خودشناسی
فایل 2371
استاد حسین نوروزی
(جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵)
هدایت: گمشدهای در میان اعمال نیک**
چقدر سفارش شده است که پیش از هر کاری تدبر و تدبیر کنیم؛ یعنی زندگی حسابوکتاب دارد. خلقت ما در دنیا هدف دارد، بیهدف نیست. این نکته خیلی مهم است. یک وقت این را میگوییم و از آن میگذریم، یک وقت با همه وجودمان میفهمیم که خلقت ما عبث نیست.
« أَفَحَسِبتُم أَنَّمَا خَلَقناکُم عَبَثًا » (مؤمنون: ۱۱۵)؛ آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریدهایم؟ فکر کردید بیهوده و بیهدف آفریده شدهاید و حسابوکتابی در کار نیست؟ میخواهید در عالم بیحسابوکتاب و بدون تدبر، بدون تدبیر، بدون هدف و بدون برنامه، زندگی کنید؟
«رَحِمَ اللَّهُ اِمرءاً عَلِمَ مِن أَینَ وَفِی أَینَ وَاِلَی أَینَ»؛ خداوند رحمت کند کسی را که دانست از کجا آمده است، در کجا هست و به کجا میرود. کسی که نقشه مهندسی کلی عالم و خلقت خودش را میشناسد، میداند برای چه اینجا است، میداند کجا بوده، میداند اینجا کجاست و میداند قرار است به کجا برود. اگر این نقشه را ندانی و نشناسی، آنکه میشناسد و میداند از کجا آمده، کجا هست و کجا میخواهد برود، هدایتشده است. به این میگویند هدایتشده.
آنکه نمیداند، زندگی میکند. زندگی نیز هزاران و میلیونها حادثه، اتفاق، برنامه و هدفهای متوسط در خود دارد و سرگرم همینهاست. به این میگوییم «ضال» (گمراه). ما خیال میکنیم انسان گمراه کسی است که مثلاً بر پیشانیاش نوشته گمراه و کارهای خاصی میکند. نه، آن فاسق است و غیر از گمراهی است.
ممکن است کسی، البته ممکن است اکثر مردم و اکثر آدمهای خوب فاسق نباشند، کارهایشان نیز درست باشد و کارهای خوبی هم انجام دهند، اما گمراه باشند. گمراه یعنی نمیدانند از کجا آمدهاند، اینجا کجاست، به کجا میروند، و هدف از خلقتشان چه بوده است. خیلی هم آدمهای خوبی هستند. نماز میخوانند، روزه هم میگیرند، حج هم میروند، صدقه هم میدهند، اما گمراهند. «غَیرِ المَغضوبِ عَلَیهِم وَلَا الضّالّینَ.» ضالین را باید روی آن خط کشید، یعنی تعدادشان خیلی زیاد است. نمیشود آنها را حذف کرد، همه را شامل میشود.
شما باید بگردی تا یک نفر را پیدا بکنی که گمراه نباشد. عجیب است!
«دی شیخ همی گشت گرد شهر با چراغ / کز دی و دد ملولم و انسانم آرزوست»
انسان اینگونه نیست که بر پیشانیاش نوشته شده باشد انسان، یعنی هدایتشده. انسان میداند از کجا آمده، میداند کجاست، میداند کجا میخواهد برود و هدفش را میشناسد.
**هدف خلقت و بازگشت به سوی خدا**
یک دقیقه تا حالا در عمر و زندگیمان نشستهایم فکر کنیم برای چه خلق شدهایم؟ هدفی که خداوند برای رسیدن به آن ما را آفریده، چه بوده است؟ فکر کنیم، نه اینکه همینطوری چیزی بگوییم و رها کنیم و بگوییم خدا، خدا چیست؟ خدا کیست؟ یک دقیقه تا حالا توانستهایم فکر کنیم ببینیم آنی که قرار است به آن برسیم کیست، چیست و کجاست که اسم خودمان را هم گذاشتهایم هدایتشده، اهل هدایت. هدایت پیدا نمیشود. مغضوب نیستیم، انشاءالله مورد غضب الهی نباشیم، اما معلوم نیست ضال هم نباشیم. هر دو را هر روز چندین مرتبه در نماز میگوییم: «غَیرِ المَغضوبِ عَلَیهِم وَلَا الضّالّینَ.» خدایا ما را جزو ضالین قرار نده. ما باید جزو اینها نباشیم، بلکه به خود بیاییم. یک تکانی بخوریم. هر کاری میخواهی انجام دهی باید از نقشه مهندسی خلقت عالم بدانی. خدا بر چه اساس و پایهای من و شما را آفریده است. اگر آن را ندانی گم هستی، هر کاری کنی گم است، هر کاری کنی غلط است.
هرگاه کار درستی انجام دهیم، اما گمراه باشیم، آن کار درست نیز غلط و بیراهه است. بهترین ابزار، بهترین وسیله، بهترین ماشین را در اختیار داشته باشید؛ آخرین سیستم، بالاترین مدل، بیشترین سرعت، اما ندانید کجا باید بروید. نقشه را نمیشناسید. شما این نرمافزار مسیریاب را میخواهید به مقصد بدهید، اما نمیدانید کجا را باید بدهید. سوار بهترین ماشین، بالاترین مدل، فولآپشن، همهچیز تمام هستید، اما میخواهید بروید، میروید و دارید میروید. مگر میشود آدمی که زنده است، زندگی نکند؟ داریم زندگی میکنیم، داریم میرویم، حرکت داریم، متوقف نیستیم، زندگی یعنی حرکت. کجا داریم میرویم؟
تمام فکر و ذکر ما شده است که این ماشینی که سوارش هستیم، آپشنهای بیشتری داشته باشد؛ نماز خوبی بخوانیم، روزه خوبی بگیریم، حج خوبی برویم، نماز زیاد بخوانیم، روزه زیاد بگیریم، کارهای خوب زیاد کنیم. کارهای خوب کردن و اعمال نیک خیلی خوب است، اینها همه آپشن (امکانات جانبی) هستند. سرعت ماشین را بالا ببریم، گازش را بگیریم، پر گاز.
دیدید بعضیها خیلی جدیاند در زندگی. آدمهای جدی پرگاز دارند میروند، اما نمیدانند کجا میروند. نمیدانند هدایت ربطی به عمل من و شما ندارد که ما چه عملی انجام میدهیم. کارهای خوبی میکنیم یا کارهای بدی میکنیم. کارهای خیلی خوبی میکنید، اما نمیدانید کجا دارید میروید. بهترین ماشین را سوار هستید و پر گاز میروید. میدانید کجا؟ هرچه بیشتر گاز بدهید، بیشتر از مقصد دور میشوید.
**هدایت و گمراهی در کلام معصومین**
خوارج نهروان هر چه بیشتر قرآن میخواندند، از مقصد دورتر میشدند. امام حسین (علیهالسلام) و یکی از یارانش از کنار یکی از منازل دشمنان رد میشدند. صدای قرآن میآمد. چه صدایی! چه کیفی! گفت: «بهبه، عجب صدای قشنگ، چه قرآنی میخواند، چه قرآنی!» حضرت فرمود: «اگر میخوابید بهتر بود.» گفت: «نصف شبی هم گفت، اگر میگرفت میخوابید و قرآن نمیخواند، این بهتر بود. همین قرآنخوانها میآیند مرا میکشند.» نمیداند دارد کجا میرود، پر گاز دارد میرود. حالا چقدر مهم است هدایت؟ هدایت چیست؟ میخواهیم ببینیم ما آن را داریم یا نداریم. هدایت چیست که اینقدر مهم است؟ هدف کجاست؟ مقصد کجاست؟
خدا میداند چقدر حرف اینجا هست که با یک جلسه بخواهیم سر و ته آن را هم بیاوریم و جمعش کنیم. بستگی البته به شامش هم دارد! اگر یک شام مشتی باشد، خب همهمان درگیر آپشنهای ماشینمان میشویم. نمازمان درست باشد، صحیح و سالم باشد، باطل نباشد. خب، باطل نیست، قبول هم هست. ای قبول دیگر چیست؟ در رسالهها چنین چیزی نداشتیم. نمازت قبول باشد. باید یک جوری نماز بخوانی که صحیح باشد، طبق دستور باشد. ما هم خواندیم دیگر.
قبولی عمل به چیست؟ میگویی: «بسم الله الرحمن الرحیم بابا ما بگذارید نمازمان را بخوانیم. چهکار داریم به این کارها؟» آقا میخواهد قبول شود، میخواهد نشود. داریم عملاً همین را میگوییم: «ولمان کن، بگذار زندگیمان را کنیم.» زندگی کنیم یعنی حرکت کنیم. میدانی این حرکتت به سمت کجاست؟ میدانی چه خطری در پیش است؟
اولین کلام پیغمبر خدا صلیالله علیه و آله و سلم همین انذار بود: «میدانید دارید کجا میروید؟ میدانید بعد از مرگ چه اتفاقی میافتد؟ میدانید پایان این زندگی به کجا ختم میشود؟» از اینجا شروع کرد: «إنّا لِلَّهِ و إنّا إلَيهِ راجِعونَ»؛ ما از خداییم، الهی هستیم و بهسوی او بازمیگردیم. این مبدأ، آن هم مقصد.
خب، فهمیدیم و تمام شد دیگر. «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»، همین تمام شد. بریم دیگه، بریم کجا؟ بریم دوباره باز گاز بدیم، بریم بخوریم و بخوابیم، زندگیمان را کنیم، دیگه فهمیدیم از کجا اومدیم، کجا میخواهیم بریم.
یعنی چه آخه «إِنَّا لِلَّهِ»؟ یعنی چه «إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»؟ خب ما از خدا آمدیم، به سمت خدا هم برمیگردیم. خب از چی آمدیم اصلاً؟ خب ما که میخواهیم دوباره به خدا برگردیم، برای چی آمدیم اصلاً؟ کجا آمدیم؟ اینجا کجاست که آمدیم؟ مگر اینجا خدا نیست که حالا ما میخواهیم به سوی خدا دوباره برگردیم؟ مثلاً خدا کجاست که ما میخواهیم بریم پیشش؟ فکر کردهایم راجعبه این چیزها؟ یا فقط گفتند و شنیدیم و ما هم گفتیم بهبهبهبه، احسنت، ماشاءالله ببین چی؟ چی ببین چی؟ زندگی تو است.
**فهمیدن هستی و توهم جدایی از خدا**
یک حرکتی شروع شده است، از یک مبدایی شروع شده است. در حرکتیم، همهمان در حرکتیم و این حرکت ما یک مقصدی دارد. دانستن ذهنی و با اطلاعات ذهنی کافی نیست، باید آن را فهمید. فهمیدن غیر از دانستن است. فهمیدن یعنی یافتن، وجدان کردن. تو خودت پیدایش کن. تو خدا داری. مبدأ حرکتت از خداست، نهایت حرکتت هم به سوی خداست. تو خدایی هستی، یعنی چه؟ یعنی از خدا جدا نیستی. الان چی؟ الان از خدا جدا نیستم. پس چرا الیه راجعون میشویم؟ بعدها میخواهم به خدا رجوع کنم. الان نمیفهمی که از خدا جدا نیستی. توهم جدایی از خدا را در ذهنت پیدا کردهای. میگوییم: «من اینجا اومدم.» میدانی اینجا کجاست؟ اینجا دنیاست. خدایی در کار نیست. همهچیز را میبینیم. خدا را نمیبینیم. جایی آمدیم. خدا وقتی میخواست انسان خلق کند، یعنی یک موجودی خلق کند که بیاید در یک جایی، همهچیز را ببیند ولی بتواند خدا را نبیند. بهش میگوییم توهم. واقعیت هستی را نبیند، دچار توهم شود.
تمام قدرتها را برای آنها حساب باز کند. میگوید پول، سمت، پست، مقام، شهرت، اعتبار، گوریلها، همه چی. همه را ببیند، قدرت خدا را نبیند. وجود همهچیز را ببیند؛ آدمها، درختها، جنگلها، کوهها، دریاها، قاشقها، حیوانات همه را ببیند، اما خدا را نبیند. کی؟ انسانی که از خداست و به سوی خداست. یعنی یک جایی بوده که غیر خدا هیچچیز دیگری نمیدیده است. یک روزی هم میرسد که به جایی میرسی که غیر خدا هیچچیز دیگری نمیماند تا بخواهد ببینی. چیزی نمیماند تا بخواهد ببینی. «صریح آیه قرآن سوره حجر.»
یک ذهنی خدا به ما داده که میتواند توهم دیدن غیر خدا را داشته باشد. چیزهایی را ببیند، بسازد، ببافد برای خودش در ذهنش خلق کند. چرا خدا این کار را کرده است؟ یک شیطانی هم خلق کرده است. این شیطان هم به او مهلت داده که بر این توهم انسان اضافه کند. هی هم بیاید و بگوید: «ما بابا، این هرچی هست همین دنیا و همین قدرت و همین نمیدانم ثروت و همین برو بیاست.» یک کاری کند که انسان خودش را گم کند. خودش را گم کند، یعنی چی را گم کند؟ همین الان گفتیم «إِنَّا لِلَّهِ» دیگه. ما از خدا جدا نبودیم که «إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ».
الان توهم جدایی از خدا را پیدا کردهایم، دوباره باز برمیگردیم، از این توهم به واقعیت برمیگردیم. میبینیم غیر خدا کسی نیست. خودش را گم کند یعنی خدا را نبیند. همهچیز را میبیند، خدا را نمیبیند. جدا میبیند همه را از هم. میگوید خب این که انسان است، خب آن هم که حیوان، خب آن هم که گیاه، آن هم که نمیدانم کوه. آن هم که همه را جدا. خب بعد میگوید البته من خدا را هم قبول دارم، یک خدایی هم هست. اِ، یکی این، یکی هم خدا. یکی تو، یکی هم خدا. من هم هستم، این هم هست، تو هم هستی. همه خیلی چیزها در عالم، خدا هم هست. اینجوری خدا را شناختی؟ کنار اینها خدا را کنار اینها میگذاری.
**توکل به خدا و خداشناسی**
پس برای چی میگویی خدا همهجا هست؟ هیچچیز از خدا جدا نیست. خدای متعال ببین چه خلق کرده. یک انسانی را خلق کرده که واقعیت را آنگونه که هست میتواند نبیند و بر خلافش توهم کند. و خیال کند که یک خدا داریم، یک مخلوقات. مخلوقات هم واسه خودشان یکچیزیاند از هم جدا. این جدا، آن هم جدا. آمدهایم در دنیا تا امتحان شویم. ببینیم کی از این توهم میتواند خودش را نجات بدهد. دوباره برگردد به سوی خدا، برگردد به آن جایی که غیر خدا هیچچیز دیگری نمیبیند و نمیماند. همین الانش هم غیر خدا کسی نیست. یکی بود، یکی نبود، غیر خدا هیچکس نبود. خیال میکنی اینهایی که هستند، اینها غیر خداست؟ هیچچیز از خدا جدا نیست، نمیتواند جدا باشد. نمیماند جدا شود. نمیماند دیگر. عدم میشود. چرا؟ چون هیچکس و هیچ مخلوقی از خودش هیچچیز ندارد. هرچه دارد از خدا دارد. حالا در این زندگی که ما داریم، چقدر خدا را میبینیم، چقدر چیزهای دیگر را میبینیم.
امیرالمؤمنین علیهالسلام که جان عالم به فدایش، میفرماید: «ما رَأَیتُ شیئاً إِلّا وَ رَأَیتُ اللَّهَ قَبلَهُ وَ بَعدَهُ وَ مَعَهُ.» من اصلاً چیزی را نمیبینم، غیر خدا. من هرچه میبینم قبلش، بعدش، همهاش خدا را میبینم. یک خدایی که اینجوری میشود دید. یک همچین خدایی را میشناسی؟ میفهمی؟ داشتیم؟ یا حالا داریم؟ یک همچین خدایی، نه. یک خدایی که یکی من، یکی هم او. انسانها واسه خودشان یکچیزیاند، خدا هم واسه خودش یکچیزی، کنار هم. اینجوری است.
آخرت البته مهم است. آخرت خیلی مهم است ولی خب دنیا هم یکچیزی هست. اینجوری است. درست است آدم باید به فکر آخرت باشد ولی نمیشود که آدم به فکر دنیا نباشد. اینجوری است. آخرت را نفهمیدی یعنی چه؟ خدا را نشناختیم، خیال میکنیم اگر به فکر آخرت باشیم دنیا از دست میرود. باز امیرالمؤمنین میفرماید: «مَن أَصلَحَ أَمرَ آخِرَتِهِ أَصلَحَ اللَّهُ لَهُ أَمرَ دُنیاهُ»؛ کسی که امر آخرتش را اصلاح کند، خدا امر دنیایش را اصلاح میکند. یعنی لازم نیست غصه دنیا را بخورد، هیچ دیگر غصه دنیا را نمیخورد، ولی دنیایش درست میشود.
یعنی اگر کوچکترین شکی در این حرف آمد تو ذهنت، بویی از خداشناسی به مشامت نرسید. کوچکترین تردیدی، «وَمَن یَتَوَکَّل عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ»؛ و هر کس به خدا توکل کند، او برایش کافی است. «حَسبُهُ» یعنی چه؟ یعنی خدا بس است، همهچیز است. کسی که خدا دارد، همهچیز دارد، هیچچیزی کم ندارد. اگر دیدی خدا داشته باشی و یک چیزهایی را احساس میکنی نداری، آنی که داری خدا نیست. آن خدا را نشناختی هنوز. آن خدا نیست، اشتباه گرفتی. اسمش را گذاشتی خدا. یک خدایی برای خودت در ذهنت ساختی، بافتی، جعل کردی، توهم کردی. میگویی خب من این خدا را دارم ولی خب دنیا را ندارم، دنیا هم اصلاح نشد. آن خدا نیست. مگر خدا یک موجود ذهنی است؟
حقیقت عالم است. اینها یعنی چه؟ اینها یعنی چه؟ خودت را بشناسی، خدا را شناختی. «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»؛ یعنی چه؟ من خودم را بشناسم، چهجوری خدا را شناختم؟ چه ربطی دارد؟ یعنی خدا را نمیشناسی، یعنی خودت را هم نمیشناسی. خب بله، وقتی خودت را نمیشناسی، متوجه هم نمیشوی که خدا را با خودشناسی شناختی. چون خودت را نمیشناسی. خودت را بشناس، بعد میبینی غیر خدا هیچچیز دیگری نیست، باقی نمیماند، هیچچیز نمیماند، همهاش خداست. باطل وجود ندارد، همهاش حقیقت است. خدا که شریک ندارد تا تو بتوانی بگویی این هم شریک خداست. انسانها را شریک خدا قرار میدهی. «وَلَا یُشرِكُ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً»؛ هیچکس را نباید شریک قرار بدهی. بگویی یکی خدا، یکی هم این. خدا هست ولی خب من هم باید خودم هم باید یک فکری کنم، من هم باید یکچیز دیگری. معلوم میشود خدا را نشناختی. خیال میکنی فکر کردن تو برای دنیا ربط منافات دارد با اعتقاد به خدا. چه ربطی دارد؟ من هم باید فکر کنم. این خدایی که میشناسی و میگویی در ذهنت ساختی و بافتی.
«کلما میّزتموه بأوهامکم بأدق معانیها مخلوقٌ لکم مردودٌ إلیکم»؛ هر چه از خدا در ذهنتان بیاورید، حتی با دقیقترین معانی (خیالپردازیهایتان)، این مخلوق ذهن شماست و به خودتان برمیگردد. یعنی به درد عمت هم نمیخورد، عمت هم نه، خودت. مردود است و به خودت برمیگردد. به درد خودت میخورد، به درد هیچکس دیگری نمیخورد، هیچ. خدا نیست. خدا که مخلوق ما نیست. این مخلوق ذهن شماست. با خدا باش. با خدا باش یعنی چه؟ نمیدانیم یعنی چه. بعد میگوییم ما هدایت شدیم. چه هدایتی؟ اگر هدف از خلقتت را نشناسی، خدای خودت را نشناسی. همان خدایی که با شما بود، داشتی، داری.
**گمراهی و عدم شناخت هدف**
چرا در زندگیمان هرچه تلاش میکنیم، میبینیم انگار یک گمشدهای داریم که هنوز به آن نرسیدهایم؟ خیلی دویدهایم، یکی بیشتر و حالا یکی کمتر. از اول زندگی خیلی دویدهایم. تا حالا این کار را کنم، آن کار را کنم، این کار زمینمانده را انجام بدهم، آن. همینجوری آمدیم، آمدیم. این را میخواهم، آن را میخواهم، آن را میخواهم. آخرت یعنی آخر این حرکت که این را میخواهم، آن را میخواهم، آن را میخواهم. آخرش میگوییم این هم که نبود، آن هم که نبود، آن هم که نه، نه، نه، اینها که نشد و هنوز من نمیدانم چه میخواهم. آنی که آخرش به آن میرسی که میگویی میخواهم و دیگر غیر از آن چیز دیگری نمیخواهی، دیگر برنمیگردی از آن. آن را بهش میگوییم آخرت. آن *آخرت*، ت *آخرت*، ت یعنی تهِ خودت. تهِ تو را دربیاور. تهِ خواستههایت را دربیاور. گیرم به همهچیز هم رسیدی. ببین بعدش چه میخواهی.
خدا به انسان یک قدرتی داده است که میتواند این مسیر را طی کند، بدون اینکه این مسیر را طی کند. حتماً باید سرمان به سنگ لحد بخورد تا اینها را بفهمیم؟ من همین الان میخواهم سرتان را بزنم به سنگ لحد. همینجا برسیم به، برویم در قبل. سرمان بخورد به سنگ لحد، یک تکان بخوریم، بیدار شویم، بفهمیم که اینهایی که تا الان خواستهایم ما نبودیم. خواستههای ما نبود. خواسته شکممان بود، شهوتمان بود، دنیا بود، چی بود، چی بود، به من ربطی نداشت. تا الان سرِکار بودیم. «کار خود کن، کار بیگانه مکن.» هنوز نمیدانم من چه میخواهم. آن خواستهای که خدا من را برای رسیدن به آن خواسته خلق کرده، هدف از خلقت من است، آن چیست؟ اینها را که ندانیم، میشویم گمراه، ضال.
گمراه که بودیم، دیگر در زندگی تکلیفمان را نمیفهمیم. این من الان چهکار کنم؟ کدامور بروم؟ سوار یک ماشینی هستی. میگویند کجا میخواهی؟ میگویی نمیدانم. کاش بدانی که نمیدانی. اگر بدانی که نمیدانی، باز خوب است. «آنکس که بداند و بداند که بداند، اسب خرد خویش به منزل برساند.» (یا: آنکس که بداند و بداند که بداند / لنگ خرک خویش به منزل برساند.) یا بیدارش نمایید که بس خفته نماند. بیدارش کنند، به خود میآید. «آنکس که نداند و نداند که نداند، در جهل مرکب ابدالدَّهر بماند.» میگویند کجا میروی؟ میگویی نمیدانم. انشاءالله جزو اینها باشید. خب، این میشود بلاتکلیفی.
همین وضعیتی که همه در دنیا دارند. چهکار میخواهید بکنید؟ حالا یک کاری داریم میکنیم دیگه. چهجوری باید زندگی کرد؟ داریم حالا زندگی کردیم، تا اینجایش که زندگی کردیم، این بعدش هم زندگی میکنیم، میرویم جلو دیگه. با ظلم مبارزه کنیم یا نکنیم؟ میگویند صبر میکنیم، صبر کنیم، امامزمان میآید، خودش درست میکند. گفتند فعلاً بخوریم، بخوابیم، بچریم، یک خرده عشق و کیف و حال کنیم و صفا کنیم و زندگیمان را داریم. اِ! همین. نمیدانید بلاتکلیفی دنبال نقلی است تا نقل چه بگوید. یک روایت یک جا پیدا میکنی این را گفته. بعد میروی میبینی یک جای دیگر اوه، یک روایت دیگر برخلاف آن دارد میگوید. ای بابا!
یک آیه پیدا میکنی یکچیزی فرمود، بعد میرود یک آیه دیگر اِ، این یک آیه یکچیز دیگری دارد میگوید. من چهکار کنم آقا؟ بلاتکلیفیات میدانی از چیست؟ میگوید خب بهخاطر اینکه همه روایتها را نخواندم. خیال میکنی همه روایتها را بخوانی آن وقت میفهمی تکلیفت چیست؟ بیشتر گم میشوی. هرچقدر علمت بیشتر بشود، عقل، عقل یعنی آنی که هدف را میبیند. علمت هرچه بیشتر بشود، عقلت کم باشد، گمراهیات بیشتر است. «مَنِ ازدادَ عِلماً وَ لَم یَزدَد هُدیً لَم یَزدَد مِنَ اللَّهِ اِلّا بُعداً»؛ هرچقدر اطلاعاتت بیشتر باشد، بیشتر روایت بلد باشی، آیه قرآن بلد باشی، هرچه بیشتر اطلاعات داشته باشی، اما عقلت هدایت نداشته باشد، و «لَم یَزدَد هُدیً»، هدایت نگذارد به اندازه علمت جلو نیاید، «لَم یَزدَد مِنَ اللَّهِ اِلّا بُعداً»، از خدا دورتر میشوی، از مقصد دورتر میشوی. هرچه پرگازتر بری.
**اهمیت عقل و هدایت صحیح در مسیر زندگی**
ندانی کجا داری میروی. عقل که میگوید کجا برو. عقل که میگوید برای چه خلق شدم من. خدا من را برای کجا آفریده. شما اگر ندانی کجا میخواهی بروی، نمیدانی در کدام کوچه بروی، در کدام خیابان بروی، در کدام کوچه بپیچی، سمت چپ بپیچی، سمت راست بپیچی، مستقیم بروی، دور بزنی، چهکار کنم؟ میخواهی روایت بخوانی تا بفهمی. بیشتر گم میشوی. اول باید عقل داشته باشی، باید هدفت را بشناسی، خودت را بشناسی، بعد برو سراغ روایت. آنوقت میفهمی، میفهمی روایت چه میخواهد بگوید. همینجوری سرِ خود میخواهی بروی سراغ روایات، میگویی: «برم سراغ روایات.»
روایات اگر آن روایاتی که شما را به عقل مراجعه میدهد، آنها را برو سراغش، مراجعه کن. دوباره به عقل، برو سراغ هدف، برو سراغ مقصد. آن روایاتی که دارد علم تو را زیاد میکند، آنها به درد آنی که عقلش و هدایتش کم است و هنوز مقصد را نمیشناسد، نمیخورد؛ بیشتر گمش میکند. اول برو سراغ روایات و آیاتی که هدف را نشان میدهد، مقصد را نشان میدهد. با دیده هدفبین و مقصدبین برو سراغ آیات و روایات. پیدا کردی، بعد برو سراغ آیات و روایاتی که وسیله و راه و تکلیف را مشخص بکند که حالا کار کن.
میگویی ما 12 تا امام داریم. غصه نداریم. میدانم. 12 تا امام داریم. 12 جور عمل کردهاند. بسمالله. بفرمایید ببینم کدام را باید عمل کنی الان. میگویی خب میرویم میخوانیم، میفهمیم دیگه. میفهمی؟ فهم چیست که میفهمی؟ همه یکجور میفهمند؟ همه یکجور میفهمند؟ چرا فهم ما با هم فرق میکند؟ چی شد؟ با هم اختلاف پیدا کردند. هدفها با هم مختلف است. یکی اهل دنیاست، یکی اهل آخرت. اهل دنیا بروند سراغ آیات و روایات؛ «وَلَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَارًا»؛ جز خسران بیشتر نتیجه دیگری نمیدهد. با یک شب نمیشود.
فهم چیست؟ غیر از علم است. کجاست؟ این فهمی که میگویی کجا جایش کجاست، چهجوری میآید؟ از کجا میآید؟ در کجا میآید؟ هدایت. «رَحِمَ اللَّهُ اِمرءاً عَلِمَ مِن أَینَ وَفِی أَینَ وَاِلَی أَینَ.»
«از کجا آمدم؟ آمدنم بهر چه بود؟ / به کجا میروم آخر؟ ننمایی وطنم.»
این را میگوییم هدایت. میدانی؟ میشناسی و میفهمی و وجدان کردی، اهل هدایتی. وگرنه میشوی ضال. مسلمان هم هست، شیعه ظاهری هم هست، نماز هم میخواند، روزه هم میگیرد، طبق رساله هم عمل میکند، تمام وظایفش، حلال و حرام، همهچیز را رعایت میکند. عملش درست است. فولآپشن، فولآپشن.
بعضیا یه آپشنهایی دارن که اصلأ نمیتونیم تصورش کنیم. خود ائمه علیهمالسلام هم این آپشنها رو نذاشتن که اینها دارن، اینقدر مقدساند. بعضی مقدسها خیلی مقدس. اینقدر که اینها دعا میخونن، نمیدونم چی میکنن، سلام میکنن، نمازهای مستحبی. دعاهای چی فلان. تمام مفاتیح، هیچکدوم ائمه علیهالسلام این کارها رو نمیکردن. یه دونهشون. یکیش رو انجام داده، این اونم انجام. یکی دیگهشون، یکی دیگهشون انجام داده. یه موقع باز این اونم انجام میداد. همه امامها رو، همه رو با هم، هرچی گفتن، هر کاری که همه رو با هم جمع کرده. هیچ امامی همه رو با هم انجام نداده. این همه رو با هم انجام میده. یعنی اگر به قول خدا رحمت کنه حاجآقا مرتضایی تهرانی گفت: «تو توپ، برزیل میترکه.»
تو پدرم نقل میکرد که میگفت: «یه کسی اومده بود پیشم از همین مقدسهای خیلی، گفت حاجت داشت. گفت: هر، گفت من میخوام یه کاری، یه چیزی بگو من حاجتروا بشم. گفت: هرچی گفتم دیدم، گفت این کارم کردم. اونم خوندم، این نمازم، اون روزهام، اون دعام، هرچی گفتم گفت، گفت: تازه بیشتر از اینا بیشتر، بیشتر از اینهاشم عمل کردم اما حاجتمو نگرفتم.» گفت: «یه چیزایی گفت که اگر تو توپ میریختی اینا رو توپ میترکید.»
آدم خودش را گم میکند دیگر اینجوری. خیال میکند الان خبری شد. آقا اینها آپشنه. آپشنهایت را داری بالا میبری. شیشههایش را برقی میکنی، نمیدانم صندلیاش را برقی میکنی، ماساژور میگذاری، نمیدانم یک چیزها، یک یک اصلاً فکر. به از این ماشین یک چیزهایی میگویند آدم، من که آدم، به من هم نمیگویند ولی میدانم که دارد. بگویند هم یادم نمیماند. یک چیزهایی میگویند دارند ماشینها. فولآپشن اما نمیداند کجا میخواهد برود. هدف ندارد.
عقلش کم است. عقلش کم است. عقل یعنی آنی که هدف او را مشخص میکند. اهل هدایت نیست. اهل عمل هست، اهل هدایت نیست. ایشان فرمود: «پدرم بهش گفت وضو میگیری صبح، بعد نماز صبح، نمازت را که خواندی صد مرتبه میگویی من خَرَم. من خَرَم. من خَرَم.» این ذکر را دیگر نگفته بودی تا حالا. در رساله ننوشته. در نمیدانم مفاتیح هم نیست. در هیچ زیارتنامه و هیچچی، هیچجا نیست. خب این را میگویی. یعنی هدایت ندارم، یعنی گمم، یعنی کمبودت کمبود دعا و ثنا و اینها نیست. کمبود هدایت کمبود عقل. عقل با علم فرق دارد. عقل با عمل فرق دارد. کی میخواهیم اینها را بفهمیم؟
صَلَّی اللَهُ عَلَیکَ یا أَبا عَبدِاللَهِ وَ عَلَی الأَرواحِ بِحِلِّی بِهِم بِفَنائِکَ عَلَیکَ مِنّی سَلامُ اللَّهِ أَبَداً ما بَقِیتُ وَ بَقِیَ اللَّیلُ وَ النَهارُ وَلا جَعَلَ اللَّهُ آخِرَ العَهدِ مِنّی لِزِیارَتِکُم. اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَینِ وَ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الحُسَینِ وَ عَلَی أَولادِ الحُسَینِ وَ عَلَی أَصحابِ الحُسَینِ.
0 نظر ثبت شده