جلسه خودشناسی
2346

دی ماه ۱۴۰۴

آخرت یعنی واقعیت و دنیا یعنی توهم؛ کسی که نگاه آخرتی دارد یعنی نگاه واقع بین دارد

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
62:07 / 00:00
انتشار: 1405/4/9 به‌روزرسانی: 1405/4/13
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

گفتمان خودشناسی

فایل 2346

استاد حسین نوروزی

(دی ماه ۱۴۰۴)

# حقیقت چیست؟: سنجش حق با خود حق

**دنیا و آخرت**

دنیا و آخرت، این دو مفهوم به معنای مکان نیستند، بلکه بیانگر دو نوع نگاه و دریافت از هستی هستند. آخرت یعنی واقعیت و دنیا یعنی توهم.

**نگاه آخرت‌بین در مقابل نگاه دنیا‌بین**

وقتی می‌گوییم کسی نگاه آخرت‌بین دارد، یعنی او واقع‌بین است و حقایق را همانگونه که هستند، می‌بیند. این نگاه به معنای دیدن مکانی دیگر نیست، بلکه دیدن واقعیت همان‌طور که هست، به آن «آخرت‌بینی» گویند.

در مقابل، وقتی گفته می‌شود کسی دنیا را می‌بیند و آخرت را نمی‌بیند، یعنی او نگاهی وارونه‌بین دارد و واقعیت‌بین نیست. چنین شخصی همه چیز را وارونه می‌بیند و اهل دنیا، همه چیز را با توهم اینکه واقعیت همین است، وارونه ادراک می‌کند.

**وارونگی نگاه در زندگی اهل دنیا**

این وارونگی در نگاه، در همه ابعاد زندگی کسانی که نگاه آخرت‌بین، حقیقت‌بین و واقع‌بین ندارند، ساری و جاری است. ما باید اعمال را با حق و عقل بسنجیم، زیرا عقل و حق شاخص‌های سنجش هستند و اعمال خوب و بد را می‌توان با آنها تعیین کرد. اما اهل دنیا برعکس عمل می‌کنند؛ آنها حق و عدل و عقل را با کارهای دیگران می‌سنجند.

این نگاه وارونه یعنی درست نقطه مقابل کاری که باید انجام شود، صورت می‌گیرد. به عنوان مثال، به‌جای اینکه انسان‌ها را با حق و عدل و عقل بسنجیم، حق و عدل و عقل را با انسان‌ها می‌سنجند تا ببینند چه کسی است و چه پست و مقامی دارد، شهرت و پول و ثروت او چقدر است.

**قضیه حضرت علی (ع) و اصحاب**

زمانی که کسی به نزد حضرت علی (ع) آمد و گفت: «حق با شماست یا با طلحه و زبیر و عایشه که در مقابل شما قرار گرفته‌اند؟». این فرد یک خوبی دارد که در نگاه وارونه‌بین خود شک کرده است. او در واقع می‌گوید: «من گیر کرده‌ام با نگاه وارونه‌بین خودم. می‌خواستم ببینم جایگاه دنیایی چه کسی بالاتر است تا بفهمم حق با کیست؟». او می‌خواست بفهمد چه کسی به پیامبر خدا نزدیک‌تر است و انتساب بیشتری دارد تا بفهمد حق با کیست. در اینجا، حق را با چیزی دیگر می‌سنجد.

**سنجش حقیقت با خود حقیقت**

باید دقت کنیم که چه اتفاقی رخ می‌دهد. بسیاری در این شرایط می‌گویند: «مگر راه دیگری داریم؟ ما که باید حق را با چیزی بسنجیم تا بفهمیم که چیزی حق است». این همان نگاه اهل دنیاست و وارونه حقیقت است. همه چیز را باید با حقیقت سنجید. اما نگاه دنیا‌طلب می‌خواهد خود حقیقت را با چیز دیگری بسنجد.

این مسئله زمانی حل می‌شود و بسیار روشن و واضح می‌گردد که بسیاری گرفتار همین مسئله نگاه آخرت‌بین و نگاه دنیا‌بین (وارونه‌بین) هستند. نگاه آخرتی این‌طور نیست که به جایی، چیزی یا کسی نگریسته‌شود؛ نگاه آخرتی یعنی حقیقت و آخرت وجود خودت باید رو آمده باشد و فهم پیدا کرده باشیم، به عقل رسیده باشیم، بلکه عقل‌رس شده باشیم و عقلت رسیده باشد. نه اینکه به عقل رسیده باشی.

**عقل درونی و فعلیت رسیدن آن**

عقل جایی نیست که ما به آن برسیم. عقلی که داریم در وجودمان است و خدا به ما داده و کسب‌کردنی نیست؛ «هدیه‌ای است که خدا داده». این عقل بالقوه باید به فعلیت برسد، مانند میوه‌ای که دانه‌ای که وقتی در خاک قرار می‌گیرد، رشد می‌کند و نهایتاً تبدیل به یک میوه رسیده می‌شود. وقتی به میوه می‌گوییم «رسید»، منظور این است که به کجا رسید؟ جایی نیست. خود میوه رسید یعنی رو آمد، پخته شد، استعداد به فعلیت رسید، و قوه به فعلیت رسید. حق و عقل و عدل بالقوه‌ای که خدا در حق همه انسان‌ها قرارداده است.

اگر این به فعلیت رسید، آنجا می‌شود آخرت ما. ما اهل آخرتیم یعنی آخرتمان رو آمده است. نگاه ما آخرتیه، یعنی همه چیز را با حق می‌سنجیم. اما نگاهمان دنیایی است و یعنی حق را با همه چیز می‌سنجیم.

**شاخص‌های غلط در سنجش حق**

برای مثال، می‌خواهیم ببینیم حق با کیست؛ نگاه می‌کنیم و بسته به آدم‌ها، می‌گوییم: «پول دارد، پس حق با این است.» (الفقیر حقیرٌ). چرا فقیر حقیر است؟ نزد عموم مردم، فقیر حقیر است به خاطر اینکه نگاه اینها حق را در پول می‌بینند و می‌گویند: «اگر پول دارد، حق با این است.» حتی برایش جوک ساخته‌اند: «لا یُسْمَعُ کَلامُهُ» (سخنش شنیده نمی‌شود). هر چقدر هم حق بگوید، کسی گوش نمی‌دهد و تحویلش نمی‌گیرند، چون نگاه دنیایی دارند؛ یعنی وارونه‌نگر هستند.

این وارونه‌نگری در همه زندگی این افراد ساری و جاری است. ظاهر برای آنها شاخص وجودشان است. همه چیز را با ظاهر می‌سنجند: چقدر نماز می‌خواند، چقدر کار خوب می‌کند؟ می‌خواهند ببینند یک آدم خوب یا بد است، حق یا ناحق است.

**شناخت حق نه اهل حق**

حضرت علی (ع) فرمود: «اِعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ» (حق را بشناس، اهل حق را خواهی شناخت). شاخص حق، حق است و حق را با اهلش نمی‌شود شناخت که بگوییم من بروم از ظاهر آدم‌ها پی به حقیقت ببرم. این نگاه، نگاه اهل دنیاست. نمی‌گویم نیت شما این است که اهل دنیا باشید؛ می‌گویم بالفعل الان شما اهل دنیایی اگر چنین نگاهی دارید.

اگر این نگاه را از شما بگیرند، ببینید چیزی برای شما به نام حق و حقیقت می‌ماند یا نه. آن وقت می‌گویید: «من دیگر هیچ‌چیز ندارم. دست من از حقیقت خالی شد. من می‌خواستم ببینم حقیقت چیست، نگاه می‌کردم به ظاهر، نگاه می‌کردم به اعمال، نگاه می‌کردم به نمازش، روزه‌اش، حجش، صله رحمش، صدقه‌اش. اینها را از من گرفتی، می‌گویی این نگاه اهل دنیاست؛ خب من الان دیگر چه کار کنم؟ چیزی ندارم. من دیگر با چه چیزی حق را بسنجم؟» این سوالی است که یک نفر باید پیدا شود و جواب دهد.

**چرا حق را با چیز دیگری بسنجم؟**

این سوال مهم و جدی است. برای همه دانشمندان، روشنفکران، این سوال مهمترین سوال مطرح است که ما غیر از ظاهر و اعمال و ارزش‌های بیرونی، ظاهری، دنیایی، اخلاقی و امثال اینها، چیز دیگری نداریم. شما می‌خواهید اینها را از ما بگیرید و بگویید به اینها نیست. مگر در روایت حضرت نفرمود که «لا یَغُرَّنَّکُمْ کَثْرَةُ صَلاتِهِمْ وَ صِیَامِهِمْ وَ مَالِهِمْ» (فریب زیادی نماز و روزه و مالشان را نخورید) و بسیاری چیزهای دیگر را فرمود؟ گول اینها را نخورید، به ظاهر نگاه نکنید. سوال این است: خب پس من به چه چیزی نگاه کنم؟ من حق را با چه چیزی بسنجم؟

عجب سوالی! حق را من با چه چیزی بسنجم؟ شما می‌گویید: «اگر با هر چیزی بسنجی، نگاه دنیاییه، نگاه آخرتی نیست. این وارونه واقعیت است. حقیقی نیست و داری توهم می‌زنی. با هرچیزی بسنجی». پس من حق را باید با هیچ‌چیز نسنجم. پس با چه بسنجم؟

**حق یعنی خدا**

حق یعنی خدا. چه دلیلی من بر حق داشته باشم که بگویم به این دلیل من می‌گویم این حق است. می‌گویی به پولش نگاه نکن، نگویی چون پول دارد پس حق است. به اعمال خیر و صالح و اینها نگاه نکن، به پست و مقام و سمتش نگاه نکن، به شکل و ظاهر و قیافه‌اش نگاه نکن. علم و عقل و دانش در لباس و جامعه نیست، در کلاه و مولوی و فینه و عمامه نیست. خب در اینها نیست، پس در چیست؟ در ریش؟ نه آقا، در ریش نیست. پس در چیست؟ چرا ما داریم دنبال حقیقت در یک چیزی می‌گردیم؟ برای اینکه نگاه وارونه داریم، اهل دنیاییم، برای اینکه نگاه دنیا‌بین داریم و توهم داریم.

پس حقیقت را در چه چیزی بگردیم دنبالش؟ ابتدا خوب به سوال بپردازیم و بفهمیم چنین سوالی وجود دارد. سوال را نفهمیم، جواب ما هرچه بگوییم، می‌گوییم چه می‌گویی؟ تا وقتی درد را نفهمیم، اونی که دارد جواب می‌دهد، واقعاً چه می‌گوید؟ این چه مشکلی را دارد حل می‌کند؟ چقدر این جمله مهم است.

**فطرت الهی و خود خدا**

حقیقت را با هیچ‌چیز نباید غیر از خودش سنجید. حقیقت را باید با خود حقیقت سنجید. می‌دانم الان می‌گویید نشد که! چرا نشد؟ برای اینکه ما دستمان از حقیقت خالی است. با حقیقت انس نداریم. نگاه ما، نگاه حقیقت‌بین و واقع‌بین نیست. حق را نمی‌شناسیم. خدا را نمی‌شناسیم.

«بِکَ عَرَفْتُکَ» (خدایا من تو را به واسطه خودت شناختم). نه به واسطه شتر، نه به واسطه الاغ، نه به واسطه یک کرم و نه به واسطه مورچه. من تو را به واسطه خودت شناختم، با خودت شناختم. شما به شتر هم که نگاه کنی، «أَفَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ» (آیا به شتر نمی‌نگرند که چگونه آفریده شده است؟). شتر می‌خواهد تو را به خدا برساند. به شتر نگاه کن. آن شتر تو را به خدا نمی‌رساند که. وقتی به شتر نگاه کردی، از خود خدا به خود خدا می‌رسی، نه از شتر. آیه است، شتر آیه است. آیه یعنی اشاره می‌کند. اشاره می‌کند به درون خودت، به فهم خودت، به شعور خودت. می‌گوید: «شعور نداری که تو بفهمی که من خدا دارم، خدا من را خلق کرده. خدا را در خودت ببین.» تنبه و توجه به تو می‌دهد. پیدا کن. خدا را نشانت می‌دهد.

«بِکَ عَرَفْتُکَ». اگر خدا را دیدی، به واسطه خودش دیدی. امکان ندارد کسی به غیر خدا به خدا برسد. این آیات همه برای کیست؟ برای انسان. انسان یعنی اون موجودی که به واسطه خود خدا به خود خدا می‌رسد و خدا دارد و فهم دارد و عقل دارد و حقیقت دارد و حق را بی‌واسطه می‌تواند درک کند. تنبه می‌خواهد، توجه می‌خواهد، اشاره می‌خواهد، نشانه می‌خواهد، آیه می‌خواهد.

سوال بسیار غلطی است که حقیقت را من با چه چیزی بسنجم. حقیقت یعنی اونی که خودش ملاک و معیار و شاخص سنجش است. خود ملاک و معیار و شاخص را که دیگر با چیز دیگری نمی‌سنجند. این معنا ندارد، غلط است. این سوال دقیقاً «بِکَ عَرَفْتُکَ» یعنی جای دیگر نرو، خودش است، خودتی، داری، خودتی. نرو یه وقت جای دیگر نری‌ها. حقیقتی که در خودت می‌یابی را با چیز دیگری نباید بسنجی. اگر سراغ چیز دیگر رفتی، اعلام بی‌عقلی و بی‌شعوری داری، اقرار می‌کنی به بی‌عقلی و بی‌شعوری خودت.

**حقیقت، یک امر وجدانی و درونی**

می‌دانم الان می‌گویند این‌طوری که نمی‌شود، یعنی چهارچوب ندارد، حساب‌وکتاب ندارد، منضبط نیست. یک مسئله و امر وجدانی است. وجدانی که نشد، علمی، درسی، فرمولی، استدلالی، هیچ‌چیز ندارد. حقیقت همین است. حقیقت همین است. می‌خواهی بازی کنی یا می‌خواهی به حقیقت برسی و حقیقت را بفهمی و درک کنی و بیابی؟ حقیقت این است: «خودتی، بیرون دنبالش نگرد، با هیچ‌چیز نسنج». حضرت فرمود: «اِسْتَفْتِ نَفْسَکَ» (از خودت بپرس). جواب در خودت است.

دیگران چه می‌گویند؟ هر که هرچه می‌خواهد بگوید. و ان افتاک الناس و افتوک. یعنی اگرچه هرکسی برای خودش چیزی می‌گوید، به کسی چه‌کار داری؟ خودت حقیقتی، به خودت مراجعه کن، «اِسْتَفْتِ نَفْسَکَ» (از خودت بپرس). چرا این‌قدر بی‌شعوری؟ یعنی بی‌اعتماد به نفسی؟ بی‌چیزی؟ چه چیزی؟ یک چیزی بگو دیگر. حالا که محترمانه‌تر هم باشد. ولی هرچه محترمانه حرف بزنیم، خراب‌تر می‌شود. هیچ راهی ندارد، نمی‌شود اصلاً. فلذا خدا هم نتوانسته محترمانه‌تر بگوید. می‌فرماید: «مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا» (مانند الاغی است که کتاب‌ها را حمل می‌کند). بالاخره آدم باید یک روزی به این حقیقت برسد دیگر که معنا ندارد شاخص را با چیز دیگری بسنجی. خود این شاخص برای سنجش همه چیز به چه دلیل است؟ می‌گویی این عمل خوب است، به چه دلیل می‌گویی اون عمل بد است؟ خوبی و بدی‌اش را از کجا آوردی؟ خیال می‌کنی که به واسطه عمل فهمیدی که این خوب است؟ نه، عقل است که دارد به تو می‌گوید. آن فطرتت، وجدانت که داری، آن نوری است که در درون جانت است. آن به تو می‌گوید که این خوب است و این بد است و آن را بگذاری کنار، با الاغ هیچ فرقی نداری. الاغ نمی‌تواند بفهمد چه چیزی خوب است، چه چیزی بد است.

**نفس، میزان سنجش حق**

حق و باطل را باید با چه چیزی بسنجم؟ نهج‌البلاغه از حضرت علی (ع) به امام حسن (ع) توصیه می‌کند: «یا بُنَیَّ، اجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ غَیْرِکَ». (یعنی ای فرزندم، نفست را میان خود و دیگری، میزان و شاخص قرار ده). بله، «فَأَحْبِبْ لِغَیْرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ، وَ اکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لِنَفْسِکَ» (چیزی برای دیگری بخواه که برای خودت می‌خواهی و چیزی برایش ناخوش بدار که برای خودت ناخوش می‌داری). می‌خواهی بدانی چه چیزی خوب است، چه چیزی بد است؟ نفس خودت را ملاک و معیار قرار بده. «وَ لَا تَظْلِمْ کَمَا لَا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ، وَ أَحْسِنْ کَمَمَا تُحِبُّ أَنْ یُحْسَنَ إِلَیْکَ، وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُ مِنْ غَیْرِکَ». (ظلم نکن، همان‌گونه که دوست نداری (حق دوست ندارد) به تو ظلم شود. نیکی کن، همان‌گونه که دوست داری به تو نیکی شود. زشتی‌هایی که از دیگران نمی‌پسندی، خودت نیز مرتکب نشو). دقیقاً حضرت همین را دارد می‌گوید که بحث فعلی ماست.

**نفس الهی و حقیقت وجودی**

گرچه ممکن است غیر از این برداشت شود، اما هر برداشت دیگری غیر از این، غلط است و توضیح دارد که چرا غلط است. برداشت غیر از این از فرمایش امیرالمومنین (ع) در نهج البلاغه درباره آنچه که امشب بحث ماست، می‌تواند این باشد که: «ببین خودت دوست داری با تو چگونه رفتار شود؟ به نفست مراجعه کن». غیر از این که ما می‌گوییم یعنی به حق مراجعه کن. به نفست مراجعه کن یعنی به حق مراجعه کن، حقیقت در جان خودت است. این را نگیر، نگوییم به نفست مراجعه کن یعنی خوشت می‌آید، دلت، یعنی به دلت مراجعه کن. نه، دلی نیست، نفس این نفس یعنی حق. خب، من دلم خیلی ممکن است چیز‌هایی بخواهد که دیگران دلشان چیز دیگری بخواهد، که من نمی‌توانم دل خودم و ملاک و معیار قرار بدهم برای اینکه با دیگرانم آن‌جور برخورد کنم که دلم می‌خواهد با من برخورد کنند. اگر دل را بیاوری وسط، این فرمایش غلطی از کار درمی‌آید، جواب نمی‌دهد. من کله‌پاچه دوست دارم، برای او هم کله‌پاچه می‌آورم، اما او حالش به هم می‌خورد.

شاهدش آقایی است که همین‌جا نشسته بود و با اصرار یک لقمه کله‌پاچه در دهان ما گذاشت که دوست نداشتیم. گفت: «این خیلی عالی است، این درجه یک است». حدیث را دوباره بخوانید، ببینید چقدر حالا با این دید نگاه کنید به آن، ببینید چقدر خوب. که منظور از نفسک یعنی دلت، میل، یا نه، یعنی حق. حقی که در فطرتت است، در جانت است، با آن بسنج. دوباره حدیث را بخوانید: «یا بُنَیَّ، اجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً» (ای فرزندم، نفست را میزان قرار بده). میزان یعنی شاخص. این کدام نفس است که باید بتواند شاخص قرار بگیرد؟ نفس الهی، حق‌الله، یعنی حق را شاخص قرار بده. منتها حضرت دارد عبارت دیگرش را هم بیان می‌کند که حق که می‌گویی، همان نفس خودت است. جایی دیگر نروی، یک وقت با چیز دیگری بسنجی. خودت داری. خدا به تو داده. خود حق. همه چیز را با حق بسنج. یک وقت حق را نروی با یک چیز دیگر بسنجی.

فَاحْبِبْ لِغَیْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ (برای دیگران چیزی را دوست بدار که برای خودت دوست می‌داری). این دوست داشتن یعنی دلم می‌خواهد، عشقم می‌کشد، میلم می‌کشد؟ نه، خود بین‌المللی یعنی حق. ببین یعنی خدا چه می‌خواهد. آنچه را که خدا می‌خواهد و خدا دوست دارد، دوست می‌داری، نفست دوست دارد. همان نفسی که اسمش حق بود. آن را دارد می‌فرماید. آن نفس دوست دارد. ببین چه دوست دارد. یعنی خدا ببین چه دوست دارد، حق ببین چه می‌خواهد. همان را برای دیگران هم بخواه. «وَاکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لِنَفْسِکَ». (کراهت داشته باش برای دیگران آنچه را که برای خودت کراهت داری). ببین نظر خدا در مورد خودت چیست، راجع به دیگران هم همان را حکم کن.

و «لَا تَظْلِمْ» (ظلم نکن). به کسی، به دیگران، همان‌طور که دوست داری، دوست داری یعنی حق در مورد خودت چیست که ظلم نشوی؟ خدا ظلم را دوست ندارد. یک روایت دیگر داریم که این را آوردند، دیگر فقط صرف همین جمله را صرف یک دستور اخلاقی در کتاب‌های دینی و از ابتدای دبستان. این فرمایش همیشه هم این اشکال به آن وارد بود. بچه برای خودت دوست می‌داری، برای دیگران. خب من برای خودم یک چیزی دوست دارم، آن کار خراب می‌شود. کار خراب می‌شود که. آقا طرف معتاد است، برای خودش چه دوست دارد؟ خب همه را هم ببرد معتاد کند. اینها خلاف امور تربیتی است. اصلاً با الفبا مباحث تربیتی ناسازگار است. اصلاً غلط است این حرف که هرچه دلت می‌خواهد برای خودت، هرچه دلت می‌خواهد برای دیگران هم. خب دل من خیلی چیزهای بی‌خود می‌خواهد. هرچه عشقت کشید برای خودت، برای دیگران هم. با او هم همان‌طور برخورد کن. بعد این هم می‌گوید: «خب من، من به من مثلاً فرض بکنید کسی فحش بدهد، من هیچ به هم نمی‌ریزم، مشکلی ندارم بهش. بدم نمی‌آید. همین‌طور شروع می‌کند به همه فحش دادن». خب این نیست که می‌گوید به من هم فحش بدهند من بدم نمی‌آید. نمی‌شود که حالا اگر کسی گفت: «من به من ظلم بشود، من مشکلی ندارم». حق دارم که بروم به دیگران ظلم کنم؟

**عقل، امام فکر**

اگر شاخص این باشد، با این معنایی که می‌گویند، اشکال پیدا می‌شود. در این حد حضرت فرموده: «اجْعَلْ هَوَاکَ» (منظور هوای نفس نیست) که «نفسک» یعنی آن حقیقت جانت را یعنی عقل تو را معیار قرار بده، شعورت را معیار قرار بده، خدا را ملاک و معیار قرار بده. یک روایت دیگر هم داریم که حضرت فرمود: «به دلت نگاه کن». حدیث را پیدا کنید. قلب را مطمئناً… آها، آها، ادامه استفتا است، ادامه‌اش را بخوانید. «وَاسْتَفْتِ قَلْبَکَ». بعدش عبارت دیگر دارد، «اِسْتَفْتِ نَفْسَکَ». نفسک نسخه بدنش. «مُطْمَئِنَّاً إِلَی الْقَلْبِ». خوبی یعنی حقیقتی که می‌خواهی بفهمی، می‌خواهی بفهمی چه چیزی خوب است، چه چیزی بد است. خوبی آن نیست که قلبت به آن آرامش پیدا می‌کند. یعنی به دلت مراجعه کن، به قلبت مراجعه کن. نه آن دل وامانده. نه آن دل را نمی‌گوید.

نفس و هوای نفس را نمی‌فهمم. دلت یعنی خدا. یعنی خدا داری تو. بله. هر دو را کلمه نفس هم جاهای ما «کَفَّ النَّفسَ عنِ التَّرَدُّدِ» آرامش پیدا نمی‌کنی. تردد را پاکی گفته در جان آرام نگیر. «الاسْمُ مَا حَاکَ فِی صَدْرِکَ وَ کَرِهْتَ أَن یَطَّلِعَ عَلَیْهِ النَّاسُ» خلاف اطمینان، اطمینان پیدا نمی‌کنی. چرا؟ چون اگر به خدا برسی، خدا یعنی جایی که هیچ شکی وجود ندارد. «أَفِی اللَّهِ شَكٌّ». هیچ شکی ندارد. اگر هنوز شک داری، هنوز خدا نیست. خدا نیست.

این حق نیست. این نفست نیست. قلبت نیست. حقیقت جانت نیست. نه آن نفس شیطانی‌ها، نه هوای نفس. نه فطرت الهی، آن را دارد می‌گوید. «اِسْتَفْتِ نَفْسَکَ وَ إِنْ أَفْتَاکَ الْمُفْتُونَ». آن یک حدیث دیگر است. این آخرش می‌گوید: «وَ إِنْ أَفْتَاکَ النَّاسُ وَ أَفْتَوْکَ» (و اگر مردم تو را فتوا دادند و گفتند). دیگران چه می‌گویند؟ هرچه می‌گویند. دلم به آنها آرام نگرفت. کدام دل؟ ببین اصلاً داری یا نداری؟ پیداش کن. حق را در وجود خودت پیدا کن. بیابش. وجدانش کن. می‌فهمی. خودت را به کوچه چیز چپ نزن. بازی درنیاور. تشخیص بی‌خودیت نکن. نگو نه من که نفهمیدم. فهم استدلال نیست. نگو نفهمیدم. بگو نمی‌توانم استدلال کنم. نگو نفهمیدم. بگو نمی‌توانم دلیل برایش بیاورم. نگو نفهمیدم. حق منکر نشو، والا کافر محسوب می‌شوی. بگو نمی‌توانم انتقالش بدهم به دیگران. نگو نفهمیدم. کفر نعمت کردی. خدا فهم را ازت می‌گیرد. بی‌شعور می‌شوی. بگو نمی‌توانم بیانش کنم. نمی‌توانم در قالب منطقی و علمی ارائه‌اش کنم. نگو نفهمیدم. بگو ذهنم آرام نشد. عیب ندارد. عیب ندارد. ذهن دنبال دلیل می‌گردد. ذهن دنبال قالب علمی، کلاسیک، منطقی می‌گردد. قیاس شکل اول، قیاس شکل دوم، قیاس یا… ذهن، به ذهنت چه کار داری؟ مگر ذهنیتی؟ حق را فهمیدی؟ قدرش را بدان. فهم خود را موکول به دلیل و استدلال ذهنت نکن وگرنه خُنگ می‌شوی.

**فهم، یافته‌ی درونی**

می‌گوید: «من نه، من تا دلیل اقامه نشود، تا استدلال برهان منطقی فلسفی بر این مطلب، تا از نظر علمی اثبات نشود، من چیزی را قبول نمی‌کنم.» قبول نمی‌کنم یعنی فهم خود را معلق کردم. مشروط کردم. درش را بسته‌ام. می‌گویم به شرط این. آن دیگر فهم نیست. اونی که با استدلال و با نمی‌دانم دلیل و اینها می‌آید، آن یک عملیات ذهنی برای اقناع ذهن است، نه رویت حقیقت، نه وصول به حق، نه لقاء خدا. یک آرامشی است برای ذهن. چرا ما خودمان را با ذهنمان قاطی کردیم و قاطی می‌کنیم؟ دنبال آرامش ذهنمان هستیم، اما از دلمان و جانمان غافلیم. به‌دنبال آرامش دلمان نیستیم.

چرا بعضی‌ها تا می‌گویی “ف”، می‌رود «فرزاد»؟ بعضی‌ها باید ببرندش تا خود فرزاد. آخرش می‌گوید: «اینجا کجاست؟». ۲۰ سال باید فلسفه بخواند، آخرش می‌گوید: «من ذهنم قانع نشد». ۲۰ سال هم باید عرفان بخواند، آخرش سر از الحاد درمی‌آورد. چرا؟ چون می‌خواهد با ذهنش به لقاء خدا برسد. ذهن که کارش ملاقات خدا نیست. فهم که مال ذهن نیست. استدلال که ربطی به فطرتت و جانت ندارد. حقیقت در وجودت است، باید حجاب‌ها را از رویش بردارید تا این نور تشعشع کند. استدلالی نیست.

همه روشنفکران ما، نمی‌دانم مثلاً علمای ما، دانشمندان ما فهم خودشان را موکول کرده‌اند به سیر منطقی ذهن‌شان. به ذهنی، ذهنی نیست. یافتنی است. کار ذهن بافتن است، نه یافتن. وجدانی، ملاقات با خدا، رجوع به خدا، سیر الی‌الله، وجدانی است. خود وجدان را هم می‌خواهند باز با ذهن‌شان درک کنند. این همان وارونگی کار است. این همان اهل دنیا بودن است. این توهم است. نمی‌خواهند از عالم توهم بیایند بیرون.

**بازگشت به خویشتن**

آقا اینهایی را که داریم می‌گوییم، اینها دیگر اینها را دنبال استدلال ذهنی برای اینها که وجدان را من چه‌جوری چه تصوری ازش داشته باشم. وجدان دیگر تصور ندارد که. اگر تصورش کردی که می‌کنی، آن تصور نیست. نه. آن وجدان نیست. بحث همین است. می‌فهمی؟

«در خانه اگر کس است، یک حرف بس است». همان “ف” تا گفتم “ف”، باید بروی «فرزاد». رفتی، خوشا به سعادتت. نرسیدی و نرفتی. «العلم نقطةٌ کثرها الجاهلون» (علم یک نقطه است که جاهلان آن را زیاد کرده‌اند). علم که می‌گوییم نه یعنی علوم چی‌چی و فلان. نه یعنی این، یعنی این حقیقت. حقیقت یک کلمه است، یک حرف. یعنی با یک حرف بس است. به کلمه هم نمی‌رسد. تا گفتم “ف”، باید بروی «فرزاد». فهم این‌جوری است. وجدان این است. نمی‌گویم شما مثلاً کوتاهی کردی یا من بحث شما را اصلاً به شما کاری ندارم. می‌گوییم فهم این است. اگر با یک اشاره گرفتی، فهم داری.

اما اگر گفتی من باید مراحل استدلال و دلیل و فلسفه و منطق و نمی‌دانم آزمایش و فلان و مشاهده با چشم سر و با حواس پنج‌گانه و نمی‌دانم تجربه و آمار و فلان و اینها را بیاورم، در کار تو من بفهمم. اونی که بعد از همه اینها می‌فهمم، فهمی و می‌گویی فهمیدم، آن فهم نیست و اسمش را گذاشتی فهم. حقیقت فهم آن نیست. نفهمیدی فهمی یعنی چه؟ اینها را که گفتم فهمیدی، تمام. نفهمیدی هم دیگر برو تا وقتش برسد ان‌شاءالله بخواهی بفهمی. خدا بخیل نیست. صادقانه به خدا بگو که: «اللَّهُمَّ هَیِّئْ لِی مِنْ أَمْرِی رَشَداً» (خدایا برایم در کارم رشد را آماده فرما). خدایا از ناحیه خودت به من فهم بده. مرا هدایت کن، یعنی به من فهم بده. فهمی که دادی، یعنی رو بیار، هدایت کن یعنی فهمی را که به من دادی رو بیار به فعلیت برسد در من. اسمش رشد. مرا رشد بده. چقدر این بحث امشب مهم است، خدا می‌داند. و چقدر به این نوع از نگاه بی‌توجهی می‌شود و از این زاویه دیده نمی‌شود.

یعنی وقتی امام باشد، جلودار و پیشوا باشد. گرچه من در مقام استدلال ضعیفم، نمی‌توانم استدلال بیاورم. عیب ندارد. بگذار معقول باشد. ذهنت بگذار معقول باشد. فهم تو را موکول به ذهنت نکن. عقل، فکرت باید از عقل تبعیت کند نه اینکه عقل، فکرت. یعنی حضرت دارد مسیر… الان نمی‌تواند درستش را بیان می‌کند در مقام تبعیت کلی را بگذار جلودار باشد. آن را تعطیلش نکن. آن را امام بودن آن را. بله، حالا فکر آن مهم است. آن جلودار، امام باشد. جلودار باشد. حقیقت آن است. واقعیت آن است. منهای آن می‌شود توهم. فکر و ذهن. فکر یعنی ذهن دیگر. تو ذهنم لینک نمی‌شود با فهم و عقل ندارد. سر جای امام بودنش باش. جایگاه امام بودن. آن را امام خانه‌نشین هست. دقیقاً. امام، بله، بله. عقل امام فکر. عقل امام فکر. “مهجور”ش نه. این بحث امشب هم نگاه دارد و هم فکر کنم خیلی عمل‌کردنی است. یعنی دائم باید اعتماد را تمرین کنی. آفرین، آفرین، آفرین. عقل خود را با فکر خودت نسنج. وجدان خود را با ذهن خودت نسنج.

دقیقاً همان حرفی را که بسیاری از این آقایان، به حساب خودشان علما و دانشمندان دینی و نمی‌دانم کذا و کذا که مدعی عرفان هستند و می‌گویند: «این مشاهدات عرفانی باید با عقل فلسفی سنجیده شود». وگرنه حجت نیست. مشاهدات عرفانی غیر از مکاشفات برزخی‌ها است. آنها را ولش کن. آن هم با عقل فلسفی نباید سنجیده شود. آن هم باید با مشاهدات عرفانی سنجیده شود. مشاهدات عرفانی یعنی وجدانیات بدیهیات، لقاء خدا، مشاهده حق. این را اگر بخواهی با یک چیز دیگر بسنجی، اهل دنیایی. از فهم و شعور و عقل بهره‌ای نداری. چه چیزی را داری با چه چیزی می‌سنجی؟ کجای کاری؟ می‌گوید وجدانیات اعتبار ندارد. مگر با ذهن و استدلال‌های ذهنی سازگار باشد، هماهنگ باشد. امام خانه‌نشین شد. امام وجود خود را خانه‌نشین کردی. رؤیت قلوب به حقایق الایمان را موکول می‌کنند به عقل فلسفی. بله. شاخص وجودت که امام وجودت است. آن وجدانت، خدای وجودت است. فطرت الهی‌ات است. آن را شما به‌جای اینکه امام وجودت قرار بدهی، امام ذهنت قرار بدهی، امام فکرت قرار بدهی، معموم فکرت داری قرار می‌دهید و فکر خود را داری امام فهمت و شعورت و عقلت می‌کنی. عقل فلسفی را داری.

**غصب جایگاه امامت**

آن عقل فلسفی که عقل نیست، علم حصولی است. مرتب می‌گویی چرا امیرالمومنین خانه‌نشین شد؟ امیرالمومنین وجود خودت را خانه‌نشین کردی. تابع یعنی غصب کردی محل جا شد، جایگاهش را. غاصبی. اول غاصب خودت هستی. ما خیال می‌کنیم که آنی که بیرون آمد غصب وگرنه هدایت کرد و امامت کرد و خلافت کرد آن غاصب است. خود ما غاصبیم. امامت امیرالمومنین وجودمان را، جایگاهش را نشناختیم و به واسطه ذهنمان، فکرمان، عقل فلسفیمان و استدلال‌های ذهنیمان این جایگاه را غصب کردیم و به امیرالمومنین وجودمان می‌گوییم: «تو باید تابع این باشی، تابع دلیل باشی، تابع استدلال باشی». ما هم غاصب مقام ولایت و امامتی. امامت امیرالمومنین را نشناخته‌ایم. اماممان را نمی‌شناسیم، امام زمانمان را نمی‌شناسیم. یعنی همین نمی‌شناسیم، یعنی داریم به او ظلم می‌کنیم. به او به‌جای اینکه از او تبعیت کنیم و اماممان قرارش بدهیم، به او می‌گوییم: «باید تبعیت کنی از ذهن من، از ذهنمان». به او می‌گوییم: «باید تو تبعیت کنی». به امام می‌گوییم. یک وقت می‌گوییم آقا ما این عرفا را قبول نداریم که ادعای مشاهدات عرفانی دارند. آن یک بحث دیگر است، چرا قبول نداری؟ می‌گویی من با فهم، نه با ذهن، فهم و عقل و وجدان و اینها را یکی نیاور. با تو ذهنت، نه با استدلال‌های ذهنی و برهان‌های ذهنی، نمی‌دانم چه فلسفی. نه. بگو با مشاهده عرفانی خودم فهمیدم که این دارد دروغ می‌گوید. این عارف نیست. این مشاهده‌اش مشاهده باطلیه. ولو نتوانی استدلال کنی. حقیقت را تابع دلیل و استدلالی، چیز دیگر غیر از خودش قرار نده. دیگر حقیقت یعنی حقیقت دیگر. خودت، خودتی. خودت دلیل بر خودتی. شاخصش چیست؟ شاخصش خودش است. خودش شاخص خودش است. فهمیدی خوشا به سعادتت. چیزی گیر من نمی‌آید. نفهمیدی هم، ان‌شاءالله ما دعا می‌کنیم وقتش برسد بفهمی. ضرری به ما نمی‌زند.

وَصَلَّى اَللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ اَلطَّاهِرِينَ.

0
11
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده