خودشناسی در قرآن
سوره کهف، آیه ۲۰
استاد حسین نوروزی
جلسه ۳۱ (۱۹ مهر ۱۴۰۴)
پختگی در دین؛ حقیقت ایمان فراتر از ظاهر اعمال
آیا دین فقط نماز و روزه و اعمال ظاهری است؟ تفاوت ایمان، نیت و بندگی حقیقی چیست و چرا مبارزه با نفس از جهاد با دشمن بیرونی مهمتر است؟
إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَلَنْ تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا ﴿۲۰﴾
چرا كه اگر آنان بر شما دست يابند سنگسارتان مى كنند يا شما را به كيش خود بازمى گردانند و در آن صورت هرگز روى رستگارى نخواهيد ديد (۲۰)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
بیداری اصحاب کهف و تدبیر برای معیشت
بعد از اینکه اصحاب کهف از خواب طولانی خودشان بیدار شدند و خدا بیدارشان کرد اینها به فکر این افتادند که یک غذایی تهیه کنند و گرسنه بودند گفتند که یک کسی بفرستیم برود و از شهر غذا تهیه کند ولی حواسش جمع باشد مواظب باشد که شناساییاش نکنند چون اینها از دست حاکم زمانشان که دقیانوس بود فرار کرده بودند. خیلی ملاطفت به خرج بدهد، با کسی درگیر نشود، حواسش جمع باشد، یک غذای پاکیزهای تهیه کند بیاورد اینها در غار در پناه غار بخورند.
و دیگر حواسشان نبود که، حواسشان نبود که یعنی حواسشان هم بود باز هم حواسشان نبود، خوابی بودند که احدی در طول تاریخ چنین خوابی نرفته، ۳۰۹ سال. حالا که پا شدند به همدیگر میگوییم که ما یک روز یا نصف روز مثلاً خوابیده بودیم. چیزی نخوابیدیم. تازه شاید میخواستند بگیرند باز هم بخوابند یعنی میگفتند که مثل اینکه هنوز بدنمان یک خرده، یک خرده اینجوری اینجوری هم میکردند که باز بگیریم… ما که چیزی نخوابیدیم همهاش یک روز یک نصف روز خوابیدیم. اینجوری میشود که آدم گاهی چنان گم میشود.
توهم زمان و غفلت از گذر عمر
۷۰ سالش شده میگویند که چه شد؟ چه بود؟ میگوید ما که نفهمیدیم اصلاً چه شد چه جوری گذشت چه خبر بود دنیا دست کیست آخرت چیست. من چه کسی بودم، برای چه آمدم، کجا قرار است بروم. هیچ. تا آمدیم که یک خرده بازی کنیم و بعدش هم یک مقدار درس خواندیم و یک مقدار کار کردیم و پول درآوردیم و یک مقدار خوردیم و خوابیدیم و ازدواج کردیم و بچهدار شدیم و دیگر نفهمیدیم اصلاً چه شد یک مرتبه گفتند ۶۰ سالت است و ۷۰ سالت است. موقع رفتن است دیگر.
اینها در این آیه میگویند که خیلی مراقبت کن وقتی رفتی برای ما غذا تهیه کنی «إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ» اگر شناساییات کنند، بفهمند که ما فراری هستیم «يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ» یا سنگسارمان میکنند یا ما را بر میگردانند به دین خودشان همان بت پرستی زمان دقیانوس. اینها از شر بتپرستی فرار کردند دیگر. اگر قبول نکنیم که دین آنها را بپذیریم، سنگسارمان میکنند. اگر هم که دین آنها را بپذیریم، «وَلَنْ تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا» هرگز به فلاح و رستگاری نخواهیم رسید.
حقیقت دین و نفی اکراه در عقیده
خب حالا درست گفتند یا درست نگفتند؟ اگر پیدایشان کنند ببرنشان میگویند یا سنگسارتان میکنند، خب سنگسار یک عمل بیرونی است میشود بالاخره سنگسار میکنند میکشنشان یعنی، یا شما را به دین خودشان برمیگردانند یعنی شما باید بتپرست بشوید. «يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ» برمیگردانند به دین خودشان. این درست است یا درست نیست؟ میتوانند به زور کسی را به دین خودشان برگردانند؟ زوری است مگر؟!
«لا اکراه فی الدین» دین زوربردار نیست. «قد تبین الرشد من الغی» حق گفته میشود، باطل معلوم میشود اما اینکه کسی بیاید شما را وادار کند به اینکه باید حق را قبول کنی یا وادار کند که باید باطل را بپذیری و اختیار شما را در پذیرش حق یا باطل از شما سلب کند، این اصلاً امکان ندارد. «لا اکراه فی الدین» دین اکراهبردار نیست، تحمیلی نیست، شدنی نیست.
یک روزه که شما در ماه رمضان میگیری نمیتوانند شما را وادار کنند روزهات را باطل کنی. نمیتوانند مگر خودت بخواهی. چرا؟ چون روزه به نیت روزه است. مثل نماز نیست که اگر رویت را از قبله برگردانند نمازت باطل میشود. در روزه اگر که به زور غذا بریزند در حلق شما، آب بدهند به شما، روزه شما باطل نمیشود. با این چیزها باطل نمیشود. فقط وقتی روزه شما باطل میشود که شما تصمیم بگیری با اختیار خودت روزهات را بخوری.
یک روزه را کسی نمیتواند به زور باطل کند آن وقت میتواند من را از دین خودم برگرداند؟! از عقیده خودم برگرداند؟! میتواند من را بکشد. «يَرْجُمُوكُمْ» سنگسارتان میکنند اما «أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ» این را دیگر نمیشود قبول کرد. چه جوری میخواهند ما را برگردانند به دین خودشان؟! بله ظاهرا میشود بگویند مثلاً فرض بکنید در مقابل این بتها سجده کن. خب بله سجده میکنیم. عقیدهاش را که نمیتوانند برگردانند. عمل را میتوانند تغییر بدهند. وادارش کنند بیاندازنش روی خاک در مقابل بتها اما اگر که اعتقاد توحیدی است این عقیدهاش که دست نمیخورد.
میگویند که «وَلَنْ تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا» یعنی اگر شما را وادار کنند دینتان را برگردانید هرگز رستگار نمیشوید. خب وقتی نمیتوانند وادار کنند پس رستگار شدن من ربطی به اعمال ظاهری بیرونی من ندارد. به عمار گفتند که به پیغمبر جسارت کن و الا میکشیمت.
تمایز ایمان قلبی از اعمال ظاهری
جسارت کرد، نکشتنش. پیغمبر دیدش رسید به پیغمبر. گفت خوب کاری کردی چون ربطی ندارد به عقیده تو. تو باطناً اهل جسارت به پیغمبر خدا نیستی که. میگویند یک چیزی بگو، اگر نگویی میکشیمت، خب بگو دیگر. طوری نمیشود که. به جایی بر نمیخورد. اصحاب کهف چه گفتند؟ گفتند ما اگر اینجوری باشد ما اصلاً فلاح و رستگاری پیدا نمیکنیم.
اصحاب کهف یعنی پدر عمار که یاسر بود. یاسر به اصحاب کهف رفته بود. به یاسر گفتند جسارت کن به پیغمبر. گفت: نمیکنم. هر چه گفتند میکشیمت. گفت بکشید من جسارت نمیکنم. نکرد کشتندش. پیغمبر هر دوتایشان را تایید کرد. گفت آن هم خوب بود او هم خوب بود. دیگر به اصحاب کهف رفته بود دیگر. آنها هم بالاخره اصحاب کهف هم خوب بودند. ولی خوب داریم تا خوب.
یکی فلاح و رستگاری را در اعمال بیرونی و ظاهری میبیند، یکی فلاح و رستگاری را در نیت و عقیده و باطن و قلب و ایمان و یقین و حقیقت جانش میبیند. کدام بالاتر است؟ گاهی اوقات ما، بلکه همیشه، هدایت خدا را در عمل میبینیم. نگاه میکنیم ببینیم چه کسی اعمال خوبی دارد کارهای خوبی انجام میدهد، میگوییم این هدایت شده این رستگار است.
«وَلَنْ تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا» فلاح یعنی رستگاری، یعنی عاقبت بخیری، یعنی سعادت آخرتی، قیامتی، نهایی. سرنوشت ما به اعمال ما است یا به نیت ما است؟ این مسئله اگر حل نشود، ما بین عمار و یاسر همینجور باید بمانیم یا باید اگر بله بین اصحاب کهف و… نپخته بودند اصحاب کهف. خوب آدمایی بودند اما نپخته بودند. پختگی یک مسئلهای است خیلی مهم است. گاهی ما خودمان میدانیم چه درست است اما چون پخته نیستیم نمیتوانند پایش بایستیم، به آن عمل کنیم، ملتزم باشیم.
ما خیال میکنیم یاسر که جسارت نکرد به پیغمبر، خیلی کار سختی انجام داد به خاطر اینکه کشتنش. گفت: من حاضرم کشته بشوم جسارت نمیکنم. خیلی کار سختی انجام داد. اشتباه میکنی. عمار که جسارت کرد کار سختی انجام داد. چرا؟ چون برخلاف عقیدهاش به کسی که از همه عالم بیشتر دوستش داشت مجبور شد به خاطر خدا جسارت کند. خیلی کار سختی انجام داد. ممکن است یاسر هم میدانست این را، پدر عمار، اما نمیتوانست. گفت من نمیتوانم نمیتوانم.
خیلیها در ماه رمضان نباید روزه بگیرند. میگویند نمیتوانم روزه نگیرم. میگویند روزه بگیری مریض میشوی یا مریضیات شدت پیدا میکند، هزینه درمان اینها، همه، میمیری. میگوید حاضرم بمیرم اما روزههایم را میگیرم. ما خیال میکنیم کار سختی دارد انجام میدهد. میگوییم بابا ای والله، دمت گرم میگوید من حاضرم بمیرم ولی روزههایم را میگیرم. اما به فقه که مراجعه میکنیم میفرمایند روزههایش همهاش باطل است. هر چه روزه گرفته باطل است بابت در همین ایام و در این شرایط روزههایش باطل است. اصلاً باطل است نه اینکه قبول نیست. قبول نیست مال مرحله بعد است. اول باید عملت صحیح باشد بعد بگوییم حالا این قبول است یا قبول نیست. باطل است.
کار سختی انجام نداده. میگوید نمیتوانم یعنی من عاجز هستم از اینکه اطاعت خدا کنم. حکم خدا این است که در ماه رمضان تو نباید روزه بگیری میگوید من نمیتوانم روزه نگیرم یعنی نمیتوانم حکم خدا را اجرا کنم و اطاعت امر خدا کنم. آن کسی که علیرغم تمام علاقهای که به روزه دارد در ماه رمضان آن هم، ماه رمضان ماه روزه است ماه عشق است، میگوید: باشد تحمل میکنم چاره نیست باید نگیرم دیگر نمیگیرم چشم. اطاعت خدا میکنم. مخالفت با نفس، این فشار دارد.
جهاد اکبر و مبارزه با هوای نفس
اینجا دارد مخالفت با نفسش میکند. کشته میشوم؟ خب کشته میشوم که این را تحمل میکنم این که چیزی نیست. کشته شدن میشود جهاد اصغر، کوچک است. جهاد کوچک است. مخالفت با نفس میشود جهاد اکبر. با هوای نفست. دلت میخواهد روزه بگیری. دلت میخواهد که هر جوری که عقیدهات است همانجوری راحت حرف بزنی، عمل کنی، بگردی، بچرخی، عشق کنی.
تقیه معنایش چیست؟ در زمان تقیه که تمام ائمه علیهم سلام اینها در زمان تقیه بودند در شرایط تقیه بودند یعنی نمیتوانستند عقیدهشان را اظهار کنند. یک جاهایی هم مجبور بودند که برخلاف عقیدهشان عمل کنند. چاره نداشتند. فلذا امام صادق علیه السلام فرمود «التقیة دینی و دین آبائی» اصلاً دین ما یعنی تقیه. دین ما و پدران ما، امامان قبلی ما، همه یعنی تقیه. تقیه یعنی مخالفت با نفس. دلم میخواهد هر چه عقیدهام است داد بزنم. آن کسی که که داد میزند کار مهمی نکرده. بگوید من دیدی چقدر جگر دارم!
آن کسی که میفهمد که نباید الان داد بزند، باید تحمل کند. این کارش سختتر است. این دارد مبارزه با نفس میکند، آن دارد مبارزه با حاکم جور و ظلم و حاکم بیرونی میکند. این دارد مبارزه با شیطان نفس درونش میکند. دشمنترین دشمنان ما نفس ما است. «ان لکم عدو مبین» دشمن آشکار ما است. دشمنترین دشمنان ما آن کسی که با دشمنترین دشمنان مبارزه میکند این کار مهمتری انجام داده یا آن کسی که با دشمن بیرونی که خودش هم دشمنیاش را از یک جای دیگر آورده؟
گاهی اوقات هستش که آدم با بعضیها مواجه میشود که میبیند اینها حرف زور میزنند، حرف بیربط میزنند، حرف بیخود میزنند، عصبانی میشوی به هم میریزی. میگویی بروم با او مبارزه کنم. یک حکیمی پیدا میشود به تو میگوید که آخر نگاه کن تو میخواهی با این مبارزه کنی؟! حد و اندازهاش را نگاه کن اصلاً این لیاقت این را ندارد که تو با او مبارزه کنی و با او بجنگی. برو با یک کسی مبارزه کن که وقتی با او میجنگی ارزش جنگیدن و وقت گذاشتن و مقابله، چون شما وقتی با یکی مقابله میکنی مبارزه میکنی داری نیرو مصرف میکنی هزینه میکنی جانت را میخواهی بدهی، مالت را میخواهی بدهی، وقتت را عمرت را میخواهی صرف کنی. آخر ببین این میارزد؟! عوضی هم هست، آدم بیخودی است اما ببین میارزد؟!
اگر هم میخواهی جهاد اصغر کنی یعنی با دشمن بیرونی بجنگی باز نگاه کن ببین میارزد با او بجنگی یا داری وقتت را تلف میکنی، عمرت را ضایع میکنی. ارزش ندارد. گاهی اوقات شما با یک بچه دعوایت میشود، با بچه. آمده یک حرف زشتی به تو زده. میگویی بروم بزنمش. میروی میزنی توی گوشش. هر کسی برسد میگوید بچه را زدی؟! خودت خجالت میکشی از خودت. من من به این گندگی با این بچه خودم را درگیر کردم! اصلاً این بچه طرف من نیست. بستگی به کوچکی و بزرگی خود ما دارد.
اگر میخواهی ببینی آدم کوچکی هستی یا آدم بزرگی شدی، ببین دشمنت را چه کسی انتخاب کردی، با چه کسی در حال درگیری هستی، با چه کسی داری میجنگی. اگر با آدمهای کوچک بیارزش بیمقداری که هیچ هیچجا حساب ندارند اصلاً هیچ بزنیاش نزنیاش هیچ به هیچجا برنمیخورد اصلا، با اینها داری میجنگی، آدم کوچکی هستی. خودت کوچک هستی. ما به او کاری نداریم. خودت را کار دارم. آدم کوچکی هستی. از دست آدمهای بیارزش بیمقدار عصبانی میشوی، آدم کوچکی هستی. اما اگر دشمنت دشمنت دشمن است، حسابی است. بیرونی را داریم میگوییم همان جهاد اصغرش را.
آدم در جهاد اصغر با هر کسی که درگیر نمیشود. اصلا کسی را نباید آدم حساب بکنی که با او درگیر بشوی. آدم توی گوش بچه نمیزند که. حالا گیرم تو برنده شدی اما چه بچه را زدی؟! اگر هم از او بخوری که میگویند از بچه خوردی. دو طرفش ضرر است. دو طرفش تو ضرر کردی. مبارزه با نفس اماره. مقام آن کسی که با نفس اماره خودش مقابله و مبارزه میکند، به مراتب بالاتر از آن کسی است که زورش به نفس خودش نمیرسد میگوید من نمیتوانم تقیه کنم، من باید داد بزنم، من وقتی فهمیدم یک چیزی درست است و حق است دیگر نمیتوانم طاقت بیاورم یعنی عاجز هستم، نپختهام، خام هستم، بچهام، جوانم، کلهام به قرمه سبزی میدهد.
خوب آدمی است ها خوب آدمی است، نپخته است همین. اصحاب کهف خوب آدمهایی بودند خدا هم کمکشان کرد و بعد هم کمکشان میکند. ادامه دارد تا انشالله رجعت. اما نپخته بودند. میگفتند ما دینمان همین است. این هم بگذاریم کنار دیگر دین نداریم بیدین میشویم. خیلی مهم است. دقت کنیم. دین ما چیست؟ دین خودت را چه میدانی؟ دین تو نماز و روزه و حج و اینها است؟! اعمال بیرونی است؟! که اگر این کارها را نکنی دیگر میگویی من دین ندارم بیدین میشوم. واقعا احساس بیدینی میکنی میگویی من دیگر هیچ اصلاً هویتم را از دست دادم.
این است دین تو؟! که در ماه رمضان دکتر به تو گفته نباید روزه بگیری خودت هم میدانی که نباید روزه بگیری. میگویی: نمیتوانم، باید بگیرم. میگیرم. فقها گفتند باطل است. حرام است روزه گرفتن. باز هم میگوید میگیرم. اینهایی که وسواس دارند اینها همهشان همینجوری هستند. آنهایی که بیمار هستند، بیماری وسواس دارند که خدا شفایشان بدهد، باید دکتر بروند دارو مصرف کنند. اما آنهایی که وسواس در اثر نپختگی دارند، در اثر خامی دارند، خدا میگوید آقا این نجاست مهم نیست اهمیت ندارد خیلی.
اگر دیدی پاکش کن، تا میتوانی هم ندید بگیر. ندید بگیر. مگر میتواند؟! نمیتواند حرف خدا را گوش کند میگوید نه من نمیتوانم. شب است، خوابیدی، تاریک است دست میکنی توی بینیات یک وقت یکهو احساس میکنی یک مایعی آمد بیرون. کار است دیگر. شک میکنی خون بود یا خون نبود. سریع در همان تاریکی دستمال را بردار و تمیزش کن و پاکش کن برود پی کارش. با آن ور نرو. دقت نکن. چراغ را روشن نکنی که نگاه کنی چه بود. حالا ریخت یک جایی هم ریخت اینور. در همان تاریکی همه را لاپوشانی کن برود. به جایی بر نمیخورد. حکم خدا است.
امیرالمومنین وقتی میخواست برود دستشویی، آب میپاشید به خودش. یک مقدار ترشح میکرد به خودش که. گفتند آقا چرا آب میبری؟ گفت وقتی میروم دستشویی میآیم اگه دیدم یک وقت خیس است بگویم خب من خودم آب پاشیدم دیگر. دارد به ما یاد میدهد. آقا اهمیت نده. نمیگویم مهم نیست که مهم هم نیست، اهمیت نده. کجای کار هستی! تمام دین ما شده همین ظواهر فلذا وسواس پیدا میکنیم در اعمال. چرا؟ چون دین نداریم. دین حقیقی را نمیشناسیم چیست. تمام دین ما شده همین نماز همین روزه همین حج همین اعمال ظاهری همین کارهای خوب. کارهای خوب همهاش خوب.
این را از تو بگیرند احساس پوچی میکنی. احساس میکنی هیچی دیگر من ندارم. خب پس بگو دین ندارم دیگر. دین نداشتی تا حالا. بندگی خدا کن. ببین خدا چه میخواهد همان را انجام بده. خدا میخواهد تقیه کنی تقیه کن. دینت بندگی خدا باشد، نه نماز نه روزه نه حج نه اعمال نیک نه کارهای خوب نه اعمال صالح. بندگی خدا باشد. ببین خدا میگوید الان چه کار کنی، همان کار را کن. خدا میگوید روزه بگیر، بگیر. میگوید نگیر، نگیر. نماز بخوان، بخوان. نخوان، نخوان دیگر.
۷ تا ۱۰ روز در ماه خانمها باید نماز نخوانند روزه نگیرند، خب نگیر دیگر خدا گفته. همان خدایی که گفته نماز بخوان همان خدا دارد میگوید نماز نخوان. برای چه کسی داشتی تا حالا نماز میخواندی؟! به قصد عبودیت خدا کار کن، زندگی کن. به نتیجه کاری نداشته باش. مگر تا حالا این همه نماز خواندی حالا اینها چه شد؟ قصدت را بگذاریم کنار، همهاش تمام شده رفته پی کارش، چیزی از آن نمانده که. کو نمازهایت الان نشان بده ببینم! روزههایت را نشان بده ببینم. اما نیتت هست. نیتت برقرار است. تو همان هستی که نماز خواندی. همین الان همان هستی. خودت خودت هستی دیگر. خودت را پیدا کن. تا خودمان را پیدا نکنیم به پختگی نمیرسیم. به دین حقیقی نمیرسیم.
عبور از دین کودکانه به سوی پختگی
دین بچگی برای بچهها خوب است اما وقتی بزرگ شدی باید دین بهروز داشته باشی. دین امروزت را داشته باشی. مرحله به مرحله باید پختهتر بشوی پختهتر بشوی. ایمان ۱۰ درجه دارد. درجه دهم هستی؟ چرا حرف بیخود میزنی؟! اگر در درجه دهم نیستی سلمان درجه دهم بود. شما سلمان هستی؟! اگر نیستی پس باید حرکت کنی دیگر. ادامه بده، متوقف نشو. چرا ایستادی؟ چرا ماندی؟ چرا همان دین بچگی را حفظ میکنی؟ چرا از کلاس اول به کلاس دوم نمیآیی؟ تا کلاس اول را ترک نکنی کلاس دوم نمیتوانی بروی.
تا پایت را از اینجایی که هستی برنداری جلوتر نمیتوانی بروی. اینجایی که ایستادی اگر پایت را سفت نگه داری، هر چه میگویند حرکت کن میگویی دارم حرکت میکنم. کدام حرکت! پایت را تکان نمیدهی. دست از این دین بچگیات بردار تا بتوانی بزرگ بشوی. دست از خامی و نپختگی بردار تا بتوانی پخته بشوی. دلمان نمیآید. دلمان نمیآید. مشکل اینجا است. مبارزه با نفس نمیکنیم. دلمان میخواهد در کلاس اول بمانیم. هر چه به ما میگویند کلاس دوم بهتر است.
از شکم مادر دلمان نمیآید بیاییم در دنیا. به زور کشاندمان آوردنمان بیرون. حالا هم که آمدیم گریه میکنیم. دو سال است داری شیر مادر را میخوری خب بس است دیگر ول کن دیگر. دلمان نمیآید. بچه میگویند از شیر بگیرش. بگیرش یعنی خودش که ول نمیکند که خودش ول نمیکند که. وقتی میآیند ما را از شیر مادر بگیرند با آنها دشمن میشویم. میگوییم این چقدر دشمن است با ما. اصلا چقدر من را اذیت میکند. یک شیر مادر را نمیگذارد ما بخوریم. حالا شیر را میدادی ما میخوردیم حالا چه میشد؟
از دنیا میخواهیم برویم به آخرت که بهتر از اینجا است اصلاً قابل مقایسه نیست، نه حالا خدا اگر ما را مرگ را نمیآفرید چه میشد ما همیشه زنده بودیم! اولیای خدا میآیند میگویند که حواستان به خودتان باشد آخرت دارید در پیش. میگوید ببین ما داریم زندگی میکنیم، حالمان را به هم نزن. داریم عشق میکنیم، کیف میکنیم، صفا میکنیم، بیخودی. دشمن میشویم با اینها. به ما میگویند آقا این نماز این روزه این حج این اعمال فقهی این رسالههای عملیه اینها دین نیستها. حقیقت دین اینها نیست. خب حالا. حالا بلند شوید دیگر. حرفهای جدید میزنند حرفهای.
دلشان میخواهد. چه کار کنند؟ باید بگیرند ما را از شیر. چه جوری بگیرند؟ مگر شما را از شیر گرفتند، تا حالا هیچ شیر نخوردی؟ خوردی دیگر. ولی باید بگیرند. ما را از شیر بگیرند. وابسته شدیم. ما را باید از این دلبستگی به دنیا جدا کنند با همین بحثها با همین حرفها با تذکرات با راهنمایی انبیای الهی. معنایش این است که دیگر زندگی نکنیم؟! زندگی داریم میکنیم. میخوریم، میخوابیم. انگیزهمان را از دنیا نگیریم. انگیزه زندگی در دنیا را از آخرتت بگیر.
چون خدا دوست دارد من بخورم، میخورم. خدا دوست دارد که من بخوابم، میخوابم. خدا دوست دارد من در دنیا زندگی کنم زنده باشم موفق باشم کار کنم پول در بیاورم، کار میکنم پول در میآورم. انگیزه من از کار کردن و پول درآوردن این نیست که خیال میکنم روزی را من باید بدهم. نه، روزی را خدا میدهد. من فقط چون مامور خدا هستم، بنده خدا هستم، خدا از من خواسته این کار را انجام بده، من هم میگویم چشم. نتیجه چه میشود؟ روزی من چقدر است؟ هر چه خدا تعیین کرده همان است. کفش زیادی پاره نمیکنم. خودم را خسته نمیکنم برای دنیا.
برای بندگی خدا تا دلت بخواهد انگیزه دارم. هر کاری خدا گفت. رضایت خدا در این است بیشتر کار کنم، بیشتر کار میکنم. کمتر کار کنم، کمتر کار میکنم. نگاه نمیکنم نتیجهاش چه میشود. خدا باید نگاه کند. خدا نگاه میکند به من میگوید، میگوید نتیجهاش اگر اینجوری شد این کار را بکن، میکنم. من نگاه نمیکنم. چطور میشود که یک کسی بگوید که ما اگر که لو برویم و بگیرنمان ما را به دین خودشان برمیگردانند! مگر زوری است! مگر زوری است! مگر دین دینداری زوری است!
حالا ببینید قرآن چقدر به روز است، چقدر به روز است نسبت به زمان اصحاب کهف. «لا اکراه فی الدین» در دین اکراه وجود ندارد که. شما را وادار کردند بگویی من یهودیهستم، حالا گفتی من یهودی هستم آنوقت یهودی میشوی؟! خندهدار نیست؟ خنده دارد دیگر. من الان بگویم من مسیحی هستم مسیحی میشوم؟! بگویم من مسلمان نیستم. حقیقت عقیده من که با گفتن من عوض نمیشود. مگر آن منافقینی که در صدر اسلام بودند در کنار پیغمبر خدا بودند همهشان هم گفته بودند که ما مسلمان هستیم، شهادتین هم بر زبانشان جاری کرده بودند، مگر مسلمان واقعی شدند؟!
برای چه به آنها میگوییم منافق؟ منافق یعنی عقیدهاش هنوز همان عقیده کفر و شرکش است، اسلام نیاورده. احکام اسلام بر آنها بار میشود همین. یعنی به حسب ظاهر میگویند انشالله که مسلمان هستی انشالله که گربه است همین. حقیقتش که عوض نشده که. برای همین میگوییم منافق دیگر.
رهایی از وسواس و بندگی آگاهانه
خیلی خنده دارد. آدمهای وسواسی هم آدمهای خندهداری هستند. اینهایی که نسبت به کارها و اعمال ظاهری بیارزش بیاهمیت یا کمارزش کماهمیت خیلی حساب باز میکنند، خیلی سختگیری میکنند، آدمهای خندهداری هستند. از بس عقلشان کم است. آدمهایی که جا افتادهتر هستند، پختهتر هستند، اینها را نگاه میکنند میگویند آخر چرا همچین میکنی. یک وضو میخواهد بگیرد نیم ساعت طول میکشد. یک غسل میخواهد کند دو ساعت طول میکشد چون غسل مهمتر است دیگر.
غسل. وضو. غسل است. تمام سد کرج را خالی کرد روی سرش. ول کن بیا بیرون. چرا اینجوری میشود؟ برای اینکه بزرگ کرده برای خودش مسئله را. بزرگ جلوه داده. بیش از اندازه برایش حساب باز کرده. ول کن آقا. اینها نیست. دین فهم است، عقیده است، یقین است، ایمان است، قلب است. کجای کار هستی؟ میگویند که «وَلَنْ تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا» تازه دارند همدیگر را نصیحت میکنند، میگویند: حواست باشد مواظب باش یک وقت لو نرویم لو برویم آنوقت بعد دیگر هیچوقت ما به فلاح و رستگاری نمیرسیم. این ناامیدی از خدا است.
یعنی خدا نمیتواند ما را… خدا نگاه به عقیده تو میکند کاری به عملت ندارد. «ما درون را بنگریم و حال را نی برون را بنگریم و قال را» بلال حبشی اذانگوی پیغمبر خدا بود صلی الله علیه و آله و سلم. «اشهد» را میگفت «اسهد». شینش سین بود. به پیغمبر خدا ایراد گرفتند که آقا این همه آدمهای خوشبیان و خوش الفاظ و خوش چه و لحن و حالا خوش قیافه و، بلال حبشی سیاه هم بود دیگر، اینها را همه را ول کردی به بلال میگویی برو اذان بگو!
حضرت فرمود «سین بلال عندنا شین» «اسهد» میگوید به جای «اشهد»، این سینش در نظر ما شین محسوب میشود، ما شین میشنویم. «عندنا» یعنی نزد ما خاندان، نزد من پیغمبر، یعنی نزد خدا شین است. نکند یک وقت شین ما سین بشود! حضرت میفرمایید شین این سین است نزد ما. به درد نمیخورد نه اذانش، نمازش به درد نمیخورد! چقدر روایت داریم فرمودند «نماز بی ولای او عبادتی است بیوضو به دشمن علی بگو نماز خود رها کند» نماز نمیخواند.
نمازی نماز است که امیرالمومنین گفته باشد بخوان و الا شیطان بگوید این نماز را بخوان که نماز نیست. نماز وسواسیها نماز شیطانی است. شیطان به آنها میگوید بخوان، این را بگو آن را این کار را کن. نمیدانم. وضویش غسلش. نماز شیطانی است، نماز نیست.
خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده