گفتمان خودشناسی
فایل 2388
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
حقیقت بندگی و معنای ایمان
مؤمن در همه حالات «الحمدلله» میگوید؛ از ته دل میگوید، نه فقط به زبان. وقتی میگوید: «از دست و زبان که برآید، کز عهده شکرش به درآید؟»، منظورش همین است. بنده همان به که ز تقصیر خویش، عذر به درگاه خدا یابد. ورنه، سزاوار خداوندیش کس نتواند که به جای آرد. دائم میگوید: «خدایا! من چگونه شکر تو را به جا آورم؟»
خداوند در قرآن میفرماید: «عدهای اینگونهاند که وقتی خدا نعمتی به آنها میدهد، خدا را شکر میکنند، میگویند خدا به ما کرامت کرد. ولی وقتی نعمتی را از آنها میگیرد، میگویند خدا ما را تحویل نگرفت.» اظهار ناراحتی، گلایه و شکایت دارند: «رَبِّ أَهَانَنِ؛ پروردگارم مرا خوار ساخت.» مؤمن اینگونه نیست. در هر حال میگوید: «الحمدلله».
امام سجاد (علیهالسلام) میفرماید: «ما نسبت به آن نعمتهایی که خدا به ما نمیدهد یا از ما میگیرد، باید بیشتر شکر کنیم تا آن نعمتهایی که به ما میدهد.» یک وقت میگوییم: «الحمدلله علی کل نعمه»، یک وقت میگوییم: «الحمدلله علی کل حال». خدا میداند که نعمتهایی که خدا به ما نداده، چقدر شکر دارد. «لو علم العبد کیف یدبر الله امره، لذاب قلبه من محبته؛ اگر بنده میدانست خدا چگونه امورش را تدبیر میکند، قلبش از محبت خدا آب میشد.»
کم میبینیم کسی که وقتی نعمتی از او گرفته میشود، بگوید «الحمدلله». جرئت هم نمیکنیم به کسی که نعمتی از او گرفته شده، بگوییم «الحمدلله». میگوید: «چی؟»
من مچ دستم شکسته بود، در گچ بود. خدا رحمتش کند، مرتضی سلمونی (آرایشگر) [نام صحیح احتمالاً: مرتضی عادلی] گفت: «بهت تبریک میگویم دستت شکسته، مبارک است!» کسی از شما جرئت میکند که بگوییم مبارک است؟ «خدا بچهات را از تو گرفت، مبارکت باشد؟»، «الحمدلله، مریض شدی؟»
کمتر از عارف نبود؛ آدم معمولی و عادی بود، ولی گاهی اوقات چیزهایی را میگفت و میفهمید که مرتضی سلمونی [عادلی] گفت: «این حرفش خیلی عمیق بود.» گفت: «خدا اگر به من بگوید این کارها چی بود تو که کردی، این خلافها چی بود مرتکب شدی؟ من به او میگویم که خل بودم، عقل نداشتم.» بعد خودش برگشت و گفت: «اگر به من بگوید خب من به تو عقل دادم، به او میگویم اگر عقل داشتم، آخه این کارها را میکردم؟» این را آدم معمولی نمیتواند اینگونه حرف بزند، ولی معمولی بود. مثلاً انگار نه انگار. هر کسی میآمد با او شوخی میکرد، او با آنها شوخی میکرد. ولی خب موقع اصلاح، مثلاً نصف موهای طرف را زده بود، یهو میرفت دنبال کاری. یکی صدایش میکرد: «مرتضی؟» میگفت: «بله.» «بیا بریم.» میرفت. مثلاً این هم حالا نشسته روی صندلی، نصف موهایش را زده. نه میتواند بلند شود برود خانهشان، نه میتواند خودش ادامه بدهد. هر کاری، نه میتواند برود دنبالش صدایش کند. آخه با این نصف مو مثلاً شما کجا بروید در خیابان؟ هر کسی ببیند.
همه دوستش داشتند. میآمد مسجد، جفت کفشش را نمیآورد با خودش. یکیاش را میآورد، یکیاش را نمیآورد. میگفت: «با همان یکیاش بس است دیگر. چون یک لنگه را که دزد نمیبرد.» گاهی یک لنگهاش را میگذاشت این ور، یک لنگهاش را میگذاشت یک ور دیگر. معلوم است عادی نیست، این آدم عادی نیست. خب معلوم است عادی نیست که وقتی من دستم شکسته، به جای اینکه بگوید خدا بد ندهد، مثلاً چیزی نیست، انشاءالله خوب میشود، میگوید: «الحمدلله، دستت شکسته، مبارک باشد.»
خدا میخواهد که ما هیچ وقت به هیچ وجه حتی کوچکترین ناراحتی نداشته باشیم؛ همیشه خوشحال، همیشه راضی، همیشه شاداب. مطلقاً اذیت نشویم، مطلقاً. بهشت یعنی این. هر موقع رسیدیم به جایی که هیچ چیز، هیچ کس نتواند ما را ناراحت کند و روی ما تأثیر منفی بگذارد، وسط بهشتیم. بهشت یک جایی نیست که بگوییم ما را ببرند مثلاً آنجا یک جایگاهی است. یک جایگاهی است که اگر به آن جایگاه برسیم، در درونمان رشد کنیم، به آن کمال، آن درجه، آن معرفت نائل بشویم، وسط بهشتیم.
چه میشود که یک کسی بهشتی میشود؟ وسط بهشت است؟ وقتی که بفهمیم هر چه خدا تقدیر کرده خوب است. نه خوب است، بهترین است. دیگر بهتر از آن نمیشود. «ما رأیت الا جمیلا؛ من جز زیبایی ندیدم.» این وسط بهشت است. هر چه خدا تقدیر کرده، برای من بهترین است. چه داری؟ هر چه داری، ماشینت چیست؟ خانهات چیست؟ لباست چیست؟ شغلت چیست؟ اعتبارت چیست؟ هر چه. ثروتت چقدر است؟ همسرت، فرزندت، شکلت، رنگت، قامتت، هر چه. بهترین است. دیگر بهتر از این نمیشد. این را به آن میگوییم ایمان به خدا. اینگونه ما ایمان داریم به خدا. یا فقط همین خدا هست؟ آره، هست که هست. جهنمیها هم میگویند خدا هست. ولی از خدا شاکیاند، از خدا ناراضیاند. اینکه خدا هست که این که نشد خداشناسی.
خداشناسی یعنی اینکه خدا بهترین بهترین پروردگار، ربالعالمین است. هر چه تقدیر کرده، هر چه اتفاق برای ما رقم میزند، بهترین اتفاق است. بهشتی شدن متوقف شد بر فهمیدن خداشناس شدن. امکان ندارد که در عالم اتفاق ناگواری رخ بدهد. اتفاق نابجایی بیفتد. امکان ندارد. این را به آن میگوییم عدل. اصول دین چند تاست؟ اول توحید، دوم عدل. همه چیز عدل است. خارج از عدل و قرار داشتن هر چیزی در جای خودش نیست. تمام. دیگر حالا [اگر] مرگ میخواهی برو گیلان. دیگر از این بهتر، از این قشنگتر.
مرحوم آقای ملکی تبریزی، روز عید غدیر، جلسهای داشت. عدهای میآمدند دیدنش، تبریک میگفتند. ناگهان یکی آمد خبری را در گوشش گفت و رفت. ایشان مهمانها را پذیرایی کرد. وقتی میخواستند مهمانها بروند، به مهمانها گفت که «الان خبر آوردند برای من که خدا در این روز عید غدیر به من عیدی داده است. خبر آوردند که پسرم به رحمت خدا رفته است. اگر کاری نداشتید و فرصت داشتید، تشریف بیاورید بریم تشییع جنازه.» میگوید: «عیدی داده خدا به من.»
میگوییم سخت است. آخه خیلی سخت است. میدانی چرا سخت است؟ هیچ چیز سخت نیست. همه سختیها مال ذهن ماست. میگوییم سخت است، سختش میکنیم. هیچ چیز سخت نیست. خودمان سختش کردیم. سختش نکن. سخت نیست. چگونه سختش میکنی؟ وقتی زیبایی را شما زشت میبینی، خب زشت میشود. بدت میآید، حالت به هم میخورد. «احسن الظن بالله.» حضرت فرمود که «نسبت به خدا حسن ظن داشته باش. خوشگمان باش.» آدم نسبت به یک کسی که خوشگمان است، هر کاری کند، حمل بر صحت میکنی. حتماً نیت خیر داشته. لابد میخواسته فلان. «أحسن الظن بالله.» حسن ظن به خدا داشته باش. اینکه همین که بگوییم من میدانم خدا هست؟ خب من میدانم که هنر نکرده که. پس پند خدا نیست؟ مگر تو به خدا شک داری؟ مگر تو به بودن خدا شک داری که حالا تو میگویی من رفتم عقائدم را، نمیدانم، تکمیل کردم، فلسفه خواندم، عرفان خواندم، استدلال کردم، دهها استدلال برای اثبات وجود خدا. پس مگر شک داشتی که رفتی اینقدر تحقیق کردی و برهان اقامه کردی؟ کجای کاری؟ خنگی هم یک حدی دارد. «أفی الله شک فاطر السماوات و الارض؟؛ آیا در وجود خدایی که آفریننده آسمانها و زمین است، شکی هست؟» مگر تو به خدا شک داری؟ که از هر کسی بپرسی، منهای اینکه در ذهنش چه میگذرد، ذهنش آلوده به چی شده، از فطرتش سؤال کن، از وجدانش. نمیگویم خدا هست. «و لئن سألتهم من خلق السماوات و الارض؟؛ و اگر از آنان بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟» ازشان سؤال کنی، از کی؟ از آن متدینین نه، از کفار و ان ان ان … «أحسن الظن بالله.» خدا را یک جوری بشناس که حقیقت خداست که نتیجهاش میشود حسن ظن شما به خدا. «ان خیرا فخیر، و ان شراً فشر.» خود خدا فرمود: «انا عند حسن ظن عبدی بی؛ من نزد گمان بنده خود هستم.» «ان خیراً فخیر و ان شراً فشر.» خدا را چگونه شناختی؟ حسن ظن به خدا داری، وسط بهشتی. سوء ظن به خدا داری، وسط جهنمی. این را میگویند بهشت، نمیگویند جهنم. «ان خیراً فخیر.»
خوب ببینی، خوب میبینی. بد ببینی، بد میبینی. حالا ببینیم در زندگیمان چقدر خوب میبینیم، چقدر بد میبینیم. به هر مقداری که خوب میبینی، تو در بهشت خوب میبینی. به هر مقداری که بد میبینی، به همان مقدار رنج میکشی. جهنم.
جایگاه امام و شکرگزاری واقعی
قدر امام رضا را بدانیم. احادیث ناب دارد، ناب درجه یک، درجه یک، درجه یک. چگونه قدر امام رضا را بدانیم؟ امام رضا خودش هم باید قدر خودش را بداند یا نباید قدر خودش را بداند؟ خودش هم باید قدر خودش را بداند دیگر. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: «رحم الله امرأً عرف قدره؛ خدا رحمت کند کسی را که قدر خودش را میداند.» امام رضا قدر خودش را میداند. چگونه قدر خودش را میداند؟ همانجوری که امام رضا قدر خودش را میداند، ما هم باید همانجوری قدرش را بدانیم. چگونه قدر خودش را میداند؟ خودش را به کمتر از خدا نفروخته. با خدا معامله کرده. خدا را شناخته. اُنس با خدا دارد. ما میخواهیم قدر امام رضا را بدانیم، چه کار کنیم؟ ببین امام رضا که قدر خودش را دانسته، چطور دانسته؟ قدرش را بدان دیگر. خب آن قدر خودش را چقدر میداند؟ امام رضا قدر خودش را چقدر میداند؟ شما هم بخواهی قدرش را بدانی، باید ببینی خودش چقدر دانسته. همان قدر است. قدرش همان است. چقدر ارزشمند است؟ از خودش میپرسیم: «چقدر ارزش داری؟» از خودش میپرسیم: «چقدر ارزش داری؟» همان مقداری که او ارزش دارد، شما هم برایش همان آن مقدار ارزش قائل باش.
قدر خودت را هم بدان. حالا میخواهم قدر خودم را، قدر امام رضا را دانستم. فهمیدم همان قدر و ارزشی دارد که خودش برای خودش قائل است و آن هم کمتر از خدا نیست. حالا میخواهم قدر خودم را هم بدانم. چقدر برای خدا ارزش قائل باشم؟ میگویم امامت کیست؟ میگوید: «امامم، امام رضاست.» امامت یعنی آن کسی که امام توست. امام وجود توست. حاکم بر همه قوای شماست. آن کسی را که ولی خودت قرار دادی، امام خودت قرار دادی. امامت میکند بر وجود شما. حاکم بر وجود شماست. ببین امامت قدرش چقدر است؟ مگر نمیگویی امام من است؟ تو هم باید ائتمام به آن امام کنی دیگر. باید شکل او باشی دیگر. تو هم به کمتر از خدا قانع نباش، راضی نباش. به غیر خدا دل خوش نکن. به هر چیزی غیر خدا دلخوش کردی، قدرت اندازه به همان اندازه است. امامت امام رضا نشد هنوز. چون امام رضا به غیر خدا دلخوش نبود. تو میگویی نه؟ از خودش بپرس. روایاتش را ببین. فرمایشاتش را ببین. به غیر خدا راضی نبود، قانع نبود، کمتر از خدا. معنای امامت را هم نمیدانیم یعنی چی. میگوییم اینها امام ما هستند.
معنای امامت و اعتقاد به آن
امام، امام ما هستند، یعنی چه؟ امامت جزو اصول دین ماست، اصول عقاید ماست، اصول مذهب ماست. امامت جزو اصول مذهب ماست، همانطور که توحید جزو اصول دین ماست، عدل جزو اصول مذهب ماست، امامت هم جزو اصول مذهب ماست. یعنی چه؟ اینها امام ما هستند، یعنی چه؟ یعنی هر چه میگویند ما گوش میکنیم، عمل میکنیم. حالا میگوید این کار را بکن، آب بیار، میرویم برایش آب میآوریم. میگوید حالا برو دو تا نان بگیر، میپریم برایش دو تا نان. این که ننه بابات هم همین است. اینکه بگذریم که گوش نمیدهیم، ولی خب حالا آره، ما خیال میکنیم خیلی مثلاً کار مهمی کردیم که هر چه گفت ما هم گوش کردیم. چیز مهمی، کار مهمی نکردیم. پنج نفر میخواستی گوش نکنی؟ امام شماست، یعنی هدف شما که امام وجود شماست با هدف امامت یکی شده.
خدا حجت است بر آنها و آنها حجت خدا هستند بر ما. یعنی چه؟ یعنی هدف آنها خداست. اینها امام ما هستند، یعنی هدف آنها هدف ما هم هست. هدف آنها چیست؟ هر چه خدا. هدف ما هم هست. فقط ائمه مال ما نیستند. امام کفر هم داریم دیگر. ائمهالکفر. آنها چی؟ امام آنها. معنای امامت همان است. همان امامت است، یعنی هدفی را که آن ائمه کفر دارند، هدف مأمومینشان هم هست. همان هدف را دنبال میکنند. بحث عمل نیست، برو بالاتر. بحث فقهی نداریم. بحث عقیده است. امامت جزو اصول عقاید ماست، یعنی هدف ما را تعیین میکند. آنها موحد بودند، شما هم باید موحد باشید تا اینها امام محسوب بشوند. وگرنه امام نیستند.
امام سجاد (علیهالسلام) فرمود که: «لَا یَوْمَ کَیَوْمِ الْحُسَیْنِ علیهالسلام ازْدَلَفَ عَلَیْهِ ثَلَاثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ یَزْعَمُونَ أَنَّهُمْ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ؛ هیچ روزی چون روز حسین (علیهالسلام) نیست که سی هزار نفر بر او هجوم آوردند، در حالی که گمان میکردند از این امت هستند.» عملکردشان، عملکرد نماز، روزه، هر چه پیغمبر گفته بود، اینها هم همان کارها را میکردند، اطاعت از پیغمبر میکردند. اما میفرماید: «یَزْعَمُونَ»، گمان میکردند، خیال میکردند، توهم میکردند که از این امتند. به عمل نیست که چه کار میکند، چه کار میکند. ممکن است همه کارهایش هم طبق همان باشد. پس به چیست؟ به عقیده است. «کل یتقرب الی الله بدمه؛ همه با ریختن خون او (امام حسین) به خدا تقرب میجستند.» عقیده مشکل دارد. هدفشان با هدف امامشان یکی نشده. هدفشان با هدف پیغمبر دقیقاً بر یکی نشده. به عمل نیست. شیطان در عمل شش هزار سال عبادت خدا کرد. با چه هدفی؟ با چه نیتی؟ با چه انگیزهای؟ و صلی الله علی محمد و آل محمد.
0 نظر ثبت شده