جلسه خودشناسی

حق تکوینی و حق و باطل تشریعی؛ اگر همه اتفاقات عالم حق‌اند، پس وظیفه انسان چیست؟

2372

۱ مرداد ۱۴۰۵

آیا هرچه در جهان اتفاق می‌افتد حق است؟ پس تکلیف عدالت، مبارزه با ظلم و وظیفه انسان چیست؟ فرق حق تکوینی با حق و باطل تشریعی چیست؟ چرا ممکن است چیزی در عالم تحقق پیدا کند، اما وظیفه ما انتخاب آن نباشد؟

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
113:39 / 00:00
انتشار: 1405/5/4 به‌روزرسانی: 1405/5/7
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

خودشناسی
فایل 2372
استاد حسین نوروزی
(۱ مرداد ۱۴۰۵)

راهکارهای عبور از مشکلات و دشواری‌ها**

برخی فرمایشات ائمه اطهار (علیهم السلام) بسیار کلیدی و راهگشا هستند. از جمله این فرمایشات حدیث شریف «اِمشِ بِدائِکَ ما مَشیٰ بِک» است که به معنای «با بیماری‌ات راه بیا، تا وقتی که او با تو راه می‌آید»؛ این کلام گران‌بها ما را به مدارا و عجله نکردن در مواجهه با مشکلات و بیماری‌ها دعوت می‌کند.

**مدارا با مشکلات و بیماری‌ها**

بعضی بیماری‌ها به گونه‌ای هستند که اگر انسان با آن‌ها مدارا کند، بسیاری از مشکلات دیگر که ممکن است برایش پیش آید، اتفاق نمی‌افتد. برای مثال، اگر کسی با بی‌دندانی خود کنار بیاید، با اینکه نمی‌تواند غذای متعارف بخورد، وزنش کاهش می‌یابد و بسیاری از بیماری‌ها از بین می‌روند. حضرت در این فرمایش، «داء» را لزوماً بیماری جسمی نمی‌دانند، بلکه شامل دردها، مشکلات و دشواری‌های دیگر نیز می‌شود. این روایت به ما می‌آماید برای حل مشکلاتمان عجله نکنیم؛ تا زمانی که مشکلات با ما راه می‌آیند، از برطرف کردن سریع آن‌ها خودداری نماییم. این مدارا مانع از بروز مشکلات بزرگی می‌شود که در آینده ممکن است رخ دهند.

ما انسان‌ها معمولاً به دنبال راهی برای رهایی سریع از مشکلات هستیم. این رویکرد باعث می‌شود منافعی را که در بطن آن مشکلات وجود دارد از دست بدهیم. “عَسی اَن تَکرَهُوا شَیئًا وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم” (چه بسا چیزی را ناخوش بدارید، در حالی که خیر شما در آن است). بسیاری از چیزهایی که ما از آن‌ها ناراحتیم، در حقیقت خیر و لازمه زندگی ما هستند. اگر خیر نبودند، خداوند آن‌ها را برای ما مقدر نمی‌کرد؛ زیرا خداوند تجلی حقیقت، خیر، مصلحت، حکمت، عدل و نیکی است و هرگز ظلم یا بدی از او سر نمی‌زند.

**پذیرش تقدیر الهی**

هر آنچه خدا انجام داده خیر است و هر آنچه پیش آمده، خوب می‌باشد. واژه «کاش» از وسوسه‌های شیطان است؛ مانند آرزوی «کاش جوان می‌ماندم» که حکایت از عدم خداشناسی دارد. ما نمی‌دانیم چه خدایی داریم، یا بهتر بگوییم، غیر از این خدایی که داریم، خدای دیگری در عالم وجود ندارد. تمام هستی، حق، عدل، حکمت، مصلحت و خیر است.

بنابراین، اگر ناراضی نباشیم، رضایت برای ما حاصل می‌شود. ما با رضایت به دنیا آمده‌ایم و نارضایتی عارضی است که از بیرون می‌آید و ما آن را با ذهنمان می‌سازیم. اگر با ذهنمان نارضایتی نسازیم، رضایت همواره با ما خواهد بود. «اِمشِ بِدائِکَ ما مَشیٰ بِک» تکلیف ما را در قبال ناگواری‌ها، مشکلات، دشواری‌ها، سختی‌ها و دردهای دنیوی روشن می‌کند: با آن‌ها مدارا کنیم تا وقتی که آن‌ها با ما مدارا می‌کنند.

**با جهلمان نیز راه بیاییم**

مهم‌ترین درد و بیماری ما، جهل و بی‌خردی ماست. با این جهل نیز باید راه بیاییم، تا وقتی که این جهل آسیبی به ما نرسانده است. این مدارا عین عقلانیت است. نادانی نسبت به این مدارا، خود یک بیماری است که با آن نباید راه آمد. با این بیماری (نادانی) به این معنا باید راه آمد که تا وقتی خداوند نخواسته چیزی را بفهمیم، فعلاً نفهمیم و آن را رها کنیم. البته این به معنی تلاش نکردن برای فهم نیست؛ بلکه باید تلاش کنیم تا بفهمیم و چیزهایی هست که اگر بخواهیم، اتفاق می‌افتد و چیزهایی هم هست که چه بخواهیم و چه نخواهیم، اتفاق می‌افتد.

**محدودیت‌های قدرت انسان**

این موضوع بسیار اهمیت دارد. شما هر کسی که باشید و هر قدرتی که داشته باشید، مثلاً اگر رئیس‌جمهور آمریکا و ابرقدرت جهان (البته تا پیش از این جنگ) باشید، نمی‌توانید هر کاری را که می‌خواهید انجام دهید. در زندگی ما نیز همین‌طور است. ما چقدر جاهلیم که خیال می‌کنیم هر کاری بخواهیم در زندگی‌مان می‌توانیم انجام دهیم و همه چیز در اختیار ماست.

تمامی انبیا و اولیای خداوند و تمام کتب آسمانی آمده‌اند تا همین حقیقت را به ما بگویند: اداره دنیا و حوادث و اتفاقات آن مربوط به شما نیست و از حیطه اختیار شما خارج است. شما به فکر آخرتتان باشید؛ خداوند دنیایتان را اداره و اصلاح می‌کند. اگر آخرتت را اصلاح کنی، خداوند دنیایت را اصلاح می‌کند؛ اما اگر آخرتت را اصلاح نکنی، امور دنیویت نابسامان و اصلاح‌نشدنی باقی می‌مانند. دنیایت نیز در دست خداست؛ چه آخرتت را اصلاح کنی و چه نکنی. اگر آخرتت را اصلاح کنی، خدا دنیایت را اصلاح می‌کند؛ اما اگر نکنی، اصلاح نمی‌کند و بیچاره و در به در خواهی شد. در این صورت، همیشه باید کاسه “چه کنم چه کنم” به دست بگیری، بی‌تکلیف و ناراضی و گله‌مند باشی.

**تکیه بر خداوند سرچشمه قدرت و اعتبار**

اگر به هر چیزی اعتماد کنی و از هر چیزی اعتبار بگیری، در عمل در دنیا به همان چیز محدود خواهی شد. اگر تکیه‌گاهت پول باشد و از آن اعتبار بگیری، اعمالت محدود به همان پول می‌شود. ما گاهی فکر می‌کنیم با داشتن پول، دستمان باز می‌شود و می‌توانیم هر کاری انجام دهیم، اما فراموش می‌کنیم که همین اتکا به پول، ما را محدود می‌کند. اگر پولت را از دست بدهی، اعتبارت نیز از دست می‌رود و چیزی برایت نمی‌ماند.

اگر از علم، اطلاعات، تکنولوژی، یا قوای نظامی اعتبار بگیری، باز هم به همان نسبت در عمل محدود می‌شوی. اما اگر از خداوند اعتبار بگیری، در دنیا متناسب با دستورات و خواسته‌های الهی، در عمل محدود خواهی شد و دیگر نمی‌توانی هر کاری انجام دهی.

**تقوا: محدودکننده اما سازنده**

امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: «با هر کس درنیفت؛ با افراد بی‌تقوا و بی‌همه‌چیز. زیرا آن‌ها برای حفظ منافعشان هر جنایتی را مرتکب می‌شوند، اما دست تو بسته است. تقوا دست تو را می‌بندد و نمی‌توانی هر کاری انجام دهی.» این یک خبر است؛ خبری از واقعیت‌هایی که باید به آن توجه کنیم.

شمانباید فکر کنی که ما نیز می‌توانیم هر کاری بکنیم. دست ما را خداوند بسته و نمی‌توانیم هر کاری انجام دهیم. این به معنای عدم توانایی در عمل و تحقق نیست، بلکه به این معناست که ما مجاز به انجام هر کاری نیستیم. این محدودیت تشریعی و بایدها و نبایدها را ما داریم، اما دشمنان ما ندارند. البته محدودیت در عمل و تحقق را هر دو طرف دارند؛ یعنی هیچ کس نمی‌تواند هر کاری را انجام دهد. حتی ابرقدرت‌ها نیز نمی‌توانند کارهای زیادی را انجام دهند و دستشان باز نیست.

ما محدودیت‌های تشریعی داریم که مربوط به حقیقت‌خواهی و حق‌طلبی ماست. ما نمی‌توانیم از چارچوب حق خارج شویم. باید به این نکته توجه داشته باشیم. خروج از چارچوب حق عواقبی دنیوی و اخروی دارد. اوج عقلانیت این است که به خود اجازه ندهیم هر کاری کنیم. این اوج عقلانیت است و تشخیص وظیفه در چنین موقعیت‌هایی بسیار دشوار می‌شود؛ خصوصاً وقتی با دشمنی روبرو هستیم که هیچ محدودیتی برای خود قائل نیست و همزمان ابرقدرت نیز هست.

تنها محدودکننده ما باید حق باشد و هیچ محدودکننده دیگری وجود نداشته باشد. نه راحت‌طلبی، نه خوش‌گذرانی، نه آسایش، نه ترس، نه اضطراب و نه نگرانی. فقط حق.

**محدودیت قدرت آمریکا**

قدرت آمریکا محدود است. سؤال این است که به چه چیزی محدود است؟ زیرا اعتبار و قدرت خود را از دنیا می‌گیرد. کسی که اعتبار و قدرتش را از دنیا می‌گیرد، به مقدار محدودیت دنیا این قدرت را دارد.

**مرکب سوار بر شماست یا شما سوار بر مرکب؟**

گاهی انسان سوار بر مرکب (قدرت یا ثروت) می‌شود و آن را در اختیار خود می‌گیرد و با اراده او و در محدوده خواست او، مرکب او را یاری می‌کند. اما گاهی خود مرکب سوار بر انسان می‌شود و انسان به مقداری قدرت دارد که مرکب قدرت دارد. وقتی قدرت مرکب تمام شد، انسان کاره‌ای نیست. در این حالت، شما سوار بر مرکب نبوده‌اید، بلکه مرکب سوار بر شما بوده و از شما کار می‌کشیده است.

شما نگاه می‌کنی و می‌بینی قدرت داری و می‌گویی: «پس برویم حمله کنیم.» در واقع قدرت است که شما را می‌برد، نه اینکه شما فکر کرده باشی که باید در این شرایط حمله کنی.

مثال دیگری می‌زنیم: بعضی‌ها می‌گویند برویم ثروتمند شویم. برای این کار پا می‌شوند، حرکت می‌کنند، تلاش می‌کنند، زحمت می‌کشند. درس نمی‌خوانند (زیرا بیشتر ثروتمندان درس نمی‌خوانند)، یا کار می‌کنند و حرفه‌ای یاد می‌گیرند. کسانی که این‌گونه ثروتمند می‌شوند، قدر ثروتشان را می‌دانند و می‌گویند: «من زحمت کشیدم، این به جان من بسته است.» از آن به‌جا استفاده می‌کنند.

**تفاوت ثروت بادآورده و ثروت به دست آمده با زحمت**

اما اگر کسی پول هنگفتی به دست آورد و اصطلاحاً «بادآورده» باشد، مثل ارث سنگین یا برنده شدن در مسابقات، معمولاً خود را گم می‌کند (نه اینکه هیچ وقت این کار را نکند، بلکه در اکثر موارد این اتفاق می‌افتد). پدرانی که با زحمت پول درآورده و ثروتمند شده‌اند، وقتی آن ثروت به فرزندشان می‌رسد که زحمت نکشیده است، فرزند آن را به باد می‌دهد. چرا؟ زیرا پدر صاحب پول بود و آن را مدیریت می‌کرد تا به اهدافش برسد، اما فرزندش دیگر تابع پول می‌شود و پول او را مدیریت می‌کند. در این حالت، همان‌طور که ترامپ نیز با قدرتی بادآورده (قدرت آمریکا) روبه‌رو شد و همه را به باد فنا داد، این فرزند نیز هم خود را به فنا می‌دهد و هم پولش را به باد می‌دهد. اینجاست که تفاوت اعتبار گرفتن از خود با اعتبار گرفتن از دیگران مشخص می‌شود.

**استقلال در اعتبار و شخصیت**

اگر اعتبار خود را از حقیقت جان خود بگیرید و استقلال در اعتبار و شخصیت داشته باشید، عزت نفس و استقلال نفس داشته باشید، تمام عالم در استخدام شما قرار می‌گیرد. تمام دنیا مطیع حق است و نمی‌تواند از حکومت حق خارج شود.

چرا؟ زیرا حق محض است و شما نیز با حق هستید. شما استقلال در رأی دارید و رأی خود را از چیزی غیر از حق نمی‌گیرید. نه به خاطر پول، نه به خاطر قدرت نظامی، بلکه فقط به این دلیل که “حق است”، “درست است”، “صحیح است”، “به‌جاست”، “عدل است” و “خدا خواسته است” که این کار را انجام می‌دهم. اینجاست که سؤالات زیادی مطرح می‌شود که باید به آن‌ها پاسخ داده شود.

**قدرت عالم در تسخیر انسان الهی**

تمام عالم مسخر حق است. اما استفاده از این تسخیر منوط و محدود به وظیفه‌ای است که حق و خداوند برای انسان تعیین می‌کنند. خداوند می‌فرماید: «اگر من می‌خواستم، همه بالاجبار هدایت می‌شدند. برای من کاری نداشت؛ قدرتش را دارم و تمام عالم در تسخیر قدرت من است، اما من نخواستم.» انسان الهی نیز همین‌طور است. زمانی که انسان الهی می‌شود، تمام عالم در تسخیر او قرار می‌گیرد، اما از آن سوءاستفاده نمی‌کند. او نیز همان‌گونه که خدا می‌خواهد دنیا اداره شود، می‌خواهد دنیا اداره شود؛ با همان قوانین، با همان اصول و با همان اسلوب.

مسلمان به معنای تسلیم شده است. تسلیم در قوانین تکوین و قوانین تشریع (بایدها و نبایدها). این به معنای آن نیست که دنیا تحت سلطه او نیست؛ بلکه او تشخیص داده که چگونه باید عمل کند و دنیا را اداره کند.

**معجزه شیخ بهایی و پینه‌دوز**

شیخ بهایی (رحمت الله علیه) در حال عبور، پینه‌دوزی را دید که بسیار فقیر، رنجور و پیر بود و در سن پیری با مشقت کار می‌کرد. دلش برای او سوخت و از علمی که داشت، استفاده کرد و سندان پینه‌دوز را طلا نمود. به پینه‌دوز گفت: «این سندان طلا را ببر، بفروش و زندگی‌ات را با آن اداره کن تا دیگر این‌همه مشقت و زحمت نداشته باشی.»

پیرمرد گفت: «آن را به حالت اولش برگردان.» شیخ بهایی گفت: «برای چه؟» پیرمرد گفت: «من نمی‌خواهم.» شیخ بهایی گفت: «نمی‌خواهی که نخواهی، اما من هم نمی‌توانم برگردانم. علمش را ندارم. از این طرف بلد بودم، ولی از آن طرفش بلد نیستم.» پیرمرد گفت: «پس چرا این کار را کردی؟ چرا از من اجازه نگرفتی؟» شیخ بهایی گفت: «اشتباه کردم دیگر. ببخشید.»

خود پیرمرد سندان را به حالت اولش برگرداند. یعنی به شیخ بهایی نشان داد که خیال نکند او نمی‌توانسته است. این داستان درباره پیرمرد نیست؛ این قدرت، قدرتی است که از خداست و از حق است. هرکس با حق باشد، همین می‌شود. آیا می‌شود خدا چیزی را بخواهد و نشود؟

**قدرت ما ماورای تصورات ماست**

روزی کارگری در حال عبور بود که دید کودکی از پنجره یک خانه به پایین افتاد. او دعایی کرد و گفت: «خدایا او را سالم به زمین برسان.» کودک به آرامی به زمین رسید. همه کسانی که شاهد این ماجرا بودند، پرسیدند: «چه شد؟ تو چه کاری کردی؟ تو که هستی؟» کارگر گفت: «من کسی نیستم. من یک کارگرم.» گفتند: «این دعایی که کردی…» پاسخ داد: «چیز مهمی نگفتم. به خدا گفتم خدایا این کودک را سالم به زمین برسان. خدا هم حرفم را گوش کرد.» گفتند: «خب خدا حرفت را گوش کرد.» گفت: «یک عمر خدا هرچه گفته، من گوش کرده‌ام. یک بار هم من به خدا گفتم و خدا گوش کرد.»

ما این اتفاقات را خیلی بزرگ می‌بینیم، در حالی که چیز مهمی نیستند. این قدرت در همه ما وجود دارد؛ در تک‌تک ما. فقط نیاز به باور دارد. باور اینکه “من این قدرت را دارم”. این باور معجزه می‌کند.

**شناخت خود و خدای درونی**

چگونه به این باور دست یابیم؟ باید خودمان را بشناسیم؛ اینکه از خدا جدا نیستیم. این باور هنوز در ما حاصل نشده است که ما از خدا جدا نیستیم و از اولیای الهی جدا نیستیم. ما می‌توانیم با حق متحد شویم؛ می‌توانیم با امیرالمؤمنین و اولیای خدا متحد شویم.

**باور نهفته و کشف آن**

داستان حاج محمد اسماعیل دولابی (رحمت الله علیه) و پسرش شاهد این مدعاست. پسرش تعریف می‌کرد: «یک روز کنار پدرم روی زمین نشسته بودیم. پدر دست کرد و مقداری خاک برداشت و به من نشان داد و گفت: “می‌خواهی این را برایت طلا کنم؟” تا خواستم بگویم “آره”، خاک را ریخت و گفت: “ولش کن، حیف است. اصلاً فکرش را هم نکن.”» این نشان می‌دهد که ما می‌توانیم خدا رحمت کند پدر شهید کجویی را نیز. او پیرمردی نورانی و متدین بود که پسرش اسیر شده بود و وقتی آزادش کردند، نحیف و لاغر شده بود. پیرمرد می‌گوید: «از مجلس روضه امام حسین (علیه السلام) بیرون آمدم. یک مریض بدحالی که دکترها جوابش کرده بودند، به من گفت دعا کن. من با این باور که هرکس از مجلس امام حسین (علیه السلام) بیرون بیاید، دعایش مستجاب است، برایش دعا کردم و او خوب شد.» این قدرت و توانایی در همه ما وجود دارد.

ائمه اطهار (علیهم السلام) نیز از این توانایی استفاده می‌کردند؛ معجزاتشان از همین راه بود. دعا بر ما اثر می‌گذارد، اما چگونه؟ این‌ها همه در درون ماست. خبری بیرون نیست. ما در عالم موجودی بزرگ‌تر از انسان نداریم. «و فی کُلٍّ تَظنُّ العالَم الأکبر» (و تو گمان می‌کنی که جهان بزرگ‌تری در توست). این را باور کنیم که تمام کار یک عالم بزرگ در تو نهفته است. در حالی که تو بر تمام عالم احاطه داری، خودت را نمی‌شناسی. وقتی خودت را نمی‌شناسی، نمی‌توانی از این قدرت استفاده کنی.

**قدرت اخلاص و معجزه انقلاب**

گاهی ناگهان از این قدرت استفاده می‌کنیم و متحول می‌شویم. مانند ملتی که بعثت یافتند و مبعوث شدند. به خاطر شرایط، وضعیت، اضطرار و جنگ موجودیتی، ناگهان «فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» (و هنگامی که سوار بر کشتی شدند، خدا را با اخلاص می‌خوانند). یک لحظه اخلاص پیدا کردی، این ملت مخلص شد. خواسته‌اش بر تمام قدرت آمریکا، اسرائیل و کل دنیا غلبه کرد. مثل اول انقلاب. هیچ‌کس باور نمی‌کرد رژیم شاه سرنگون شود. امکان نداشت، معجزه شد. معجزه همین‌طور است. تمام معجزات انبیا از همین مدل بوده است. یک لحظه آن سیم وصل می‌شود. وصل شدنش هم ذهنی نیست. با ذهن شروع می‌شود، اما خارج از ذهن، خارج از زمان و خارج از مکان است. جایی که دیگر بیرون و درون نداریم. دو چیز نیست.

**تکامل معرفتی و رضایت به تقدیر**

الان ما اینجا هستیم و درون و بیرون داریم، اما گاهی به جایی می‌رسیم که بیرون و درون معنا ندارد؛ جز حقیقت هیچ چیز دیگری نیست. همه چیز یکپارچه است. این باور، این فهم، این شعور و این معرفت. اگر به جان ما بنشیند، چنان راضی به تقدیر الهی می‌شویم که دیگر هیچ نمی‌خواهیم. و آنی را که خدا می‌خواهد، به قلب ما منتقل می‌کند که این را بخواه و می‌خواهد و می‌شود.

**دعا و تقدیر الهی**

فلذا دعا با استجابت آن، منافات با تقدیر الهی ندارد. این‌طور نیست که خیال کنیم اگر ما دعا کردیم و مثلاً دعایمان مستجاب شد و واقعه‌ای رخ داد، منافات با این دارد که گفتیم عالم و حکومت و دنیا و اتفاقات دنیا در دست خداست. یکی از سؤالاتی که معمولاً پرسیده می‌شود هم همین است: «پس دعا چی می‌شود؟ شما می‌گویی همه‌چیز دست خداست، دعا چی می‌شود؟» این سؤال‌کننده خیال می‌کند دعا یعنی یک قدرت ماورایی، مثلاً مافوق قدرت خدا، در حالی که در همان حکومت خدا شما داری دعا می‌کنی. جدا نیست.

**خواست امام حسین (علیه السلام) و خواست خداوند**

ما باورمان نمی‌شود که امام حسین (علیه السلام) خودش خواسته که شهید شود. نه، نمی‌شود. وقتی می‌فرماید: «اِنَّ اللهَ شاءَ اَن یَراَکَ قَتیلاً» (خداوند خواسته است تو را کشته ببیند)، خب خودش هم همین را می‌خواهد دیگر. غیر از آنی که خدا می‌خواهد، خودش نمی‌خواهد. خودش هم همین را می‌خواهد که خدا می‌خواهد. آیا می‌شود آدم خودش بخواهد که فقیر باشد؟ بله. راضی یعنی چه؟ یعنی هر چیزی که خدا می‌خواهد، او هم همان را می‌خواهد. نه اینکه می‌خواهد، یک خواستن داریم، یک شدت خواستن داریم. غیر از این چیز دیگری نمی‌خواهد.

**”عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد”**

«اَشَدُ حُبًّا لِله»، عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد. عاشق کسی است که هرچه برایش پیش می‌آید و اتفاق می‌افتد، می‌گوید: «الحمدلله، خدا را شکر که این شد و این‌گونه شد.» ای عجب، من عاشق این هر دو ضد هستم. اینجا جایی است که قهر و لطف معنا ندارد، یعنی همه‌اش یکی است؛ یک حقیقت است. خواست خدا، تمام حق، به‌جاست، هرچه شده به‌جاست. حق و عدل است. چون به‌جاست و در جای خود است.

**درک عدل و حق**

اگر این عدل بودن و حق بودن را درک کنیم، می‌شود چیزی بد باشد، ولی به‌جا باشد. الفاظ قشنگ‌اند، باید معنا شوند. صراط مستقیم. حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «انا صراط المستقیم» (صراط مستقیم منم). یعنی حق منم. «علی مع الحق و الحق مع علی» (علی و حق با هم هستند و حق با علی است). حق یعنی عدل. عدل یعنی به جا بودن. اگر این دیده‌ی «به‌جا بین» باز شود و دیده‌ی صراط مستقیم‌بین باز شود، خوب و بد بین ما نیاید جای حق بین را بگیرد، می‌شود خوب باشد و به‌جا باشد و می‌شود بد باشد و به‌جا باشد و عدل باشد. می‌شود خوب باشد و به‌جا نباشد، بیجا باشد.

**چهار چشم انسان**

این چشم “خوب و بدبین” ما اگر نیاید همه وجود ما را پر کند و جایی برای چشم “عدل‌بین” و “حق‌بین” و “به‌جاعین” نگذارد، کار درست می‌شود. «اِنَّ لِلعَبدِ أربَعَ أعیُنٍ»، ما چهار چشم داریم: «عَینانِ یُبصِرُ بِهِما اَمرُ الدِّینِ وَ الدُّنیا» دو چشم که با آن‌ها امر دین و دنیا را می‌بیند؛ خوب و بد را، واجب و حرام را می‌بیند. این سر جایش است؛ نباید کور باشد، باید بینا باشد. و «عَینانِ یُبصِرُ بِهِما اَمرُ الآخِرَةِ» دو چشم که با آن‌ها امر آخرت را می‌بیند؛ چشم حق‌بین، عدل‌بین، خدا بین.

**غلبه چشم ظاهر بر چشم باطن**

این را همه می‌فهمیم که چشمی داریم که چشم آخرت‌بین است؛ چشم عدل‌بین، حق‌بین و به‌جا بین است. اما چون چشم ظاهر ما ظاهر را می‌بیند و ظاهر مقدم بر باطن است، این ظاهر می‌آید و بر آن چشم باطن غلبه پیدا می‌کند. همه بشر، بالاتفاق قبول دارند که می‌شود کاری بد باشد، ولی به‌جا باشد. و از آن جهت که به‌جاست، عدل و حق است. آن را مدح می‌کنند، تعریف می‌کنند، سفارش می‌کنند و می‌گویند انجام بده. کار بد و کار زشت و کار غلط و کار نادرست را در دنیا درک می‌کنند که می‌شود جایی به‌جا باشد و بگویند درست انجام داد. «بارک‌الله، خوب کاری کرد، باید این کار را می‌کرد.» این را همه درک می‌کنند، اما وقتی می‌آیی با آن‌ها بحث کنی، زیر بار نمی‌روند. وقتی می‌آیی به او توضیح دهی که ببین، «باید این کار را می‌کرد، کار بد است، کار زشت است، ولی چون آن حق که آن به‌جاست، باید انجام دهی»، در مرحله خودآگاه زیر بار نمی‌روند. اما در ناخودآگاه این کار را می‌کنند.

**مثال خطای ورزشی**

تمام فوتبالیست‌های دنیا یک جاهایی خطا می‌کنند. خطا می‌کنند یعنی فلج می‌کنند، یعنی می‌زنند و طرف را پرت می‌کنند، و تمام مردم دنیا می‌گویند: «اینجا جایش بود، این باید می‌زد.» اگر نمی‌زد، این خطا را باید می‌کرد. تمام مردم دنیا، بلا استثنا، مگر یک آدم ابله نادان خیلی بی‌شعوری باشد، همه انسان‌ها می‌گویند: «اینجا جایش بود.» یک جایی می‌گویند: «نه، اینجا نباید خطا می‌کرد.» مثلاً جلوی دروازه خودی تیم حریف بود و تو نباید آنجا خطا می‌کردی، یا وقت تنگ بود و الان وقت خطا کردن نبود که به آن‌ها مهلت دادی و وقت دادی که وقت‌کشی کنند و اگر خواستی گل بزنی، باید الان خطا می‌گرفتی، نباید خطا بدهی.

اما یک جا می‌گویند: «اینجا باید خطا می‌کرد.» خودت می‌گویی خطا. جریمه دارد، کارت زرد دارد. می‌گویند: «باشد، کارت زرد بگیر. کارت قرمز بگیر.» می‌گویند: «باشد، کارت قرمز گرفت، ولی به‌جا بود. باید این خطا را می‌کرد و کارت قرمز هم می‌گرفت و همین باعث شد که بتوانند بروند به مرحله بعدی و پیروز شوند.» حق غیر از خوب و بد است. این بحث همین است. این را نمی‌توانند بفهمند. نمی‌توانیم حل کنیم، متوجه نمی‌شوند. خوب و بد غیر از حق و باطل است.

**حق و باطل تشریعی و تکوینی**

حالا حق و باطل هم دو جور داریم که یک قسم ذهنی دارد و یک قسم خارج از ذهن دارد. یک حق و باطلی است تکلیفی و تشریعی. یک حق و باطلی باطل نیست، تکوینی است. حق و باطل تشریعی، حق دارد و باطل دارد. حق و باطل تکوینی، فقط حق دارد و باطل ندارد. هرچه هست، حق است. باطل تشریعی هم حق است. این حق و باطل تشریعی غیر از آن خوب و بد تشریعی است که ما داشتیم می‌گفتیم. یک خوب و بد تشریعی داریم، یک حق و باطل تشریعی داریم. آن خوب و بد تشریعی همان خوب و بدهای کلیشه‌ای است.

تشریعی: باید و نباید. تکوینی: هست و نیست. آنی که هست، می‌شود تکوین. آنی که باید، می‌شود تشریع. خود بایدها و نبایدها یک خوب و بدهای کلیشه‌ای دارد و یک حق و باطل غیر کلیشه‌ای دارد. می‌شود خوب و بد کلیشه‌ای باشد و حق غیر کلیشه‌ای. مسیری است برای رسیدن. این لفظ “شرع” و “تشریع” در جاهای مختلف با معانی مختلف به کار می‌رود و چقدر خلط می‌شود و این خلط در معنا باعث اشتباهاتی در کار می‌شود. بله، یک اشتباه بزرگی که حالا به ذهنم رسید که دیگر الان حال گفتنش را ندارم.

**هدف و مسیر در تشریع**

درست است، باید حق گفته شود. ما در زندگی خودمان نیز کار می‌کنیم و در ذهنمان یک مثالی بزنم. ببینید، از جمله مسیرها، ما هدف را انتخاب می‌کنیم. هدف ما یک مسیر می‌دهد که باید از اینجا برویم، نباید از اینجا برویم. آن هدف، خب آن تشویق، این قانون باید انجامش بدهیم. ولی برای اینکه به آن مقصد برسیم، یک مسیری لازم داریم. مثلاً اینکه یک سری قوانین را رعایت بکنیم که آن ذهن تربیت شود. برای تربیت ذهن باید و نباید واقعی داریم. یک موقع هم می‌گوییم باید و نباید خانواده و جامعه به ما داده‌اند.

ما منظورمان باید و نبایدی است که “وحی من‌زل” است، یعنی این مسیر یک سری ذهنی ولی یکی واقعی. تقدیر در اصل چیزی است که ما باید همان را خریداری کنیم. ما بهش می‌گوییم ارزش‌دار. بحث یک مقدار سنگین است، باید یک‌خورده با حوصله بیشتر پیش برویم و با دقت. و حق تشریعی که در مقابلش هم باطل تشریعی است.

اگر گفتیم حق این است که شما الآن این کار را انجام دهید. اگر این کار انجام نشد، آن باطل محقق شد. آیا خود این اتفاقی که الآن افتاد، حق تکوینی هست یا نیست؟ حق تکوینی است. باطل نیست. چون باطل وجود ندارد. تکوین شد حق. ولی من وظیفه نداشتم این حق را، حق تکوینی را انتخاب تشریعی کنم. دقت کنید چه می‌شود. من وظیفه داشتم حق تشریعی را انتخاب کنم و آن حقی که من انتخاب کردم، از نظر تکوین حق نبود که بشود. اگر حق بود، می‌شد.

**تفکیک تشریع و تکوین**

ببینید، جمع بین این‌ها، هم من وظیفه داشتم آن حق را انتخاب کنم، هم تحقق آن حق و شدن آن حق در عالم تحقق و تکوین حق نبود؛ فلذا نشد. تمام انبیاء الهی وظیفه داشتند که عدل را در جهان گسترش دهند. حق این بود. حق تشریعی این است. وظیفه آن‌ها این بود، اما این حق تکویناً باطل بود. حق نبود و الا می‌شد. این را اگر بتوانیم درک کنیم که یعنی چه، چگونه می‌شود حساب تشریع از تکوین تفکیک شود، جدا شود، و اینکه حق تشریعی و حق و باطل تشریعی از کجا می‌آید؟ اگر از تکوین نمی‌آید، یعنی از تحقق و شدن این شدنش که نشد که. من اراده کردم، من خواستم، خب نشد. پس ولش کنم؟ نکنم؟ اینجا آن گردنه‌ای است که محل لغزش است؛ لغزش بزرگان. که نمی‌شود، ولش کن.

**وظیفه در آخرالزمان**

دقیقاً می‌گویم وقتی می‌دانی خواست خدا این است که در آخرالزمان فقط خواست حضرت صاحب‌الزمان، مثلاً امام زمان، محقق شود، تو دیگر وظیفه هم نداری. این دو تا با هم خلط می‌شود، قاطی می‌شود. حق و باطل تشریعی از کجا نشأت می‌گیرد؟ من از کجا بفهمم الان وظیفه من در مرحله حق و باطل تشریعی چیست؟ چون آن حق تکوینی که قرار شد، آن نقشی نداشت، آن برعکس شد اصلاً. آن به من چه؟ آن شدنش دست خداست. شد، شد؛ نشد، نشد. آن دخالت ندارد. آن به من نمی‌گوید تو الان چه کار کن. پس کی به من می‌گوید الان چه کار کن؟ این سؤال است.

**ریشه خوب و بد تشریعی**

این مهم است. سال‌هاست که می‌خواهیم این بحث را به اینجا برسانیم و هی می‌گوییم وقتش برسد. بله، الان وقتش رسیده. سؤال بکنید که من یادم نرود. (حضار: بله) نه، هنوز یادم نرفته. (حضار: یکی دیگر هم یه سوال دیگه هم یه سوال دیگه کدوم حق کدوم حق حق بین که میگیم کدوم حق حق حق و باطل تشریعی بین مون یا حق مطلق بین مون عدل راضی بشیم به تکوین شدیم حق و باطل تشکیلات بر اساس اینکه من به اون رضایت میرسونه یا نمیرسونه تعریف میشه اینکه این مسیری که من انتخاب می‌کنم این که قرار دارم انجام بدم یا سهم من منو به اون جایی میرسونه که نهایت به هم باز بشه که حق رو ببینم چرا نمیگیرم من به هدفم میرسونه یا نه بر اساس اون تعریف که این حق هست یا باطل نیست از کجا نشأت میگیره این تکلیف من درون یعنی چی چی شد که انتخاب من این شد اینه چرا انتخاب من میگه تو الان این کارو بکن همین این این که میگید همش درسته ها از کجا نشأت میگیره خوب و بد تشریعی از کجا نشأت میگیره؟)

آن بر اساس مصالح، مفاسد. این کار خوب است و آن کار بد است. این منفعت دارد و آن ضرر دارد. امثال این‌ها چیزهایی هستند که حالا مصلحت و مفسده‌اش هم لزوماً مادی و دنیایی نمی‌تواند نباشد، برزخی باشد. مصالح و مفاسد دنیایی و برزخی. این بایدها و نبایدها کلیشه‌ای تابع آن‌هاست. مصالح و مفاسد دنیایی.

**چگونگی تشخیص حق و باطل تشریعی**

اما حق و باطل از کجا نشأت می‌گیرد؟ حق و باطل تشریعی نباید (باید از کجا تشخیص بده، ولی از کجا کجا می‌فهمی که الان حق چیست و من حق باطل تشریعی) من باید الان این کار را انجام دهم. دنبال چیز دیگری غیر حق نباشم. چیز دیگری برایت مهم نباشد. چیز دیگری هدفت غیر حق نباشد. حق می‌گوید چه کار بکنم؟ خب، اینکه چیز دیگر مهم نباشد، خودش خیلی مهم است. (حضار: چه بگوییم؟) (حضار: بله.)

(حضار: شما می فرمایید بله چون ممکنه بد باشه ولی حق باشه حالا آیا اینکه تشخیص بدی به این حکمت برنمیگرده که هدف باید بیشتر باشه یعنی حواسمون باید به این هدف باشه هر چیزی دو دوسی کلی و این حق یا این بودن در مطلب تشریح با اون هدف باشه.)

اگر این ما را این هدف منفی کند، می‌خواهد بیرون تعریفش بد باشد، خوبه یا می‌خواهد بیرون تعریفش خوب باشد، بد باشد. آیا این‌طور می‌شود فرض کرد که آن حکمت ما باید منفی قرار که ببینیم چی ما را به هدف هدایت می‌کند و نهایتاً این راه می‌شد فارغ از تو عالم تقدیر موفق می‌شود، نمی‌شود. ولی این مواردی هم که گفتم از بابت این بود که ما خب هدفمان این بود که ما هدفمان این بود که ما هدفمان این بود. بله، صحیح می‌فرمایید. می‌خواهیم باز هم کاربردی‌ترش کنیم که این هدف چیست که ما را به این تشخیص می‌رساند در مرحله شناخت حق و باطل که این کار را انجام دهیم؟ این حق است که مثلاً مبارزه با ظلم کنیم؟ حق را در جهان گسترش دهیم؟ با اینکه نمی‌شود، نشده است تا حالا. که ظلم آدم توقعش عین حق در این مورد ما مبارزه با ظلم و این ظلم موجود عین حق است. «الخلایق کل ما یليق» (هرچه لایق مردم است به آن‌ها می‌رسد). یعنی «حقه.» «حقمونه» که این مقدار بهمون، «حقمونه» که امام زمانمان غایب باشد. «حقمونه» که جهان پر از عدل و داد نباشد. این‌ها همه‌اش «حقمونه.» حق است. ولی در عین حال باطل است. حق نیست. حق این است که ما پاشیم و اجازه ندهیم این ظلم ادامه پیدا کند و جهان را پر از عدل و داد کنیم.

**چرا خدا گفته؟**

خودش دارد می‌آید. یک نظریه این است که خدا گفته، خلاص. خدا گفته تو وظیفه‌ات این است. منم باید تابع خدا باشم دیگر. خدا می‌گوید این کار را بکن، باید بکنم دیگر. خدا گفته باید تو عادل باشی و عدل را گسترش دهی و ظالم نباشی و با ظلم مقابله کنی. این را خدا گفته. «کَیفَ لا اَعبُدُ وَ اَنتَ الآمِرُ» (خدایا من چگونه این کار را نکنم در حالی که تو امر کردی). این کار را کن. تو گفتی. از کجا نشأت می‌گیرد این حق و باطل در مرحله تشریع؟ از خود خدا. خدا به معنای تشریع خدا و تکوینش. تشریع خدا گفته، گفته آقا این کار را بکن دیگر. «کَیفَ لا اَعبُدُ وَ اَنتَ الآمِرُ». چطور من چنین وظیفه‌ای را عمل نکنم در حالی که تو بهش امر کردی که بکن. منم اطاعت می‌کنم، تسلیمم. در مرحله تشریع هم تسلیم تو هستم. می‌خواهیم ببینیم بالاتر از این، بیشتر از این. خدا چرا گفته؟

تا اینجایش را می‌گویند این خودش یک نظریه است که خدا گفته. باید در مرحله تشریع تابع محض خدا باشیم. تمام. خب، خدا یک کسی نیست، یک چیزی نیست، یک جایی نیست که بگه بشنویم مثلاً چی فلان است. آن‌طوری که شما یک وقت خیال کنیم. این چه حقیقتی است در عالم؟ چه حقیقتی است که حالا می‌گوییم خدا گفته. بله، توسط پیامبرانش، توسط کتبی که نازل کرده و این‌ها گفته: «این کار را باید بکنید. حق‌طلب باشید، ظلم‌ستیز باشید.» بسیار خوب. این وظیفه ماست. خدا چرا این را گفته؟ یک جواب این است که خدا چرا گفته به تو چه؟ خدا خودش می‌داند. یعنی عقل ما و ما خدا خودش می‌داند این را. خدا به فرشته‌ها گفت، به ما نگفت، به انسان نگفت. «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (و همه نام‌ها را به آدم آموخت، سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: نام‌های اینان را به من بگویید، اگر راست می‌گویید).

نه به فرشته‌ها گفت به شما چه مربوط است، می‌آید: «انی اعلم ما لا تعلمون» (من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید)، ولی به انسان گفت: «من همه را گفتم، این انسان خودش می‌فهمد.» می‌فهمد چرا باید با ظلم مقابله کند و باید عدل را گسترش دهد در عالم. درست است خدا گفته. چرا خدا گفته؟ کدام خدا؟ آها، آفرین. یا آن خدایی که ما ذره‌ای از وجود آن هستیم در درون ما هست، تشخیص می‌دهد. اصلاً چرا هم ندارد. به شرط اینکه این معنی شده باشد. خداوند به به وجود رسیده باشد. این خودش می‌تواند تشخیص دهد خودش چه کار می‌کند، چه کار ندارد و این خدا یعنی حق. این خدا یعنی عقل. (حضار: داریم درست اونم خدا داره خب تشخیص میتونه بده حالا تشخیص بده چرا باید عدل و گسترش داد در جهان چرا باید مقابله با ظلم کرد میخوایم تشخیص بدیم حالا.) حالش نیست، آجر روی آجر می‌گذاری. سرمان گرم باشد ها! (حضار: اینم اینم یه حرف چرت.) چی عادلانه و تقسیم کنید.

**اشاعره و خداشناسی**

اشاعره تا همین جایش را می‌آیند: آقا خدا گفته. یک بحث خیلی مبنایی و قدیمی است. اشاعره می‌گویند که خدا گفته عدل خوب است، ظلم بد است. اگر می‌گفت ظلم خوب است، عدل بد است، می‌شد همان‌طور می‌شد. ظلم خوب می‌شد، عدل بد می‌شد. خدا گفته ظلم بد است، عدل خوب است. خب حالا این‌طوری شده. بعد می‌روند در مرحله‌ای که می‌گویند که اصلاً اینکه شماها می‌گویید خدا عادل است جزو اصول عقاید تو، نه، خدا عدل. اصلاً چرا همین بحث عدل مطرح شده در اصول دین ما، در اصول مذهب ما؟ چرا می‌گوییم اصول مذهب؟ یعنی مذاهب دیگر این عدل را قبول ندارند. یک معنایش این است اینجا. یک معنایش در مرحله تکوین است. این یک معنایش در مرحله تشریع است. که می‌گویند که خدا گفته عدل خوب است. حالا خوب شده. این‌طور نیست که خدا واجب باشد که بگوید عدل خوب است. می‌توانست بگوید عدل بد است. این ریشه در هیچ جا ندارد. در هیچ‌چیز ندارد. همین که خدا گفته خوب، خوب شده. خدا گفته خوب است، خوب شده. خدا می‌گفت بد است، بد می‌شد. «هرچه آن خسرو کند شیرین بود.» این‌طور دیگر. ایراد بخواهیم بگیریم، بعد می‌رویم در وادی (حضار: آره فعلا داریم اونا رو آره اونا اینجوری آقای دکتر سروش هم همینو میگه میگه به ما چه خدا گفته گفته خوب خوبه اینم خوب شده) مشکل از کجاست؟ ریشه در همان‌هایی است که شما می‌گویید خدا را نشناختیم. ریشه مشکل در خداشناسی ماست. خدا را خیال می‌کنیم یک کسی، یک چیزی که دلش، حالا دلش خواسته. بعد می‌گویند که خدا اگر آدم خوبی را اصلاً می‌گویند خدا کی گفته عادل است؟ خدا ظالم هم که باشد، باز هم خوب است. خدا بگوید ظلم خوب است، خوب می‌شود. خودش هم ظلم کند، واجب است ها. چه حرفی است.

**نقد اندیشه اشاعره**

بعد می‌گویند که خدا حالا اگر یک آدم خوبی را ببرد جهنم، خودش می‌داند. قشنگ یک خدا درست کرده‌اند. یک دلی دارد، دلش می‌خواهد حالا این کار را کند، دلش می‌خواهد آن کار را کند. واسه خودش. اصلاً برای خدا حق ندارد شما تعیین تکلیف کنی. آدم‌های خوب باید بروند بهشت، آدم‌های بد بروند جهنم. این دلش می‌خواهد آدم‌های بد را ببرد بهشت، آدم‌های خوب را ببرد جهنم. این تفکر را می‌گویم آقای سروش هم همین تفکر را دارد. ببینید فاجعه تا کجاها پیش رفته که یک سری از این روشنفکران ما در این حد؛ یعنی اصلاً ریشه ندارد حقیقت در جان این‌ها. اصلاً معلوم نیست این از کجا می‌آورند حرف‌ها را. چی را حق؟ غیر این خدا را چگونه شناختی؟ آقا چه خدایی را داریم؟

**عدلیه بودن و حسن و قبح ذاتی و عقلی**

فلذا به ما می‌گویند: «چی؟» می‌گویند: «عدلیه.» ما جزء کسانی هستیم که می‌گوییم خدا عادل است. می‌گویند: «شما چه حقی داری که بگویی خدا عادل است؟» حق نداری بگویی خدا باید طبق عدل عمل کند. خب وقتی جناب کردی واسه یک کسی مثل خود (حضار: به ما میگیم جناب عالی جناب اونم جناب همین میشه) از ریشه شروع نکردیم. از فطرت شروع نکردیم. آقا فطرت شما، ما خودت، الهی. فطرت خودت ظلم‌ستیز، عدل‌گستر و عدل‌خواه و عدل‌پذیر. کجا می‌روی یک خدا می‌سازی؟ یک خدایی جایی نشسته ما برایش تعیین تکلیف نکنیم. بله، تکلیف خدا تعیین می‌کند، اما خدا یعنی کی؟ یعنی چی؟ یعنی عین عدل، خود عدل. عدل یعنی خدا. حق یعنی عدل. خدا یعنی حق. نمی‌توانی شما حق را، عدل را، به‌جا بودن و حقیقت به‌جا بودن و نابه‌جا بودن. این از کجا در می‌آید؟ می‌خواهی شما فرمولیزش کنی، نمی‌شود که. فلذا می‌گویند حسن و قبح ذاتی و عقلی. یعنی ما درکش می‌کنیم. عقل داریم، می‌فهمیمش. شما حسن و قبح را بگذار حق و باطل ذاتی و عقلی. درکش می‌کنیم. حق چیست، باطل چیست. عقلی هم هست، قابل درک کردن است و ما داریم قوه‌ای که درکش کند. خدا داریم. فطرت الهی داریم.

**پاسخ به سوال “خدا چه می‌گوید؟”**

آن‌هایی که می‌گویند باید خدا بگوید، باشد، باید خدا بگوید، برویم از خدا بپرسیم ببینیم خدا چه می‌گوید. اینجا چه جوابی می‌دهی؟ می‌گویی خب، خدا باید توسط پیغمبر وحی کند. بعد پیغمبر بگوید. بعد ما بشنویم. این می‌شود شریعت به معنای اخص. این همان خوب و بدها و حرام و حلال و واجب و این‌هاست که ما داریم. به معنای اعم می‌گوییم. یعنی حق و باطل. این را هم شما می‌گویی باید بشنویم. سمع و نطق مال آنجاست، نه مال اینجا. اگر اینجا هم قرار شد به سمع و نطق که او بگوید ما بشنویم، قدرت درک هم ما نداریم.

آن‌ها حسن و قبح ذاتی، یک عده‌شان ذاتی را قبول ندارند، یک عده‌شان عقلی را قبول ندارند. ذاتی را قبول دارند، عقلی را یک عده هم هیچ‌کدام را قبول ندارند. نه ذاتی و نه عقلی. و نه می‌گویند حقیقتی دارد عدل و ظلم و اگر هم داشته باشد، اصلاً ما قدرت درک کردنش را نداریم. ما می‌گوییم باشد، خدا می‌گوید. خدا می‌گوید خدا یعنی چه؟ برو از خدا بپرس. خدا داری. از خدای خودت، فطرت الهی‌ات سؤال کن. بگو الان من چه کار باید بکنم؟ بهت می‌گوید چه کار باید بکنی. خدا شاهد است بهت می‌گوید.

«کفی بِاللهِ شَهیدًا بَینِی وَ بَینَکُم.» (خدا کافی است که بین من و شما شاهد باشد). خدا شاهد است که بین من و شما هست و شهادت می‌دهد که چه چیزی درست است، چه چیزی غلط است، چه چیزی حق است، چه چیزی باطل است. خدا را شاهد قرار بده. خدا شهادت می‌دهد. شهادت داده. گوش شنوا داشته باشیم. این شهادت حق را می‌بینیم. می‌شنویم.

**حق‌طلبی فطری انسان**

همه آن‌هایی هم که باطل را انتخاب کرده‌اند، فطرتشان باز هم حق‌طلب است. همانجا هم، در همان باطلشان هم باز این‌ها حق‌طلب‌اند. نمی‌توانند از حق‌طلبی جدا بشوند. ادعای حق‌طلبی می‌کنند. چرا؟ که از ذات خود، که از ذات (حضار: آها احسنت) این مال کی بود؟ (حضار: شبستان) این بله. (حضار: عدالت رو برقرار کن دزدی کردن دزدن اما میگن عدالانه تقسیم کن.) ادعای عدالت می‌کنند. با ادعای عدالت ظلم می‌کنند. و الا نمی‌توانند ظلم کنند. (حضار: بله. آره. آره.)

(حضار: اولش داشتید میفرمودید که تشخیص ما حق مثلا این حق یا باطل این نبود از این سوال تشخيص شما بله با وجود اینکه ما معتقدیم که تمام این زوال ها حق تکوینی هستش) آره، حق تکوین‌اند. پس چرا وظیفه ما؟ کی به ما می‌گوید که وظیفه ما؟ آها، همین، دقیقاً همین سؤال. از کجا می‌آید؟ از کجا می‌آید که این حق است، این باطل است؟ با اینکه در مرحله تحقق و تکوین هر دوتایش حق است. هرچه بشود، حق است. چه این بشود، چه آن بشود، حق است. آها، همین. از کجا می‌آید این وظیفه؟ آره، این وظیفه از کجا؟ با اینکه می‌کنند، با اینکه نمی‌توانیم هم موفق (حضار: مثلا فرض بکنید جاهایی همیشه هم نیست یه جاهایی نمیتونیم موفق بشیم و ظلم هم میکنن و اون ظلمی هم که میکنن باز حقه یعنی حقمونه که بهمون ظلم کنن خلایق هر چه لایق ولی در عین حال باز ما باید استقامت کنیم باید وایسیم باید مقابله کنیم این از کجا میاد همینجا گفتیم.)

**مبارزه با ظلم، یک وظیفه الهی**

یک عده می‌گویند از خدا می‌آید. خدا یعنی خدا بگوید، بشنویم و بعد هم خب عمل کنیم دیگر. (حضار: بله. حالا اون تو مراحل بعدیش.) اما اینکه اصل اینکه من چرا باید بنشینم فکر کنم که این‌ها ظلم نکنند؟ خب ظلم کردند، حقمان بوده. خب نوش جانم دیگر. تمام. بنشینیم این‌قدر ظلم کنند بهمان. همین‌طور هرچه هم شد، شد و آره. هرچه شد، شد. بگذار ظلم کنند. بگذار حقمان را بخورند. بگذار بی‌عدالتی کنند. بگذار فساد، فساد جهان را پر کند. اصلاً به ما چه؟ ما بله. آن هم امام زمان هم، خب حالا امام زمان چرا باید بیاید حق ما را بگیرد؟ برای چه آن باید بیاید؟ می‌گوید: «من هم نمی‌آیم.» آها، باز برمی‌گردد به این حرف که بله، یک خدایی که آره، یک جایی آن آمده گفته. این هم طبق گفته خدا دارد عمل می‌کند. گفتنی و فهمیدنی نیست. داشتنی نیست. عدالت در فطرت ما نیست. عدالت‌خواهی در فطرت ما نیست. ظلم‌ستیزی در فطرت ما نیست. این‌ها یعنی یک خدایی است گفته ظلم بد است، عدل خب برعکسش هم می‌گفت خب برعکسش شد. می‌گفت امام زمان می‌آید جهان را پر از ظلم می‌کند. گفت: «خب باشد، عیب ندارد.» واقعاً عیب ندارد؟ یعنی از نظریات شما، فطرت شما این‌طور می‌شود.

وقتی ذهنی می‌روی جلو، ذهنی می‌خواهی بروی جلو، فطری و وجدانی نمی‌خواهی حرکت کنی، می‌خواهند بنشینند بحث‌های اعتقادی کنند. اعتقادات ذهنی، علم کلام، علم فلسفه، نمی‌دانم آن‌طور بسازند، ببافند. فرقه‌های مختلف درست می‌شود.

**فطرت و مقابله با ظلم**

از کجا بفهمیم که فطرت حق‌طلبم دارد می‌گوید جلوی این ظلم (حضار: این از خدا بفهمیم که فطرت حق طلبم داره میگه جلوی این ظلم این یا ذهنم داره میگه دلم داره میگه توی رفتار معصومیون هم نگاه میکنی مثلا یه جا خب جلوی این این ظلم) نه، ما داریم اصل ظلم را می‌گوییم. اصل ظلم را می‌گوییم. اصل عدل و ظلم. نه اینکه الان این مورد ظلم است یا عدل است یا الان من چه کار کنم، چه عملی انجام دهم. این‌ها نه موردی، مصداقی، تشخیص (حضار: آره موردیشم حسابش جداست) نه، الان در اصلش دارد این می‌گوید. اینکه عدل خوب است، ظلم بد است. حالا عدل الان این عدل ظلم است، به اینش کاری نداریم. فعلاً وارد این مرحله نیستیم. در آن مرحله اول که عدل خوب است، می‌گوید خدا گفته خوب است و الا بد می‌شد. می‌گفت بد است، بد بود. بحث این است. آها، آن هر کاری بکند، آن هم ادعا بکند، آن‌ها که بحث اصلاً آنجا وارد نشدیم. بحث آنجا نشدیم، وارد آنجا، ولی می‌گوید، می‌گوید حق. می‌گوید عدل و ظلم می‌کند ها. بحث این است. به ادعای اینکه عدل می‌آید ظلم می‌کند. بحث اینجاست که فطرت همه ما این را درک می‌کند. این از مستقلات عقلی است که عدل خوب است، ظلم بد است. از مستقلات فطری ماست. ذات ما، فطرت ما بر این سرشته شده که عدل خوب است، ظلم بد است. بله، بله. (حضار: نمیگیم مهم نیست که نگفتیم وارد اون مرحله نشدیم و اصلا اون مرحله سر جای خودش بله باید تشخیص مورد به مورد بعد بعد بررسی بشه میخوای الان هرچی مورد در طول تاریخ اتفاق افتاده همه رو ما بیاریم بررسی کنیم.)

بعد هم در آینده می‌خواهد اتفاق بیفتد، بیاوریم یک کیک قاعده کلی نه نمی‌شود. چرا خودتان فرمودید که مثلاً دلت هیچ‌چی نخواهد. آها، پس آن باز می‌خواهیم فهم را بازش کنیم. قاعده کلی نیست. باز هم می‌خواهیم فهم را باز کنیم. آن فهم خودش تشخیص دهد. نمی‌شود منهای اینکه فهمت را باز بکنی، تشخیص‌های دقیق و درست بدهی. نمی‌شود. قاعده کلی ندارد، فرمول ندارد. (حضار: بله دیگه فطرت بله بله از بچه ها شروع میکنیم دیگه بله معمولا فطرت رو رو بچه ها بهتر میتونیم نشون بدیم چون ذهن هنوز ندارن فطرت و وجدان و خدا رو بذاریم کنار هر کاری مباح میشه دیگه نه عدلی میمونه نه ظلمی میمونه نه خوبی میمونه نه بدی میمونه نه حقی میمونه نه باطلی میمونه درستی قله هیچی نمیمونه هر کار کنی هر غلطی کنی کردی.)

فطرت را نباید کنار گذاشت. وجدان را نباید کنار گذاشت. می‌گوید آخه این وجدان تو مشت نمی‌آید آدم نشانش بدهد، بگوید این را می‌گوییم وجدان مثلا. این آخه این نیامد چه جوری؟ چه کارش کنم؟ من کجا را نشان بدهم بگویم اینجا مثلا وجدان؟ این کلیه هست. من چگونه بگویم وجدان؟ یعنی همانی که وجدانت دیگر می‌یابی. وجدان یعنی یافتنی. همه وجودت می‌یابد. «اِنّی قَریب» (من نزدیکم). خدا می‌فرماید من نزدیکم به تو. چرا این‌قدر مرا دور می‌بینی؟ چرا هی می‌روی در ذهنت می‌گردی این ور آن ور، دلیل و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این و این؟ همین، همین راه است. با وجدان از کجا می‌آید تشخیص حق و باطل؟ وجدان. وجدان دیگر چیست؟ هیچ. برو پا بگذار، ما هم برویم در افق محو بشویم. وصلی الله علی محمد و آل عثمان ندارد. اگر ما می‌توانستیم با خدا ارتباط بگیریم، خب برای چه اصلاً اهل بیت آمدند؟ ما فقط باید از طریق آن‌ها بفهمیم درست و غلط چیست.

**عدلیه و جایگاه اهل‌ بیت (علیهم السلام)**

درست است. همین را می‌گویند. آخه بحث این است شما بگو شیعه عدلیه هستید یا نیستید. اصول عقایدت را بگو. بگو اصول دینت چند تاست. اگر گفتی پنج تاست، بگو داری اشتباه می‌کنی. باید بگویی چهار تاست. چرا؟ عدل را باید (حضار: آورد) تازه امامتش هم نیست. آن را هم باید حذف کنی. بگویی سه تاست. عدل و امامت با هم ارتباط دارد. دوتایش را باید کم کنی. کم کن، بعد قبول می‌کنی، از تو می‌گویی عدل. خب، عدل چیست؟ عدل همین است. شما عدلیه هستی. شما قائل به حسن و قبح ذاتی و عقلی هستی. خب، چرا برخلاف عقیده مذهبت داری حرف می‌زنی؟ خب، بگو من دیگر این مذهب را ندارم. برو در یک مذهب عشایره. برو در اهل سنت. این‌هایی که گفتیم مقتضای عدل است. عدل الهی است. شما قائل به عدل الهی هستی یا نیستی؟ اگر نیستی، بی‌خودی نگو من. همان خدایی که یک جایی است، می‌گوید آن عدل است. همان عدل دلش بخواهد تو را برمی‌دارد مثلاً به قول شما روی چه حساب، روی چه حساب این کار را می‌کند. یعنی می‌گوید ما حسن و قبح ذاتی را قبول کند، حسن و قبح عقلی را قبول نکند. این جزو آن دسته می‌شود. ذاتی را قبول کند، عقلی را قبول نکند. کسی که عقل ندارد، با بحث نباید بکند. با ایشان صحبت می‌کردم. (حضار: خرامنه بود خرامنه بود از تو) گفتش که من نه به انجیل کار دارم، نه به قرآن شما کار دارم. هیچ‌چی کار ندارد. انسان وجدان دارد. با وجدانش آدم باید زندگی کند. آن به وجدانش باید دم بگذارد، با وجدانش حرف قشنگ است، اما اینکه بتواند به وجدانش رجوع کند یا مثلاً به جای وجدان به ذهنش رجوع کند. آن وقت خیال کند این وجدان است. این اینجایش را باید رویش کار کنی. بعد آدم باید با مربی حرکت کند. یعنی اینجاها گیر نکند. حواسش باشد که اگر به ذهنش مراجعه کرد، مربی داشته باشد، بتواند راهنمایی کند. ولی می‌خواهد، امام می‌خواهد. امامت هم همین است. امامت، امام کارش این است که عقول انسان‌ها را رو بیاورد. دستش را بگیرد و در مسیر نگذارد گم بشود. به جای مراجعه به وجدان و فطرت، یک وقت مراجعه به ذهن و شیطان نکرده باشد.

بله. و صلی الله علی محمد و آل طاهر.

0
6
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده