. تو حقی، یعنی ثابتی، حرکت نیستی. شما متحرک نیستی. حقیقت جانت خداست. حق ثابت خودت را پیدا کن، یعنی خدا را پیدا کن. یعنی بُعد ثابت وجودت را پیدا کن که دیگر وصلش نکنی به بُعد متحرک عالم و وجود تو، جسم تو. اینها تو نیستی. بحث در این نیست که چرا این کارها را کردی. بالاخره این کارها را که باید انجام دهیم دیگر. دنیاست دیگر، دنیا عالم حرکت و اینهاست، تغییر و تحول. بله. ما نباید حساب خودمان را با اینها قاطی کنیم که وقتی اینها تغییر میکند، ما هم تغییر کنیم، یعنی حالمان بد شود. بله. بسته به اینها نباشد. بسته به اینها نباشد که اگر یک نعمتی آمد، خوشحال شویم و اگر از ما گرفته شد، چون عالم تغییر و حرکت و تحول یعنی همین دیگر. یعنی میآید و میرود دیگر. نمیماند که. عالم فانی است، یعنی همین. فنا دارد، یعنی دائم هی میآید و میرود، میآید و میرود. خب، شما هی بالا پایین، بالا پایین. بعد میگویی چرا من اینقدر داغون شدم؟ یک مصیبتی آمد. فرق اولیای خدا با ما میدانید چیست؟ با ما که میگویم یعنی با من، نه با شما که همهتان از اولیای خدا هستید. این است که ماها سخت میگیریم، آنها سخت نمیگیرند. همین. اگر بتوانی بگویی «به من چه؟»، دیگر هیچچیز را سخت نمیگیری. خیلی میشوی سادهزیست.
**سادهزیستی و پیوند با خدا**
سادهزیستی به معنای نداری، گدایی، بیپولی، نمیدانم بیسوادی، بیمنصوبی، مقامی، بینمیدانم آبرویی، بیاین، هی «بیبی» نیست. سادهزیستی یعنی با اینها قاطی نشوی. حساب خودت را که با خدا قاطی است و بُعد ثابت وجودت است، با بُعد متحرک عالم پیوند نزنی. راحت میگوید: «به من چه؟ شد که شد، نشد که نشد.» به همین راحتی. این را میگویند سادهزیست. خیلی ساده. هرچه نگاه میکنی، میبینی این انگار هیچچیز برایش مهم نیست، ولی نمیدانی که واقعاً هیچچیز برایش مهم نیست. نشان میدهد که یک چیزهایی برایش مهم است که شما مراحل رشد را طی کنی. میخواهد شما را هم در رشدت متوقف نکند. انگار یک چیزهایی برایش مهم است، ولی واقعاً هیچچیز برایش مهم نیست. شد که شد، نشد که نشد. ظاهراً یک خواستههایی دارد، دعا هم میکند، «این را میخواهم، آن را میخواهم.» بعد میبینی نمیشود. عین خیالش نیست. شد، شد. نشد، خب نشد دیگر، چه کارش کنیم؟ نشد. به همین سادگی. این را میگویند سادهزیست. این را میگویند ولی خدا. ولی خدا یک عنوانی نیست که روی پیشانیاش ثبت شود، ضبط شود و همه ببینند و یک شاخی نیست که مثلاً از سرش بزند بیرون، بگویند این هرکی ولی خدا شد اینشکلی میشود. مثلاً «هرچه خدا میخواهد این هم راضی است، همان را میخواهد.» تعابیر گویا نیست. خیلی روی الفاظش حواست باشد، به لفظ متوقف نشوی. «همان را میخواهد.» نه، اصلاً هیچچیز نمیخواهد. همینجوری خوش است، دنبال خوشی نمیگردد. «یک کاری کنم خوش باشم.» همه ما داریم دنبال خوشی میگردیم، برویم یک کاری کنیم که خوش باشیم. اینقدر خوش است که این چیزهایی را که ما تو آنها دنبال خوشی میگردیم، در نظر او اصلاً خوشی محسوب نمیشود. چرا به دنیا بیاعتنا است؟ این همه لذت تو دنیا وجود دارد. به قدری دارد لذت میبرد که تمام لذتهای دنیا را جمع کنی توی کفه ترازو بگذاری، اینجوری حساب بکنی، هیچچیز نیست. یعنی هیچچیز نذاشتی. در مقابل لذتی که او دارد میبرد، تمام لذتهای دنیا را جمع کنی تو این جبهه، با دقیقترین نمیدانم ترازوهای چی باید بگوییم کجای جهان، دیگر حالا یک نمیدانم چیچی، کمترینش چقدر میشود، کمترین میکرون چی. هرچه تکون نمیخورد این کفه، اینجوری است.
**بیارزشی دنیا**
خداوند میفرماید که: «اگر دنیا، کل دنیا، به اندازه بال یک مگس ارزش داشت، من یک جرعه آب به کفار نمیدادم.» (نه اینکه یک بال مگس میارزد، به اندازه یک بال مگس هم ارزش ندارد، با آن هم باز یک بال مگس یک وزنی دارد، نه، آن هم نیست.) برای دنیا حساب باز نمیکند. لذتهای دنیا برایش لذیذ نیست. میگویی: «خب، پس وای، چه میکشد این بدبخت، لذت نمیبرد از هیچچیز.» دو جور لذت نبردن داریم. یک لذت نبردنی که بیلذت میماند. از بس لذت ندارد، میگوییم لذت نمیبرد. یک لذت نبردن که از کثرت لذت غرق در لذت معنوی است. یک لذتی که قابل قیاس با این لذتها نیست، دیگر برای این لذت حساب باز نمیکند. نه، حساب باز نمیکند، تصمیم گرفته حساب باز نکند. نه، به چشمش نمیآید. «عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ.» چنان خدا بزرگ جلوه کرده در جانهای آنها که غیر خداها از چشم آنها افتاده، نه اینکه اینها رفتهاند که بیندازند، نه، افتاد، تمام شد. تو همین امور دنیا شما ببین، کسی که یک ماشین آخرین سیستم درجهیک، نمیدانم چیچی فلاننام هرچه هست، سوار است، حالا بیایند بهش بگویند که میخواهیم بهت یک دانه مثلاً پراید بدهیم، ذوق میکند؟ نه. میگوید: «من حاضر نیستم نگاه کنم. من یک ماشینی دارم که تو کل دنیا مثلاً دو تا دانه بیشتر نیست، آن را با دست درست کردهاند.» اینها اصلاً نگاه نمیکند. چند دفعه نگاه میکند زیر پایش را؟ اصلاً نگاه نمیکند، مگر موقعی که بخواهد سنگ پا بزند، آن هم نگاه نمیکند، میزند دیگر. کف پا را تو نگاه نمیکنی. عقل از این هم کمتر. ببین بیانهای مختلف است برای اینکه یک حقیقتی را میخواهد به ما منتقل کند دیگر. میخواهد بفرماید تو بالاتر از این حرفها هستی. تو داراتر از این چیزها هستی. تو بزرگتر از این حرفهایی. خودت را پیدا کن. دیگر خودت را تو هیچچیزی گم نمیکنی. در مقابل هیچ لذتی دلت نمیلرزد. «لِکَی لَا تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا ءاتَاکُمْ.»
**فهم درست از بیتفاوتی و خوشحالی**
کسی متوجه نشود که چه خبر است. میگوید: «یعنی اینها از هیچچیز خوشحال نمیشوند؟ لَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ.» هرچه نعمت به اینها داده میشود، اینها اصلاً خوشحال نمیشوند، ذوق نمیکنند. خب، خیلی اینها آدمهای افسرده، نمیدانم پژمرده، اینجوری هستند؟ نه. به آنی که ماشین آخرین سیستم درجهیک دنیا که تو دنیا دو تا دانه بیشتر از این درست نکردهاند سوار میشود و نه فقط یک دانه از آنها دارد، به این شما پراید بدهی ذوق نمیکند برای اینکه دستگاه و سیستم ذوق کردنش مشکل پیدا کرده؟ افسرده است؟ افسرده یعنی آن کسی که آن سیستم ذوق کردنش مشکل پیدا کرده؟ نه آقا، این افسرده نیست که! معنی ذوق را تو هنوز نفهمیدی که بفهمی او دارد ذوق میکند. «ایزد ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.» اگر بدانیم که آن در دیگری که خدا باز میکند چه چیزی گیرمان میآید آنجا، آنجا (که میگوییم اینجا که چیز، اینکه این پشت اینجا دیوار، این را نمیگویم که)، آنجا که میگویم یعنی تو خودت. تو خودت. نه اینکه تو این وسط جناغ سینه مثلاً این چیزی خبری، نه. اینجا را نمیگویم که. «تو خودت» که میگویم اصلاً «تو» نداری. صحبت «تو» نیست. «خودت» خودتی. «تو» ندارد. بیرون ندارد. دارد. یعنی خودت را دارم میگویم. چهجوری باید گفتنش که آدم میخواهد بگوید فقط از همین الفاظ است. اینجوری میکنیم، اینجوری میکنیم، اینجوری میکنیم. هر کاری میکنیم، میبینیم غلط است. غلط است دیگر. نمیتوانیم چهجوری بگوییم، چهجوری بیان کنیم، چون گفتنی نیست. «درسی نبود هر آنچه در سینه بود.» باز هم میخواهد سینه من، این سینه این است. نه بابا، این سینه را نمیگویم. خوبی کار چیست؟ این است که میفهمیم داریم چه میگوییم. اگر بنا را گذاشته باشیم بر فهمیدن. اما اگر بنا را گذاشته باشی که از طریق این شخصی که الان دارد میگوید، نفهمی، بنا را گذاشتهایم یعنی از بس پر سرش بدگویی کردهاند. ذهنت را آلوده کردهاند. پیشداوری داری. بنا را گذاشتهای از طریق این نفهمی. هرچه میگوید بهش اشکال کنی. میگوید: «ها، سینه. این سینه ما. این سینه را وا کردم.» آتئیستها همینجوریاند. میگوید: «ما سینه را وا کردیم، چیزی توش نبود.» میگوید: «خدا تو خودت است.» میگوید: «ما که رفتیم تو خودمان، همه را باز کردیم، تمام و تشریح کردیم. تو چی و فلان و مشاهده؟ هیچ میکروسکوپ، نمیدانم چیز گفت. هرچه آوردیم نگاه کردیم، هیچچی نبود. خدا نبود.» یعنی آن بُعد روان دیگر از آن به بعد از عالم خود واقعی تغذیه میشود. یعنی لذت را به بله، بله، نمیآید. معنایش این نیست که مرکبش هم لذت نمیبرد. یعنی مثلاً حس چشاییاش را از دست میدهد؟ نه. شما حس بیناییات را وقتی چشم عقل باز میشود، حس بینایی ظاهریات را از دست میدهی؟ نه. امیرالمؤمنین که میفرماید: «لَوْ کُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ یَقِیناً.» که در حدی است که دیگر اصلاً پرده کنار برود، بر یقین من افزوده نمیشود. این چشم سرش نمیدید؟ میدید. کاری خودش را میکرد. بله. غیر از این است که استفاده نمیکند؟ هم استفاده میکند، هم لذتش را مرکبش میبرد. ولی حساب لذت مرکبش از حساب لذت خودش جدا است.
**حمد و شکر در همه حال**
اگر ما این غذایی که مثلاً میخوریم و ذائقه ما لذت میبرد، مرکب و بدن ما لذت میبرد. به جای اینکه برود تو معده ما (که خودش هم میخواهد لذت ببرد) و بخواهیم آن را به قلبمان ببریم و غذای روح ما بخواهد بشود (وقتی نرسد)، مصیبت بود. روز نایافت است. وقتی که رسید. خودت داری لذت میبری؟ نه، مرکبت لذتش را ببرد. حساب خودت را جدا کن. لذت خودت بردنی نیست، لذت خودت داشتنی است. شما در هر حال باید بگویی: «الحمدلله.» «ما رَأینا اِلاّ جمیلاً.» در هر حال بگو: «الحمدلله.» حمد مخصوص خداست، یعنی همیشه باید ثناگو باشی، یعنی همیشه باید لذت ببری. ما خیال میکنیم ثناگویی و حمد خدا و اینها، اینها یک الفاظی است. نه اینها نیست. همین که شما حالت رضایت داری، یعنی از همه چیز راضی هستی. شما دائم داری حمد میگویی. یک آیه داریم تو قرآن که میفرماید: «وَفِی صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ.» دائم اینها تو نمازند. این را بخواهی بگویی باید بگویی که خب علیالقاعده یعنی همین که مثلاً حالا نماز واجباتش را خواند، بعد مستحباتش را هم بخواند مثلاً، نوافلش را هم بخواند. باید گفتنش همینجوری است. ولی خب باز خودت که خوب فکر میکنی، میبینی که بله، این را گفتیم برای اینکه اینهایی که تو سطح پایینند، اینها بالاخره راضی بشوند و بالاخره ها. نه، چون این غیر از این نماز، چیز دیگری نمیدانند که. ولی خب نماز واجب را خواندیم، نافلهاش را هم خواندیم. گیرم نافله ظهر و عصر که چهار رکعت هم هشت رکعت نافله است که خیلی دیگر کش پیدا میکند. همه آنها را هم خواندیم. خب بعد تمام میشود. باز «دائمون» نشد که. «غالبون» که نفرمود که بیشتر وقتشان نماز میخوانند. نه، دائم در نمازند. «خوشا آنان که دائم در نمازند.» قبلش میفرماید: «وَ إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعًا إِلَّا الْمُصَلِّینَ.» «إِلَّا الْمُصَلِّینَ الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ.» «الَّذِینَ فِی صَلَاتِهِمْ هُمْ عَلَی صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ.» یک خیری بهشان برسد (این همان است) یعنی نعمتی. ما اینجوری هستیم دیگر. نعمت میرسد خوشحال میشویم، نعمت گرفته میشود، بدحال میشویم. «إِلَّا الْمُصَلِّینَ.» ولی «مُصلّین» اینجور نیستند. «مُصلّین» یعنی اینها که نماز میخوانند. ما که هرچه نگاه میکنیم میبینیم نمازخوانها اینجوریاند. اتفاقاً. هرچه نمازخوان مصیبت بیاید، خب فرقی بین نمازخوان و غیر نمازخوان ندارد. معلوم میشود این نمازخوان غیر آن نمازخوان است. «الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَاتِهِمْ… هُمْ عَلَی صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ.» آن «دائمون»اش را بچسب. ولی خب علیالقاعده با کسی متوجه نمیشود. کسی یعنی غیر شماها وگرنه شما متوجه میشوید. عموم مردم متوجه نمیشوند دائم آدم تو نماز باشد یعنی چه. در هر حال، «الحمدلله علی کل حال.» حمد میکنم در هر حال، یعنی حال دخالت در حمد من ندارد. حدیثش را بیاورید. «الحمدلله علی کل حال.» که در هر حال حمد میکنند. یعنی حال دخالتی تو حمد اینها ندارد. یعنی اینها یک حالتی دارند ثابت، و «هم علی صلاتهم الذین هم علی صلاتهم دائمون.» ثبات دارند. به ثبات رسیدهاند، نه نه نه. ثبات دارند، بُعد ثابت خودشان را پیدا کردهاند.
**ثبات خدا و حرکت جهان**
«الهی فلک الحمد ابداً ابداً دائماً سرمداً یزید و بلا یزید و کما.» خوبتر بود. احسنت. این هم خوب بود، ولی این نبود. «الحمدلله علی کل حال.» گذارم آیه است. روایت، «الحمدلله علی کل نعمت. امام صادق علیه السلام است که الحمدلله علی هذا نعمت و اذا برد علیه امر یقتمو بهی قال الحمدلله علی کل نعمت الحمدلله علی کل حال.» آره. این که معنیش میشود که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) هرگاه از چیزی خوشحال میشد، میفرمود: «الحمدلله»، «از خاز این نعمت خدا را بر این نعمت سپاس.» و هرگاه امر ناراحتکننده به ایشان میرسید، میفرمود: «الحمدلله علی کل حال.» خدا در هر حال خوشایند خواهد بود. یعنی من کاری ندارم، نعمت، نعمت، مصیبت. حال دخالت تو حمد من ندارد. «ما رَأینا اِلاّ جمیلاً.» یعنی حساب من از اینها جدا است، از حالم هم جدا است. رضایت دائمی. نه اینکه دائمی یعنی دائمی، یعنی زمانی در زمان. نه، اصلاً زمان آن بردار نیست. کلمات قاصر از بیان آن حقیقت. ثبات دارد. دوام دارد، یعنی ثبات. نه اینکه در زمان گذشته حال آینده. نه نه. «علی کل حال.» یعنی در زمانها و حالات مختلف. نه اصلاً ربطی به هم ندارند. این حسابش جدا است، آن حسابش جدا است. آن متحرک است، متغیر، حال به حال میشود. این ثابت، حق. بُعد الهی خدا که حال به حال نمیشود که. ولی حال به حال را ایجاد میکند. خلق کرده. عالم حرکت را خلق کرده. اما عالم حرکت از بُعد حرکت خلق نشده که. نمیشود که بشود. باید از بُعد ثابت حرکت خلق شود. چون حرکت که نمیتواند در حرکت باشد. اگر حرکت در حرکت باشد، ثابت میشود. دیگر حرکت نمیکند. حرکت باید در حرکتش ثبات داشته باشد تا حرکت تحقق پیدا کند. آن بُعد ثابت عالم متحرک میشود؛ حق میشود، خدا میشود، خالق. حالا این خالق و این بُعد ثابت عالم حرکت کجای عالم حرکت؟ تو کدام متحرک است؟ اصلاً غلط است اینجور صحبت کردن، اینجور سؤال کردن. «کجایش است؟ خدا کجاست؟» حرکت یعنی حرکت. حرکت میتواند خودش در حرکت باشد؟ حرکت خودش ایجاد کند؟ خودش متحرک است که حرکت دارد. خود حرکت دیگر حرکت ندارد. خود حرکت ثبات دارد برای همین متحرک میتواند حرکت کند. عالم در حرکت است چون حرکت، حرکت ندارد. حرکت اگر حرکت داشت، دیگر هیچ چیزی حرکت نمیکرد، همه ثابت میشد. خب، بُعد ثابت عالم که خود حرکت کجای این عالم است؟ نشانش میتوانی بدهی؟ اینکه امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مورد خدا میفرماید: «تو همهچی هست، اما با هیچی نیست.» ها! یعنی نمیشود گفت. اصلاً چه بگویم آخه؟ چهجوری بگویم؟ همه جا هست اما هیچ جا نیست.
**فهم الهی و انسانی**
خدا با همه ما هست، ما هیچکدام ما خدا نیستیم. اما حقیقت جان ما از خدا جدا نیست. بعد ثابت وجود ماست. نشانش بده. دیدنی نیست. «لَنْ تَرَانِیَ یَا مُوسَی.» پس چگونه به لقاء خدا برسیم؟ حضرت فرمود: «بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ.» با یک چشم دیگر. آن چشم را نشان بده. آن چشم نشان دادنی نیست. داشتنی و وجدان کردنی است. داری وجدان میکنی. نتوانستی وجدان کنی، دیگر کاری نمیتوانی برایش انجام دهی. خودت باید بنا را بگذاری بر فهمیدن. اجازه ندهی کسی این بنا را در ذهنت با تبلیغات مسموم تغییر دهد. کاری کند که دیگر به خودت اجازه ندهی بفهمی. فهمت را محدود و مشروط به یک شرایط و قیود و افراد خاصی نکنی. آزاد باش. حُر باش. بنای خودت را بر حریّت و آزادی بگذار. فهمت آزاد باشد. قید نزن. «به اندازهای میفهمم، حاضرم که بفهمم که بیدین نشوم.» اسیری. قید زدی! برای خدا قید تعیین میکنی؟ کسی که به عقلش، به فهمش (نه آن عقلی که تا حالا خیال میکردی اسمش عقل، آن نیست) به شعورت، معرفتت، حقیقت جانت، وجدانت قید بزنی، همانجا بیدین شدی. حقیقت بیدینی این است، نه آنی که تو ذهنت برای خودت اسمش را دین گذاشتی و به خدا و فهم و شعور و فطرت و عقل خودت قید میزنی که من تا وقتی حاضرم بفهمم و به اندازهای حاضرم بفهمم که بیدین نشوم. برعکسش هم هست ها! که به فهمش و شعورش و حریّت عقلش قید دیندار شدن میزند. میگوید: «به اندازه حاضرم بفهمم که یک وقت خدا این را کرده، دیندار نشوم.» چون اینجوری که شما داری فهم من را باز میکنی، من میترسم یهو آخوند بشوم. گفت به خود من. آتئیست بود. گفتم: «نترس، نترس از اینکه دیندار بشوی.» آقا! به فهمت قید نزن. بگذار خدا کار خودش را انجام دهد. چه اشکالی دارد حالا؟ حالا شما هم یهو آخوند شدید. طوری میشود؟ تو آن سر شما که خیلی هم مناسب است برای این کار. آره. حالا بله. «علم و عقل و دانش و دین در لباس و جامه نیست. در کلاه و مولوی و فینه و عمامه نیست. در حقیقت آدم از علم و عمل علامه است. ورنه شخص از رخت کوتاه و بلند علامه نیست.»
**اعتماد به خدا و وجدان**
قیدهایی که به عقل و شعور خودمان میزنیم، کار دست ما میدهد. میترسیم بیدین شویم؛ دقیقاً بیدین میشویم. اعتماد به خدا نداریم. میترسیم یک وقت خدا ما را بیدین کند. فهم و شعور و عقل، یعنی آنی که رابطه با خداست دیگر. میترسد خدا یک وقت این را بیدینش کند. میگوید: «نه، من به خدا هم اجازه نمیدهم من را بیدین کند.» آخه خدا تا حالا خودش دین آورده، مگر میشود؟ مگر شدنی است؟ چرا به خدا اعتماد نداری؟ شما اگر که به وجدان خودت اعتماد نداشته باشی، یعنی به خدا اعتماد نداری. «بفهم.» نمیفهمد. میگوید: «میگوید خب من الان فهمیدم. من نمیدانم شاید خدا یک جور دیگر میفهمد. من اینی که من میفهمم، فهم من با فهم خدا ممکن است دو تا باشد. خدا یک چیز دیگر بفهمد.» عالم است، دانشمند دینی است. بلانسبت. میگوید: «میگوید اجتماع نقیضین محال است، مال ذهن ماست، مال فکر ماست، مال عقل ماست. بله محال است. بله. اما برای خدا نه. برای خدا معلوم نیست محال باشد.» یعنی خدا را قبول ندارد دیگر. یعنی خدا ندارد. منکر خداست. اسمش را گذاشته عالم دینی. خودش هم نمیفهمد دارد چه میگوید. آمد خدمت آن عالم. گفت: «آقا، شما قبول دارید که اجتماع نقیضین محال است؟» گفت: «بله.» گفت: «ولی ما قبول نداریم.» گفت: «آن هم بله.» گفت: «این نمیشود که.» گفت: «ما هم همین را میگوییم دیگر. که نمیشود دیگر. اجتماع نقیضین محال است یعنی نمیشود هم درست باشد هم غلط باشد. همین را ما هم داریم میگوییم.» دو تا کلمه. گفت: «شما اجتماع نقیضین را محال میدانید؟» گفت: «بله.» گفت: «درست است.» گفت: «بله، درست است.» گفت: «ما معتقدیم این اجتماع نقیضین محال نیست.» گفت: «آن هم درست است.» این شد دو تا کلمه. یک کلمه گفت درست، آن بعد یک کلمه دیگر گفت آن هم. «این که نمیشود که.» گفت: «خب، اجتماع نقیضین محال است یعنی همین دیگر. یعنی این نمیشود. ما هم همین را میگوییم، میگوییم نمیشود دیگر.» خب، تو داری میگویی میشود. بروم مطالعه کنم ببینم میشود یا نمیشود. مطالعه یک، حالا میگوید: «نه، شاید خدا بکند بشود.» خدا یعنی همین. چه داری میگویی؟ بیدین، بیخدا.
وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
0 نظر ثبت شده