خودشناسی در قرآن
سوره کهف، آیه ۲۶
استاد حسین نوروزی
جلسه ۴۰ (۲۲ آذر ۱۴۰۴)
هدف زندگی را چه کسی تعیین میکند؟ ولیِ واقعیِ انسان کیست؟
تا وقتی هدف زندگی را نشناسی، هر روز سرگردانتر میشوی؛ قرآن میگوید ولیِ حقیقی فقط خداست و انتخاب درستِ هدف، آغاز آرامش و خودشناسی است.
قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا ﴿۲۶﴾
بگو خدا به آنچه درنگ كردند داناتر است نهان آسمانها و زمين به او اختصاص دارد و چه بينا و شنواست براى آنان ياورى جز او نيست و هيچ كس را در فرمانروايى خود شريك نمىگيرد (۲۶)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
مفهوم عدم آگاهی انسان
«قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ»؛ خدا بهتر میداند. کلمه «أَعْلَم» در اینجا در مقابل «عالم» نیست. معنایش این نیست که خدا بهتر میداند و ما هم میدانیم منتها خدا بهتر میداند. نه، به معنای این است که ما نمیدانیم و خدا میداند. این در محاورات عرفی خود ما هم به کار میرود. گاهی مطلبی را که نمیدانیم، میگوییم که نمیدانم، خدا بهتر میداند. خدا بهتر میداند در مقابل نمیدانمِ من. نه یعنی من میدانم، خدا بهتر از من میداند. ما اصطلاحاً میگوییم: «چه میدانم. خدا بهتر میداند.» در مقابل نمیدانم ماست.
«قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ» یعنی من چه میدانم؟ از خودتان نظر بیخودی ندهید. زود بگویید: «من چه میدانم، الله اعلم». تازه همین جمله را هر کسی حق ندارد بگوید. در روایت داریم کسی حق دارد این جمله را بگوید که تلاش کرده و صلاحیت گفتن این جمله را دارد که بگوید من نمیدانم، خدا بهتر میداند. و الا اگر کسی مثلاً فرض بکنید که بیاید از شما در مورد یک موضوع تخصصی مثل پزشکی مثلاً بپرسد بگوید فلان بیماری درمانش چیست؟ شما هم که پزشک نیستی اصلاً، بگویی «من نمیدانم، خدا بهتر میداند»، نهی شده. حق نداری بگویی من نمیدانم، خدا بهتر میداند! اصلاً تو صلاحیتش را نداری بگویی. هم «من نمیدانم» و هم «الله اعلم» راحق نداری بگویی. اما اگر از یک پزشک بپرسند بگویند فلان بیمار، بیماریاش چیست؟ بگوید: «من یک حدسهایی میزنم ولی نمیدانم. خدا بهتر میداند».
این اینجا جایش است. او زحمت کشیده، تلاش کرده، کار کرده، عمرش را صرف این کار کرده است. یک وقت بوعلی سینا میگوید من نمیدانم، یک وقت من و شما میگوییم ما نمیدانیم، خدا بهتر میداند. بوعلی سینا میگوید: «دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت، یک موی ندانست ولی موی شکافت» او موی شکافته، موشکافی کرده، حالا میگوید یک موی ندانست. او حق دارد بگوید نمیدانم. من و شما که اصلاً نمیدانیم که. خب از اولش هم ندانستیم و نباید هم بدانیم؛ کاری نکردیم که بدانیم. «یک موی ندانست ولی موی شکاف اندر دل من هزار خورشید بتافت» این است. «اندر دل من هزار خورشید بتا آخر به کمال ذرهای راه نیافت». او حق دارد که هزار خورشید به دلش تابیده اما میگوید آخر به کمال ذرهای راه نیافت. خدا بهتر میداند.
خدا کیست؟ «لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» یعنی آنکسی که آسمانها و زمین را یعنی هیچ چیزی برایش غایب نیست. «لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». ما خیلی هم که بدانیم، باز هم یک چیزهایی را میدانیم، خیلی چیزها را نمیدانیم، غایب است برایمان، غیب است. اینجور نیست که هیچ چیزی برایش غیب نباشد. غیب برایش معنا ندارد. خب حالا برای خدا اینجوری است.
پیوند صفات الهی و نیاز انسان به ولی
چنان بیناست، چنان شنواست: «أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ». چنان بینا و چنان شنواست، یعنی قابل تصور برای شما نیست، در ذهن شما نمیآید یعنی چه. هیچ چیزی برایش غیب نیست، پنهان نیست. قابل تصور نیست معنایش این نیست که نمیشود رسید. خدا برای چه از خودش تعریف میکند؟ «لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». میخواهد پز بدهد؟! «أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ» خیلی بیناست، خیلی شنواست. نمیتوانی تصور کنی، قابل تصور نیست. «خب خوش به حالش، به ما چه؟» نه، به ما مربوط است. به ما مربوط است. چگونه به ما مربوط است؟ صفات خداست، به ما مربوط است؟ «لَهُ» یعنی برای خداست، غیب آسمانها و زمین. به ما مربوط است؟ بله، به ما مربوط است. چگونه به ما مربوط میشود؟
ادامه آیه میفرماید: «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ»؛ هیچ ولی غیر از خدا پیدا نمیکنی. ربطش به من و شما معلوم شد. چرا خدا از خودش تعریف میکند؟ اوصاف خودش را ذکر میکند. نمیخواهد به ما پز بدهد، بگوید من دارم، شماها ندارید. نه. میخواهد بفرماید که شماها نیازمند به ولی هستید و هیچ ولی غیر از من پیدا نمیکنید. حالا خودتان میدانید. میخواهی ولی داشته باشی؟ ولی یعنی سرپرست، یعنی فرمانده.
ولایت درونی به مثابه هدف و فرماندهی وجود
انسان بدون فرمانده و سرپرست نمیتواند باشد. فرمانده و سرپرست و ولی گاهی بیرونی است، گاهی درونی است. یک وقت از بیرون کسی به ما امر و نهی میکند، فرماندهی میکند ما را، سرپرستی میکند. یک وقت درون ماست، هدف ماست.
آن چیزی که در درون شما به شما امر و نهی میکند، دستور میدهد و شما هم از او اطاعت میکنی، حرفش را گوش میکنی، هدف شماست. چقدر این هدف ناشناخته است. جایگاهش، اهمیتش، ضرورتش، تعریفش ناشناخته است. هدف داری یا نداری؟ میتوانی هدف نداشته باشی؟ چند قسم هدف داریم؟ هدف چیست؟ هدف یعنی فرمانده وجودت، ولیِ وجودت، آن کسی، آن چیزی که وجود شما را تحت ولایت خودش دارد و بر وجود شما امامت میکند، امام وجودت است.
چه کسی بر وجود من و شما دارد الان بالفعل امامت میکند و وجود ما را دارد اداره میکند، مدیریت میکند، سرپرستی میکند، ما را تحت ولایت خودش دارد که هر چه او میخواهد ما عمل میکنیم. هر چه او میخواهد ما میگوییم. هر جا او میخواهد ما میرویم. او میشود ولیِ وجود ما. شما وقتی هدفی را در ذهنت داری میگویی بروم فلان کار را انجام دهم. مثلاً فرض بکنید میخواهی بروی مشهد. میگویی میخواهم بروم مشهد.
چه کسی به شما میگوید که برو مثلاً بلیت قطار بگیر، بلیت هواپیما بگیر؟ چه کسی به شما میگوید که ساکت را ببند، برنامههایت را تنظیم کن برای رفتن به مشهد؟ رفتی راهآهن بلیت بگیری یا رفتی در موبایلها میخواهی بلیت بگیری، چه کسی به شما میگوید کدام بلیت را بگیر؟ اشتباهی نگیری، بلیت تبریز را نگیری، بلیت مشهد را بگیر. چه کسی میگوید به شما؟ خود هدفی که انتخاب کردی دیگر. همه اینها را به تو میگوید. میگوید من تصمیم گرفتم هدفم این است که بروم مشهد. معلوم است دیگر، باید بلیت مشهد را بگیرم دیگر. این معلوم شد. از کجا معلوم شد؟ از هدفی که انتخاب کردید دیگر.
حالا این هدف مربوط به مشهد رفتن شما بود. کل زندگی شما، هدفش چیست؟ چه میشود که انسانی میشود ضال، یعنی گم؟ برای اینکه هدفش را نمیداند چیست. هدفش را گم کردهای. به او میگویند که برای چه زندهای؟ برای چه داری زندگی میکنی؟ میگوید نمیدانم. چرا نمیداند؟ چون نمیداند کجا میخواهد برود. نمیداند هدفش از زندگیاش چیست. میگوید فقط زندهام. زندگی نمیکند.
«غیرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ»
خدایا ما را جزء آنهایی که مورد غضب تو قرار گرفتند و آنهایی که گماند، قرار نده. یعنی ما را بیسرپرست نگذار. سرپرست ما کیست؟ هدف ماست. اگر هدف داشته باشی، میفهمی چگونه زندگی کنی. دیگر «چه کنم چه کنم» نداری. نمیگویی حالا الان اینجا چه کار کنم؟ چه شغلی انتخاب کنم؟ چه درسی بخوانم؟ دانشگاه بروم یا حوزه بروم؟ چه ورزشی کنم؟ تکلیف خودت را با خودت میدانی. چطور وقتی میخواهی بروی مشهد، بلاتکلیف نیستی که بلیت تهران را بگیرم یا بلیت تبریز را بگیرم؟ میگویی معلوم است دیگر، من میخواهم بروم مشهد، باید بلیت مشهد را بگیرم دیگر. وقتی رفتی سوار قطار بشوی، سوار قطار مشهد میشوی، سوار قطار تبریز نمیشوی. میگویند چرا؟ میگویی برای اینکه میخواهم بروم مشهد دیگر.
کسی که میداند کجا میخواهد برود: «رَحِمَ اللهُ اِمْرَأً عَلِمَ مِنْ أَیْنَ وَ فِی أَیْنَ وَ إِلَى أَیْنَ» خدا مورد رحمت قرار دهد کسی را که میداند از کجا آمده، کجا هست، کجا میخواهد برود. خدا چرا از خودش تعریف میکند؟ در قرآن این همه اوصاف خدا بیان شده. چرا اینقدر وصف خودش را میکند؟ چرا اینقدر خودستایی میکند؟ آدم خوب نیست از خودش تعریف کند. چرا خدا اینقدر از خودش تعریف میکند؟ برای اینکه خدا آدم نیست. آدم خوب نیست از خودش تعریف کند ولی خدا که آدم نیست. پس برای چه تعریف میکند؟ برای اینکه ما بفهمیم که هدف ما خداست، ولیِ ما خداست. وگرنه اگر این نبود، میتوانستیم بگوییم به ما چه. خدایا تو رحمانی، به ما چه. رحیمی، به ما چه. کریمی، به ما چه. سمیع هستی، بصیر هستی. هر چه صفات خوب هم هست، همه را به خودش نسبت میدهد، میگوید همه اینها من هستم. هر چه هم بدی است مال شما است. توپ را میاندازد در زمین ما.
ربطش به ما چیست؟ ربطش این است که همه اینهایی که میگوید، میگوید اینها هدف شماهاست. شماها باید به اینجا برسید. رحیم بشوی، کریم بشوی، رحمان بشوی، بصیر بشوی، سمیع بشوی، همه اینها هدف شماست. ولیِ شما فقط خداست. خدا را ولی خودتان قرار دهید تا از سردرگمی در بیایید، از بلاتکلیفی در بیایید، دیگر نگویید الان من چه کار کنم. هر چه سوال داری، جوابش در همین یک کلمه است. هدفت چیست؟ میگوید چگونه زندگی کنم؟ میگویم اول به من بگو ببینم چرا باید زندگی کنی تا بهت بگویم چگونه زندگی کنی. چرا مربوط به هدف است. هدفت چیست در زندگی؟ کجا میخواهی بروی؟ به کجا میخواهی برسی؟
یک کسی میگوید من هدفم این است که پولدار بشوم. هدفش را که معلوم کرد، بعد میبینیم که هر کاری میکند برای اینکه پولدار بشود دیگر. تکلیفش روشن است دیگر. میفهمد چه کار میخواهد بکند دیگر. نمیآید از من و شما بپرسد که من چه کار کنم. چرا؟ چون هدفش را معلوم کرده. میگوید من میخواهم پولدار بشوم. یکی دیگر میگوید من میخواهم به پست و مقام بالا برسم. این نمیتواند به آن کسی که میخواهد پولدار بشود بگوید چه کار کن. هدفهایشان با هم متفاوت است. آن یکی که میخواهد پولدار بشود نمیتواند به آن کسی که میخواهد به پست و مقام بالا برسد بگوید تو چه کار کن. چه کسی به آنها میگوید؟ هدفشان به آنها میگوید. خود هدف به انسان ولایت پیدا میکند. ولیِ خودت را چه کسی قرار دادی؟ غیر خدا هر کسی را ولی خودت قرار بدهی، شیطان است. گول خوردهای. شیطان کارش گول زدن است. هیچکس صلاحیت ولایت وجود شما را ندارد.
صلاحیت اینکه هدف زندگی شما قرار بگیرد ندارد. چرا؟ چون «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ»؛ همه آنها از بین رفتنیاند، نمیمانند. شما میمانی و هدفی که نمانده. هدف یعنی آن چیزی که من میخواهم آخر سر به آن برسم، وقتی به آن رسیدم، آرام بشوم، به آرامش برسم. هدفی را که من الان تعیین کردم، من میمانم، آن میمیرد، از دست میرود، از من جدا میشود. فانی است، یعنی از من جدا میشود، ماندنی نیست، ربطی به من ندارد. یعنی هدف من نیست. یعنی من برای رسیدن به آن هدف آفریده نشدم. اصلاً خدا من را برای آن هدف خلق نکرده. خب شما داری دنبال هدفی میروی که مال شما نیست؛ مال دنیاست، مال شکم است، مال شهوت است، مال بدن شماست، مال مرکب شماست، مال این الاغ شماست. الاغت قرار است به آنجا برسد، خودت باید جای دیگر بروی. هدف را با هدف الاغت یکی کردی: خوب بخورم، خوب بخوابم، آسایش داشته باشم. این که نشد هدف شما.
تمام قرآن و آیات قرآن همین یک کلمه را میخواهد بگوید به ما: ولیِ خودت را درست انتخاب کن، هدف خودت را درست انتخاب کن در زندگی. اگر درست انتخاب نکنی، سر از ناکجاآباد در میآوری. اگر هم اصلاً انتخاب نکنی، اصلاً بیهدف دارد زندگی میکند، گم است، گم.
جایگاه قرآن و خودشناسی در تعیین هدف
آن کسی که هدف دارد و هدفش خدا نیست، «غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ» است، آن مورد غضب قرار میگیرد، سر از هلاکت در میآورد. با سرعت دارد میرود، ولی کجا؟ جهنم. جهنم جایی نیست که بگویی بعدها میرویم در آن. نه، از همین الان میرویم در آن. وقتی هدفت خدا نبود، همین الان داری رنج میبری، عذاب میکشی. گمشده داری، گمشده واقعی که فطرت الهی خودت است.
قرآن کتاب خداشناسی است یا خودشناسی؟ قرآن کتاب خودشناسی است. میخواهد هدف شما را معرفی کند. هدف ما چیست؟ هدف ما خداست. پس باید همهاش از خدا بگوید. وقتی دارد از خدا میگوید، شما میتوانی بگویی به من چه؟ این خدا به من چه؟ نه. خدایی را میگوید که هدف شماست. فرق آموزههای قرآن و آیات قرآن با فلسفه مثلاً علم فلسفه همین است. علم فلسفه هم از خدا میگوید، اما شما میتوانی بگویی خب به من چه. خدا این است، این است، این است، به من چه. خدا خیلی خوب است، خوش به حالش، به من چه. نه، هدف تو است. تو باید اینجوری بشوی. تو باید به اینجا برسی. تو باید به خدا برسی. تو باید به لقای خدا نائل بشوی.
«الَّذِينَ يَرْجُونَ لِقَاءَ رَبِّهِمْ» آنهایی که امید دارند به لقای پروردگارشان برسند، یعنی هدفشان را شناختهاند و درست انتخاب کردهاند. «الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَ رَبِّهِمْ» آنهایی که هدفشان را نشناختند یا شناختند اما نمیخواهند به آن برسند. میگوییم سوء انتخاب دارند، نمیخواهند به آن برسند. خودشناسی همان خداشناسی است. خداشناسی همان خودشناسی است چون خدا هدف من است. رابطه خدا را با خودم اگر نتوانم بفهمم، هیچ چیزی از خداشناسی نفهمیدم.
هی میگوییم خدا خدا. دست به دامن خدا میشویم. دامن هم ندارد، ولی میشویم. دست به دامن خدا میشویم که خدایا مریض داریم، مشکلات داریم، از خدا میخواهیم میگوییم خدایا این مشکلات ما را حل کن. این است خدا؟! کار خدا این است که مشکلات دنیای ما را حل کند؟! کل دنیا وسیله است، محل گذر است، هدف نیست. در حالیکه خدا هدف است. شما هدف را داری خرج وسیله میکنی. سرپرست خودت را چه کسی قرار میدهی؟ زود نرود ذهنمان بیرون که ببینیم خب در بیرون چه کسی دارد سرپرستی میکند ما را و او را ما سرپرست خودمان قرار دادیم. آن سرپرست بیرونی هم دارد از درون شما مدیریت میشود.
علت عدم صلاحیت غیر خدا برای ولایت
اینکه شما چه کسی را در بیرون سرپرست خودت قرار میدهی، این ریشه در این دارد که شما در درون خودت چه کسی را سرپرست خودت قرار دادی. سرپرست خودت را در درون خودت آسایش دنیا قرار دادی؟ خب بیرون هم میگردی ببینی چه کسی این آسایش دنیا را بهتر فراهم میکند. همان را سرپرست خودت قرار میدهی. چه کسی به تو گفت که او را سرپرست قرار بدهی؟ هدفت. هدف کجاست؟ هدف در درون خودت است. خودت انتخاب کردی. خواستی یک دنیای راحت و خوبی داشته باشی.
خب میگردی بیرون ببینی چه کسی میتواند این دنیای خوب و راحت را برایت فراهم کند. ولی بیرون میگردی، یک توهماتی هم پیدا میکنی. خیال میکنی مثلاً اگر کسی را سرپرست خودت کردی، دنیای راحت و خوبی پیدا میکنی. اشتباه میکنی! یعنی دنیای خوب و راحت هم نخواهی داشت. نه اینکه هدفت را اشتباه گرفتی، نه. آن که هیچ. اینجور نیست که شما اگر غیر خدا را ولی خودت قرار دادی و سرپرست خودت قرار دادی، واقعاً او سرپرست باشد، ولی باشد، حقیقتاً صلاحیت ولایت وجود شما و دنیای شما را داشته باشد. ندارد. خودش هم نیاز به یک ولی دارد. شما او را ولی خودت قرار میدهی، ولی خودش را هم خدا دارد ادارهاش میکند. ولی حقیقی و واقعی و هدف نهایی برای همه عالم خداست.
هیچکس نمیتواند منهای ولایت خدا، ولایتی داشته باشد. «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ» اصلاً ولی وجود ندارد. اینکه شما او را ولی قرار دادی، معنایش این نیست که او ولی بشود. او ولایت ندارد. او صلاحیت اینکه هدف وجودی شما قرار بگیرد را ندارد. دنیا دست او نیست. دنیا با مدیریت او اداره نمیشود. شیطان دارد گولت میزند. میگوید اگر زمام امور خودت را بدهی دست آمریکا، نمیدانم چه و کجا، دیگر نمیدانی چه میشود. دارد گولت میزند. برو یک خرده نگاه کن ببین چه شده.
در درونت اگر هدفت درست انتخاب نشود، بیرون خرابکاری میکنی. همه اینهایی که آمدند بیرون را درست کنند، ولی بیرونی را درست کنند، دارند بیراهه میروند. ولیِ درون را رها کردند و چسبیدند به ولیِ بیرون. میگویند این ولی غلط است، آن ولی درست است. خیال میکنند اگر گفتند، اینها هم قبول میکنند. اینکه باطناً ولیِ شیطان است، بیرون هم دنبال کسی میگردد. خود آن شیطان به او میگوید برو سراغ چه کسی. این دنیا را انتخاب کرده. «لا یرجون لقاء ربهم یستحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا» دنیا را انتخاب کرده است. شما به او میگویی نه، این صلاحیت ندارد. این هم هر چه نگاه میکند، میبیند خیلی هم صلاحیت دارد.
چرا صلاحیت ندارد؟ خیلی بهتر از آنهایی که شما میگویی صلاحیت دارد، مثلاً به حسب ظاهر. خب قبول نمیکند، زیر بار نمیرود. دلش لک میزند برای سرپرستی او، تحت ولایت او رفتن. از درون باید مشکل حل بشود. ببین ولیِ درونی که انتخاب کردی و هدفی که آن هدف را نشانهگیری کردی، آن هدف چیست؟ بحث هدف و ولی خیلی مهم است. از ولایت همه میگویند اما هیچکس اسم هدف را نمیآورد، چون نمیدانند ولایت یعنی چه. کلمه ولایت خیلی به کار میرود اما معنای ولی چیست؟ از کجا شروع میشود؟ چه میشود یک کسی میرود تحت ولایت طاغوت، یک کسی میرود تحت ولایت ولی خدا؟
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ» رسول الله. از خدا شروع میشود. اگر ولیِ شما در درون شما و هدف شما خدا نباشد، نمیتوانی رسول خدا را ولی خودت قرار بدهی. نمیتوانی ائمه علیهم السلام را ولی خودت قرار بدهی. نمیتوانی آنهایی که در راستای ولایت ائمه علیهم السلام ولایت پیدا کردهاند را شما ولی خودت قرار بدهی. نمیشود. شدنی نیست. ما میخواهیم یک کار نشدنی را شدنی کنیم. نمیشود دیگر. خدا اینجوری خلق نکرده انسان را. از بیرون نمیتوانی درست کنی. باید از درون درست بشود.
فلذا امام زمان علیهالسلام غایب است. چرا؟ برای اینکه منتظر است ما از درون درست بشویم تا بیاید بیرون را درست کند، غیبت دارد معنایش این است که سراغ بیرون نیامده که بیرون را درست کند، جهان را پر از عدل و داد کند. چرا نیامده؟ برای اینکه باید از درون درست بشود. «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ» یعنی بیرون، «حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ» یعنی درون. خدا بیرون را تغییر نمیدهد، مگر اینکه شما درونتان را تغییر دهید، یعنی هدفتان را اصلاح کنید. حالا ما میگوییم درونت را تغییر بده، میگوید اخلاقم را خوب کنم؟ نمازهایم را بخوانم؟ روزههایم را بگیرم؟ میگویم هدفت را تعیین کن. هدفت را اصلاح کن. هدفت را معلوم کن. برای چه خلق شدی؟ «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا» خیال کردی همینجوری عبث آفریده شدی، هیچ هدفی نداشتی؟ «وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ» خیال کردید هدفتان خدا نیست، به سوی خدا رجوع نمیکنید؟ داری اشتباه میکنی.
تقدم خداشناسی بر رسولشناسی
خدا را بشناس. میگوید آقا چه ربطی دارد؟ من میگویم خدا را بشناسی همه کارها درست میشود. شما میگویی چه ربطی دارد؟ آقا ما مشکلات اقتصادی داریم، چه ربطی دارد به خداشناسی؟ ما مشکلات سیاسی داریم، چه ربطی دارد به خداشناسی؟ چرا به من میگویی؟ برو به قرآن بگو و به خدا بگو؟ از اینجا شروع کرده. پیغمبرش را هم میخواهی بشناسی باید خدا را بشناسی. اول باید خدا را بشناسی بعد پیغمبر را بشناسی. این دیگر خیلی عجیب غریب است. آقا دیگر پیغمبر باید بیاید با ما خدا را معرفی کند. نه، اشتباه میکنید. اول باید خدا را بشناسی، بعد به واسطه خدا، پیغمبرش را بشناسی.
«اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَکَ» خدایا خودت را به من معرفی کن، من رسولت را میشناسم، خودم میفهمم کیست. یعنی تو به من میگویی. از خدا شروع میشود. اگر خدا را هدف خودت قرار نداده باشی، نمیتوانی تحت ولایت رسول خدا قرار بگیری. معنا ندارد. کسی که هدف در زندگیاش خوردن و خوابیدن و آشامیدن و شهوترانی و پست و مقام و پول و زنده ماندن است، هدفش این است، نمیشود به او گفت خیلی کارها را نکن. این هر کاری دستش برسد میکند برای اینکه به اینها برسد. نمیشود به او گفت دزدی نکن. میگوید من پول میخواهم. باید اول بیایی درست کنی برای چه پول را میخواهی؟ هدفت از اینکه هدفت را پول قرار دادی؟ خب وقتی هدفش پول است، هر کاری میکند برای اینکه به پول برسد دیگر. چرا ما نمیخواهیم این را متوجه بشویم؟! وقتی هدفش پست و مقام است، هر جنایتی را مرتکب میشود که به آن پست و مقام برسد. تکلیفش را با خودش روشن کن. بفهمد که خدا او را برای دنیا خلق نکرده است.
«إِنَّمَا خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ لَا لِلْفَنَاءِ» اینها فانی است، اینها رفتنی است. خودت را خرج اینها نکن. اینها را خدا به تو داده، خرج آخرتت کنی، خرج بقا، خرج خودت کنی. خودت مهم هستی. ببین هدفت چیست؟ برای چه هدفی خلق شدی؟ تا به اینجا میرسیم میگوید معلوم است دیگر، برای رسیدن به خدا خلق شدیم دیگر. کدام خدا؟ کدام خدا؟ برای رسیدن به خدا خلق شدیم؟! یک خدایی به ما معرفی کردند ربطی به ما ندارد. میگوییم خدا کیست؟ میگوید خالق است دیگر. خالق است که خالق است، خوش به حالش، به من چه؟
خدا یعنی هدف من، مقصد من. «إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»، من باید به او رجوع کنم. سر از او درمیآورم. «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»، «إِلَیْهِ الْمَصِیرُ» یعنی به من مربوط است. همهاش به من مربوط است. اصلاً همهاش یعنی من. هدف من خودم هستم. یک خدایی برای خودمان نسازیم در ذهنمان که خالق است و رازق است و نمیدانم فلان است و بیربط به ما. همهاش به خودمان مربوط است. همهاش به من و شما مربوط است. هدف من و شماست، ولیِ من و شماست. یعنی سرپرست ما است. یعنی بگذاری کنار، هیچی نداری. سر از هلاکت در میآوری.
تمام انبیا و اولیای خدا آمدهاند این حقیقت را به ما بیان کنند و بگویند خودت را پیدا کن، یعنی هدفت را بشناس. میآیی خودت را پیدا کنی و هدفت را بشناسی، سر از خدا در میآوری. غیر خدا کسی صلاحیت هدف بودن ندارد. کسی صلاحیت ولایت شما را ندارد. بحث ولایت خیلی مفصل و گسترده است. یک قطره از دریای بحث ولایت را امشب گفتیم.
خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده