گفتمان خودشناسی
فایل 2379
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
همت و اخلاص در مسیر کمال
حضرت علی علیه السلام در حدیثی میفرمایند: «قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ»، یعنی ارزش هر شخص به مقدار همت اوست. این کلام کوتاه، محتوایی غنی و عالی دارد. ارزشگذاریها، ملاک قضاوتهای ما هستند. ما برای قضاوت درست درباره خود و دیگران، باید ارزشها را بشناسیم تا بتوانیم بر اساس آنها ارزشگذاری کنیم.
همت و غایت آمال
«قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ»، یعنی بنگرید همت شخص چقدر است؛ به همان اندازه برای او ارزش قائل باشید و او ارزشمند است. اگر بخواهیم با بیانی دیگر بگوییم، ببینیم بالاترین لذت ما در زندگی چیست؟ از خودمان شروع کنیم و اوضاعمان را بسنجیم. بالاترین لذت ما در زندگی چیست؟ همان دغدغه ماست. لذتی که از همه بیشتر در آن غرق میشویم و آن را دوست داریم. آن را آرزو میکنیم و همیشه دنبالش هستیم. میگوییم کاش این آرزو برآورده شود. آن را «آمال» و «غایت آمال» خود میدانیم.
در اینجاست که انسان باید به «کم» قانع نباشد. ما را به قناعت دعوت میکنند، اما در بحث همت، نباید به کم قانع شد. از همه چیز لذت ببرید، اما به همه این لذتها قناعت نکنید. چه میشود که کسی به کم قانع میشود و به لذت کم و بهره کم بسنده میکند؟ دلیل آن این است که بهتر و کاملتر و عمیقتر از آن را درک نکرده و مزهاش را نچشیده است.
لذت درک نشده
یکی از دوستانم میگفت سالها پیش در مدرسهای کار میکردیم که دانشآموزانی از کشورهای دیگر داشت. مثلاً از چین چند دانشآموز داشتیم. یک روز دیدیم که آنها یک گونی پای مرغ خریدهاند؛ یک گونی بزرگ. از آنها پرسیدیم: «این چیست که خریدهاید و اینجا آوردهاید؟» آنها که آنجا زندگی میکردند و درس میخواندند، گفتند: «این اینجا مفت است، اصلاً مجانی است. ما دیدیم مجانی است، رفتیم خریدیم. در کشور ما اصلاً غذا نیست، جمعیت از بس زیاد است. هرچه گیرمان میآید، باید بخوریم.» میگفت: «هرچه راه میرود، میخورند؛ غیر از انسان، هرچه در زمین، دریا، آسمان هست و باقی چیزها را میخورند.»
خب، چه شده که پای مرغ برای آنها ارزشمند شده و یک گونی بزرگ از آن خریدهاند؟ در گذشته پای مرغ مجانی بود. الان متوجه شدهاند که پای مرغ ارزش دارد و حتی پزشکان آن را توصیه کردهاند. خب، قیمت آن کمی بالا رفته و اجناس هم گرانتر شده، دیگر مثل آن موقع مجانی نیست. آنها بهترش را ندارند، به دستشان نمیآید، اصلاً نچشیدهاند و خبر ندارند. در فقر بزرگ شدهاند و لذت بالاتر و بیشتر را نچشیدهاند.
نگرش به دنیا و آخرت
در مورد دنیا و نعمتهای آن فرمودهاند: «به فرودستانتان نگاه کنید و قانع و شاکر باشید. به فرادستانتان نگاه نکنید، وگرنه جهنمی میشوید.» جهنمی میشوید، یعنی حالتان بد میشود، ناراحت میشوید، تحملتان را از دست میدهید، شاکی و گلهمند میشوید و اعصابتان به هم میریزد. اما در امر آخرت، به فرادستانتان نگاه کنید، نه به فرودستان. ببینید بالاتر از این هم هست.
همه اینها لذتهای دنیا بود. ببینید بالاتر از این لذتهای دنیا هم هست. به اینها قانع نباشیم. چقدر شیطان وسوسههای فریبنده و گولزننده دارد که میآید و میگوید: «تو اگر دنبال بالاترش باشی، اینها از تو گرفته میشود. لذتهای دنیا از تو گرفته میشود.» ما را گول میزند. میگوید: «اگر میخواهی از این دنیا لذت ببری، باید به این لذتها دل ببندی و به همینها رضایت دهی و قانع شوی. اگر به اینها قناعت نکنی، از اینها محروم میشوی و لذت نمیبری.» در حالی که برعکس است. کسی که به اینها قانع میشود، خود را از لذتهای بیشتر و باکیفیتتر محروم میکند. لذتهای دنیا هم تقدیر شده است و ربطی به این چیزها ندارد که شما کجا دل بسته یا نبستهای. یک معیارهای دیگری در کار است؛ یک محاسبات دیگری در کار است که کدام نعمت مادی دنیایی، لذت دنیایی به چه کسی، کجا، چگونه، چقدر و کی برسد یا نرسد. این یک محاسبات دیگری دارد که قبلاً هم بحث کردهایم. بخشی از محاسبات آن و نهایتاً هم به انتخاب اولیه عالم ذر و وجودمان برمیگردد که هدفی که به کائنات و به خدا دادهایم که من اینجا میخواهم بروم. آن بر اساس آن ترسیم و تقدیر شده و دارد پیش میرود.
غفلت از فریب شیطان
ربطی به این چیزها ندارد. گول شیطان را نخوریم که اگر دنیاخواه نباشیم، دنیادار هم نخواهیم بود. شیطان اینگونه میگوید: «اگر دنیا را نخواهی، دنیا را از دست میدهی.» حضرت سلیمان پیامبر خدا بود. دنیاخواه هم نبود، اما خدا مقدر کرده بود که دنیادار باشد. پیامبر خدا، پیامبر خودمان، خاتم پیامبران، اوج اخلاص بود، یعنی هیچ دنیاخواه نبود. اما باید بگوییم که حضرت سلیمان باید در دنیاداری جلوی پیامبر ما لنگ بیندازد. بعضیها خیال میکنند که نه، مثلاً حضرت سلیمان چه داشت و فلان داشت. به گرد پای پیامبر ما هم در دنیاداری نرسید. ربطی ندارد. ما داریم راجع به دنیاخواهی و قانع بودن در همت خودت در دنیا بحث میکنیم. همتت کجاست؟ آخرت صد دنیا، یک، دو، ده. دیگر خیلی بالا برویم میشود نود. چون که صد آمد، نود هم پیش ماست. اینگونه نیست که دنیا را از دست بدهی. مقدر باشد که دنیا داشته باشد، دنیا دارد. منتها نمیخواهد. همه غمش دنیا نیست، ولی عشق دنیار هم میکند. ولی از اینکه عشق دنیا را میکند، عشق نمیکند. چرا؟ چون یک عشقی دارد که این عشق دنیا در مقابل آن عشق رنگ میبازد، بیمعنا میشود، اصلاً دیگر چیزی نیست. یک غذایی میخورد که این غذاهای دنیا در مقابلش اصلاً مزه ندارد، بیمزه میشود. نه اینکه بیمزه نسبت به خود، نه. نه اینکه ذائقه جسمش مزهها را متوجه نمیشود، نه اینکه لذت نمیبرد، لذت بالاتر میبرد. یک لذتی میبرد که این نکته خیلی مهم است که ما اگر لذت بالاتر را نچشیده باشیم.
تشبیه لذتهای آخرتی
خدای متعال در قرآن چه میکند؟ لذتهای آخرتی را تشبیه میکند به لذتهای مادی دنیایی. چرا؟ برای اینکه اکثر مردم آن لذتها را نچشیدهاند، مزهشان زیر دندانشان نیامده. خدا مجبور است لذتهایی را مثال بزند که اینها زیر دندانشان آمده و به چشمشان میآید. همین تشبیه خدا باعث یک انحرافی هم در مفسرین قرآن شده که خیال میکنند لذتهای آخرتی آنها هم مادیاند. یعنی به اشتباه اینچنینی افتادهاند و این خیلی هم خطرناک است. البته دو دستهاند. یک دسته اکثری آنها این اشتباه را مرتکب شدهاند و خیال میکنند که قیامت هم مادی و جسمانی است. یک عدهشان میدانند جسمانی نیست، میگویند نباید به مردم بگوییم. مردم که آن لذت معنوی را نچشیدهاند که اگر بهشان بگوییم که آقا این نیست، خدا میفرماید: «باغ مثلاً درخت دارد، نهر دارد، شیر و عسل.» چیزهایی که تشبیهاتی که خدا در قرآن میکند، اگر به اینها بگوییم این نیست، اینها نمیتوانند درک کنند و میگویند: «اگر این نیست، پس برای چه خدا گفته؟» این اولاً. ثانیاً: «اگر اینها نیست، پس ولش کن، پس هیچی نیست.» و دیگر هیچی نیست. نمیتواند درک کند که اینها نیست، معنایش این نیست که هیچی نیست. چون او از نظر خودش فقط اینها را لذت میبیند. بگویی این هم نیست، میگوید: «پس دیگر هیچ لذتی نیست.» نمیتواند وجدان کند، درک کند لذتهای بالاتر از این را که اینها در دلش هم نیست. یعنی اصلاً هیچی در مقابل آن لذتها، هیچی است. کسی که همتش بلند است و غرق در لذتی است که سایر لذتها در مقابلش هیچی است. از او بپرسند که چه میخواهی؟ میگوید: «هیچ.» عموم مردم نمیتوانند این را درک کنند که این چه میگوید. میگویند: «یعنی چه؟ میگوید من هیچی نمیخواهم. مگر میشود آدم هیچی نخواهد؟ مگر میشود آدم بیحاجت باشد؟» نمیدانند که یک چیزی دارد که پدرجد همه چیز است. خدا یعنی همین دیگر. یعنی یک چیزی که پدرجد همه چیز است. یکی نیست، یگانه است، یعنی همه چیز تویش است. همهاش صمد است، پر است. هیچی نیست که تویش نباشد. از هیچی خالی نیست. کسی که خدا را دارد، دیگر میگوید: «من هیچی نمیخواهم.»
درک ذات الهی و خویشتن
حالا اگر بگویند خدا را چه میخواهی؟ اگر بگوید: «نه، خدا را هم نمیخواهم.» این را شما چطور توضیح میدهید؟ برسد به جایی که بگوید خدا را هم نمیخواهم. قبلیها را میشد یک جوابی برایش درست کرد. بگویی: «خب، همه را دارد، چون خدا را دارد، همه هست.» حالا میگویند: «خدا را هم… خدا را میخواهید یا نمیخواهید؟» میگوید: «نه، خدا را هم نمیخواهم.» این دیگر چه میگوید؟ تا وقتی شما داری با الفاظ و تصور و تصدیق ذهنی از خدا صحبت میکنی، یک خدایی در لفظ میآوری، یک تصوری از خدا در ذهن ایجاد میکنی، بعد به دنبالش سؤال میکنی: «خدا را، یعنی آنی که در ذهن من آمد، میخواهی؟» نه بابا! من آن را هم نمیخواهم. خدایی که تصور بشود، به چه درد من میخورد؟ آن مخلوق ذهن من است. آن را هم نمیخواهم. اگر بخواهیم با لفظ بیانش کنیم، چه باید بگوییم که من چه میخواهم؟ بالاخره باید یک لفظی داشته باشیم که بتوانیم. الان ما گفتیم، چیزهایی گفتیم، ولی خب همین را بخواهیم با لفظ بگوییم، یک لفظی… من خودش را میخواهم. خودش را میخواهم، نه لفظش را، نه تصورش را. خودش را میخواهم. چه بگویم؟ چطور بگویم؟ اسم آن خودش را میگوییم «ذات». کلمه «ذات» یعنی خودش. گاهی میگوییم «هو». «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». ضمیر «هو» به کار میبریم. «هو». گاهی اسم میگذاریم رویش. آن ذات را اسمش را گذاشته خدا. خودش در قرآن «الله». اگر ما «الله» را در ذهنمان یک تصوری آوردیم، نه این الله نیست. این خودش نیست. این یک تصور ماست از او. صفاتی برای خدا بیان شده. خب، در آنجاها گفته شده اینها صفات خداست، نه خودش. خودش نیست. اما در لفظ «الله»، علم برای ذات خداست. یعنی وقتی شما میخواهی خودش را به اسم بگذاری، میگویی «الله». «قُلْ هُوَ اللَّهُ». آن خودش «الله» است. اسمش «الله» است. اسمش خودش نیست، ولی اسم خودش است.
حالا این در گفتار، وقتی آدم میخواهد بگوید، بدانیم داریم چه میگوییم برای اینها. وگرنه «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». شما اسم خودت چیست؟ میگوید: «من حسینم.» اسم خودت را دارم میگویم. «من ایرانم.» اسم خودت را دارم میگویم. نه، ایران، کشور ایران را نمیگویم ها. اسم خودت چیست؟ فکر کنیم ببینیم اسم خودمان چیست. وقتی میخواهیم به خودمان توجه بدهیم، میگوییم: «خودم»، «خود خودیا»، «خود خودم». این ظاهر و متعلقات خودم را نمیگویم. خود واقعیام اسمش چیست؟ درگیر اسم نباشیم. ولش کن. همان که خدا میفرماید: «أَقِمْ وَجْهَکَ»؛ رویت را برگردان به سمتش. «فطْرَتَ اللَّهِ». «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». آنی که اسمش «ربّ تو» است. «ربّ» نمیتواند اسمش باشد. باز هم چون مضاف و مضافالیه داریم، دو تا کلمه را به هم اضافه میکنیم، دو تا اسم و میخواهیم اشاره کنیم به یک حقیقتی و ذاتی و خودش. «ربّ تو» اسمش چیست؟ یک کلمه، اسم یک کلمه. آیا غیر از الله چیز دیگری میتواند باشد؟ همان دیگر.
حقیقت واحد در عالم
فقط انسان اینگونه است؟ حیوانات چی؟ گیاهان چی؟ کوهها، دریاها، موجودات دیگر چی؟ مخلوقات دیگر چی؟ فقط انسان که حقیقت جانش الله است. همه عالم حقیقتش الله است. یک حقیقت در عالم بیشتر وجود ندارد و آن هم الله است. یک اسم هم دارد، اسمش الله است. فرق انسان با سایر موجودات این است که انسان این را میتواند به آن برسد و بفهمد و آگاهانه انتخابش کند. سایر موجودات اینگونه نیستند. حقیقت همه مخلوقات خداست. الله یک حقیقت بیشتر نیست. دو تا حقیقت معنا ندارد. لذا حضرت میفرماید: «ما رَأَیْتُ شَیْئًا – نه انسانًا، شیئًا – إِلَّا وَ رَأَیْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ.» همه جا من حقیقت را دیدم. همه حقیقت همه چیز الله است. الله را دیدم. هرچه دیدم خدا دیدم. «به صحرا بنگرم صحرا تو بینم، به دریا بنگرم دریا تو بینم.» چرا اینگونه است؟ چون یک حقیقت که در عالم بیشتر نیست. این مطلب را انسان میتواند بفهمد. همینطور که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «من فهمیدم، هرچه دیدم خدا دیدم.» فرمود یعنی میفهمم. فهمیدم، به این حقیقت رسیدم. «إلیه راجعون» شدند. این را سایر موجودات ندارند. توهم چند حقیقت و کثرت ندارند تا بخواهند «إلیه راجعون» بشوند و بعد به یک حقیقت برسند که غیر یک حقیقت در عالم نیست. یک بیشتر نیست. و این کثرات در عالم خلقت هر کسی یکجور بیانی میکند. فیلسوف باشد یکجور میگوید، عارف باشد مدلهای مختلف، بیانهای مختلف. در روایات جوریهای مختلف آمده. ظهورات آن حقیقتاند. تجلیات آن حقیقتاند. امواج آن اقیانوساند. سایههای آن حقیقتاند. پرتوی از آن نور است. اسمی از آن حقیقت است. حالا شما هرجوری که میگویید، میتوانید بگویید. میگوییم یک حقیقت در عالم بیشتر نیست. اینهایی که گفتیم، لذت داشت یا نداشت؟ جرئت میکنی بگویی نداشت؟ اگر لذت داشت و درک کردی، بعد میتوانیم نگاه کن ببین اینهایی که همه درک میکنند این لذت را.
تفاوت در درک حقایق
جلسه گذشته از همین مدل بحث هم داشتیم دیگر، در همین مایه. آخرش یکی از همانهایی که مدلهای دیگری هستند و از این لذتها هیچ ادراکی ندارند، برگشته بود و گفته بود: «خب، اینها حالا یعنی چی؟ که چی؟ اینها حالا که چی؟» معلوم میشود سرش به سنگ لحد نخورد. آمدیم بزنیم، نخورد. «حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا.» «موتوا قبل ان تموتوا.» رد میکنند این حرف را، این حدیث را رد میکنند. میگویند: «غلط است. نداریم، همهاش اصلاً سند ندارد.» و بعد میگویند معنایش هم غلط است. یعنی چه غلط است؟ حتماً باید بمیری تا بفهمی؟ قبل از اینکه بمیری و بفهمی، همین الان خودت با اختیار خودت آن مراحل و همه را طی کن و بفهم دیگر. «موتوا قبل ان تموتوا.» معنایش همین است دیگر. قبل از اینکه سرت بخورد به سنگ لحد، نمیفهمی یعنی چی. میگوید: «نه، هیچچیز غلط است. اگر میشود قبل از اینکه بمیرم بمیرم، اصلاً انسان یعنی اینکه میتواند اینجوری باشد.» انسان یعنی یک موجودی که میتواند قبل از اینکه بمیرد با اختیار خودش تمام مراحل موت را طی کند و به قیامتش قبل از اینکه قیامتش برپا بشود، خودش قیامتش را برپا کند. انسان یعنی «حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا». از همین حالا میتواند برود بهشت. فرق انسان با سایر حیوانات همین است دیگر. این را هم بگویی نه، دیگر چیزی باقی نذاشت. لذتهای وجدانی اینهاست. لذتهای فطری، درک حقیقت است. لذتهای دیگر، لذتهای سنسوری است. زبان، حس چشایی، مزه غذاها را میچشد و لذت میبرد. لذت خودت نیست، لذت زبانت است. لذتهای متعلقات ما، نه خود ما. نفس انسان یعنی جان انسان، آن حقیقت جان خود ما. یک حقیقت البته، اما تجلیات مختلف دارد. شما یکی هستید، اما از جوانب مختلف میشود اسمهای مختلفی را به شما نسبت داد. گاهی به شما میگویند دکتر، گاهی به شما میگویند مادر، گاهی به شما میگویند فرزند، گاهی به شما میگویند سید. اسم این عناوین مختلف یک نفر است. این را میفهمیم که یک نفر دارد. این را هم میفهمیم که میتواند عناوین مختلفی به او حمل شود. از جهتی به او میگوییم فرزند. از جهت دیگر به او میگوییم پدر، مادر. از یک جهت دیگر به او میگوییم پدربزرگ، مادربزرگ. از یک جهت دیگر به او میگوییم دایی، عمو، عمه، خاله. این بالاخره پدر است یا عمو است یا پسر است یا دایی است؟ همه اینها هست. همه اینها منطبق است. همه اینها هم درست است. پس چند نفر است؟ نه، چند نفر هم نیست. همان یک نفر است. تجلیات مختلف پیدا کرده. در نسبتها از زوایای مختلف که نگاه کنی شما به یک حقیقت.
اخلاص و خودشناسی
حالا اخلاص چیست؟ نفی صفات. «کمال الاخلاص». نه این است، نه آن، نه آن، نه آن، نه آن، نه آن، نه آن، نه آن، نه آن. آن خودش است. خودش، خودش است. این میشود اخلاص. نه عمو است، نه دایی است، نه خاله است. نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه. هیچکدام نیست. نه اینکه اینها نیست. پس الان گفتیم هست که. الان گفتیم عمو است، خاله، دایی است. ما همین الان گفتیم هم نه. آن را نمیگویم. این صفات را نمیگویم. صفتش است. خودش نیست. خودش خودش است. اینها را میفهمیم. همین که میتوانیم بفهمیم این را میگوییم انسان که میتواند اینها را بفهمد. فرق ما با سایر موجودات در همین چیزهاست. آنها که اینها را هم نمیفهمند، آنها که منکر اینهایند، اینها را رد میکنند. حرفها چیست؟ «بَلْ هُمْ أَضَلُّ.» از حیوان هم پایینتر است دیگر. اینها را هم نفهمیم که دیگر چیزی باقی نمیماند. ببینید سوء انتخاب، بنایش بر مقابله با حق است. میتواند با حق مقابله کند. به او اجازه داده شده، اختیار داده شده که بنایش بر مقابله با حق داشته باشد. همین. شیر مشکلی نیست. میتواند سوءاستفاده کند؟ نمیتواند. کاری نمیتواند کند که به خیالش. شیطان میتواند با خدا مقابله کند؟ نمیتواند که. اما میتواند بنایش بر مقابله با خدا را داشته باشد. همین. این یک چیز قابل درک است. آنی که مشکل ایجاد میکند که اگر بتواند، یعنی خدا به او یک قدرتی بدهد به نام مثلاً اختیار که این بتواند مقابله با خدا کند. این مرد نمیشود. مقابله که چطور میشود؟ خدا یک سنگی بسازد که خودش نتواند بلند کند. نمیشود. «قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ.»
ارزش هر فرد به همتش است
ببینید از این روایت به کجا رسیدیم. ارزش هر کسی به همتش است. به بیان دیگر، ارزش هر کسی به سؤالاتش، به حاجاتش، به خواستههایش است. چه میخواهی؟ میخواهی ببینی ارزشات چقدر است؟ ببین چه میخواهی؟ نهایت خواستهات چیست؟ آنی که شما را، ذهن شما را درگیر میکند. دغدغه درست کرده برای ذهن شما. بچهها را دیدی؟ گاهی اوقات یک چیزی میخواهند، ذهنشان درگیر میشود. مثلاً میگوید: «بستنی میخواهم.» ذهنش درگیر شد. ذهنش که درگیر میشود، دیگر کاریش نمیتوانی کنی. زمین و زمان را به هم میدوزد که آنی که میخواهد به آن برسد. تا بستنی را نخورد، آرام نمیگیرد. تبدیل میشود به مهمترین دغدغه زندگیاش. گاهی میخواهد خود را تکهپاره کند. اینقدر گریه میکند، اینقدر زجه میزند، اینقدر خود را میزند. گاهی در این حد شدت پیدا میکند. مهمترین خواستهای که شما را درگیر خودش میکند، چیست؟ ارزشات به اندازه همان است. بستنی میخواهد.
بریم در دادگاه خانواده ببینیم اختلاف خانوادهها با همدیگر سر چیها است. متوجه میشویم که قدر و ارزش و اندازه اینها چقدر است. سر چی با هم دعوا شد؟ دعوا کردند. بچهها سر چی ناراحت میشوند؟ ارزششان به اندازه همان چیزی است که سرش یک پفک، یک بستنی. گفتم در محل ما یک دفعه دو تا برادر دعوا کردند، چاقو کشیدند. مثلاً بعد که در خیابان و کوچه از ظهر آمدند بیرون، در کوچه دعوا. چی شده؟ گفتم سر این که این غذا آبگوشت بوده، این قلم گوسفند و مخش. آن گفته من بخورم، این گفته من بخورم. حالا الان که جوانهای حالا نوجوانهای حالا، اصلاً این اصلاً این چیزها خوششان نمیآید، دوست ندارند. مزاجها تغییر کرده. این گفته مخ این را من بخورم، آن گفته من بخورم. گفته: «چرا تو خوردی؟» این گفته چاقو کشیدند دنبال هم در کوچه. کمی که فکر میکنیم، میبینیم که آدم بزرگ پیدا نمیشود. تمام دغدغهاش میبینید شده خوردن. نهایت آرزویش شده لباس که من فلان لباس را داشته باشم. نهایت همتش شده ماشین که فلان ماشین را من داشته باشم. خانه با تهش یعنی هیچی. نهایت همتش شده هیچی. چون همه هیچی میشود دیگر. همه یک چشم به هم زدن تمام میشود. هیچش نمیماند. بعد سر این چیزها با هم دعوا میکنند. جنگ و جهاد. سر همین هیچی میجنگند با هم. توی هم با هم میسوزند. نسبت به همدیگر حسادت میکنند: «چرا او این را دارد، من ندارم؟» «کوفت را بخورد.» همینها را بهش میگویند چی؟ میگویند رذایل اخلاقی، نمیدانم چیچی بدیها، زشتیها، فلان. هرچه شما همین حرفها، اینها همهاش همین است. ریشهاش اینجاست. همت آدمها پست و کوچک است. دنیای دنیاست. دنیاست یعنی دنی. بیاید خیلی ثروت دارد، اما آدم کوچکی است. همتش همین ثروتش. هیچی ثروت ندارد، فقیر است، اما همتش ثروتش نیست. پیامبر خدا، روایتی که از ایشان نقل شده، فرمود: «الفقر فخری.» «من به فقرم افتخار بکنم.» خدا خواسته من فقیر باشم، افتخار بکنم. من از ثروتم اعتبار نمیگیرم، شخصیت نمیگیرم. من همتم پولم نیست، ثروتم نیست، مالم نیست. همت ما از سؤالاتمان معلوم میشود. از حاجاتمان مشخص میشود. از آن آخرین حاجت، آن همه جور هزینه حاضریم بابتش بدهیم. گاهی هنوز به آنجا اصلاً نرسیدیم که آخرش را پیدا کنیم که آن را اگر بخواهیم، دیگر حاضریم همه چیز را برایش فدا کنیم. این را هنوز نرسیدیم بهش. یعنی در امتحانش قرار نگرفتی.
وسواس فکری و درک اهمیت موضوعات
اینهایی که دچار وسواس هستند، البته نه به عنوان یک بیماری کذایی و فلان و اینها، ولی همین وسواس در زندگی، این را هم دکترها همه میگویند بیماری، ولی اینجا باید یک بحثی تفکیک کنیم. یک مقدار بیماری خاص را از این بیماری عام. بیماری بله، بیماری است، اما یک بیماریهایی هست که فیزیولوژیکی است، یک بیماری هست که نه، اینها روانی است. یعنی نیاز به بحث و فهم و بالا بردن عقل حل میشود. همتش را عوض کند، حل میشود. علامتش بله، ولی بیماری محسوب میشود. بیماری الان محسوب میکنند به آنها. وسواس به خرج میدهد، یعنی یکهو روی چیزی حساس میشود، زوم میکند، گیر میکند دندانش، دیگر ولکن نیست. یک سؤالی یکهو برایش پیش میآید. این سؤال را دیگر ولکن نیست. «جوراب من کجاست؟» یک سؤال است. به همین راه کوچکی، به همین. «چرا جورابم را پیدا نمیکنم؟» حالا یک جوراب دیگر بردارم؟ نه. من میخواهم ببینم جوراب من کجاست. گیر کرد. تمام دغدغههای ما در زندگیمان همین چیزهاست. در همین جاها ببین یک اختلاف پیدا میشود. در سر همین که «جوراب من کجاست؟» چقدر اهمیت دارد حالا این موضوع، این مسئله؟ این کاری به یعنی هنوز ما با اختیار خودمان زندگی نمیکنیم. تا در ذهنمان چی بیاید. حالا الان موضوعی که پیش آمده، این موضوع آمد در ذهنم. دیگر من درگیرش میشوم. دیگر من منی در کل، همهاش ذهن و آن است که دارد من را مدیریت میکند. من نیستم که سوار بر ذهنم، سوار بر موضوعاتم. درجه اهمیت موضوعات را درک میکنم، میسنجم، محاسبه میکنم و بر اساس محاسبه که من انجام میدهم، اهمیت میدهم به موضوعات. حالا این که ما وقتی به خودمان که میآییم، متوجه میشویم که خب، ما مثل این که ارزشم را یکهو آوردیم پایین. دوباره میکشیمش بالا، میبریمش بالا. اینجا دیگر با اختیار است. اینجا توجه شد به ذهنت، به خودت، به موضوعات. داری از بالا را نگاه میکنی، میگویی: «خب، این موضوع ارزش ندارد. من این مقدار باید راجع به این موضوع اهمیت قائل بشوم.» اینهایی که وسواس دارند، دیدید در طهارت و نجاست، یک مرتبه یکهو اینها چطور گیر میکنند و بیچاره میشوند؟ چرا؟ چون اهمیت موضوع را درک نمیکند. نمیتواند بفهمد که من خودم ارزشم بیشتر از این موضوع است و من نباید خودم را خرج و هزینه کنم برای این موضوع پیشپا افتاده کوچک. خدا میداند اگر این مسئله حل شود، چقدر از کسانی که خیال میکنند بیمارند و وسواس دارند و وسواس دارند، اما واقعاً بیماریشان جهل و نادانی نسبت به موضوعات و درجه اهمیت موضوعات و نشناختن هدف واقعی از خلقتشان است. یعنی آن همت عالی وجودشان که خدا ما را برای رسیدن به آن همت، آن هدف خلق کرد. این را نمیشناسند. گیر میکنند. «دست از حسرت گزیر، یک درهم فوت شود.» یک مبلغ پولی از دستش رفته. اینقدر غصه میخورد. اینقدر ناراحت میشود. هیچکس از عمر تلف کرده پشیمانی نیست. اینقدر موضوعات مهمتر از این وجود دارد که تو بخواهی بخواهی غصه بخوری. برای آنها باید غصه بخوری. گیر داده به این. به این برای این غصه میخورد. «دست حسرت گزیر، یک درهم فوت شود. هیچ از عمر تلف کرده پشیمانی نیست.» مسئله به آن مهمی را رها کردی. بعد گیر دادی به یک مسئله کماهمیت بیارزش. اینها را اسمش را میگذاریم چی؟ بیعقلی. «داروی تربیت از پیر طریقت بستان. کاین آدمی را بدتر از علت نادانی نیست.» بیعقلی است. از این هم بدتر دیگر هیچی نیست. بیعقلی یعنی ارزش موضوعات را نشناختن. و نهایتاً بازگشتش به نشناختن ارزش خودش است. «رَحِمَ اللَّهُ امْرَءًا عَرَفَ قَدْرَهُ.» قدر خودش را بشناسد. ارزش خودش را بشناسد. تمام ارزشهای دیگر هرچه باشد، تحتالشعاع این ارزش قرار میگیرد و زیرمجموعه این ارزش میشود و در راستای هزینه شدن برای این ارزش میشود. هیچوقت نمیآید خودش را برای دنیا، برای غیر خودش خرج کند، هزینه کند. هیچ از عمر تلف کرده پشیمانی نیست. منظور عمر به معنای خودت است. یعنی قدر خودت را نمیدانی؟
خودشناسی و اخلاص حقیقی
«عَجِبْتُ لِمَنْ یَنْشُدُ ضَالَّتَهُ.» حضرت میفرماید: «تعجب میکنم از کسی که خودش گُم است.» خودت که از همه چیز مهمتری و دنبال خودت بگرد. «فَلَا یَطْلُبُهَا.» خودش گُم است، دنبال خودش، ولی دنبال هر گمشدهای میگردد. معلوم است این درجه اهمیتها را نشناخته، نفهمیده خودش از همه چی مهمتر است. خودخواهی خوب است یا بد؟ کدام خود؟ اخلاص از همین بحث بیرون میآید و معلوم میشود که میخواهیم معنا کنیم اخلاص را. اخلاص یعنی اینکه فقط حواست به خودت باشد. هیچ منفعتی را لحاظ نکن. هیچی. چیزی غیر از خودت را لحاظ نکن. این خود غیر از آن خودخواهی مذموم مورد بحث آقایانی است که میگویند خودخواهی بد است و فلان و اینها و میخواهند چه کنند؟ شما با این نگاه خودشناسانه، کسی که به آن حساب خودخواه نیست، دیگرخواه است، همهاش به فکر دیگران است. با این حسابی که ما داریم، او هم خودخواهی مذموم دارد. چرا به فکر دیگران است؟ چرا بخواهد دیگران در آسایش و راحتی باشند؟ با چرا شروع کن، بعد برو ببین سر از کجا درمیآورد. اگر سر از آخرت درآورد، سر از حقیقت جان خودش و خدا درآورد، این خودخواهی نیست و ربطی هم به این ندارد که دیگرخواه باشد یا خودخواه باشد. ممکن است به فکر خودش باشد از نظر مادی دنیایی. مثلاً «چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.» امثال اینها بالاخره داریم دیگر اینها را. ولی قصدش خدا باشد، نیتش آخرت باشد، حقیقتاً خدا را در نظر گرفته باشد. هیچ منفعت دیگری. «الْکَادُّ لِعِیَالِهِ کَالْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ.» اینها را هم داریم. آنها بیرونی دارند نگاه میکنند که تو الان کاری که داری انجام میدهی، این کار منفعتش برمیگردد به خودت یا منفعتش برمیگردد به جامعه. مثلاً برمیگردد به دیگران. این که ما داریم بحث میکنیم، بحث عملکرد نیست و بازگشت منفعت عملکرد ما به کی، کجا، چی. بحث نیت، چرایی کار، نه چگونگیاش. شما اگر یک کاری را داری انجام میدهی که منفعتش برمیگردد به جامعه، از نظر آقایان خودخواهی نیست. ما میگوییم این را برای چه انجام میدهی؟ نیتت چیست؟ قصدت چیست؟ هدفت کجاست؟ که چه بشود؟ که جامعه مثلاً آباد بشود، دنیا آباد بشود، جامعه به سعادت. که چه بشود؟ ببینید اهل دنیا، آنهایی که عقلشان در چشمشان است و به تعبیر مختصر عقل ندارند اصلاً. اینها تمام روایاتی هم که مربوط به نیت میشود، اینها را همه را برمیگردانند به دنیا و عمل و خارج و همین «قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ.» مگر همین را نمیشود مادی معنا کرد؟ میشود مادی معنا کرد. دنیایی با همان تقسیمبندی بیاییم عملگرایی با تو عمل ببینیم خب. کدام عمل؟ همینجور که گفتند دیگر. همه چیز را میشود همین کار را کرد. همین بلا را میشود سرش آورد راجع به قیامت. قیامت هم میشود مادی معنی کرد. شما وقتی نگاه کلاً نگاه مادی، نگاه دنیایی، نگاه مربوط به بیرون، درونی نیست. همه را بیرونی معنا میکنیم. فقط میتوانیم بگوییم که خدا عقل بدهد. عقل نباشد، نچشیده دیگر. وقتی چشمش بسته است، چشم عقلش بسته است، شما هرچه که بگویی، او با آن چشمی که باز میبیند دیگر میخواهد نگاه کند. شما با آن چشم عقلت که باز است، داری نگاه میکنی و میگویی او با آن چشم سرش که باز است، دارد نگاه میکند، چشم عقلش بسته است. معنا میکند، آنجوری معنا میکند. برای همین است که کمتر کسی راجع به اخلاص بحث میکند. کمتر کسی راجع به نیت بحث میکند. اگر هم بحث بکند، زود تمام میشود. خیلی بتواند کشش بدهد راجع به نیت و اخلاص که اینها مثلاً چی؟ خیلی خوب است مثلاً. چون روایت داریم دیگر. نمیتوانند که آنها را نادیده بگیرند. بگویند دیگر من خیلی بگویند یک جلسه، دو جلسه تمام میشود. سر و تهش هم میآید. برویم دیگر دنبال عمل. باقیاش دیگر رفت دنبال عمل. نمیتوانند خیلی راجع به نیت حرف بزنند. چون چیزی ندارند برای گفتن. چون اصلاً در وادیاش نیستند. برایش ارزشی که باید قائل باشند، نیست. قائل نیستند. حرفی برای گفتن ندارند. اما برو در عمل. آن را باید با چشم عقل و دل ببینی. خب، آن بسته است. نقلی چند تا حدیث میخوانند و رد میشوند. اما اینها نه. اینها با چشم سر دیده میشود. مثنوی هفتاد من کاغذ برایت حرف میزند. میگوید: «ننویسی.» به یک معنا ما باید بگوییم که نباید هم انتظار این را داشته باشیم که حالا همه خالص عمل کنند. حالا فعلاً عمل خوبی انجام بدهند، کار خوبی را انجام بدهند، کارهای بد نکنند. حالا خالص هم نبود، کمکم انشاءالله به اخلاص هم میرسیم. ولی خب باید بگوییم دیگر. بالاخره باید گفته بشود که اخلاص لازم است. «لَا بُدَّ لَکَ مِنْهَا عَمَلٌ خَالِصٌ.» لازم داری. اما در عین حال که «لَا بُدَّ لَکَ مِنْهَا عَمَلًا بِالرِّیَاءِ»، لازم داریم، اما نباید هم عمل را، عمل خوب را، کار خوب را به خاطر نبود اخلاص ترک کنی. فعلاً حالا کارهای خوب را انجام بده. کارهای بد نکن. ولو اخلاص نداری. انشاءالله.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
0 نظر ثبت شده