جلسه خودشناسی
2349

کسی که حق و باطل را بیرون از وجودش جست و جو می‌کند اعتماد به نفس ندارد؛ دنبال حقیقت در دیگران می‌گردد نه خودش...

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
18:11 / 00:00
انتشار: 1405/4/14 به‌روزرسانی: 1405/4/15
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

گفتمان خودشناسی

فایل 2349

استاد حسین نوروزی

(۱۴۰۵)

## بی‌اعتمادی به نفس، ریشه گرفتاری‌ها

اکثر مردم به نفس خود اعتماد ندارند، علی‌رغم اینکه بسیاری گمان می‌کنند از اعتمادبه‌نفس کافی برخوردارند. واقعیت این است که این‌گونه نیست. کسی که حق و باطل را بیرون از وجود خویش جستجو می‌کند، به نفس خود اعتماد ندارد. دنبال حقیقت بیرون از جان خود می‌گردد؛ او اعتمادبه‌نفس ندارد. در پی قضاوت درباره دیگران است، می‌گوید «این خوب است، آن بد است؛ این حق است، آن باطل است». می‌خواهد روی آدم‌ها حساب باز کند. این فرد اعتمادبه‌نفس ندارد. او دنبال حقیقت در دیگران می‌گردد، نه در خویشتن.

اگر کسی اعتمادبه‌نفس داشته باشد، نیازی ندارد که بخواهد راجع به کسی قضاوتی داشته باشد که «این خوب است یا بد؟». هیچ نیازی ندارد که به شما بگوید این خوب است یا بد. باید خودت خوب و بد و حق و باطل را بشناسی؛ این در درون خودت است. وظیفه خود را تشخیص می‌دهی، عمل می‌کنی و پیش می‌روی. دیگران می‌خواهند خوب باشند یا بد، ربطی به وظیفه شما ندارد. کاری که شما باید انجام دهی، ربطی به خوب بودن یا بد بودن، حق بودن یا باطل بودن آن‌ها ندارد.

### آزاده بودن در دنیا

امام حسین (ع) روز عاشورا فرمودند: «إن لم یکن لکم دینٌ، فکونوا أحراراً فی دنیاکم.»

یعنی: «اگر دین ندارید و به معاد اعتقاد ندارید، پس در دنیای خود آزاده باشید.»

یعنی تشخیص درست و غلط نیازی ندارد که تو بفهمی منِ امام حسین حق هستم و یزید باطل است. نیازی نیست که بخواهی حق و باطل بیرونی را بشناسی که این حق است و آن باطل، این شخص خوب است و آن شخص بد، تا بفهمی الان باید طرف چه کسی را بگیری. گیرم امام حسین باطل و یزید حق باشد، تو باید این کار را بکنی، تو باید این‌گونه عمل کنی.

آدم گاهی اوقات معطل است. می‌گوید: «نه، من باید بدانم این‌ها حق هستند یا نیستند.» بعد می‌گوید: «نه، این‌ها هر دو باطل‌اند.» تو چطور؟ تو حق هستی یا نه؟ اصلاً برای خودش حسابی باز نمی‌کند، اعتمادبه‌نفس ندارد.

تو فهم و شعور داری یا نداری؟ این‌ها حق نیستند، هر دو هم باطل‌اند. خوب است. تو نباید بفهمی که کدام طرف باید بایستی؟

مگر اینکه من چه وظیفه‌ای دارم. این مربوط می‌شود به اینکه چه کسی حق و چه کسی باطل است. اعتمادبه‌نفست کجا رفته؟ حقیقت در خودت است. به خودت مراجعه کن، می‌فهمی. می‌گوید: «نه، امام زمان باید بیاید به من بگوید تو باید این کار را بکنی. من خودم که شعور ندارم، که فهم ندارم.»

این یعنی اعتمادبه‌نفس نداری دیگر. قبول کن که نداری. بعد می‌نشینیم با هم صحبت می‌کنیم. بی‌خود نگو من اعتمادبه‌نفس دارم. بله، در واقع این هم ربطی به آن ندارد، بلکه خیلی هم ربط دارد.

«اللَّهُمَّ اجعَل غِنایَ فی نَفسی.» خدایا به من اعتمادبه‌نفس بده. اعتمادم به غیر از خودم نباشد.

اگر تو زمان امام حسین (ع) بودی، امر بر تو مشتبه می‌شد که امام حسین حق است؛ مگر زمان امیرالمؤمنین (ع) نبود که آن مردک آمد و گفت: «من مانده‌ام که حق با شماست یا حق با عایشه و طلحه و زبیر؟»

وظیفه تو این است که بفهمی باید چه‌کار کنی. فرض می‌کنیم نمی‌دانی حق با کیست؛ نمی‌دانی حق با امیرالمؤمنین است یا با طلحه و زبیر و عایشه. اینکه تو باید چه‌کار کنی، کمی فکر کن. معلوم نیست که تو باید چه‌کار کنی.

تو از کدام طرف می‌ایستی؟ نمی‌دانی حق با امام حسین است یا با عمر؟ حسنی‌ها واقعاً می‌گویند: «نمی‌دانم.» می‌گوید: «نمی‌دانم. من نمی‌دانم؛ چون نمی‌دانم حق با کیست، پس نمی‌دانم وظیفه من چیست؛ الان باید طرف چه کسی را بگیرم؟» خود امام حسین (ع) می‌فرماید: «اگر دین نداری، اعتقاد به معاد نداری، لااقل در دنیا آزاده باش.» یعنی اگر آزاده هم باشی، اعتمادبه‌نفس داشته باش، بفهم. معلوم است که این کارهایی که با امام حسین (ع) کردند، این رفتاری که با امام حسین (ع) کردند، غلط است. ٧٢ نفر را درگیر ٣٠ هزار نفر کنی، ٧٢ نفر را این‌گونه گیر بیندازی، معلوم است.

اصلاً کاری به حق و باطلش نداریم. «فَکُونُوا أَحْرَارًا فِی دُنْیَاکُمْ.»

### حق با کیست؟

حق با آمریکاست یا با اسرائیل یا با ایران؟ ما چه‌کار به این کار داریم؟ همه‌اش حق با کیست؟ نگاه کن ببین اولین کاری که کرده، میناب را زده.

نمی‌گویم دین داشت. من اصلاً به دین کاری ندارم، به خدا کاری ندارم، به معاد کاری ندارم. تعبیر امام حسین (ع) خیلی قشنگ است: «إن لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد.» یعنی هیچ، «کنتم لا تخافون» یعنی هیچ کاری با معاد هم نداری. یعنی اصلاً یک تعبیر، یعنی اصلاً هیچی با معاد کار نداریم، از معاد هم ترسی نداری. نه اینکه ترسی نداری، اصلاً کاری با ترسش نداری. هیچ، مطلقاً. انگار دینی در کار نیست، آخرتی نیست، قیامتی نیست، معادی نیست. هیچ، هیچ. آزادگی دنیایی هم نداری، شرف هم نداری، از اینکه آمریکا، اسرائیل موشک می‌زند به تن تو، تو بی‌دین، بی‌اعتقاد به معاد، بی‌اعتقاد به همه‌چیز. خوب است آمریکای پلید خون‌خوار جنایت‌کار، اسرائیل خبیث جنایت‌کار موشک می‌زند، هم‌وطنان تو را می‌کشد، تو شادی می‌کنی؟ یعنی «فکونوا احرارا فی دنیاکم»، آزادی دنیایی هم نداری. حریت آخرتی نداری، دنیایی هم نداری.

لازم نیست ما بفهمیم کی حق است و کی باطل، تا بفهمیم الان چه‌کار باید بکنیم. ابداً، اصلاً.

زمان امام حسین (ع) هم بودیم همین بود. لازم نبود بفهمیم و یقین کنیم که امام حسین حق است و یزید باطل است، تا بعد برویم دفاع از امام حسین کنیم. هیچ احتیاجی نداشتیم. اگر به ماست، ما این‌جوری هستیم. ما احتیاج نداشتیم که بفهمیم باید از کی دفاع کنیم و با کی بجنگیم. همه‌ گرفتاری‌ها از اعتمادبه‌نفس نداشتن است.

### ابهام و وظیفه روشن

یکی دیگر باید برای ما تصمیم بگیرد. وقتی تکلیفت هم روشن نیست، باز هم تکلیفت روشن است. این را چه‌جوری بگوییم که بفهمند؟ می‌گوید: «مگر خودت نمی‌گویی تکلیفت روشن نیست؟ بعد می‌گویی تکلیفت روشن است؟» بله، تکلیفت روشن است. به دکتر رفتی. دکتر می‌گوید: «مثلاً باید عمل کند، بیمار. امید موفقیت هم مثلاً ٦٠ درصد و ٤٠ درصد ریسک دارد.» تکلیفت روشن نشد؟ شد.

تکلیف روشن نیست، نمی‌دانی، یقین نداری که بالاخره این درست می‌شود یا نمی‌شود، خوب می‌شود یا خوب نمی‌شود، ٤٠ درصد ریسک دارد. در عین حال تصمیم می‌گیری. آدم وقتی تصمیم می‌گیرد که تکلیفش روشن است. روشن است، یعنی واقعاً صددرصد است. می‌گویی: «من صددرصد می‌گویم باید عمل بشود.» می‌گویند: «آخه گفت ٦٠ درصد این خوب می‌شود.» تو می‌گویی: «صددرصد باید عمل بشود.» بله، درست است. تکلیف روشن نیست که خوب می‌شود یا خوب نمی‌شود، اما وظیفه من معلوم است که من باید احتمال قوی‌تر را بگیرم، احتمال ضعیف‌تر را رها کنم، ٦٠ درصد را مقدم کنم بر ٤٠ درصد دیگر. من تکلیفم روشن است. هم نتیجه کار روشن نیست، هم تکلیف من روشن است.

حالا آدم‌های ساده‌لوح این حرف‌ها را نمی‌فهمند که هم نتیجه کار معلوم نیست و هم معلوم نیست که حق با کیست، اما من تکلیفم روشن است؛ من می‌دانم باید طرف چه کسی را بگیرم. می‌گویند: «مگر می‌دانی این حق است؟» نه، نمی‌دانم. «پس چه‌جوری می‌گویی من می‌دانم که باید چه‌کار کنم؟»

آدم‌های ساده‌لوح در این موقعیت می‌مانند. ساده‌لوحی یعنی این، یعنی این‌ها. این را نمی‌دانم. وقتی نمی‌دانم، پس تکلیفم روشن نیست. می‌گویم: «نمی‌دانی دلیل بر این نمی‌شود تکلیفت روشن نباشد.» یعنی چه؟ چه‌جوری می‌شود؟ من در عین حالی که نمی‌دانم، تکلیفم هم روشن باشد؟ بله، علم نمی‌خواهد، عقل می‌خواهد.

می‌خواهی بروی سوار ماشین بشوی. نمی‌دانی صندلی عقب بنشینی یا صندلی جلو. همین‌جوری در خیابان می‌ایستی. می‌گویند: «چرا سوار نمی‌شوی؟» می‌گوید: «آخه نمی‌دانم برم جلو، برم عقب.» برم جلو یک خوبی‌هایی دارد، برم عقب، آن هم یک خوبی‌هایی دارد، یک بدی‌هایی هم دارد، آن هم یک بدی‌هایی دارد. مساوی است با هم، واقعاً هم مساوی است. می‌گویند: «خب، حالا مساوی است که مساوی است، برو بنشین، می‌خواهیم برویم، دیر شد.»

می‌گوید: «آخه کجا بنشینم؟ جلو بنشینم؟ نمی‌دانم. عقب بنشینم؟ نمی‌دانم.» گازش را می‌گیرند، می‌روند، ولت می‌کنند. می‌گویند: «این دیوانه است، این خل است، این احمق کیست؟ ما می‌خواستیم با خودمان ورداریم ببریم عروسی، خوردن شام و تمام شد.» این همه وایستاده اینجا، دارد استخاره می‌کند، چه‌کار کنم؟ جلو بنشینم؟ عقب بنشینم؟ به این‌ها می‌گویند ساده‌لوح.

خدا می‌داند که چقدر آدم‌ها همین‌جور ساده‌لوح‌اند. همین‌قدر ساده می‌گویند که ما نمی‌دانیم، که نمی‌دانم این حق است یا حق با اوست. من می‌گویم فرض می‌کنیم حق با توست که می‌گویی نمی‌دانم. فرض می‌کنیم. می‌گوید: «نمی‌دانم حق با ترامپ است که اهل استراتژی‌های پیچیده‌ است.» باشد. می‌گوید: «نمی‌دانم.» می‌گویم: «نمی‌دانی با اینکه نمی‌فهمی، فرق می‌کند.»

علم نداری، فهم که داری، شعور که داری. حالا می‌آید می‌گوید: «آقا مگه فرق می‌کند علم با عقل؟ مگه فرق دارد؟» هیچی، آب تو را بخور. ما هم می‌رویم و در افق محو می‌شویم. علم با عقل فرق ندارد؟ این‌قدر دانشمند ساده‌لوح داری، بی‌عقل.

0
4
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده