خودشناسی در قرآن
سوره کهف، آیات ۲۸-۲۹
استاد حسین نوروزی
جلسه ۴۸ (۲۵ بهمن ۱۴۰۴)
حقیقت روشن است؛ اگر نمیبینی، خودت کم گذاشتی!
راحت تر از شناخت خدا و حق نداریم! خدا میفرماید: «من نزدیکم» بخوای بفهمی، چشماتو باز میکنی میبینی!
«وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا ﴿۲۸﴾»
و با كسانى كه پروردگارشان را صبح و شام مىخوانند [و] خشنودى او را مىخواهند شكيبايى پيشه كن و دو ديدهات را از آنان برمگير كه زيور زندگى دنيا را بخواهى و از آن كس كه قلبش را از ياد خود غافل ساختهايم و از هوس خود پيروى كرده و [اساس] كارش بر زياده روى است اطاعت مكن (۲۸)
وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقًا ﴿۲۹﴾
و بگو حق از پروردگارتان [رسيده] است پس هر كه بخواهد بگرود و هر كه بخواهد انكار كند كه ما براى ستمگران آتشى آماده كردهايم كه سراپردههايش آنان را در بر میگيرد و اگر فرياد رسى جويند به آبى چون مس گداخته كه چهرهها را بريان مىكند يارى مىشوند وه چه بد شرابى و چه زشت جايگاهى است (۲۹)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
اختیار در ایمان و کفر و نزدیکی حق به انسان
اینجا میفرماید: «فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ.» یعنی اختیار با خودت است، انتخاب با خودت است. «فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ»، هر کس که بخواهد ایمان میآورد؛ «وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ»، هر کسی هم که بخواهد کفر میورزد. یعنی ایمان و کفر اختیاری و انتخابی است.
یک وقت شما میگویید که: من انتخابم خوب است؛ اما خب نتوانستم ایمان بیاورم. میخواهم ایمان بیاورم، ,اما نمیتوانم ایمان بیاورم. این گزاره را خدای متعال رد میکند؛ بیندازش دور! بیخود حرف نادرست و بیربط است. «چی؟ میخواهم ایمان بیاورم، اما ایمانم نمیآید.» به چه میخواهی ایمان بیاوری که ایمانت نمیآید؟ قل «الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ» بگو به مردم: الحق من ربکم. حقیقت در خودتان است، پیش شماست، نزدیک شماست؛ از ناحیه رب خودتان است. همه شما رب دارید. حقیقت از ناحیه همان ربی است که داری، در خودت است. میفهمیش، درکش میکنی، مییابیش. به تو نزدیک است، دور نیست.
«قُلْ إِنِّي قَرِيبٌ»، بگو من نزدیکم. هر کس از من سراغ گرفت، بگو: من نزدیکم. آدرس دور ندهی! ایمان به حق… «فَلْيُؤْمِنْ» ایمان حق… کدام حق؟ «قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ.» ربِّکم یعنی خودتان، پروردگار خودت. کجا دنبالش میگردی؟ دنبال حقیقت کجا میگردی؟ در خودت است، پیش خودت است، نزدیک توست.
«وَ إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي»، وقتی بندگان من از تو سوال کردند در مورد من که خدا هستم… فانی قریب. «قولم» هم ندارد، خودم جوابشان را میدهم. تو هم نمیخواهد از طرف من جواب بدهی، من خودم مستقیما جوابشان را میدهم. «إِنِّي قَرِيبٌ»، من نزدیکم. کجا رفتی سوال میکنی؟ از پیغمبر؟ از خودم میپرسیدی! به پیغمبر هم که میخواهی ایمان بیاوری، باید از خودم بپرسی.
گواهی خداوند بر رسالت و فطرت الهی انسان
وقتی گفتند که: «لست مرسلاً.» تو رسول خدا نیستی. «قُلْ كَفَىٰ بِاللهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ.» شهادت خدا کفایت میکند بین من و شما. میگویید من پیغمبر خدا نیستم؟ بروید از خود خدا بپرسید. خدا شهادت میدهد به اینکه من پیغمبرم! حالا سوال میکنند، «إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي»، از من سوال میکنند؟! تو پیغمبر، دارند میپرسند راجع به من خدا؛ از من خدا باید بپرسند راجع به تو پیغمبر، که تو پیغمبر من هستی یا نیستی؟ وارونه شده، همه چیز وارونهای است. از خود خدا باید بپرسی که این پیغمبر خدا هست یا نیست.
خدا شهادت میدهد و شاهد بین ما و بین او-که پیغمبر خدا هست یا نیست- این نیست که پیغمبر شاهد است که خدا، من شهادت میدهم که خدا هست. «إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي»، از تو سوال کردند، تو جواب ندهی! من خودم جوابشان را میدهم. «إِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ.» من خودم جواب میدهم. «اجیب» جواب میدهم بهشان، خودم. نیست دستم که تو پیغمبرم از خودت هیچی نداری. هرچه داری از من داری.
منم که دارم شهادت میدهم به رسالت تو. من اگر رسالت تو را تایید نکنم، مردم پی نمیبرند به رسالتت. از کجا مردم فهمیدند که تو رسول خدا هستی؟ برای اینکه من خدا شهادت دادم دیگر! برای اینکه فطرت تکتک انسانها را من الهی و خدایی کردم. یعنی در وجودشان هستم، فطرتشان خدایی است. من از درون بهشان خبر میدهم. راست و دروغ را بهشان حالی میکنم، میفهمانم. فهم دادم بهشان، شعور دادم بهشان. خودم هستم دیگر!
«قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ»، حق از ناحیه پروردگار خودتان است. «فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ.» هر کس که بخواهد ایمان میآورد. ایمان نیاورد، بدان که نخواسته. نتیجهگیری: نخواسته. اگر میخواست، ایمان میآورد. چرا؟ چون خدا بهش فهم داده که ایمان را بیاورد. برای اینکه هیچ مشکلی سر راه و اعتماد به خدا وجود ندارد؛ از خدا قابل اعتمادتر و قابلباورتر وجود ندارد. و انسان میتواند این را درک کند و این درک را خدا به انسان داده. بخواهد ایمان میآورد. اگر دیدی ایمان نداری، نخواستی؛ کم گذاشتی، کوتاهی کردی.
روشنی حقیقت و نفی حجاب در شناخت حق
فهمیدن حقیقت میگوییم سخت است. سخت است؟ از رگ گردن میفرماید نزدیکترم. سخت است؟ «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ.» از رگ گردن بهت نزدیکتر است. درک حق و شناخت خدا سخت است؟ «لَمْ يُحْجَبْ عَنِ الْعِبَادِ.» خدا حجاب ندارد بین خودش و بندگانش. فقط کافی است که بخواهی. «فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ.» سخت است؟ هر کجا دیدی سخت است، بدان نخواستی. راحتتر از شناخت خدا وجود ندارد، آسانتر از شناخت حق پیدا نمیشود.
معنا ندارد. حق میدانی یعنی چی؟ یعنی «اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ.» نور آسمان و زمین، و تو نبینی! دیگر چه چیزی را میخواهی ببینی؟ نور آسمانها و زمین. غیر آسمان و زمین هم که چیز دیگری نداریم، جای دیگری چیزی نیست. هرچه هست و نیست، نورش است. نورش را که نبینی، دیگر چه چیزی را میخواهی ببینی؟ تاریکی را میخواهی ببینی؟ نخواستی ببینی! چرا نخواستی؟ حالا وقتش نشده بود. برویم بحث اختیار و موانع و اینها… خواستت هنوز وقتش نشده بود، خواستت رو بیاید.
عیب ندارد، نمیگوییم سوء انتخاب داری. که درک حقیقت… چطور باطل را خوب میفهمی؟ خوب بلدی باطل را جای حق بنشانی. چیزی که عین روز روشن است، میگویی: نمیفهمم. عین روز روشن است، منکر میشوی، میگویی: نمیدانم! امیرالمؤمنین حق است یا دشمنانش؟ الان را نمیگویم ها، الان که همه ما میگوییم حق با علی است دیگر، تمام. همان موقعی که آمد خدمت حضرت، وقتی جنگ جمل بود، گفت: من ماندهام، نمیدانم حق با شماست یا حق با طلحه و زبیر است؟ نخواسته که بداند.
اگر واقعا و صادقانه میخواست که بفهمد، دم دستترین چیز فهم است. دم دستترین چیز «وَهُوَ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ.» از رگ گردن به تو نزدیکتر است، حقیقت. بخواهی که بفهمی، چشمت را باز میکنی، حقیقت را میبینی. نور آسمانها و زمین است. میگوید: نه، با من باید بحث بکنی، برای من توضیح بدهی. یعنی چراغقوه بیندازی که نور آسمانها و زمین را به من نشان بدهی! دیوانه است. دیوانه هم این کار را نمیکند. چراغ بینداز توی روز روشن، سر ظهر، تو تابستان، خورشید وسط آسمان است. یک کسی میگوید: من خورشید را نمیبینم، همه جا تاریک است. شما بگویی: الان میروم چراغقوه میآورم برات، میاندازم به خورشید که این نور چراغقوه بخورد به خورشید، تو ببینی خورشید را! دیوانه است اگر همچین کاری کند. نمیکند، دیوانه هم این کار را نمیکند.
ضرورت معرفت پروردگار در شناخت حجتهای الهی
ما این کار را میکنیم، میرویم بحث میکنیم باهاش. یک وقت باهاش بحث میکنی به این معنا که میخواهی چشمش را باز کنی. بهش میگویی: چشمت را باز کن! همینهایی که الان دارم میگویم، اینها… همین، همین، همین، چشمت را باز کن! یک وقت نه، چشمش بسته است. به چشمش کاری نداری. میگوید: نه، میخواهم با بحث… نمیدانم چی، کجا.
خیلی ظلم است، خیلی ستم است کسی که خدا را نمیبیند، بعد میخواهد چیزهای دیگر را ببیند. نور آسمانها و زمین را نمیبیند، حق را نمیبیند، چیزهای دیگر را میخواهد ببیند. میگوید: نه، اینها را من میبینم. هیچی نمیبینی! کسی که کور است، هیچی ندیده. کسی که خدا را ندید، هیچی ندیده. کسی که خدا را نشناخت، پیغمبرش را هم نمیشناسد. پیغمبر را باید با نور خدا بشناسی. پیغمبر که از خودش نور ندارد که! نورش را از خدا دارد. با نور خدا باید پیغمبر را بشناسی. با نور پیغمبر باید امامها را بشناسی. با نور امامها باید حجت پیدا بکنی و دینت را بشناسی.
«اللَّهُمَّ عَرِّفْني نَفْسَكَ»، خدایا خودت را به من معرفی کن. «فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ، لَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ.» اگر خودت را من نشناسم، که من پیغمبرت را چه جوری بشناسم؟ غیر تو کسی نور ندارد. من با نور تو باید بشناسم. میگوید: از کجا بفهمم که امیرالمؤمنین حق است یا دشمنان امیرالمؤمنین؟ چشمت را باز کن! حضرت فرمود که: «اعْرِفِ الْحَقَّ»، برو حق را بشناس. حق کجاست که من بشناسمش؟ «قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ.» از پروردگار خودت است.
حق از پروردگار خودت است؛ در خودت است، پیش خودت است، فطرت توست؛ فهم و شعوری است که خدا به تو داده که بتوانی ارتباط بگیری با خدا. بپرس از خود خدا. «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ.» از من، از خودم سوال کن، جواب میدهم بهت. کجا میروی؟ چرا از خودم سوال نمیکنی؟ تو وقتی من خودم هستم، چرا از خودم نمیپرسی که بهت جواب بدهم؟ «أدعوني استجب لَکُم.» تو جوابت بدهم. [۹، ۱۰]
وضوح حق در مسائل سیاسی و اجتماعی
نمیتوانی تشخیص بدهی که امیرالمؤمنین حق با امیرالمؤمنین است یا حق با دشمنانش است؟ گفت: همین یک جمله کافی است برای اینکه معلوم بشود حق با کیست. اختلاف در مورد امیرالمؤمنین این است که خداست یا خدا نیست، بنده خداست. این اختلافیه مسئله. یک عده گفتند: آقا، این، این خداست. حضرت خودش گفت: من، من خدا نیستم؛ من بنده خدایم. این از امیرالمؤمنین. اختلاف در این «خداست یا خدا نیست»؟ شک تو این… شک دارم که خداست یا خدا نیست؟ باید بیاید اثبات کند که من خدا نیستم!
دشمنانش را باید اثبات بکنیم که… خودتان میدانید دیگر! چه چیزی را باید اثبات کنم که فلانکاره هست یا فلانکاره نیست؟ شک هست تو اینکه این fلانکاره است یا فلانکاره نیست. تازه فلانکاره هم نباشد، بهمانکاره است! زنازاده هست یا زنازاده نیست؟ نمیدانم چی هست یا چی نیست؟ فهمیدن حقیقت سخت است. نمیخواهی بفهمی. اگر میخواستی بفهمی، دم دستترین چیز حقیقت است. عین روز روشن است.
در باطل بودن دشمنان این نظام شک داری؟ اختلاف در این است که تو اون جزیره بوده یا دارند بحث میکنند؟ اختلاف سرش که بوده یا نبوده، که آن هم بیخودی دارند بحث میکنند. میدانند خودشان که تمام کار بوده. همه کار است. یعنی کثیفتر از آن پیدا نمیشود. یعنی شیطان را درس میدهد این طرف. اختلاف سر این است که بالاخره ما زمینهساز ظهور امام زمان هستیم یا نیستیم؟ اختلاف سر این است؟ تو این شک؟ نایب امام زمانی یا نه، نایب امام زمان نیستیم؟ بالاخره خودش این بحث سر این است؟
آن طرف بحث کجاست؟ سر این است که لجنزار حیوانیت و جنایت و خون و خیانت و کثافت و ضد اخلاق، که حقیقت عین آب خوردن است. تشخیص اینکه میخواهی انتخاب کنی، من باید الان چه کار کنم؟ وظیفه چیست؟ تکلیفم چیست؟ عین روز روشن است. «فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ.» بخواهی ایمان میآوری، نخواهی ایمان نمیآوری. به کی؟ به اشخاص؟ نه، به حق. به ربت. «قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ.» بگو حقیقت از ناحیه پروردگار خودت است. در خودت است. به خودت مراجعه کن. عین روز روشن است.
هدایت الهی و مجاهده با هوای نفس
معلوم است وقتی نمیخواهی بفهمی، چشمت را باز نمیکنی که بفهمی. فرار میکنی از فهمیدن، میترسی چشمت را باز کنی. مگر فهمیدن ترس هم دارد؟ بله! «الحقّ مرّ.» حقیقت تلخی دارد. در آیه قبلی خدای متعال مردم را دو دسته میکند. میگوید: این دو دسته شما باید دو جور با اینها برخورد کنید. یک دسته آنهایی هستند که «يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ»، ارتباط با خدا، پروردگارشان.
«يَدْعُونَ رَبَّهُمْ»، ربّهم یعنی ربشان، یعنی خودشان، پروردگاری که دارند. در خودشان است. با او میتوانند مناجات کنند، میتوانند با او حرف بزنند، میتوانند با او ارتباط برقرار کنند. نزدیک است، سوال کنند، جواب میدهد: «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ.» «يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ.» شبانهروز، صبح، شب، دائم با او در ارتباطند. «يُرِيدُونَ وَجْهَهُ.» اینها غیر خدا هیچی دیگر نمیخواهند. فقط نگاهشان، شاخصشان خداست؛ حق است.
«وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ»، با اینها باش، با اینها باش. «وَاصْبِرْ نَفْسَكَ»، نفس تو را همراه کن با اینها. فشار بیاور بهش، «وَاصْبِرْ» بهش فشار بیاور، یک دانه بزن به نفست و هوای نفست، همراه کن با اینها. دلت یک چیزهای دیگر میخواهد. خدا میفرماید: من میدانم، «تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا.» دلت یک چیزهای دیگر میخواهد. زینت دنیا گرفته دل تو را، علم و تکنولوژی و نمیدانم چی و چی و چی و فلان و پول و ثروت و دلار و… چشمت را پر کرده.
دسته دوم آنهایی هستند که «مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا.» خدا میفرماید: ما دلهای اینها را از یاد خودمان خالی کردیم و غافل کردیم. خدا برای چی دل اینها را از یاد خودش غافل میکند؟ «وَاتَّبَعَ هَوَاهُ.» به خاطر اینکه تبعیت از هوای نفسش کرده، هرچه دلش میخواسته انجام داده. نگاه کرده ببیند دلم چه میخواهد. خب، دلت خیلی خیلی چیزها میخواهد.
تمایز نظام اسلامی با دموکراسی و دیکتاتوری
اسمش را هم میگذاری دموکراسی. دموکراسی یعنی هرچه دل مردم خواست. اکثریت، که دروغ هم میگویند. یک اقلیتی را تحمیل میکنند، اکثریتی اسمش را میگذارند اکثریت. هرچه دل اکثریت، هوای نفس اکثریت، همان را باید حاکم پیاده کند، اجرا کند. این را بهش میگویند دموکراسی. خیال میکنند که مردمی بودن حکومت به معنای دموکراسی است، تبعیت از هوای نفس مردم است. مردمی بودن حکومت این نیست.
دو تا حالت دارد: یک وقت هرچه مردم میخواهند و دلشان میخواهد، حاکم باید اطاعت کند و تبعیت کند، بهش میگویند دموکراسی. یک وقت هرچه خدا میخواهد و حاکم الهی که غیر خدا را هیچ در نظر نمیآورد، میخواهد؛ مردم هم همان را میخواهند. هماهنگی از بالا به پایین، نه از پایین به بالا. (در هر دو صورت هماهنگی). هرچه مردم میخواهند که من میخواهم، اما مردم خواستشان را به حاکم تحمیل میکنند یا حاکم خواستش را به مردم تحمیل میکند. تحمیل هم به معنای دیکتاتوری میشود. آنجایی که تحمیل بکنند، میشود دیکتاتوری. دموکراسی یک جور دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت، آن هم هوای نفس اکثریت بر اقلیت.
حالا اگر حاکم الهی بود، مردم هم الهی شدند، هرچه خدا میخواهد، اینها هم همان را میخواهند. نه دیکتاتوری میشود، نه هوای نفس. اسمش میشود جمهوری اسلامی. نظامی کاملتر بهتر، جاافتادهتر از نظام نوری اسلامی نداریم، نیست، نمیشود تصور کرد. اینکه ما چقدر موفق شدیم به انجامش، آن یک بحث دیگر است. هر نظامی را شما تصور کنید. اسلام یعنی آنی که خدا میخواهد. جمهوری یعنی مردم هم همان را بخواهند که خدا میخواهد. نظامی که مردم، خواست مردم با خواست خدا و اسلام یکی شده. این را میگویم نظام جمهوری اسلامی.
این را بگذاری کنار، یا باید این را بگذاری کنار، یا باید دموکراسی باشد. یعنی مردم، مردم به حاکم تحمیل کنند خواستشان را و به سایر مردم و اقلیتی که (اقلیتم که میگوییم، نه یعنی اقلیت کم؛ یعنی اکثریت، یعنی پنجاه به اضافه یک) به اقلیت تحمیل کنند نظر خودشان را. بگویند ما اینه که ما… یا باید حاکم دیکتاتوری کند، بگوید: هرچه من میگویم، شماها همهتان باید اطاعت کنید. جمهوری اسلامی را نیاورید تو بخش که هرچه خدا میخواهد، مردم هم همان را میخواهند و بر اساس خواست خدا یک حکومت مردمی و نظام مردمی برپا شده. اینجوری فرض میکنیم، اینجوری نیست.
پیامدهای پیروی از هوای نفس و ضرورت یاد خدا
هرچه مردم دلشان میخواهد، چی دلشان میخواهد؟ هر کاری که تو آن جزیره میکرد، کشورشان بکند. اکثریت شیطان، هواهای نفسانی. «وَاتَّبَعَ هَوَاهُ.» تبعیت از هوا کرده، تبعیت از هوای نفسشان میکنند. «وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا.» نتیجه چی میشود؟ نتیجهاش این میشود که کارشان تجاوز، جنایت، خیانت. «وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا.» از حد میگذرانند. دل خیلی چیزها را دلش میخواهد دیگر. دل که حد و مرز ندارد که! ولش کنی یک دشت است، جمعش کنی یک مشت.
دموکراسی یعنی هر… ولش کن! هر کاری میخواهد، هرچیزی میخواهد، بگذار بخواهد. دنیا را میخواهد بخورد. اکثریت رأی دادند دیگر! اکثریت آن کشور بهش رأی دادند که این دنیا را بخورد. اکثریت دنیا… اکثریت کشورش بهش رأی دادند که این تمام تمام دنیا را تبدیل کند به آن جزیره، برای خودشان. خودشان، اکثریت مردمش. آن هم مردم آن محدوده جغرافیای خودشان. بهش رأی دادند که این همه مردم دنیا را برده خودش کند، برده کند. تجاوز است دیگر! به همه تجاوز کند.
یاد خدا را باید در دلهای مردم زنده نگه داشت تا مردم هواهای نفسشان را تبعیت نکنند و همان را بخواهند که خدا میخواهد تا نظام جمهوری اسلامی شکل بگیرد و برپا بشود و بقا پیدا کند. میگوید: اینکه، آقا، این که سخت است که! این که نمیشود که! مگر مگر میشود؟ مردم خدا را بخواند، فقط خواست خدا را بر خواست دلشان و نفسشان و هواهای نفسانیشان ترجیح بدهند. شد! اتفاق افتاد! از خدا بگوییم. مردم را با خودشان آشنا کنیم، با خدای خودشان آشنا کنیم. میبینی میشود! چرا نمیشود؟
مخالفت با نفس و الگوگیری از سیره معصومین
حالا تا بشود، حالا چه کار کنیم؟ حالا دموکراسی باشد یا دیکتاتوری باشد؟ خودت بنشین فکر کن. دموکراسی باشد یعنی دل مردم میخواهد، هواهای نفسانی مردم میخواهد، آزادی نفس. میفهمی یعنی چه؟ آزادی نفس یعنی چی؟ آزادی از نفس یا آزادی نفس؟ کدام؟ آزادی نفس، یک مدت خودت را ول کن، ببین چه میشوی. ول کن خودت را. هرچه خواستی بخور، هر کاری خواستی بکن، هرجایی خواستی برو. ببین چه موجود خبیث پلید آلوده بیدر و پیکر، بی… خودت هم از خودت حالت به هم میخورد، بدت میآید.
چرا خدا یک ماه – ماه رمضان – را قرار میدهد؟ یک ماه کنترل کن خودت را، کنترل کن چی را؟ نفس تو را. جلوی خواستههایت را، جلوی دلت را. جلوی نیاز، قاطی میشود خواستههایمان با نیازهایمان. جلوی نیازت را هم بگیر. آقا، یک ماه بگیر، هیچطور نمیشود. تو بگیر بعد ببین حالت جا میآید یا نمیآید. خودت هم از خودت خوشت میآید. ول کنی خودت را، خودت را ول کنی، حالا یک مملکت را که ول کنی به نفس بسپاریم، به شیطان بسپاری، به خواهشهای دلشان بسپاری، چی میشود؟ سنگ روی سنگ بند نمیشود. «وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا.» تمام مملکت را چیزی برمیدارد که بوی گند میدهد.
بعضیها دنبال ایناند ببینند خدا چه میخواهد. میفرماید: با آنها باش، با آنها باش. نه با آنهایی که دنبال هوای نفسشان رفتند و خدا دل اینها را از یاد خودش خالی کرده، غافل کرده. اینها غیر از شکم، شهوت، مادیات، نمیدانم خواهشهای نفسانی و «اتَّبَعَ هَوَاهُ»… ما خیال میکنیم و «اتَّبَعَ هَوَاهُ» یعنی فقط مثلا خوردن و خوابیدن و اینها. نه، اینها نیست. این کفش است. یک هواهای نفسانی وجود دارد که آنجاها اگر توانستی با نفست مخالفت کنی، مردی.
امیرالمؤمنین خیلی دلش میخواست که بعضیها را… خیلی دلش میخواست. وقتی به خونش حمله کردند، در خانه را آتش زدند. شما باشی، خیلی دلت میخواهد که اینها بروی الان و میشد و قدرتش را داشت، آنی که در خیبر را بلند میکند و آنجور، میتوانست. دلش هم میخواست. اما برخلاف خواسته دلش عمل میکند. نگاه میکند، میبیند خدا نمیخواهد. خدا میخواهد این کار را نکند. اینجا کاری نکرد.
غلبه بر اراده نفسانی برای انجام تکلیف الهی
یک جای دیگر خیلی دلش میخواست. آن سومی را رفت در خانهاش، شمشیر کشید، ازش دفاع کرد. شما یک کسی که دلت با همه وجودت دلت میخواهد که این نباشد، بعد وقتی بهش حمله میخواهند بکنند، بکشندش، شما بروی جلو وایسادی، شمشیر بکشی دفاع کنی که نگذاری بیایند بکشندش. دلم میخواهد! همه هوای نفسانی که شکم و شهوت و خوردن و خوابیدن نیست. اینجا مهم است. بخواهی بفهمی، میفهمی. خدا بهت میفهماند. خدایی که نفهماند، خدا نیست. آن خدا را ما قبول نداریم. کسی بخواهد بفهمد و خدا بهش نفهماند، یک چنین خدایی ما معتقد نیستیم، نداریم اصلاً.
«وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا.»
از کسی دفاع میکنی که یک عمری باهات دشمنی کرده باشد. دلم میخواهد، ولی خب مگر قرار است من هرچه دلم میخواهد عمل کنم؟ ببینید امام حسین علیه السلام را چقدر نصیحت کردند. نکن، نرو! اینجوری میشود، اونجوری میشود، حل میشود. بل میشود. پیشگویی میکردند برایش. خطر دارد. به دلش نگاه کند، دلش میخواهد نرود دیگر. اما خب از این طرف نگاه میکند، میبیند خدا دارد. «إِنَّ اللهَ قَتِيلًا.» خدا میخواهد تو را کشته ببیند! از دلت بپرس، ببین دلت چه میگوید. من نمیخواهم کشته بشوم، نفس، هوای نفس. اما خدا میگوید: میخواهم کشته ببینمت.
امیرالمؤمنین دلش میخواست قرآنهایی که سر نیزه بود را نزند. کتاب قرآن را بهش اهانت کند. دل میخواست نکند این کار را. این است! دقت کنید! اینجوری نیست که خیال کنید خواسته دل فقط تو یک کارهایی است که بد است. یک کار خوب، احترام به کتاب قرآن. چقدر خوب است این احترام به کتاب قرآن! امیرالمؤمنین دلش میخواست این را رعایت کند، احترام بگذارد به کتاب قرآن. اما یک جایی گیر کرده. میگوید: بزنید حقیقت قرآن منم که اینجا نشستهام، نه این کتاب! بزنید این کتابها را. خلاف دلش عمل میکند و تبع هوا نیست، «يُرِيدُونَ وَجْهَهُ.» جزو آنهایی است که رضای خدا را نگاه میکند ببیند چیست.
همه ما دلمان میخواست برویم مکه. سه سال مکه تعطیل شد. آقا، صلاح نیست! خیلی از این خانمهایی که تو ایام خاصی هستند که نماز نباید بخوانند، دلشان میخواهد بخوانند، ناراحتند از اینکه چرا ما نمیتوانیم، نباید نماز، نباید بخوانند. نه اینکه میخواهد بخواند، میخواهد… نباید، حرام است. دلش میخواهد. میخواهد نماز بخواند، دلش میخواهد نماز بخواند. خدا گفته نه، نباید بخوانی. حالا خیلی دلت میخواهد، سجادهات را پهن کن، چادرت را سرت کن، رو به قبله سجادهات بشو، حالت نمازگزار به خودت بگیر و اینکه یک خورده دلت آرام شود، فشار هم خیلی بهت نیاید.
ماه رمضان دارد میرسد. خیلی دلم میخواهد روزه بگیرم. مخصوصا ماه رمضان اینجوری است. متدینین همه دلشان میخواهد روزه بگیرند. خیلی مزه میدهد روزه، خیلی کیف دارد. اما دکتر گفته ممنوع است شما نباید روزه بگیری. حق نداری روزه بگیری. اینقدر غصه میخوردند. بعضیها گوش نمیدهند، دنبال دلش میرود، روزه میگیرد. نمیداند اگر ضرر داشته باشد برایش، تمام روزههایش باطل است. نباید بگیرد. نه اینکه میتواند نگیرد، نباید بگیرد. اگر بگیرد، روزهاش باطل است. و «اتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا.» اینجا دارد ظلم میکند به خودش.
خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده