خودشناسی در قرآن
سوره کهف، آیات ۲۳-۲۴
استاد حسین نوروزی
جلسه ۳۵ (۱۷ آبان ۱۴۰۴)
تو کار خدا را انجام میدهی یا وظیفه خودت را؟
دنیا را چه کسی اداره میکند و وظیفه واقعی انسان چیست؟ نگاهی متفاوت به مفهوم توکل، آرامش، حقمداری و اعتماد به مشیت الهی
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا ﴿۲۳﴾
و زنهار در مورد چيزى مگوى كه من آن را فردا انجام خواهم داد (۲۳)
إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا ﴿۲۴﴾
مگر آنكه خدا بخواهد و چون فراموش كردى پروردگارت را ياد كن و بگو اميد كه پروردگارم مرا به راهى كه نزديكتر از اين به صواب است هدايت كند (۲۴)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
آرامش در سایه مشیت الهی
«وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَى أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا».
خدای متعال در این آیه آب پاکی را بر دست همه میریزد و خیال همه ما را راحت میکند. اساساً قرآن نازل شده است تا خیال همه ما راحت شود. به پیغمبرش میفرماید: «لَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ»، یعنی برای هیچی. یک وقت نگویی: «إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا»، من این کار را فردا انجام میدهم. نه، دست تو نیست. نگو من این کار را فردا انجام میدهم، یعنی همه چیز دست خود من است. نه، دست تو نیست، «إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ»، مگر اینکه خدا بخواهد. یعنی کار دست خدا است.
حالا خیالت راحت شد یا باز هم دلت شور میزند یا باز هم نگرانی؟ نگران چه هستی؟ کار دست خدا است و «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ». دست خدا از دست همه بالاتر است. کار دست «يَدُ اللَّهِ»، دست خدا است. دست خدا از همه قویتر است. رو دست همه است. خاطرت جمع باشد. دلت شور نزند. قرآن کتاب آرامش است. نازل شده تا همان طور که وقتی پیش خدا بودند «إِنَّا لِلَّهِ» چگونه آرامش داشتند، خیالشان راحت بود و دلشان شور نمیزد.
منشأ آرامش کودک و اضطراب بزرگسال
بچهها را دیدهاید، ابداً دلشان شور نمیزند، سرشان گرم زندگیشان است؛ گرم بازی، گرم خوردن و خوابیدن. زندگیاش همین است؛ دیگر دلش شور روزی را نمیخورد و نمیزند که من حالا روزیام را چکار کنم، فردا چه میشود. اصلاً ابداً فکر نمیکند؛ خیالش راحت است. چرا؟ چون از پیش خدا آمده، پیش خدا بوده، هنوز آرامش پیش خدا بودن را حفظ کرده، نگه داشته، از دست نداده است.
کمی که سنش بالاتر میآید، ذهنش فعال میشود. معلوم میشود هر چه دلشوره داریم، هر چه ترس داریم، هر چه نگرانی و ناآرامی داریم، از این ذهن است، از همین فکر است. شروع میکند با ذهنش تدبیر کردن؛ چنین میکنم، چنان میکنم، باید چکار کنم، ال کنم، بل کنم. بعد ترس میافتد به جانش. حالا اگر نشود چه؟ آمدیم و نشد.
تا وقتی که پیش خدا بود، اینها را نمیگفت. ما پیش خدا بودیم. بچه برنامهریزی نمیکند برای خودش و به برنامهای هم که در ذهنش میریزد، دل نمیبندد که حتماً باید بشود و من حتماً این کار را میکنم. خدا میفرماید: ببین، تو وقتی پیش خدا بودی، بچه بودی، چطور دلت شور نمیزد؟ الان هم که بزرگ شدی بفهم کار دست خدا است. «إِلَیْهِ رَاجِعُونَ» شو. برگرد به سوی خدا. الان هم دلت شور نزند.
وظیفه بندگی در برابر مدیریت دنیا
ما به دنیا آمدیم که این امتحان را پس بدهیم. با اینکه ذهن داریم، با اینکه ذهن ما فعالیت میکند، شیطان هم از طریق همین ذهن وارد میشود و وسوسه میکند، امتحان شویم ببینیم میتوانیم «إِلَیْهِ رَاجِعُونَ» باشیم یا نمیتوانیم. در عین حال که این همه مشکلات سر راه ما در زندگی وجود دارد، میتوانیم مثل یک بچه زندگیمان را کنیم، دلمان شور چیزی را نزند، بسپاریم به خدا، بگوییم به ما چه، کار دست ما نیست، دست خدا است.
یک وقت میگوییم کار دست خدا است ولی مربوط به ما است. ما دلمان شور میزند نکند خدا یک وقت کم بگذارد یا کوتاهی کند. گذشته از اینکه خدا کم نمیگذارد و کوتاهی هم نمیکند، هم قادر است هم حکیم. به ما هم ربطی ندارد. کار خدا، کار خدا است. دنیا دست خدا است. به من و شما هم ربطی ندارد. کوتاهی هم کند، کم هم بگذارد، باز هم ربطی به من و شما ندارد. چقدر دیگر باید خیال ما راحت شود؟
ما خیال میکنیم دنیا به ما ربط دارد، مربوط است، اداره دنیا دست ما است و مهم هم هست که دست ما باشد. ما باید ببینیم چه میشود، چه نمیشود. هر چه میخواهد بشود، نه خوبش به ما ربطی دارد نه بدش به ما ربطی دارد. هیچکدامش به ما مربوط نمیشود. ما بُعد خاکی داریم، بُعد دنیایی داریم، اما این بُعد دنیایی ما غیر از خود ما و حقیقت ما و جان ما است.
«مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم».
یعنی به من چه.
هشدار درباره دخالت در امور غیرمربوط
«وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا».
نگو فردا من این کار را انجام میدهم. به تو ربطی ندارد، کار دست خدا است، «إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ». خدا چگونه بگوید که در کاری که به شما ربطی ندارد دخالت نکنید و خودتان را اذیت نکنید؟ برخی خانمها را دیدهاید، شاید هم بیشتر خانمها، که در کار و شغل همسرشان دخالت میکنند. میگوید: امروز چقدر درآمد داشتی؟ چکار میکنی؟ از کجا میآوری؟ شوهرش میگوید: ببین، به شما ربطی ندارد. چکار داری که من از کجا میآورم، چقدر میآورم. شما بگو چه میخواهی. مدیریت امور مالی منزل را به من بسپار، من خودم میگویم. داشته باشم میدهم، نداشته باشم نمیدهم. میگوید: نه، میخواهم بدانم، میخواهم بدانم. شما هم مجبور میشوی بگویی. بالاخره رابطه همسری است، میگویی شریک هستیم در زندگی و باید همه چیزمان آشکار باشد. شما هم میگویی: بله، امروز بدهکارم، فردا چک دارم، پس فردا نمیدانم چکم برگشت میخورد، هفته دیگر هم میگیرند و میاندازند زندان. این هم شروع میکند غصه خوردن، حرص خوردن، ناراحت شدن.
شما حالا به او بگو که خانم، در کاری که به شما مربوط نمیشود دخالت نکن. اعصابت را بیخودی خُرد میکنی. خدا این مسئولیت را به مرد سپرده که مرد دلش شور بزند. مرد، مرد است دیگر؛ تحملش بیشتر است. راحتتر میتواند بگوید به من چه، راحتتر میتواند بیخیال شود. اما زنها مشکل میتوانند بیخیال شوند. به این راحتی نیست. یک چیزی میآید در ذهنش، دیگر به این راحتی در نمیآید. بیست سال پیش، سی سال پیش، چهل سال پیش، مادر شما به او چیزی گفته، خواهر شما چیزی گفت، بعد از چهل سال میگوید: «یادت است؟» میگویی: «چه؟ کجا؟ کی؟ من اصلاً یادم نمیآید.» میگوید: «من یادم نمیرود.» ذهنی که این جوری است.
خودمان میخواهیم دنیا را برای خودمان جهنم کنیم. بعد میگوییم: چرا این چه وضعی است؟ خدایا چرا ما را اینقدر عذاب میدهی؟ خودت داری خودت را عذاب میدهی. نده، دخالت نکن. در کاری که به تو ربطی ندارد وارد نشو. بیخودی دلت شور نزند. بسپار به خدا. من نمیگویم بسپار به شوهرت. میدانم شوهران آن چنان شوهرانی نیستند که بشود به آنها سپرد؛ قابل اعتماد نیستند. ناگهان میروند کارهایی میکنند که کار دست خودشان میدهند. یعنی عقل درست و حسابی ندارند که خانم خانه بتواند خیالش راحت باشد و اعتماد کند. شوهران، شوهر نیستند، عقل درست و حسابی ندارند.
واگذاری تدبیر به خالق عقل
خدا که عقل درست و حسابی دارد. خدا که خالق عقل است. او که حکیم است. خدا که کار بیحساب انجام نمیدهد. برای خدا حساب باز کن، بسپار. این حساب باز کردن و حساب باز نکردن، خیلی کلمه مهمی است.
خدا میفرماید: «وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ». اگر تقوا پیشه کنی، یعنی چه؟ یعنی برای خدا حساب باز کنی، یعنی بیحساب زندگی کنی. برای غیر خدا هیچ حسابی باز نکنی.
امام حسین علیه السلام در دعای عرفه میفرماید: «الهِي أَغْنِنِي بِتَدْبِيرِكَ لِي عَن تَدْبِيرِي». خدایا مرا بینیاز کن به واسطه تدبیرت برای من، از تدبیر خودم. من دیگر کاری که تو داری انجام میدهی را انجام ندهم، مثل خانمها که کاری را که شوهرشان دارد انجام میدهد، این هم میخواهد انجام دهد. میشود کار موازی. دارد او را انجام میدهد دیگر؛ رهایش کن. غصهاش را دارد، غصهاش را بگذار او بخورد، تو دیگر به غصههای خودت اضافه نکن. همان غصه بس است. دارد میخورد دیگر. تو دیگر چرا اضافه میکنی به غصههای خودت؟ و «عَنِ اخْتِيَارِي». خدایا مرا بینیاز کن به واسطه اختیار خودت از اختیار خودم. کاری که به من مربوط نیست در آن دخالت نکنم.
کار کردن برای رهایی از تنبلی نه کسب روزی
کل دنیا به من مربوط نیست. اگر این را معنی کنیم، میشود: مگر میشود؟ یعنی دنیا به من مربوط نیست؟ پس این کارهایی که من باید انجام بدهم چیست؟ اینها وظیفه بندگی من و شما است که به ما مربوط است. وظیفه مدیریت دنیا و خدایی کردن به ما مربوط نیست. تو بندگی را بکن، ببین خدا چه خواسته از تو، همان کار را انجام بده، برو جلو. دلت شور هیچی را نزند.
میگویی: دلم شور هیچ چیزی را نزند، دیگر کار نمیکنم. تو دلت شور نزند، بعد ببینم کار میکنی یا کار نمیکنی. میگویی: تنبل میشوم. تو به خاطر اینکه خرج زندگیات را درآوری کار نکن. برای اینکه تنبل نشوی کار کن. برای اینکه خدا آدمهای بیکار را دوست ندارد کار کن. برای اینکه حوصلهات سر نرود کار کن. حوصلهات سر میرود صبح تا شب همهاش در خانه. اینهایی که بازنشسته میشوند چرا میروند در پارک مینشینند؟ اولاً برای اینکه خانمشان راحت باشد، ثانیاً حوصلهشان سر میرود. میگوید: برویم کمی قدم بزنیم. میتوانی کار نکنی؟ اگر میتوانی کار نکنی، خیلی وضع تو خراب است. میتوانی بیکار باشی؟ مثل اینهایی که میتوانند ورزش نکنند. میتوانی ورزش نکنی؟ خیلی وضع تو خراب است.
ضرورت فعالیت و پرهیز از سکون
این دومی خیلی عمومیت دارد. میتوانی ورزش نکنی؟ چطور میتوانی ورزش نکنی؟ بخوری و بخوابی. کار هم بکنی، حالا بخوری و بخوابی، درس بخوانی، کار کنی ولی ورزش نکنی، نسوزانی، فعالیت بدنی نداشته باشی. میتوانی؟ سالم نیستی، مشکل داری. مشکلات خودمان را به حساب اینکه من میخواهم کار خدایی کنم و اینها، نداریم. آقا، مشکل داری، شما کار خدایی نکن. کار خدا را به خدا واگذار کن. اگر تنبل شدی متوجه میشوی مشکل جای دیگری است. برو مشکلت را حل کن.
تا وقتی بازنشسته نشده کار میکند. میگوید: مجبورم. بازنشسته شد، بیکار میشود، رها میکند. این مشکل دارد. از اول مشکل داشته، مشکلش مال حالا نیست. آدم تا زنده است باید کار کند، نباید بیکار باشد. تا زنده است باید فعالیت کند، تلاش کند. مرده دیگر تلاش نمیکند، فعالیت نمیکند، تحرک ندارد، از حرکت متوقف میشود. به هر مقدار از حرکت متوقف شدی، مُردی. دلت مرده است. بدنت زنده است ولی دلت مرده است. به فکر دلت باش، دلت را احیا کن. خدا به تو فهم داده، شعور داده، عقل داده. وقتی کاری را تشخیص میدهی درست است، باید انجام بدهی. کاری که درست است باید انجام بدهی، نه اینکه دنیا را بروی مدیریت کنی. مدیریت دنیا با خدا است.
حق؛ معیار سنجش و انگیزه عمل
اگر هم تو در کار مدیریت دنیا وارد شدی، نیتت این نباشد که دنیا را مدیریت کنی. نیتت این است که به وظیفه عبودیت خود عمل میکنی. خدا دوست دارد تو این کارها را بکنی. نیتت این است، یعنی انگیزهات را از حقیقت میگیری، از فهم میگیری، از شعور میگیری، از خدا میگیری. تشخیص دادی این کار درست است، باید انجام شود. پول نمیدهند، ندهند. این کاری است که زمین مانده، من باید آن را انجامش بدهم. من باید مفید باشم.
اگر از مفید بودن انگیزه نمیگیری، خیلی کارت خراب است. از این احساس که من مفید باشم انگیزه نمیگیری، از اینکه حتماً پول در بیاورم انگیزه میگیری. خیلی کارت خراب است دیگر. عقیدهات را درست کن دیگر. به فکر خودت باش. این را به آن میگوییم آخرت. یعنی انگیزهات را از چه میگیری؟ از که میگیری؟ از کجا میآوری؟ انگیزه یعنی محرک؛ آنی که تو را به حرکت در میآورد که کاری را انجام بدهی، آن چیست؟ پول، شهوت، شهرت، پست و مقام دنیا است یا حق خدا است؟ حقیقت کجای وجود ما است؟ مگر هیچ جایی ندارد در وجود ما؟
میگوید: پول خوبی در آن دارد. ببینم کار درستی هم هست. میگوید: نه، یک خلافی باید مرتکب شد. در عین حال انگیزه دارد. معلوم است وضعش خراب است. حقیقت در وجود این هیچ جایگاهی ندارد. شما حالا تمام قرآن را از اول تا آخرش را مطالعه کن، مرتب دم از حق میزند، حق، حق. چرا اینقدر در قرآن کلمه حق به کار رفته است؟ برای اینکه مدار وجود ما باید حق باشد و وجود ما باید دائرمدار حق باشد. حق باید بزرگ جلوه کند در جان ما و غیر حق هر چه که هست از چشم ما بیفتد، بیارزش شود، دیگر مهم نیست. حق با من باشد، کشته میشوم، دیگر مهم نیست.
مدار حق و دوری از باطل
حضرت علی اکبر به امام حسین علیه السلام چه عرض کرد؟ گفت: ما فردا کشته میشویم. باشد، اما حق با ما هست یا نیست؟ حضرت فرمود: بله، حق با ما است. گفت: دیگر مهم نیست هر چه میخواهد بشود. ما که این جوری نیستیم، مشکل داریم دیگر. وظیفه شما این است که این جوری شوی. نه اینکه پول در آوری، نه اینکه به پست و مقام برسی، بلکه خرج زن و بچه را باید از طریقی بدهی که حق است. پول را باید از راهی در آوری که درست است. پس اول باید این را درستش کنی. وجود ما باید دائرمدار حق شود، بعد برویم زندگی کنیم، بعد برویم کسب و کار کنیم. بعد دیگر هر کاری کنی درست است. هر کاری کنی درست است، چون تمام وجودت دائرمدار حق است.
«عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ حَیْثُ مَا دَارَ».
شما دائرمدار حق شدی، حق هم دائرمدار شما میشود. یعنی هر کاری کنی درست است و حق
«مَا رَضِيتُمُوهُ وَ بَاطِلٌ مَا سَخِطْتُمُوهُ».
میخواهی ببینی حق چیست؟ ببین آنی که وجودش دائرمدار حق است چکار میکند، چه کاری را دوست دارد و چه کاری را دوست ندارد. آنی که دوست دارد میشود حق، آنی که دوست ندارد میشود باطل. مشکل همه ما این است که با حقیقت انس نداریم. یعنی از صبح که پا میشویم فکرمان این نیست که چکار کنم که درست باشد و حق باشد. میخواهیم حرف بزنیم، میگوییم چه بگویم که حق باشد، درست باشد. میخواهیم کار کنیم، میگوییم چه کاری کنم که پول بیشتری در بیاورم. شخصیت ما دائرمدار پول است.
معلوم است از شخصیتش که انسان نمیتواند بگذرد. شما از خودت که نمیتوانی گذشت کنی، خودت، خودت هستی. وقتی شخصیتت دائرمدار پول است، دائرمدار پست و مقامت است، معلوم است پست و مقام را حاضر نیستی به هیچ قیمتی از دست بدهی. هر جنایتی میکند تا پست و مقامش را حفظ کند. اقدام به هر کاری میکند. بعد میگوییم چرا جامعه فساد دارد، چرا همه مردم بیدین شدند؟ برای اینکه وجود اینها، مدار وجودشان و شاخص وجودشان حقیقت نیست. چون کسی به اینها حقیقت را عرضه نمیکند. نمیگوید مشکل کجاست.
حقیقت، مهمتر از هستی ما
ریشه همه گناهان و همه مفاسد و همه ظلمها این است که انسانها شخصیتشان دائرمدار حق نیست. کاری کنیم که شخصیت ما دائرمدار حق شود. مشغله ما شود حقیقت. شب و روز ما به خاطر خدا و حقیقت، زندگی ما به خاطر حق باشد. به عشق حق زنده باشیم نه به عشق پول. تو به عشق چه چیزی زندهای؟ به عشق که زندهای؟
اگر چه چیزی را از دست بدهی، میگویی: از هستی ساقط شدم؟ بچهاش مرده، میگوید: من تمام شدم. مادرش مرده، میگوید: من دیگر تمام شدم. پولش را بردهاند، میگوید: من دیگر تمام شدم. پست و مقام را از او گرفتهاند، میگوید: تمام شدم. چه چیزی را از تو بگیرند میگویی دیگر تمام شد؟ در کنکور دانشگاه قبول نشده، میگوید: من تمام شدم.
کی میخواهیم به خود بیاییم که بفهمیم حقیقت که فطرت الهی ما است از همه چیز مهمتر است؟ خدا و حقیقت از همه چیز مهمتر است دیگر. هیچ چیز مهم نیست. حق با تو باشد، تو با حق باش، دیگر هیچ چیز مهم نیست. دنیا چطور میگذرد؟ سخت میگذرد؟ راحت میگذرد؟ اصلاً میگذرد؟ یا همه ما قرار است کشته شویم؟ حضرت علی اکبر علیه السلام به امام حسین گفت: دیگر هیچ چیز مهم نیست.
حق با ما هست یا حق با ما نیست؟ فرمود: بله، حق با شما است. عرض کرد: دیگر هیچ چیز مهم نیست. چطور میگذرد؟ نه اینکه مهم نیست، بلکه واقعاً دیگر برایت مهم نیست. یعنی آرامشت را از دست نمیدهی. مریض شدی؟ انسان سلامتیاش را از دست بدهد، خیلی مهم است، ولی برایت مهم نیست، تکان نمیخوری. آرامشت را از دست نمیدهی. میگوید: الحمدلله، «الحمدلله علی کل حال».
هدایت و مسئولیتپذیری شخصی
چرا این جوری میشود؟ واقعاً این جوری میشود؟ واقعاً میگوید الحمدلله؟ یک عده که الان دارند گوش میکنند میگویند صدایش از جای گرم در میآید، خودش سالم است. بله، مریض شدی بگو. من خودم را نمیگویم که، من دارم میگویم خدا در قرآن دارد اینها را میگوید. میگوید شاخص وجودتان حق باشد، وگرنه جهنمی میشوید.
جهنمی میشوید یعنی چه؟ یعنی شما شخصیتت را بنده به هر چه کنی، بالاخره آن فانی است، یک روزی از تو گرفته میشود. بعد میگویی: دیگر هیچی برایم نماند. شخصیتت را بنا کردی روی فرزندت، روی پدر و مادرت، روی پولت، روی پست و مقامت، روی شهوتت. اینها یک روزی از تو گرفته میشود، بعد بیشخصیت میشوی. خدا میخواهد کاری کند ما بیشخصیت نشویم.
چکار به من داری که من صدایم از جای گرم در میآید یا صدایم از جای سرد در میآید؟ حواست به خودت باشد. هیچ کس نمیتواند جای دیگری به خود باشد. من خیلی هنر کنم به خودم باشم. من که دیگر نمیتوانم به خود تو باشم که. تو خودت باید به خودت باشی. خدا به پیغمبرش میفرماید: «إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ». تو نمیتوانی هدایت کنی هر کسی را که دلت میخواهد. خودش باید بخواهد که هدایت شود و خدا هدایتش کند. «وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ». خودش باید بخواهد تا خدا هدایتش کند، وگرنه تو کاری نمیتوانی برایش بکنی. خیلی هنر کنی خودت بخواهی که هدایت شوی و خدا هدایتت کند.
گاهی ما میخواهیم یکی دیگر به جای ما هدایت شود و خیال میکنیم اگر او به جای ما هدایت شد از ما کفایت میکند؟ نمیکند. هر کسی خودش، خودش است. باید خودش، خودش را پیدا کند. دیگری نمیتواند جای او بیاید مراحل خودش را طی کند. عذابهایی که در قرآن وارد شده، غالبش، قریب به اتفاقش، عذابهای عبوری است. یعنی عذابهایی را ما باید بکشیم تا به خود بیاییم، خودمان را پیدا کنیم.
به هر چیزی که دلبسته شدی، یعنی شخصیتت را داری از آن چیز میگیری، از آن چیز داری هویت میگیری. خدا اگر دوستت داشته باشد، یعنی به دلت نگاه میکند. اگر ته دلت میخواهی که درست شوی، گاهی خودت هم نمیدانی ولی خدا میداند، میبیند. عالم به همه اسرار است. «لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ»؛ همه را تمام و بلد است، میبیند. اگر دوست داشته باشد و ببیند ته دلت میخواهی درست شوی، آن را ازت میگیرد. به خود میآیی. عجب، من فکر میکردم پولدار شوم دیگر به آرامش میرسم، دیگر تمام است. فکر میکردم آدمهای پولدار دیگر جایشان در بهشت است، به بهشت میرسند. به هر چیزی غیر خدا دل ببندی، خدا دوست داشته باشد از تو میگیرد، متوجهت میکند. ما به دنیا آمدیم برای همین، برای همین که این را متوجه شوی.
پرهیز از عُجب و تکیه بر اعمال
شیطان هم که ما را گول میزند، سر همین مسئله است که ما را گول میزند. میگوید: ماشینت خوب باشد، درجه یک باشد، مدل بالا باشد، تو دیگر هیچ غم و غصهای نداری. «هر کس ماشین مدل فلان داشته باشد: لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ». این را شیطان میگوید. خدا میخواهد دست شیطان را رو کند. میفرماید:
«أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ».
شیطان از راهی وارد میشود که فکرش را نمیکنی. میآید میگوید: نماز بخوانی دیگر کارت درست است، برو. خیالت راحت باشد، مال هر کسی را خوردی خوردی، به هر که خواستی ظلم کنی ظلم کن، هر غلطی میخواهی بکنی بکن. رویت را بگیر، حج که رفتی، برو دیگر خیالت راحت. این را به آن میگویند عُجب. به هر چیزی غیر خودت و خدای خودت و فطرت الهیات تکیه کنی، عُجب تو را گرفته است. این عُجب است. به نمازت تکیه میکنی، به روزهات تکیه میکنی، به کارهای خوبی که کردی و میکنی. آدم خوبی هم هستی، دیگر از این بهتر. به اینها تکیه میکنی. توکلت بر اعمالت است، توکلت بر اخلاقت است.
توکلت بر هر چیزی غیر از خدا و خودت باشد، اعتماد به نفس و اعتماد به خدا نداری و معطلی. اعتمادت به نماز است، اعتمادت به روزهات است، اعتمادت به کارهای خوبت است، اعتمادت به اخلاق حسنه است؛ اعتمادت به خدا نیست.
خدا میفرماید کسی که بیحساب زندگی میکند، من هم بیحساب به او روزی میدهم. «وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ». از آنجایی که گمانش را ندارد. انسان با تقوا هیچ وقت گمان هیچی را ندارد، یعنی برای خودش حساب نمیکند، محاسبه نمیکند. به خدا میگوید: «الهِي أَغْنِنِي بِتَدْبِيرِكَ لِي عَن تَدْبِيرِي». خودت میدانی. خدا میگوید: من خودم میدانم، حالا من خودم میدانم چطور از تو پذیرایی کنم. واگذار کردی به کرم خدا.
تعیین تکلیف نکردن برای خدا
گاهی اوقات ما در معاملاتی هم که انجام میدهیم، یک آرایشگر داشتیم در محلهمان که خدا به او سلامتی بدهد. میرفتیم موهایمان را اصلاح میکرد، میگفتیم چقدر بدهیم؟ گفت: هر چه خودت میدانی. اصلاً میخواهی ندهی، نده. گفت: خودت میدانی. من البته سی چهل سال است سلمانی نرفتهام ولی آن موقعها که میرفتم و میگویم بچه بودم، هر چه میگفتم چقدر؟ مرتضی سلمانی خودمان. من بچه بودم ولی خب او که بچه نبود. گفتم چقدر بدهم؟ گفت: خودت میدانی، هر چه میخواهی بینداز آنجا، بریز در آن چیز، سطل، نمیدانم، یک چیزی گذاشته بود، بگذار آنجا. من هم میماندم. آخر من قیمت دستم نیست. من چه میدانم آخر الان باید چقدر بدهم؟ یکی از عذابهای من همین بود که میخواستم بروم سلمانی به او بگویم. میگویم: نمیدانم آخر چه. نکند یک وقت من کم بدهم، وقتی اندازه دستت نیست. دیگر فکر این را نمیکردم. آن برایش اصلاً مهم نیست. وقتی میگوید خودت میدانی، او سپرده به خدا. این بچه بودم دیگر. حالا یک وقت مرتضی است، یک وقت خدا است.
ما با خدا شریک نیستیم. برای خدا تعیین تکلیف نکنیم. من حتماً باید در کنکور قبول شوم، حتماً. همین طور به خدا میگوییم، التماس هم میکنیم، اصرار هم میکنیم، دعا هم میکنیم، نذر هم میکنیم. دیگر چهار میخ، شش میخ میکنیم که دیگر حتماً انجام دهد. از کجا میدانی این به نفع تو است؟ چرا برای خدا تعیین تکلیف میکنی؟ یک وظیفهای داریم، دعا کنیم. به خدا بگو: خدایا، هر چه صلاح من است. تشخیص دادم کنکور بروم شرکت کنم خوب است، خودت میدانی دیگر. سپردم به خودت.
میفرماید در ادامه آیه: «وَقُلْ عَسَى أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا». من چه میدانم این تصمیمی که گرفتم به نفع من تمام میشود یا نه. شاید خدا بهتر از این را برای من مقدر کرده است. «وَ قُلْ عَسَى رَبِّي أَنْ يُهْدِيَنِي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا». شاید یک رشد و یک نعمت بهتری از آنی که من در ذهنم برای خدا دارم تعیین تکلیف میکنم، به من بدهد.
میگویم خدایا من از این شغلی که واردش شدم روزیام را از تو میخواهم. داری به خدا دستور میدهی؟ خدا میخواهد از جایی که «مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ»، تو حسابش را نکردهای، از آنجا به تو روزی بدهد. چرا برای خدا تعیین تکلیف میکنی؟ چرا خودت را محدود میکنی؟ چرا روزیات را محدود میکنی؟ چرا روزیات را به غیر خدا میفروشی؟ میگوید: از این طریق و از این راهی که من در ذهنم است و حسابش را کردهام، خدا باید روزی من را بدهد.
دغدغههای ناشی از بیاعتمادی
اینها همه نشانه این است که ما به خدا اعتماد نداریم. دلمان شور کارهای خدا را میزند. اگر ما دلمان شور کارهای خدا را نزند، هیچ دلشورهای باقی نمیماند. چرا میفرماید: «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ». چرا دلشوره ندارد؟ تمام دلشورههای ما به خاطر خدا است. دلمان شور خدا را میزند. نکند خدا نتواند به وظیفهاش عمل کند. نکند خدا بلد نباشد. نکند خدا قدرتش را ندارد، نکند خدا یادش برود. گاهی اوقات میگوییم خدا اصلاً من را یادش رفته است.
مشکل بیاعتمادی ما به خدا همیشه این نیست که به خدا اعتماد نداریم. یکی از علل مهمش این است که نمیدانیم چه کارهایی را خدا باید انجام دهد و چه کاری را ما باید انجام دهیم. خیال میکنیم کارهایی هست که وظیفه ما است انجام دهیم، در حالی که آن کاری است که خدا گفته کار من است. نمیدانیم کار خدا چیست. وقتی نمیدانیم، معلوم است غصه میخوریم.
بنده ضعیف و نحیف، «خُلِقَ الْإِنسَانُ ضَعِيفًا»، این بنده ضعیف میخواهد کار خدا را انجام دهد. معلوم است که دیوانه میشود، خل میشود. شما خیال میکنید همه آدمها سالماند؟ از بس غصه خوردن، از بس دلشان شور میزند، مریض شدهاند. بیخودی دلش شور میزند. آنقدر دلش شور زده که حالا دیگر افتاده روی خلبان خودکار. خود به خود دیگر اتوماتیک دلش شور میزند. میگویند برای چه دلت شور میزند؟ میگوید: نمیدانم. نمیدانم چرا دلم بیخودی شور میزند. یعنی مشکل پیدا کردهام. یعنی اعصابم داغان شده، لِه شده است.
عجز سلیمان در رزقدهی و ضرورت رهاسازی
حضرت سلیمان با آن عظمتش که تمام کائنات در خدمتش بودند، به خدا گفت: خدایا من میخواهم روزی همه را بدهم. میخواهم ببینم تو چکار میکنی روزی میدهی. میخواهم روزی همه موجودات… تمام کائنات را جمع کرد. گفت: تا میتوانید غذا تهیه کنید. غذا تهیه کردند؛ یک تپه بزرگ غذا شد. گفت: حالا میخواهم یک سال روزی همه را من بدهم. یک نهنگ از دریا آمد، یک کِشید و همه را خورد. حضرت سلیمان عصبانی شد، گفت: چکار کردی؟ روزی یک سال موجودات زنده را همه را خوردی! گفت: من روزی سه قورت میخورم، این نیم قورت من بود. حالا دو قورت و نیمم باقی است. تازه هنوز سیر نشدم. حضرت سلیمان گفت: ما را باش. غذای یک ساله که زحمت کشیدیم، اینها را. به همه موجودات گفتیم کمک کنند، جمع کردیم. را خورده، حالا دو قورت و نیمش هم باقی است! معلوم است کم میآوریم. سلیمان پیغمبر هم باشی کم میآوری.
رهایش کن. میدانم الان در ته دلت میگویی آخر چطور رهایش کنم؟ میدانم شما میخواهی رهایش کنی، او رهایت نمیکند. ولی کم کم، کم کم، یک خرده از این معارف قرآن بشنوی، کم کم انس میگیری و فکر و ذکرت شود حق. نه پول، نه رزق، نه روزی، نه خواب، نه خوراک، نه شهوت، نه پست، نه مقام، نه شهرت، فقط شود حق. بعد میبینی که رها میشود. رها میشود. دیگر نمیدانی دلت شور میزند یعنی چه.
خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده