گفتمان خودشناسی
فایل 2377
استاد حسین نوروزی
(چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵)
اصول اعتقادی که اکنون بیان میشوند، اصول دین پنجگانه هستند: توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد (روز قیامت). آیا واقعاً این اصول اعتقادی که مطرح میشوند، همان اصول اعتقادی شیعه هستند؟ صرف اینکه کسی که این اصول را بیان میکند، شیعه و مسلمان است، برای اینکه هرآنچه میگوید، عقاید شیعه باشد، کفایت نمیکند. چه بسا خود او نیز اطلاع دقیقی از عقاید شیعه نداشته باشد و فقط محبت اهل بیت را در دل داشته باشد، اما عقیدهاش عیناً همان عقیده اهل بیت (علیهمالسلام) نباشد.
این اصول اعتقادی که اکنون در همه مدارس تدریس میشوند، نیازمند بررسی عمیقتری هستند. به عنوان مثال، وقتی از توحید سخن میگوییم، آیا منظور ما از توحید، چیزی است که به درد رشد، کمال و ارتباط درونی و باطنی انسان بخورد؟
**مفهوم توحید**
اگر از کسی بپرسید توحید چیست، معمولاً در پاسخ میگوید: «خدا یکی است.» اما با طرح دو سؤال ساده، متوجه میشویم که او در درک این مفهوم دچار مشکل است:
«مگر نمیگویی خدا یکی است؟ پس من، شما و این همه موجودات در عالم چه کارهایم؟»
او در پاسخ میگوید: «من گفتم خدا یکی است، نگفتم مخلوقات خدا هم یکی هستند. مخلوقات زیادی در عالم داریم، اما خدا یکی است.»
این پاسخ نشان میدهد که او گمان میکند مسئله حل شده است، در حالی که ما مخلوقات را جدای از خدا میبینیم و سپس میگوییم خدا یکی است و مخلوقاتش زیاد و کثیرند. با کمی دقت درمییابیم که او خدایی جدا برای خود در ذهن ساخته است؛ خدایی که در یک جا قرار دارد و مخلوقاتش موجوداتی کثیر هستند که در جای دیگری قرار دارند. این جدایی باعث میشود هر کدام برای خود جایی مستقل داشته باشند.
در حالی که توحید حقیقی یعنی: «جز خدا کسی نیست.» مگر مخلوقات در مقابل خدا هستند؟ مخلوقات از خدا جدا نیستند؛ معنا ندارد که جدا باشند. مخلوقات از خودشان چیزی ندارند.
**مفهوم عدل**
دومین اصل، عدل است؛ یعنی خدا عادل است. معنای آن چیست؟ یعنی ظلم نمیکند. بسیاری از اختلافات شیعیان در همین فصل دوم، یعنی «خدا عادل است»، نهفته است.
ما عدل را اولین اصل از مذهب میدانیم. چرا خدا عادل است؟ چون عدل خوب است. چه کسی گفته عدل خوب است؟ خدا گفته عدل خوب است. پس چون خدا گفته، عدل خوب شده و ما میفهمیم که خوب است. اگر خدا نگفته بود عدل خوب است، عدل خوب نبود و عدل و ظلم یکسان بودند. اگر میگفت ظلم خوب است، آنگاه ظلم خوب میشد.
**ابهامات در اصول اعتقادی**
گاهی در همین بحث عدل، سؤالات مسخرهای مطرح میشود، مانند اینکه «آیا خدا علم به جزئیات دارد یا نه؟» یا «آیا خدا عادل است یا نه؟» اینها سؤالاتی هستند که نشان میدهند ما در فهم عمیق اصول اعتقادی خود دچار مشکل هستیم.
آیا وقتی میگوییم «خدا عادل است»، واقعاً میفهمیم یعنی چه؟ مگر نمیگوییم اینها اصول مذهب هستند؟ مثلاً صفاتی مانند «حکیم» و «قادر» و «عدل»، به دلیل اختلاف با اهل سنت مطرح میشوند که هر کدام بحث جداگانهای دارند.
آیا خدا عادل است، یا عدل همان کاری است که خدا میکند، یا خدا طبق عدل عمل میکند، یا خدا و عدل یکی هستند؟ ما باید عدل و خدا را بشناسیم، اما به نظر میرسد اصول اعتقادی درست و حسابی در این زمینه نداریم.
**اختلاف در معنای اصول عقاید**
در اصول عقاید و حتی در معنای توحید نیز اختلاف داریم. عدهای از فقها، عدهای دیگر از فقها را تکفیر میکنند؛ یعنی شیعیانی که توحید را به گونهای معنا میکنند که گروهی دیگر از فقها میگویند اینگونه معنا کردن کفر است. متأسفانه این گروه نیز به گروه اول «بیخدا» و «مشرک» میگویند.
ما خیال میکنیم در اصول عقاید با یکدیگر اشتراک داریم، در حالی که چنین نیست. در معنای نبوت، امامت، معاد و هدف از بعثت پیامبران نیز اختلاف نظر داریم.
چگونه این اختلافات را برطرف کنیم و معنای درست این عقاید را بیابیم؟ توحید یعنی چه؟ عدل یعنی چه؟ نبوت یعنی چه؟ امامت و قیامت و معاد روز قیامت یعنی چه؟ از کجا باید این معانی را دریافت کنیم و از کجا بفهمیم که اینها درست هستند؟
**کتاب و سنت و ابهامات آن**
عدهای میگویند باید به کتاب و سنت، یعنی قرآن و روایات اهل بیت، مراجعه کنیم. اما میدانیم که کتاب خدا (قرآن) دارای متشابهات است؛ یعنی آیاتی که معلوم نیست دقیقاً چه میخواهند بگویند (ذو وجوه). میگویند به احادیث مراجعه میکنیم تا آیات را معنا کنیم.
اما خود روایات نیز متشابهات دارند، همانطور که قرآن متشابه دارد. متن روایات نیز فرمودهاند: «همانطور که قرآن محکم و متشابه دارد، احادیث ما نیز محکم و متشابه دارند.»
«إن أحادیثنا صعب مستصعب لا یحتمل إلا ملک مقرب أو نبی مرسل أو عبد امتحن الله قلبه للإیمان.»
با این اوصاف، به کجا باید مراجعه کرد؟ کتاب و سنت نیز تمام شد. احادیث نیز متشابه دارند. چگونه میخواهید بفهمید چه چیزی درست و چه چیزی غلط است؟ معنای صحیح توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد چیست؟
«إن فی اخبارنا متشابهاً کمتشابه القرآن و محکماً کمحکم القرآن.»
یعنی در اخبار ما متشابهی هست مانند متشابه قرآن و محکمی هست مانند محکم قرآن. فرمودهاند: «متشابهات را به محکمات برگردانید و از متشابهات بدون محکمات تبعیت نکنید.» اما در همین کار نیز اختلاف پیدا میکنند. این میگوید من اینگونه رد کردم، آن میگوید من آنگونه رد کردم. حتی در اینکه کدام محکم و کدام متشابه است نیز اختلاف نظر وجود دارد.
**نقش عقل در فهم عقاید**
چه کسی به شما گفته است که برای فهمیدن عقیده صحیح، باید به قرآن و احادیث و روایات مراجعه کنیم؟ این حرف از کجا آمده و دلیلش چیست؟ میگویند حدیث ثقلین؛ پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «من شما را ترک میکنم در حالی که دو چیز گرانبها در میان شما باقی میگذارم: کتاب الله و عترتی.» (کتاب خدا و عترت من) یعنی این دو مرجع رجوع شما باشند. این حدیث دیگر محکم است و شکی در آن نیست.
اما پیامبر فرمودند: «کتاب الله و عترتی»، نه «احادیث عترتی.» کتاب خدا یکیش است که نوشته است و الفاظ آن واضح است، اما دیگری الفاظ نیست. عترتی یعنی امیرالمؤمنین، امام حسن مجتبی، امام حسین و امام زمان (علیهمالسلام)؛ لفظ نیستند که مفهومشان معلوم نباشد، بلکه قرآن ناطق هستند، نه قرآن صامت.
شما به جای عترت، احادیثی را که پس از ۱۴۰۰ سال با ابهامات فراوان به ما رسیده، آوردهاید و جای عترت نشاندهاید. کجا فرمودهاند احادیث عترتی؟ خود عترت، مرجع رجوع هستند. چه کسی گفت به احادیث مراجعه کنید؟ خود احادیث متشابه دارند، مانند قرآن. اگر حضرت این را میفرمود، اصلاً متشابه، متشابه را حل نمیکرد. فرمودند: «عترتی.» (عترت من)
**راه حل: رجوع به عقل**
پس چه باید کرد؟ چگونه متشابهات احادیث و قرآن را به محکمات آیات و روایات برگردانیم؟ چه کسی باید این کار را بکند؟ چه کسی میتواند این کار را بکند؟ با چه ابزاری باید این کار انجام شود؟
شما اگر خیلی هنر کنید، از این دور و تسلسلی که در آن افتادهاید، بیرون میآیید. چگونه؟ میگویید: «خدا به ما عقل و فهم داده است. با عقلمان به سراغ روایات و آیات میرویم.» آفرین! احسنت! شما از این دور و تسلسل باطلی که گرفتار بودید، نجات پیدا کردید.
اما عقل چیست؟ از کجا میآید؟ چه کار کنم که عقل پیدا کنم و عقلم زیاد شود؟ از کجا بفهمم عقل دارم یا نه؟
اینجاست که دوباره مشکل پیش میآید. همه ادعای عقل میکنند. این میگوید عقل من میرسد، آن میگوید عقل تو نمیرسد. اختلافات از همینجا شروع میشوند. چه کار کنیم که عقلمان زیاد شود؟ میگویند: «هواهای نفسانیات را کنار بگذار، نور عقلت زیاد میشود.» آفرین!
اما هوای نفس چیست؟ از کجا بفهمم این که اسمش را هوای نفس گذاشتهام، واقعاً هوای نفس است؟ هوای نفس یعنی چه؟ از کجا آمده؟ چگونه کنارش بگذارم؟
اگر بگویی کنارش بگذار، من میخواهم کنارش بگذارم، اما رهایم نمیکند. میگویند: «باید صادقانه وارد میدان شوی.» من میخواهم صداقت داشته باشم، چه کار باید بکنم که صداقت پیدا کنم؟ اینها همه سؤالاتی است که مطرح میشود، اما ما به سرعت از کنارشان میگذریم و میگوییم: «اصول عقاید پنج تاست: اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم و تمام! برویم به کار زندگیمان برسیم.» در فقه و علم اصول نیز همین کار را میکنیم.
**تناقضات در علم اصول**
علم اصول، قواعدی است که خودتان تدوین کردهاید و اسمش را اصول فقه گذاشتهاید. اما در همین تدوین نیز با یکدیگر اختلاف دارید. من یک جور تدوین میکنم، شما جور دیگر. شما قواعدی را قبول دارید، من قواعد دیگر را. یکی میگوید «استصحاب» را قبول دارم، یکی میگوید قبول ندارم. یکی میگوید در احکام کلی قبول دارم، یکی میگوید در جزئی قبول دارم. یکی میگوید در همه قبول دارم، یکی میگوید اصلاً قبول ندارم.
مگر به همین سادگی میشود آدم فتوا بدهد؟ میگوید: «خب من دارم نظر کارشناسی خودم را میدهم.» اگر نظر کارشناسی خودت را میدهی، پس چرا به اسلام نسبت میدهی و میگویی: «حکم خدا این است»؟
**ریشه همه مشکلات: خودشناسی**
ما برمیگردیم به یک بحث ریشهای و مبنایی، زیربناییترین علم و نافعترین معارف، و آن هم «خودشناسی» است. از هدفمان شروع کنیم که ما برای چه خلق شدهایم؟ به دنیا آمدهایم اینجا چه کارهایم؟
خدایی که ما را خلق کرده است، این هدف را در خود ما قرار داده است. این هدف با وجدانیترین علم، یعنی علم حضوری، دریافت میشود و در آن هیچ شکی باقی نمیماند؛ جایی که هیچ خطا، شک یا احتمالی راه ندارد.
اگر از اینجا شروع نکنی، هر جا بروی، هر کاری بکنی و به هر علمی روی، با هزاران سؤال بیپاسخ مواجه میشوی که با آنها چه کار کنی؟
تا وقتی که ندانیم برای چه خلق شدهایم، نمیتوانیم بفهمیم انبیا را خدا برای چه فرستاده است، قرآن را خدا برای چه نازل کرده است، انبیا که آمدند برای چه کاری آمدند، دنیا را خدا برای چه خلق کرده و قرار است چه اتفاقی در این دنیا بیفتد. تمام اینها از همان یک سؤال و پاسخ آن سؤال نشأت میگیرد: «من برای چه خلق شدم؟ و هدف از خلقت من چه بوده است؟»
خدای متعال پیامبران را برای من فرستاده، دین آورده، قرآن نازل کرده و تمام عالم را مسخر ما قرار داده است. همه در خدمت من هستند تا من چه بشوم و چه کار کنم؟
«ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری.»
اگر پاسخ این سؤال داده نشود، شما هر چه هم از اصول عقاید بگویید، از توحید بگویید، «خدا یکی است»، «به من چه؟» دو تاست، باز هم به من چه؟ ده تاست، باز هم به من چه؟ آیا واقعاً یکی است و دو تا نیست و سه تا نیست؟ خب باشد، نیست. همان یکی که شما گفتی. خب به من چه؟ من برای چه باید این را بدانم؟ بدانم که خدا یکی است، خب که چی بشود؟
توحید اولین اصل از دین ماست. من برای چه باید موحد باشم؟ معنا کن آقا موحد را. موحد یعنی کسی که خدا را یکی میداند. خب من الان دانستم، موحد شدم.
اگر عمیقتر شویم و بگوییم نه، خب حالا کمی بیشتر از این حرفهاست، جلوتر برویم، آخرش به همان جایی میرسیم که همانهایی که هر چه راجع به توحید میگفتند، شما تکفیرشان میکردی. خودت به همانجا میرسی.
چرا سؤال را دنبال نمیکنی؟ چرا نمیگذاری به آنجا برسد که حرفها معلوم شود و تهش به کجا میرسد؟ خب بعد تکفیر میکنیم. میگویند آخه کار داریم، زندگی داریم، ما وقت نداریم برویم صرف این سؤالات و جواب این سؤالات کنیم.
**ضرورت خودشناسی از دیدگاه امیرالمؤمنین (ع)**
همینجاست که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میفرماید: «عجبت لمن فقد أدل نفسه فلا یطلبها.» (تعجب میکنم از آدمهایی که هر چیزی را گم میکنند، دنبالش میروند تا پیدایش کنند، اما خودشان گم هستند و دنبال خودشان نمیروند.)
تو همه چیز را گم میکنی و دنبالش میروی و میگویی کار دارم، بروم گمشدههایم را پیدا کنم. اما خودت گم هستی و دنبال خودت نمیگردی و میگویی وقت ندارم، نمیرسم، کار دارم.
هر چیزی را میخواهی بشناسی، خدا دهها علم داریم اکنون و تخصص و فوق تخصص و همینجور برو بالا، ریز شده و خُرد شده در همه موضوعات علوم. دنبالش میروی. بعد نوبت خودت که میرسد، موریس مترلینگ کتاب مورچه و زنبور عسل دارد. میگوید بیست سال وقت گذاشتم که ببینم مورچهها چگونه زندگی میکنند. مورچهها را وقت کردی بروی سراغشان، اما سراغ خودت نمیخواهی بروی؟ که خودت را بشناسی؟
مورچهها برای چه خلق شدند؟ چگونه کار میکنند؟ چگونه زندگی میکنند؟ دانه میآورند، میبرند. اینها را همه را فوت آب هستی. به خودت که میرسد، میگویی وقت ندارم.
بعد میگوید یعنی نرویم تحقیق کنیم؟ ما این را گفتیم؟ یعنی نرویم دنبال علوم؟ ما این را گفتیم؟ ما میگوییم که تو فرصت داری آن علوم را بروی، خب این را هم برو دیگر. اولش این است. با این شروع میشود. حضرت فرمود: «معرفت نفس انفع المعارف.» (شناخت نفس، نافعترین معرفتهاست) و با این تمام میشود: «غایت کل علم و معرفه.» (هدف نهایی هر علم و معرفت)
**صداقت و ریاکاری در دینداری**
واقعاً بعضیها که دین را کنار گذاشتهاند، خیلی صداقت دارند. آدمهای صادقی هستند. میگوید آقا من کاری با دین ندارم. دنیا و همین قوانین دنیا و دلار و ارز و طلا و زندگی دنیا و همین قوانین دنیا، همینها. خب این صادقانه دارد میگوید دیگر.
اما یک عدهای هم هستند که میگویند اینها همش بیخود است، خرافات است. یعنی چی این حرفها که دین میزند؟ نماز بخوان. در نماز میگویی: «خدایا ما را جزو آنهایی قرار بده که به آنها نعمت دادی.» «آنهایی که مورد غضب تو قرار گرفتند، دیگر چی؟» «و لا الضالین، آنهایی که گمراهند، گمراه دیگر کیلو چند است؟» بلد هستی پول در بیاوری؟ شما هدایت شدهای. بلد نیستی؟ گمراهی. تمام شد.
چیزی دیگر غیر از این به نام هدایت و گمراهی وجود ندارد. بیخودی. واقعاً یعنی چه گمراهی؟ تکلیفش را روشن کرده، خیالش را راحت کرده، خلاص.
اما اکثر متدینها، دینداران، میگویند: «غیر المغضوب علیهم و لا الضالین.» هم میکشند و هم قشنگ از مخرج ادا میکنند که یک وقت اشتباه هم نگویند، درست هم باید ادا کنند. اما تمام فکر و ذکرشان دنیاست و بیش از دنیا هم باور ندارند و اعتقاد هم ندارند. خب صداقت داشته باش، نفاق نداشته باش. باطناً اعتقادی به هدایت و سعادت و آخرت و عالم غیب و هیچی نداری. خب فکر نکردهایم اصلاً.
**نقد دنیاپرستان**
ما اگر بیاییم و افکار و عقایدمان را باز کنیم و توضیح دهیم، از نظر اهل دنیا آدمهای مالیخولیایی، مجنون و خیس هستیم. خرافاتیها میگویند چی زدی؟ این حرفها چیست که میزنی؟
بهترین امکانات زندگی را در دنیا دارد. تو به او میگویی: «ضالّ» (گمراه)؟ خودت گمراهی، بابایت گمراه است، جد و آباء تو گمراهند. تو به این شخصیت بزرگ جهان، ثروت و طلا و قدرت و امکانات و علم و تجهیزات که یک جزیره دارد به نام اِپستین (Epstein)، تو به این میگویی: «ضالّ»؟ البته این «ضالّ» نیست، این «مغضوب» است، «مغضوب علیه» است. حالا تو به این میگویی: «مغضوب علیه.» آن وقت خودت چه چیزی داری؟ کجا را گرفتهای؟ به کجا رسیدهای؟
آن وقت به خودت میگویی: «انعمت علیهم.» (خدا به کسانی که نعمت دادی) خودت را جزو آنها قرار میدهی که خدا به آنها نعمت داده است. «اهدنا الصراط المستقیم.» خودت را اهل صراط مستقیم میدانی. هیچی هم نداری. خانه هم نداری. آن هم که میگویی دارم، بیخود میگویی، آن هم لانه است، خانه نیست. ماشین هم نداری. آن هم که خیال میکنی ماشین است، آن هم فرقون است. در مقابل ماشینی که آنها سوار میشوند، فرقون هم نیست.
اینها واقعیتهای زندگی است. چشمانمان را باز کنیم. بفهمیم ما چه میگوییم. عقیدهمان چیست. آیا این عقیده را ما باید داشته باشیم یا نباید داشته باشیم؟ اگر نباید داشته باشیم، خب ولش کن دیگر. برویم به کار زندگیمان برسیم. ما هم برویم همان کارهایی که آنها میکنند، بکنیم.
اگر نمیخواهی بروی، خب درست و حسابی بفهم کی هستی؟ چی هستی؟ برای چه خلق شدهای؟ چه کار داری میکنی؟ انسان باش و انسانی زندگی کنی. یعنی بفهمیم و آگاهانه با اختیار تصمیم بگیریم و عمل کنیم.
اینجاست که ما خوب میفهمیم آن وقت الان آنهایی که کلاً دور دین و خدا و پیغمبر و امامان و عدالت و حقیقت و همه را خط کشیدهاند، اینها چه میگویند؟ و اینها ماها را چگونه نگاه میکنند؟ وقتی نگاهمان میکنند، چگونه نگاهمان میکنند؟ یک نگاه عاقل اندر سفیهی میاندازند. «اِ… هنوز تو معتقدی به نمیدانم اهدنا الصراط المستقیم و نمیدانم صراط الذین أنعمت علیهم.»
برای همین میگویند به هیچجا نرسیدهای دیگر، دنبال این چیزهایی. خب ما هم اگر نفهمیم واقعاً چه فکری داریم و چه عقایدی داریم و به کنه آن نرسیم، به حقیقتش نرسیم، خب ما هم خسراندیده دنیا و آخرت میشویم. نه آن ور رفتیم، نه این ور را داریم. خب لااقل این ور را داریم. درست. حالا که این طرفی، درست بفهم. درست برویم ببینیم چهکارهایم.
هدفمان را پیدا کنیم. همینجوری یلخی هم زندگی نکنیم که نفهمیم آخرش بالاخره دنیا چی شد؟ آخرت چی شد؟ ما کجا بودیم؟ ما چه کار کردیم؟
تمام شد. زندگی دارد تمام میشود، ما هنوز میگوییم کار دارم. چه کار داری؟ چند سالت بود شما میآمدی؟ بیست سال. الان چند سالت است؟ پنجاه سال.
تمام شد. خوب به این آدم شده. چند سالت بود آمدی؟ بیست و دو سال؟ بیست سال؟ چند سال رفتی، دیگر نیامدی؟ کی دوباره زد تو سرت، دوباره آمدی؟ خسراندیده دنیا و آخرت نشویم. همینجوری هی امروز فردا، امروز فردا. خب تمام شد دیگر. بابا به فکر باشیم.
**اهمیت شناخت خود و هدف**
خودمان را بشناسیم. به فکر باشیم یعنی چه؟ یعنی هی بنشینیم فکر کنیم و نه دیگر. یعنی بفهمیم برای چه خلق شدهایم. خودمان را بشناسیم، هدفمان را بشناسیم. با هدف زندگی کنیم. این را میگوییم قصد قربت.
دین داریم، اما دین نداریم. میگوییم خدا. نمیدانیم معنی خدا چیست. میگوییم توحید. نمیدانیم توحید یعنی چه. میگوییم عدل. نمیدانیم عدل یعنی چه. (حالا بحث عدل را خب وارد نشدیم اصلاً، مفصل است.)
میگوییم پیغمبر. نمیدانیم پیغمبر یعنی کی. اصلاً کیست. یک اسمی فقط بلدی. اسم پدرش را هم بلدی. عبدالله بوده. این را هم بلدی. مادرش را هم میشناسیم. پدربزرگش را هم میشناسم. اسمش را بلدم. البته شما من فکر نمیکنم آن را هم بلد باشید. امامت را هم نمیدانیم یعنی چه. امام را نمیشناسیم. امام را میشناسیم؟ اگر همینقدر راحت بود، اگر میشناختیم که امام غایب نمیشد که. معاد را نمیدانیم یعنی چه. قیامت را نمیدانیم میفهمیم.
همه را هم میگوییم، همه را هم میگوییم قبول داریم، ولی نمیدانیم چیست آخه. چه چیزی را میگویی قبول دارم؟ بعد میگوییم میگوید: «خدا میفهمد. همه شما باید امتحان بشوید.» امتحان بشوید یعنی چه؟ یعنی همه اینهایی را که گفتی قبول دارم، بعد که بفهمی، بعد امتحان میشوی. آنجا اگر گفتی هنوز هم قبول دارم، بعد قبول است. والا آنجا خیلیها میگویند: «من حالا دیگر قبول ندارم. من نمیدانستم اینها یعنی چه.»
توحید را نمیدانستم یعنی چه. حالا که فهمیدم، نه بابا، من نیستم. امامت را من نمیدانستم یعنی چه. حالا که فهمیدم، نخیر، من نیستم. معاد را نمیدانستم یعنی چه. حالا فهمیدم، من نیستم. حسابش را جدا میکند و میرود. حالا آنی که حسابش را جدا میکند و میرود، آنی هم که میخواهد بماند، خب چرا میگذاری آن موقع معلوم شود؟ از همین حالا برو دنبالش، خودت بفهم دیگر. چرا میگذاری خدا امتحانت کند تا بعد معلوم شود بفهمی که چی میگویم؟ یعنی اینها یعنی چه؟ قبل از اینکه امتحانت کند، خودت برو ببین اینها یعنی چه. پیغمبر خدا کی بود؟ برای چه آمد؟ چه کار داشت؟ برای چه انقلاب کرد؟ مردم داشتند از خودشان زندگی میکردند.
چه کار داشت؟ بیخودی آمد نظام آن نمیدانم چی چی را به هم ریخت. اگر چراها را نفهمیم، میشود همان چیزی که امام حسین (علیهالسلام) فرمود: «الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم.»
میگویند دین، اما سر زبانشان است، نمیفهمند اصلاً دین چیست. با حقیقت دین آشنا نیستند. و اینها شامل علمای ما هم میشود. مگر همه علما با حقیقت دین آشنا میشوند؟ خیلی تلاش میکنند و میشوند فقیه. با پوسته دین ارتباط برقرار میکنند: «صلی الله علی محمد و آل طاهرین.» بله دیگر، همین. اینها برای رسیدن به توحید است. توحید یعنی چه؟ اگر توحید را درست معنا کنی، تکفیرت میکنند.
«لو علم أبوذر ما فی جوف سلمان لقتله.» (اگر ابوذر میدانست آنچه در درون سلمان است، او را میکشت.) یعنی سلمان اگر توحید را درست میخواست معنا کند برای ابوذر، ابوذر او را میکشت.
چقدر مراتب دارد. درجات دارد. با همه عظمتی که ابوذر داشت، مرتبهاش با مرتبه سلمان متفاوت بود. در مورد سلمان فرمودند که ده درجه ایمان را داشت و در روایات داریم که کسانی که درجات پایینتر ایمان هستند، اینها را شما ملامت نکنید، با اینها مدارا کنید. بعد کمکم بیاید بالا دیگر، ولی باید بیاید بالا. داریم اینها را میگوییم برای اینکه بیاییم بالا. نمیگوییم تا ملامت کنیم. داریم انذار میکنیم، هشدار میدهیم، تنبه میدهیم، تذکر میدهیم.
فقط در هدف و مقصد نهایی از خلقتمان، آنجا باید خشک برخورد کنیم و «خشن فی ذات الله» باشد. باقیاش دیگر در حقیقت آنجایی که ما خشونت به خرج میدهیم، آنجایی است که اینجوری باید بگوییم: در یک جمله، شما باید خشونت داشته باشید و هیچ انعطافی به خرج ندهید. و آن جمله این است که: «تو در همه چیز منعطف باش، اما در این جمله خشن باش و منعطف نباش.» این اوج انعطاف است دیگر. منعطف باش یعنی چه؟ یعنی بنده هیچ کس و هیچ چیز نباش. معنای دیگری غیر از این اگر کردی، غلط است.
0 نظر ثبت شده