جلسه خودشناسی

وحی، حقیقت ثابت درون ما؛ در برابر دنیای بی ثبات!

46

۱۱ بهمن ۱۴۰۴، جلسه 46 خودشناسی در قرآن، سوره کهف، آیه 27

صحبت از معنای وحی، حقیقت علم، حقیقت دیدن، دنیای فانی و بی ثبات و تنها تکیه گاه و پناهگاه

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. وحی چه تفاوتی با علم و دانشی دارد که انسان با درس و تجربه به دست می‌آورد؟
. منظور از «کتاب رب» و «کتاب جان» چیست و چگونه می‌توان آن را خواند؟
. چرا قرآن می‌گوید هیچ پناهگاهی جز خدا و کتاب رب انسان وجود ندارد؟
. چگونه دل بستن به دنیا آرامش را از انسان می‌گیرد و راه رهایی از این وابستگی چیست؟

58:16 / 00:00
انتشار: 1404/11/12 به‌روزرسانی: 1405/4/23
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 2 از 3: این متن نسخه بازبینی شده‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به تدریج ویراستاری می‌شود.

خودشناسی در قرآن

سوره کهف، آیه ۲۷

استاد حسین نوروزی

جلسه ۴۶ (۱۱ بهمن ۱۴۰۴)

وحی، حقیقت ثابت درون ما؛ در برابر دنیای بی ثبات!

صحبت از معنای وحی، حقیقت علم، حقیقت دیدن، دنیای فانی و بی ثبات و تنها تکیه گاه و پناهگاه

 

«وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیكَ مِن كِتَابِ رَبِّكَ لَا مُبدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا» 

از کتاب پروردگارت آنچه به تو وحی شده است، تلاوت کن. کلمات او را تغییر دهنده‌ای نیست و هرگز جز او پشت و پناهی نخواهی یافت.

مربی واقعی و کتاب وحی

«وَاْتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیكَ مِن كِتَابِ رَبِّكَ» معلوم می‌شود که مربی واقعی تو و رب تو، کتابی دارد برای تو و کتابی برای تو فرستاده و وحی کرده است. اولا خیال نکن که خدا ما را خلق کرده و رهایمان کرده است. برای ما کتابی از ناحیه‌ی خودش وحی فرموده. وحی کرده یعنی مثل این کتاب‌هایی که خوانده می‌شود، گفته می‌شود و شنیده می‌شود، نیست؛ وحی است.

تفاوت وحی با دانش‌های بشری

این کتاب‌ها،شما وقتی مطلبی را به کسی می‌گویی، ممکن است در گفتنش اشتباه کنی. او ممکن است در شنیدنش به خطا برود و درست نشنود. اما کتابی که خدا وحی می‌کند، یعنی از این نوع و این مقوله که قابل خطا و اشتباه است، نیست. بیا بیرون! برو یک جایی که هیچ خطا و اشتباهی در آنجا راه ندارد؛ آن را بهش می‌گوییم وحی.

چطور می‌شود که یک جایی، یک گفتاری، یک سخنی، یک بیانی خطا نداشته باشد؟ اشتباه در آن راه نداشته باشد؟ وحی از آن قبیل است که همه‌ی ما در خودمان نمونه‌هایش را می‌یابیم و داریم که هیچ خطا و اشتباهی در آن نیست و عصمت دارد؛ و آن وجدانمان است، فهممان است، عین حقیقت است. اگر شما یک سخنی بگویی، این سخن شما که داری خبر می‌دهی از یک واقعیتی، ممکن است مطابق با واقعیت باشد و ممکن هم هست نباشد. احتمال کذبش هم هست که درست از کار در نیاید. اشتباه گفتی!

وحی به مثابه مشاهده واقعیت

اما خود واقعیت هم می‌تواند اشتباه باشد؟ خودش خودش است دیگر! شما که خبر نمی‌دهی. مدل وحی، مدل مشاهده‌ی خود واقعیت است. شما اگر با خود واقعیت یکی بشوی، شما اگر با خودت، با خودت که دیگر یکی هستی دیگر! از خودت خبر بدهی، می‌تواند دروغ باشد؟ می‌تواند اشتباه باشد؟ می‌تواند غیر واقع باشد؟ خودت از خودت!

شما الان وجدانا می‌یابی که در حال شنیدن هستی، خبر می‌دهی، می‌گویی: «من الان در حال شنیدن هستم، الان در حال فکر کردن هستم». این خود واقعیت است دیگر. دو تا چیز نیست تا از یک چیز خبر بده، یک چیز دیگر. این خبر بدهد از آن، شما خبر بدهی از یک چیزی، یک اتفاقی که بیرون افتاده. شما الان با چشم، این جمعیتی را که اینجا نشسته است می‌بینی، خبر می‌دهی، می‌گویی: «اینجا یک عده‌ای هستند». ممکن است خبر تو اشتباه باشد، دچار توهم شده باشی.

شما الان این خبر را هم می‌گویی نه، نمی‌شود! یعنی چه؟ من دارم می‌بینم! همین که شما می‌گویی نمی‌شود، من می‌گویم خطای چشم مطرح است. با اینکه شما می‌گویید: «نه بابا، نمی‌شود دیگر! من که دارم می‌بینم! من که کور نیستم! دارم می‌بینم یک عده اینجا نشستند»همین در عین حال، من می‌گویم در آن خطا راه دارد، ممکن است اشتباه کنی. حالا وحی ببین چیست که همین هم، همین مقدار خطا هم در آن راه ندارد؛ یعنی امکان خطا در وحی نیست، چون خود واقعیت است.

خودت داری از خودت خبر می‌دهی. پروردگارت دارد از خودش خبر می‌دهد. «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ» خود خدا دارد از خودش خبر می‌دهد دیگر. دو تا چیز نیست که. «لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ» هیچ معبودی جز او نیست. این را به می‌گوییم وحی. خطا، اشتباه معنا ندارد. نه اینکه نیست! الان هم من که دارم می‌گویم با چشمم می‌بینم شماها هستید، می‌گویم: «شماها اینجا هستید». این هم خطا در آن نیست اما معنا دارد. آنجا اصلا معنا ندارد خطا، چون دو تا چیز نیست. خودش دارد از خودش خبر می‌دهد. مثل اینکه شما خودت از خودت خبر بدهی.

پیغمبر خدا مدل خبر دادنش از حقیقت، از واقعیت، از خدا، از اوصاف خدا، از وقایع و اتفاقات این‌جوری است؛ مدل وحیانی است، یعنی با آن حقیقت متحد می‌شود، یکی شده، در خودش است. دارد. خدا را ما بیرون از خودمان، یک جایی، یک چیزی، یک شکلی برایش مثل و مانند می‌سازیم. این‌جوری نیست. «هُوَ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» از رگ گردن به شما نزدیک‌تر است. با شما یکی است، قاطی است، جدا نیست. اگر خدای خودت را پیدا کنی و تو هم با آن خدا و ربّت یکی بشوی، هر چه بگویی، درست درمی‌آید. همه‌اش درست است. غلط در آن نمی‌تواند در بیاید اصلا؛ معنا ندارد. چون خود حقیقت است، خود واقعیت است.

شهود باطنی و نفی خطا

همه‌ی ما می‌یابیم که اجتماع نقیضین محال است. محال است یعنی محال است. راه ندارد. شدنی نیست. هم باشد، هم نباشد؛ نمی‌شود. جمع بشود، هم وجود و هم عدم؛ نمی‌شود. اینکه نمی‌شود، این را چه کسی می‌گوید نمی‌شود؟ چون دانشمندان گفتند نمی‌شود ما می‌گوییم خب نمی‌شود دیگر. این‌جوری است؟! یا همین الان خودت می‌یابی که نمی‌شود. می‌گویی: «یعنی چه؟ هم باشد، هم نباشد!»

آمد خدمت آن عالم، یک جوانی از این آتئیست‌ها. گفت: «شماها معتقدید که اجتماع نقیضین محال است». عالم گفت: «بله». گفت «یعنی شما می‌گویید این درست است؟» گفت: «بله». گفت: «ما معتقدیم که نه، اجتماع نقیضین محال نیست». ایشان گفت: «بله». «آن هم درست»! گفت: «اینکه نمی‌شود که!» گفت: «خب ما هم همین را می‌گوییم دیگر» اجتماع نقیضین یعنی نمی‌شود هم درست باشد، هم غلط باشد. هم من درست بگویم، هم تو درست بگویی؛ نمی‌شود. یکیش درست است. این را می‌گوییم اجتماع نقیضین محال است. بالاخره اجتماع نقیضین یا محال است یا محال نیست. خود این هم اجتماع نقیضین محال است می‌گیردش! تمام شد، بحث تمام.

این رامی‌گوییم وحی. این مدلش از نوع مدل وحیانی است. وحی این‌جوری است. نمی‌شود خطا داشته باشد. معنا ندارد که در آن خطا باشد. حالا خدای متعال می‌فرماید: «وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیكَ مِن كِتَابِ رَبِّكَ» وحی شده به تو. این مدلی وحی شده؛ یعنی خود حقیقت را یافتی، پیدایش کردی، دیدی، مشاهده کردی. نشانت دادیم. ملاقات با خدا این‌جوری است. این‌جوری نیست که یکی شما، یکی هم خدا، دو تا چیز بشود؛ بعد شما بنشینی خدا را از دور، مثلا با چشم، کدام چشم دیگر؟ چشم سرت؟ چشم سر که بابا خطا دارد که! اصلا چشم سرت در کار نیست آنجا! خواب هم که می‌بینی، چشم سرت بسته است، ولی داری می‌بینی. مگر هر چه آدم می‌بیند، به چشم سرش است؟

حقیقت دیدن و چشم دل

خیلی ما سطح دیدن را آوردیم پایین، خیلی آوردیم پایین. خیال می‌کنیم این چشم سر ماست که می‌بیند. این نیست. دیدن و حقیقت دیدن که این نیست. آن هم که در خواب می‌بینی، نیست. آن را گفتیم برای اینکه متوجه بشوی که چشم سرت کاره‌ای نیست. وقتی هم خواب هستی، چشمت بسته است، باز هم می‌گویی: دیدم. دیدم! داری می‌بینی. همین الان هم به شما می‌گویم: «چشمانت را ببند! این را که من بهت می‌گویم را تصورش کن و ببینش. یک کوه، یک قله. قله‌ی دماوند را که دیدی، بیاور در چشمت، بیاور در ذهنت. با چشم بسته. تمامش طلا». آمد، تمام شد، دیدی! به همین راحتی می‌گویی: «دیدم! آره، من دیدمش!» حقیقت دیدن تازه این‌ها نیست. یک چشمی داریم که با آن چیزی که می‌بیند، دو تا نیست. الان دیدن شما با آن کوه طلا و قله طلایی که گفتم که در چشمت دیدی، در ذهنت دیدی، چشمانت را بستی، دیدی، شما دو تا هستید. دو تا چیز است. آن یک قله، شما جدا هستی. یک حقیقت دیدنی داریم که شما با حقیقت یکی هستی. شما جدا و دو تا نیستی. خودش است، خودت هستی. از خودت داری خبر می‌دهی.

معرفت نفس و شناخت پروردگار

فلذا می‌فرماید: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» خودت را دیدی، خدا را دیدی. تمام. عرفه یعنی دیدی. معرفت پیدا کردی، ما خیال می‌کنیم کلاس درس است؛ خواندیم مثلا. نه! یعنی دیدی، با یک چشمی که وقتی می‌بیند، از آن چیزی که می‌بیند جدا نیست. شما وقتی خودت را می‌بینی، چه جوری خودت را می‌بینی؟ یک وقت می‌گویی: «می‌روم جلو آینه می ایستم، نگاه می‌کنم». این خودت هستی؟ این که بدنت است! خودت را می‌خواهی ببینی، باید چشمت را هم ببندی. وجدانی است، یافتنی است.

خودت پیش خودت حاضر هستی. خودت را داری می‌یابی که: «من هستم!» این که «من هستم» را با چشم سرت می‌بینی؟ با ذهنت تصور می‌کنی؟ بله، در ذهن هم تصورش کردم. اما حقیقتش را اول تصور کردی یا اول یافتی که «من هستم»، بعد این را آوردی در ذهنت، تصورش هم کردی؟ بعد هم بیانش می‌کنی، می‌گویی، بیانی که می‌خواهی کنی، بعد می یاوری در ذهنت. اما خودش را که دیگر یافتی.

شما وقتی هوا سرد است، اول تصور سرما می‌کنی، بعد یخ می‌کنی؟! نه بابا! اول خوابیدی اصلا. خواب هستی، تصور نمی‌توانی کنی! چشم سرت هم بسته است. اما یخ می‌کنی، سردت می‌شود، سرما می‌خوری. بعد بلند می‌شوی، می‌گویی: «حواسم نبود! سرما خوردم، یخ کردم. چیزی رویم نیانداخته بودند، خوابم برد». اول یخ می‌کنی، بعد که از خواب بلند می‌شوی، متوجه می‌شوی. می آوری در ذهنت می‌گویی: «یک چیزی وجود دارد به نام سرما. آن سرما را من وجدان کردم، آمد من را گرفت. با همه‌ی وجودم یخ کردم. از شدت سرما و لرزیدن، بلند می‌شوی از خواب». خب اول شما وجدان کردی دیگر. بعد در ذهنت آوردی. بعد می‌گویی، می‌روی دکتر. به دکتر می‌گویی: «این‌جوری این‌جوری شد، این‌جوری». و الا اول که نیاوردی در ذهن! یک وجدانی داریم ما که با ذهن و چشم سر حسابش جداست. آن را پیدایش کن.

کتاب فطرت؛ کلمات تغییر ناپذیر الهی

این مثال‌ها برای تقریب به ذهن بود. آن مرکز وحیانی وجود شما است که «لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ» یک کتابی در جانت داری؛ کتاب فطرت تو است، کتاب ربّت است. «مِن كِتَابِ رَبِّكَ» آن کتاب یک کلماتی دارد، ثابت است. «لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ» قابل تغییر نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند دست ببرد آنجا و عوضش کند. یعنی خطا در آن  راه ندارد دیگر. معنا ندارد کسی آنجا بتواند کاری انجام بدهد. یک جایی است که اسمش کتاب رب است، فطرت الهی است. «لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» تبدیل‌پذیر نیست. نمی‌شود جایگزینش کرد. کسی بیاید یک کلمه‌اش را بردارد، یک کلمه‌ی دیگر برای خودش بگذارد! یعنی خطا در آن  راه ندارد. شیطان آنجا راه ندارد. «لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ» هیچ‌کس نمی‌تواند بیاید تغییر و تبدیلی در آنجا ایجاد بکند.

چرا خدای متعال روی این نکته تاکید دارد: «لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ»؟ چون همه چیز در حال تغییر و تبدیل است. همه چیز، یعنی همه چیز. ثباتی در کار نیست، غیر از همین. یک مرکز ثبات وجود دارد، آن هم فطرت الهی من و شما است. کتاب ربّ شما است. یک مرکز بیشتر هم نیست. «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» احد است، نه واحد است! واحد بعدش می‌شود ۲، بعدش می‌شود ۳، بعدش می‌شود ۴. احد دو-بردار نیست.

پناهگاه همیشگی در جهان گذرا

بعد خدای متعال می‌فرماید که: «وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا» همه‌ی این‌ها مقدمه ذکر شد تا این جمله را خدا بفرماید که غیر از این ربّت و کتاب ربّت، همه چیز در حال تغییر و تبدیل است و قابل اعتماد نیست و قابل تکیه دادن و تکیه کردن به آن نیست. و نمی‌یابی «لَن تَجِدَ» هر چه بگردی، بگردی! یعنی برو بگرد! برو بگرد! خودت را خسته کن! نخواهی یافت. منبع ثبات، منبع آرامش و قرار، در خودت است. فطرت الهی خودت است. کتاب رب خودت است. خدا به تو وحی کرده، قرار داده، توسط پیامبرانش برایت آن کتاب را خوانده.

ما گاهی می‌گوییم که خب من حالا این کتاب را دارم، فطرت الهی من. من که نمی‌توانم این کتاب را بخوانم که! سوادش را ندارم. در غار حرا پیغمبر بود. آنجا جبرئیل که نازل شد به پیغمبر، چه عرض کرد؟ گفت: «اقْرَأ» بخوان! حضرت لفظ «اقْرَأ» را که شنید، خب بخوان دیگر! خواندنی است! فرمود که: «من تا الان نه چیزی خواندم، نه چیزی نوشتم. من که خواندن نمی‌دانم که بخوانم، سواد ندارم».

معنای حقیقی خواندن و سواد

حالا آن‌هایی هم که سواد دارند، خیال نکنند که می‌توانند همه چیز را بخوانند، نه. شما الان سواد داری، ولی فارسی بلدی. عربی بگذارند جلویت، بگویند بخوان! می گویی نمی‌توانم بخوانم. عربی بلدی، فارسی بگذارند، بگویند بخوان! می گویی نمی‌توانم بخوانم. انگلیسی بگذارند، فرانسوی بگذارند، روسی بگذارند، نمی‌دانم اسپانیولی، چینی بگذارند، ژاپنی، می‌گویی من نمی‌توانم بخوانم. همه‌ی زبان‌های دنیا را بلدی، سواد داری، خیلی سواد داری. نت موسیقی بیاورند جلویت بگذارند، بگویند بخوان! می گویی «این دیگر چه زبانی است؟ چه می‌دانم این چه دارد می‌گوید؟» نمی‌توانم بخوانم.

یکی از بچه‌محل‌های ما، خدا به او سلامتی بدهد. بگویم می‌شناسید. بعضی‌ها که اینجا هستند جزو رفیق‌هایش بودند، قدیم‌ها. خیلی سال پیش قبل از انقلاب. یک چندتایی رفقا با همدیگر جمع شدند، گفتند: «برویم مثلا سد لتیان، آنجا آب‌تنی کنیم». سوار ماشین بودند، داشتند می‌رفتند با هم. همه‌ی این‌ها درس‌خوانده، کلاس رفته. مثلا بین آن‌ها دیپلم داشتند. آن موقع دیپلم خیلی مهم بود. کسی دیپلم می‌گرفت دیگر می‌گفتند این خیلی باسواد است. یکی از آن‌هایی که الان مرحوم شد، پسرخاله‌ی من بود، آن هم در این جمع بود. یکی از این‌ها هیچ سواد نداشت. هیچ یعنی هیچ مطلقا. اینها هم خوب سر به سرش می‌گذاشتند، ولی آن هم کم نمی‌آورد. برگشت گفتش که: «شما سواد دارید؟» گفتند: «بله». گفت «بروید پی کارتون! شما سواد ندارید!»

به این‌ها هم برخورد: «به من می‌گویی من! من سواد دارم! من دیپلم دارم! دیپلم». گفت: «من ثابت می‌کنم به تو سواد نداری! من یک چیزی می‌گویم که تو نمی‌توانی بنویسی. گفت «من هر چه بگویی می‌نویسم. سواد من بالاست». آن موقع سواد به خواندن و نوشتن بود دیگر. گفت: «کاغذ را بیاور، قلم را بیاور». کاغذ آوردند، قلم آوردند. گفت: «خب، بگو! بگو تا من بنویسم». این شروع کرد سوت زدن. گفت بنویس. این هی فکر کرد  این درسش را نخواندیم. من سوت را چه جوری بنویسم! سوت زدن را آخر من چه جوری بنویسم؟ گفت «دیدی گفتم سواد نداری!» خیلی هم خوش‌بیان است. خیلی هم بد اخلاق است.

بازگشت به کتاب جان

ما هم که سواد داریم، این‌جوری نیست که بتوانیم هر چیزی را بنویسیم و بخوانیم که. حالا جبرئیل نازل شده به پیغمبر در غار می‌گوید: «بخوان». پیغمبر فرمود: «من چه بخوانم؟ من که اصلا اولا چه بخوانم، ثانیا سواد ندارم که بخوانم». دوباره عرض کرد که: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِی خَلَقَ» اینی که من دارم می‌گویم را بخوان، یک نوع خواندن دیگر است. چقدر این حرف مهم است! ما خیال می‌کنیم خواندن‌ها همیشه به این است که ما همین‌جوری که درس می‌خوانیم، این‌ها را بخوانیم. نه، سواد نمی‌خواهد!

کتاب ربّت را بخوان. کتاب فطرتت را بخوان. کتاب نفست را بخوان. «اقْرَأْ کِتَابَکَ» کتاب خودت را بخوان. این‌ها کتاب‌های ما نیست، این‌ها کتاب را یکی دیگر نوشته. آن را یکی دیگر نوشته. آن را یکی دیگر نوشته. چیزهای بیرونی است. کتاب جان خودت را بخوان. «اقْرَأْ کِتَابَکَ» شروع کرد خواندن، دید شد، می‌شود بخواند. این کتاب نفس ما را خدا توسط جبرئیل که به پیغمبرمان نازل شده، برای ما خوانده. تبدیل شده به این کتاب. این همان کتاب است. حالا همان کتاب منظور تبدیل شده است، نه همان. تبدیل شده به این کتاب است. چون ما عقلمان در نفسمان و جانمان و فطرتمان که نیست، عقلمان در چشممان است. تا نبینیم قبول نمی‌کنیم. می‌گوییم: «کتابت را نشان ما بده!»

پیغمبر خدا این را نفرمود. جبرئیل که گفت بخوان، شروع کرد خواندن. حالا پیغمبر خدا دارد به واسطه‌ی آیات الهی به ما می‌گوید بخوان. «اقْرَأْ كِتَابَكِ كَفَى بِنَفْسِكَ الْیَوْمَ عَلَیكَ حَسِیبًا» تمام حساب و کتاب‌ها که مو لای درزش نمی رود،در نفس تو و جان تو ثبت شده است، ضبط شده است، حک شده است. بخوان کتابت را! کتاب خودت را بخوان! این‌قدر که ما برای کتاب‌هایی که بیرون است، درسی است،  حساب باز می‌کنیم، برای کتاب نفس خودمان هم باز می‌کنیم؟! این کتاب‌ها را اسمش را می‌گذاریم علم. فیزیک، شیمی، ریاضی، چه و چه. به کتاب نفس خودمان که می‌رسیم این چیست؟ آنها علم باشد، این چیست؟ آن‌ها خطا درشان است، اشتباه در آن است، اشتباه در آن  راه دارد. کتاب نفست اشتباه در آن  راه ندارد، چون خودت هستی. دو تا چیز نیست تا بخواهی نقل از یک جای دیگر کنی که خطا بشود. خودت، خودت هستی. خودت را می‌بینی، مشاهده می‌کنی، می‌یابی، وجدان می‌کنی. خطا در آن نیست.

اگر آن‌ها اسمش علم است، این اسمش چیست؟ حقیقت علم این است که در خودت می‌یابی. مثال زدم: اجتماع نقیضین محال است؛ این را می‌یابی. اصطلاحا به آن‌ها می‌گویند علم، ما هم به این‌ها می‌گوییم عقل. یک فرقی داشته باشد آخر! باید فرق کند بین علم و عقل. ولی حقیقت علم همین است. حقیقت علم این است: «لَیْسَ الْعِلْمُ بِکَثْرَةِ التَّعْلِیمِ وَ التَّعَلُّمِ» حقیقت علم درس خواندنی نیست. گول اسم را نخورید. «بل العلم نورٌ یَقْذِفُهُ اللّهُ فی قلبِ مَن یشاءُ مِن عباده» که خدا می‌تاباند بر قلب بنده‌ای که خدا خودش می‌خواهد. بنده‌ای که بنده خدا شده. نوری است که خدا می‌تاباند.

«مِن کِتَابِ رَبِّكَ» آن خطا ندارد، اشتباه ندارد. اما آن چیزی که با درس و بحث و بعد از مدتی می‌گویند آقا! این‌ها اشتباه بود. همه را قلم بگیرید. همه را پاک کنید. چقدر علم پزشکی پیشرفت کرده. پیشرفت کرده یعنی اشتباهاتش را مدام قلم گرفته، قلم گرفته، قلم گرفته. جبران کرده. آقا این‌ها اشتباه است. آن بیخود بود. آن نظریه اشتباه بود. یک چیزهایی را دیده بود، درست بود ولی خیلی چیزهای دیگر هم کنارش بود که ندیده بود. اشتباهات هم همیشه به معنای اشتباه این‌جوری نیست که بگوییم خودش غلط است. نه، آن درست بود، اما یک چیزهای دیگری هم باید می‌دید کنارش که ندیده بود. یعنی ناقص بود. خرابکاری کرد.

ناقص دیدن هم خراب می‌کند کار را. یک وقت نمی‌بیند. یک وقت می‌بیند، ولی ناقص می‌بیند. آن هم خرابکاری می‌کند. «وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا» غیر از این مرکزی که در وجودت و در جانت خدا قرار داده، هیچ پناهگاهی پیدا نمی‌کنی که قابل اعتماد باشد، که بتوانی به آن پناه ببری، تکیه کنی. و ما به همه چیز تکیه می‌کنیم غیر از این! در حالیکه «وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا» یعنی غیر از این هیچ پناهگاه دیگری نیست.

پناهگاه‌های کاذب و فرجام ناپایداری

درست برعکس! یعنی خدای متعال می‌فرماید که: «من در این دنیا، در این عالم تغییر، تبدیل، حرکت، هیچ پناهگاهی نساختم و تعجب می‌کنم از شما بندگانم که در عالمی که در حال تغییر و ثبات ندارد و خودش لق است، دنبال پناه می‌گردید، می‌خواهید به آن پناه ببرید».

پسر نوح وقتی حضرت نوح گفت: «بیا در کشتی!» گفت: «نه لازم نیست. من می‌روم به کوه پناه می‌برم.» به کوه پناه می‌برم. ببینید ما یک چیزی می‌گوییم، یک چیزی می‌شنویم. شما باشی، باورت می‌شود این‌قدر باران بیاید که کوه را هم بگیرد؟ نه بابا! مگر می‌شود؟ نمی‌شود. ما حالا چون می‌گوییم قرآن گفته و این‌ها، بعد برای خودمان، در ذهنمان ماستمالی‌اش می‌کنیم. نه. واقعا پسر نوح فکر می‌کرد که… نه، باز هم نشد! نگرفتی چه می‌گویم؟ شما قله دماوند را تصور کن. این گفت من هی می‌روم بالا. بابایش گفت: باران می‌آید، می‌آید، می‌آید. می‌گیرد، همه جا را می‌گیرد، می‌گیرد. گفت خب بگیرد، هی من می‌روم بالا. هی من می‌روم بالاتر از کوه می‌روم. این‌قدر می‌روم، قله دماوند. قله، قله! دیگر باران دیگر چقدر می‌خواهد بیاید دیگر! هر چه می‌خواهد بیاید دیگر آنجا نمی آید که. بعد تازه چه کسی داشت می‌گفت؟ من و شما می‌گوییم: «حضرت نوح!» چه حضرت نوح؟ بابایم! بابای من دارد می‌گوید باران می‌آید. این‌قدر باران می‌آید که همه چیز می‌رود زیر آب». بابایم؟! همین، این‌جوری بگو. نگو حضرت نوح.

زیست ساده و مقام بلند اولیای الهی

می‌دانید مشکل از کجاست؟ مشکل از اینجاست که پیامبران الهی، اولیای خدا، ائمه‌ی طاهرین صلوات الله علیهم اجمعین، این‌ها یک جوری زندگی می‌کردند با مردم که ما الان درک درستی از آن  نداریم. خیال می‌کنیم این‌ها یک موجودات غیر عادی بودند. نه! خیلی خیلی عادی‌تر از آن چیزی بودند که ما در ذهنمان تصور می‌کنیم. خیلی عادی‌تر که شما می‌دیدی، هیچ حساب نمی‌کردی. این! این پیغمبر خدا باشد! افتاده، خاکی. خودش را هیچ چیز حساب نمی‌کرد. عین باقی مردم؟ نه، باقی مردم خودشان را می‌گیرند.آن را هم نمی‌گرفت. یعنی آن مقداری که باقی مردم خودشان را می‌گیرند؟ آن را هم نمی‌گرفت. نگرفتی چه شد؟ خودم هم نگرفتم دارم چه می‌گویم! خیلی معمولی‌تر، خیلی عالی‌تر، خیلی ساده زیست تر، خیلی بی پیرایه‌تر که ما نمی‌توانیم الان درست تصور کنیم که این‌ها چقدر عادی زندگی می‌کردند. برداشت ما همه‌مان غلط است از اولیای خدا.

به طوری که مردم،  یک عده‌ای که مخالفت می‌کردند و حق هم دارند مخالفت کنند. ما الان به آنها حق می‌دهیم اگر با این توصیفی که الان من کردم، به آنها حق می‌دادیم، می‌گفتند: «آخر تو که عین خود ما هستی که! خب لااقل یک جور دیگر بودی! آخر از همان جایی، اگر از آسمان سوراخ شده بود تو آمده بودی پایین، خب ما می‌گفتیم این بابا پیغمبر خداست. آخر تو هم که از همان جایی آمدی که ما هم آمدیم! همان جوری متولد شدی که ما متولد شدیم! همان چیزهایی را می‌خوری که ما! همان کارهایی را می‌کنی که ما هم داریم می‌کنیم! دیگر همان روابط زناشویی را داری که ما هم داریم!»

پیغمبران خدا، اولیای خدا، ائمه علیهم السلام بچه داشتند یا نداشتند؟ بچه چه جوری درست شده؟ اینجوری نبوده که یک فوت کند مثلا. می‌گفتند: «شماها هم که مثل ما می‌روید در بازار!» پس چه‌کار کند؟ به بازار نرود؟ «میروی بازار، میروی خرید می‌کنی، می‌آوری، می‌پزی، می‌خوری. فرق شما با ما چیست؟» دنیای آن‌ها به قدری ساده و معمولی بود که هیچ کدام ما باورمان نمی‌شد. و حقیقت جان آن‌ها و بعد نورانی وجود آن‌ها به قدری عالی و بلند بود که باز هم هیچ کدام ما باورمان نمی‌شود. یعنی این‌قدر! زیارت جامعه کبیره را بخوانید، اگر توانستی باور کنی! یعنی این‌ها این‌جوری بودند؟ نمی‌شود بابا! ما نه دنیایشان را باور می‌کنیم، نه آخرتشان را. هم در مورد دنیایشان بد قضاوت می‌کنیم و غلط قضاوت می‌کنیم، هم درباره‌ی آخرت و روح و معنویت و روحانیت‌شان.

درک‌ناپذیری جایگاه معنوی معصومین

در زیارت جامعه کبیره می‌خوانیم: «وَلَا یَطْمَعُ فِی إِدْرَاکِكُم طَامِعٌ» هیچ طمع‌کننده‌ای که بخواهد درک کند «جلالت امرکم و عظم خطرکم»، آن جایگاه شما را، مقام شما را، درجه‌ی عالی وجودی شما را، قادر به ادراکش نیست. «لَا تَطْمَعْ» اصلا طمع نکند. بنشین سر جایت! تو کجا آن‌ها کجا! نمی‌توانی درکشان کنی که این‌ها کجا بودند. نه اینکه ما نمی‌توانیم درکشان کنیم، درک یعنی درک ذهنی، یعنی فکری. خب معلوم است فکر به آنجا نمی‌رسد که! خودشان هم نمی‌توانند درک کنند مقام معنوی و الهی و نورانیشان کجاست. چون فکر، فکر است دیگر. فکر من و آن ندارد که. فکر آن‌ها هم نمی‌رسد. اصلا فکری نیست. «درسی نبود هر آنچه در سینه بود» درسی نیست. ذهنی نیست. فکری نیست تا بخواهد خودش هم درک کند. «لَا یَطْمَعُ فِی إِدْرَاکِهِ طَامِعٌ» هیچ طمعی مطلقا چه خودشان، چه غیر خودشان، فرقی ندارد. استثنا ندارد. که این‌ها جلالت امرشان چقدر بود. بزرگی شأن این‌ها کجا بوده.

فانی بودن دنیا و ضرورت دل بریدن

همه ما همین‌جوری هستیم. دو بعد داریم. یکی از این دو بعد دنیایی و مادی است. ما در دنیا خودمان را می‌گیریم، خودمان را گم می‌کنیم. در نتیجه در بعد آخرتی‌مان، عندالله بالا نمی‌رویم. شأنمان بالا نمی‌رود. کوچولو هستیم! قد دنیا هستیم! همین که در دنیا ما را تحویلمان بگیرند. تشنه‌ی یک سلام کردن هستیم. به ما یک سلام کنند،  جواب سلاممان را بگیرند. خب معلوم است کوچک هستی دیگر. بچه هستیم. نگاهمان به عالم اکبر نیست. در عالم اصغر گم شدیم. بسنده کردیم، قانع شدیم به همین پناهگاه‌های موقتی و مسکن دنیا راضی شدیم. می گوییم  حالا فعلا را بگذرانیم، حالا فعلا را بگذرانیم. حالا فعلا که دارد جواب می‌دهد. حالا امروز، بگذار فردا بشود. حالا پس‌فردا. حالا بعدا. فکر عاجل می‌کنیم، اما فکر آجل نمی‌کنیم.  غافل از اینکه غیر خدا فانی است، رفتنی است، ارزش دل بستن ندارد. اگر رفت، از دستت رفت، از دستش دادی، غصه‌اش را نخور. از اول آمده بود که برود. برای رفتن آمده بود. دل نبند، به آن  پناه نبر یعنی این. یعنی اگر دیدی رفت، غصه‌اش را نخور که چرا رفت. خب رفتنی باید برود دیگر. دلت شور نزند که نکند برود. آقا خاطرت جمع باشد که می رود. دیگر چه جوری به ما خبر بدهند و بگویند آقا می‌رود! همه‌اش می‌رود! هیچ چیزش نمی‌ماند. این خبر غیبی است برای ماها. ولی از اجتماع نقیضین محال است، بدیهی‌تر است. همه‌اش رفتنی است دیگر. بابا! خب این را که دیگر بدیهی است دیگر! روشن است، معلوم است. هیچ چیزش نمی ماند. ما آمدیم که برویم. روز به روز، لحظه به لحظه، آن به آن دارد می‌رود دیگر. لحظه‌ی قبل رفت! لحظه‌ی بعد دوباره باز می‌شود الان، دوباره بد می‌شود گذشته، تمام شد. یعنی این. حرکت یعنی این. عالم تغییر، تحول، فنا. همه‌اش می‌رود. بی‌خودی دل نبند. تمام شد. قیدش را بزن. بعد ببین چقدر راحت می‌شوی. دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسی. می‌گویند، من الان بگویم می گویند، می ترسم بگویم  شماها بترسید. نترسید! می‌گویند: «می‌خواهد بمیرید». خب ما که از اول قرار بود بمیریم. من که می‌دانستم. یک چیزی بگو که من ندانم!

آرامش در پذیرش فنا و انتظار فرج

می‌گویند: «قراره مریض بشوی» مگر قرار بود من همیشه سالم باشم که حالا به من می‌گویی قرار است مریض بشوی! میروی دکتر، این آزمایش، حامله‌ای! چیز! سرطان داری!» گاهی اشتباه می‌شود. می‌دهند دست مرد می گویند حامله هستی. آن را باور نکن. بگو قرار نبود دیگر!. این یکی را قرار نبود. این‌هایی که مریض شدند، سالم بودند همه‌شان! بی‌خودی.یک وقت می‌بیند، می گوید: «چرا من این‌جوری شدم؟ من داشتم زندگی ام را می‌کردم. خوب، خوش، سالم. داشتیم می‌گفتیم، می‌خندیدیم، می‌رفتیم، می‌آمدیم». دکتر می‌گوید: «تمام شد!» خب من خودم نباید خودم را به نفهمی بزنم. من که می‌دانم دنیا فانی است، بقا ندارد، تمام. پی همه‌چیز را به تنت بمال، بعد راحت می‌شوی. دیگر غصه‌ی هیچ چیز را نمی‌خوری. از هیچ چیز هم نمی‌ترسی. اصطلاحا می‌گوییم قیدش را بزن. دیگر از سیاهی که رنگی بالاتر نیست. آخرش می‌خواهد چه بشود؟ هر چه می‌خواهد بشود. پی همه‌چیز را به تنت بمال. راحت می‌شوی. قشنگ آنوقت زندگی‌ات را کن.

بعد دیگر مریض نمی‌شوی. چون آن‌هایی که مریض می‌شوند، همه از ترس و از نگرانی و دلشوره و نمی‌دانم، اینها است. بیشترش این‌هاست. اینکه فرمودند: «منتظر فرج باشید» یعنی همین. «انتظار الفرج من اعظم الفرج» منتظر فرج باشید یعنی فرج شما در این است که بفهمی دنیا جای دل بستن نیست. راحت می شوی. یک نفس راحت می‌کشی. دیگر هی دنبال این نیستی که راحت مطلق پیدا کنی. راحتی در همین است: «اگر لذت ترک لذت بدانی، دگر لذت نفس، لذت نخوانی».

خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me

0
6
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده