جلسه خودشناسی

به من چه؟ وقتی دنیا دست من نیست، چرا این‌قدر سخت می‌گیرم؟

2384

محاسبه و برنامه‌ریزی لازم است، اما همه‌چیز طبق حساب ما پیش نمی‌رود؛ «ان‌شاءالله» یعنی پذیرفتن تدبیر خدا و رها شدن از توهم کنترل همه امور

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. چرا وقتی محاسبات و برنامه‌ریزی‌مان به هم می‌ریزد، ناراحت می‌شویم؟ نکند خیال کرده‌ایم همه‌چیز را می‌دانیم؟
. «ان‌شاءالله» گفتن فقط یک عادت زبانی است یا یعنی قبول کنیم محاسبات خدا از حساب ما بالاتر است؟
. توکل و تفویض یعنی کارمان را به خدا بسپاریم، یا اصلاً از اول بفهمیم که دنیا به ما ربطی ندارد؟
. آیا فقط رسیدن به حقیقت مهم است، یا همین که حرف حق را بشنویم می‌تواند زندگی‌مان را عوض کند؟

22:46 / 00:00
انتشار: 1405/5/24
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

گفتمان خودشناسی
فایل 2384
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)

باور و تسلیم در برابر اراده الهی

یعنی بیهوده است. همه‌اش بیهودگی است. از نظر ما؛ از نظر خدا همه‌اش روی حساب کارهای خداست، به غیر از حساب ما. حساب‌های خدا همه‌اش به حساب ما بی‌حساب و بی‌معناست، اما از نظر خدا همه‌اش حساب و کتاب دارد؛ هیچ اتفاقی بدون حکمت رخ نمی‌دهد.

از نظر ما همه‌اش اتفاقی است؛ آره، ناگهان گفت همین کار را بکند، ناگهان اتفاقی این‌گونه شد و بعد هم اتفاقی.

حالا که قرار شد محاسبات خدا از جایی باشد که ما گمان نمی‌بریم، یعنی “من حیث لا یحتسب” باشد، پس دیگر روی این حساب‌ها و تدبیرهای خودمان، آن حسابی که تا به حال باز می‌کردیم را، باز نکنیم دیگر. خیلی به آن دل نبندیم.

در محاسباتمان سخت نگیریم!

چون حساب دیگری وجود دارد که کار از آنجا اداره می‌شود.

کمی هم ما بی‌حساب‌تر، یعنی بدون در نظر گرفتن محاسبات شخصی خودمان، زندگی کنیم تا از آن حساب بهره بیشتری ببریم؛ از حساب الهی. سخت‌گیری در زندگی دیگر نداشته باشیم.

در محاسباتمان سخت نگیریم. محاسبه بکنیم، محاسبه داشته باشیم.

اما با همین نگاه که این محاسبات، محاسباتی که ما انجام می‌دهیم، تا خدا چه بخواهد.

ان‌شاءالله با «ان‌شاءالله» محاسبه کنیم، نه بدون «ان‌شاءالله».

خیلی‌ها گفتند: «ما برویم به این‌ها ملحق بشویم دیگر.» اگر بدون «ان‌شاءالله» باشد، خب وقتی آمدی تو جاده گیر کردی، به هم می‌رسی.

اما اگر محاسباتت را حساب نکردی، محاسبه کردی ها، نمی‌شود که بدون محاسبه، اما روی محاسباتت حساب نکردی، روی «ان‌شاءالله» حساب کردی، «می‌رویم ان‌شاءالله تا خدا چه بخواهد.» به هم که نمی‌ریزی، هیچ؛ لذت هم می‌بری، «هیچ خوب شد»، به این هم یک «این هم یک مدلش بود»، «این هم یک صفایی داشت»، «یک حالی داشت». این مدل محاسبه باید تبدیل به فرهنگ شود در جامعه اسلامی و در میان جوامع بشری. این مدل محاسبه یعنی به همه گفته شود که: «حساب کنید، کتاب کنید، محاسبه داشته باشید، تدبیر کنید، برنامه‌ریزی کنید.»

اما این مدلی؛ با «ان‌شاءالله»، نه بدون «ان‌شاءالله»، تا خدا چه بخواهد.

این باعث می‌شود در زندگی به شما سخت نگذرد، چون شما سخت نمی‌گیرید تا بخواهد به شما سخت بگیرد. «گفت آسان گیر بر خود کارها را که از روی طبع سخت می‌گیرد جهان با مردمان سخت‌کوش.» سخت نمی‌گیرید، چون می‌گویید: «من سپردم به خدا دیگر.» خب حالا خدا نخواسته است؟ خب چه کارش؟ چقدر خوب! من برنامه‌ریزی کردم تا خدا چه بخواهد. همزمان که داری برنامه‌ریزی می‌کنی و محاسبه می‌کنی، به خودت می‌گویی: «من برنامه‌ریزی کردم، محاسبه کردم، ولی نمی‌دانم به نفعم هست نهایتاً یا به نفعم نیست.»

توجه به این جهت شاید صلاح نباشد، شاید من نمی‌دانم کار را حل در می‌آورد، اما وقتی دچار توهم می‌شود انسان، می‌گوید: «من همه چیز را می‌دانم. عقل کل هستم، علم کل هستم. من تمام جهات را در نظر گرفته‌ام. گفتم فکرش را کرده‌ام، محاسباتش را کرده‌ام، برنامه‌اش را ریخته‌ام، هیچ چیز را نادیده نگرفته‌ام.» این خیلی جهل است، خیلی جهالت، خیلی نادانی. کسی در زندگی دنیا این‌جوری فکر کند که متأسفانه اکثر مردم همین‌جوری هستند: «من همه چیز را دیده‌ام، تدبیر کرده‌ام این‌جوری بشود.» بعد نمی‌شود، ناراحت می‌شود.

 

چرا ناراحت می‌شویم؟

ناراحت شدن به خاطر چیست؟ برای اینکه یک همچین ذهنیتی داشته دیگر، که: «من عقل کل هستم، علم کل هستم، همه چیز را می‌دانم، همه را دیده‌ام، همه را لحاظ کرده‌ام، تمام احتمالات را در نظر گرفته‌ام، خب چیزی فروگذار نکردم، چرا نشد؟ چرا نباید بشود؟ یقین دارم به نفع من بود که این بشود.»

خب این‌ها همه‌اش توهم است دیگر.

و خدا اگر ما را دوست داشته باشد، یک جاهایی تدبیر ما را به هم می‌زند که نشود. که ما منتقل بشویم به این حقیقت که نه، مثل اینکه خیلی چیزها هست که ما نمی‌دانیم. محاسبات ما خیلی کم و کسری دارد.

و لذا قرآن می‌فرماید: «بگو ان‌شاءالله.» هر محاسبهای می‌کنی، هر تدبیری می‌کنی، بگو ان‌شاءالله. اگر خدا بخواهد و اگر شد، تدبیری که کردی، محاسبهای که انجام دادی، به نتیجه رسید، نگو من کردم. بگو: «لا قوة الا بالله.»

کار خدا بود. محاسبه خدا بود که محاسبه من به نتیجه برسد و جواب بدهد. نگو من کردم. یعنی متوهم نباش دیگر. واقعیت را ببین، حقیقت را درک کن.

مگر می‌توانی تو هم احاطه به همه علل و عوامل اتفاق عالم داشته باشی که این‌ها همه دخالت دارد در اینکه چه حادثه‌ای رخ بدهد؟ چه کسی می‌تواند بگوید: «من می‌دانم، همه را خبر دارم.» این واقعیت را بفهم. این همان داستان آن دو مردی است که در سوره حجر، سوره کهف، در سوره کهف خدا مثل می‌زند. می‌گوید: «من می‌خواهم یک مثلی برایتان بزنم.» دو مردی که این دو مرد باغ خریدند، خدا به آن‌ها داد، خدا به آن‌ها داد. یکی از خدا دید، یکی از خودش دید. بعد نصیحت می‌کند. آنی که از خدا دید، آنی را که از خودش دید نصیحتش می‌کند. می‌گوید: «چرا نگفتی این باغ را خدا به من داد؟ این بار میوه‌ها، درخت‌ها، این‌ها را خدا رقم زد و این اتفاق افتاد برای من؟» همه را گفت: «نه، من خودم مالک هستم، مال من است.» چرا وقتی می‌خواستی، بعد آفت آمد، همه را برد، همه را از بین برد. بعد: «چرا ان‌شاءالله نگفتی؟» این‌ها یک بحث‌های تعبدی نیست که مثلاً حالا خدا چون گفته بگو ان‌شاءالله، من هم می‌گویم ان‌شاءالله، ولی خودم را عقل کل و علم کل می‌دانم. نه، یعنی توهم نداشته باش، واقعیت را ببین.

تو کل عالم، محاسبه تو اصلاً کجایش است؟ چقدر؟ چقدر تو که خیال می‌کنی من برنامه‌ریزی کردم، من تصمیم گرفتم، من محاسبه کردم. حالا اگر دلم همانی را بخواهد که خدا می‌خواهد، شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا، بر منتهای مطلب لب خویشتن کامران شدم.

هر چه از خدا خواستم، همانی بود که خدا می‌خواست برای من. خب من هم بر منتهای مطلب خویش کامران شدم.

اگر دیدی یک چیزی می‌خواهی که نمی‌شود، بعد به هم می‌ریزی، خب یک چیزی را بخواه که می‌شود تا دیگر هیچ وقت به هم نریزیم. آنی که خدا می‌خواهد، همیشه می‌شود. همان می‌شود. خب تو هم همان را بخواه تا هیچ وقت به هم نریزیم.

خواست تو با خواست خدا. نه اینکه خواستی داشته باش که با خواست خدا هماهنگش کند. این بیان نیست ما می‌کنیم، ولی یعنی هیچ خواسته این نداشته باش. احتیاج نیست تو یک چیزی بخواهی. همه‌اش خودش به موقعش دارد درست انجام می‌شود. اینکه خدا خودش هست. دارد مدیریت می‌کند.

«رب العالمین» است.

یک وقت می‌گوییم که: «از خدا راضی باش.» یعنی تو یک کسی هستی، خدا هم یک کسی دیگر، بعد تو از خدا حالا راضی باش.

یک وقت می‌گوییم: «تو بیا کنار، برای خودت در مقابل خدا یک شخصیت مستقلی باز نکن که من باید راضی باشم یا من می‌توانم راضی باشم، می‌توانم ناراضی باشم.»

منظور از اینکه می‌گوییم: «راضی باش»، این نیست که یک «من»ی برای خودت درست کنی، شخصیت مستقلی جدای از خدا درست کنی، برای خدا هم یک شخصیت دیگری غیر از خودت و حساب جدایی از خودت باز کنی، بعد بگویی: «خب من حالا از او راضی شدم.» نه، راضی باش یعنی غیر از آنی که خدا می‌خواهد، نخواه، نبین، غیر خدا نمونه تو نباش. برو کنار. به عنوان یک شخصیت مستقل در مقابل خدا کنار وایسادی. یک وقت می‌گوییم که: «افوض امری الی الله.» «واگذار کردم امرم را به خدا.» خدا.

خب من یک کسی هستم مثل خودم. شخصیتی دارم. خدا هم برای خودش خداست. شخصیتی دارد. خب شد دو تا شخصیت. حالا من کارم را به خدا واگذار کردم.

بهتر از این است که حالا واگذار نکنم. ولی خب همین هم که باز داری می‌گویی، باز این نیست معنای واگذار کردم. واگذار کن نه اینکه واگذار کن یعنی رها کن. کار دارد درست انجام می‌شود. کار دست خدا هست. دارد کارها را پیش می‌برد. بفهم که تو کاره‌ای نیستی. بیا کنار.

یک وقت می‌گوییم: «توجه کن.»

با توجه کنار بگذار، واگذار کن، توجه نکن به تو چه، چه می‌شود، چه می‌خواهد بشود. یک وقت می‌گویی: «من به من مربوط است چه می‌شود، ولی برای اینکه دلم آرام بشود می‌سپارم به خدا.»

یک وقت می‌گوییم: «اصلاً به تو چه که می‌خواهی بسپاری، می‌خواهی نسپاری؟ اصلاً به تو ربطی ندارد، ندارد. که چه می‌خواهد بشود؟ هر چه می‌خواهد بشود. خدا خودش می‌داند. حکومت خودش است. ملک خودش است. ربطی هم به من و تو ندارد که دنیا چه‌جوری می‌شود، چه می‌شود، اولش چه می‌شود، بعد چه می‌شود، وسطش چه‌جوری می‌شود.»

 

به من چه!!!

به من ربطی ندارد تا من بخواهم واگذار کنم و کارهای دنیایم را به خدا یا واگذار نکنم به خدا. ولش کن. به تو چه.

بشین کنار. تو کاری که به تو ربطی ندارد دخالت نکن. نه تو واگذار کردنش، نه تو واگذار نکردنش. تو هر دو تاش داری می‌گویی: «به من مربوط است، حالا من واگذار می‌کنم یا واگذار نمی‌کنم. در انجامش توکل می‌کنم یا توکل نمی‌کنم.» نه، حقیقت این‌ها این نیست که تو به تو مربوط است، حالا نه، ولش کن، اصلاً به تو ربطی نداشت. یک کلمه بگو: «به من چه» که تمام شد. موضوع را، مشکل را رفعش نکن، دفعش کن. وقتی می‌گویی: «به من چه»، اصلاً مشکل به وجود نمی‌آید تا بخواهی حالا مشکل را حل کنی.

وقتی می‌گویی: «به من مربوط است امور دنیا، حوادث و اتفاقاتی که پیش می‌آید، همه‌اش به من مربوط است.» خب حالا من چه خاکی به سرم بگیرم؟ می‌گوید: «خب حالا حلش کنم. این مشکل را حل کنم، رفعش کنم، بروم توکل بر خدا کنم، بروم تفویض امر الی الله کنم.» یک وقت از اولش می‌گویی: «اصلاً به من چه؟»

دنیا دست من نیست، قرار هم نیست دست من باشد، لازم هم نیست دست من باشد. من اصلاً موجود دنیایی نیستم. تقدیر امور دنیا هم به من ربطی ندارد. یک وظیفه‌ای دارم خدا تعیین کرده، باید آن را انجام بدهم.

چه می‌شود؟ به من ربطی ندارد تا بخواهم واگذارش کنم، توکل کنم یا واگذار نکنم. «و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین.» یک چیزهایی هست آدم گاهی شنیده باشد، بعضی این است که نشنیده باشد.

این حرف‌های الان، این‌ها یک حرف‌هایی است حالا می‌گوییم: «او کو تا ما باید این‌جوری بشویم؟ تا ما به اینجا برسیم.» باشد، ولی شنیده باشیم. بعضی این است که نشنیده باشیم. آنی که شنیده و آنی که نشنیده. این‌جوری هم می‌شود. باشد، آدم همین، این احتمال به ذهنت آمده باشد. این‌جوری هم می‌توانیم باشیم. می‌شود این‌جوری. این‌جوری هم شد.

تمام شد. تمام شد دیگر. دخلت آمد. آنی که می‌خواست شد. شد. وقتش باید برسد تا نشان دهد خودش را. که شد. همان موقعی که شنیدی شد. اتفاق افتاد.

همیشه نگوییم که شدنش مهم است. نه خیر، شنیدنش هم مهم است. آقا این‌ها که حالا حرف است. فعلاً ما داریم حرف می‌زنیم. حرفش را می‌زنیم، شما حرفش را می‌زنید، ما هم می‌شنویم. این که به درد نمی‌خورد. نه، خیلی هم به درد نمی‌خورد. خیلی به درد نمی‌خورد حالا این هم بد نیست مثلاً. نه، خیلی همه‌اش همین، همه‌اش همین. هم گفتنش مهم است، هم شنیدنش مهم است. به قول مرحوم آقای شاه‌آبادی بزرگ در مسجدش یک حرف‌هایی از همین چیزها راجع به خداشناسی و عرفان و این‌ها می‌گفته. آمدند به ایشان گفتند: «آخه این حرف‌ها چیست شما برای مردم می‌زنید؟»

این‌ها که آخه چیزی نیستند، چیزی نمی‌فهمند یا مثلاً این‌ها این حرف‌ها را نمی‌فهمند، اصلاً کافر می‌شوند. این‌ها، این‌ها کفریات است برای این‌ها. ایشان برگشته بود و گفته بود: «بگذارید این کفریات به گوش مردم بخورد.»

«نگو گفتن است، دیگر آن هم شنیدن و تمام شد.» «تمام» چی تمام شد؟ از همین‌جا شروع می‌شود.

از گفتن و شنیدن شروع می‌شود. نمی‌دانیم چه اتفاقی دارد می‌افتد با همین گفتن و شنیدن‌ها. دست کم می‌گیریم. خدا تمام پیامبرانش را فرستاده که همین کار را بکنند. آن‌ها بگویند، ما بشنویم. دیگر با همین کار انجام می‌دهد. قرآن را نازل کرده، کتاب خدا، که بشنویم.

«فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ.» گوش کنید. قرآن خوانده می‌شود، گوش کنید و «أَنْصِتُوا.» حرف نزنید. قرآن که دارد خوانده می‌شود، گوش کنید، حرف نزنید. تمام، سکوت کنید. معلوم می‌شود خیلی مهم است. دارد اتفاق، اتفاقاتی می‌افتد.

این‌جوری هم به حالا یک چیزی گفت، ما هم شنیدیم ما.

همین را هم باید بشنویم. شنیدن، همین که شنیدن مهم است. این هم خیلی مهم است. همین هم که می‌گوییم که بشنویم که شنیدن مهم است، خیلی شنیدنش مهم است. این هم مهم است.

0
5
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده