جلسه خودشناسی

اختیار یعنی چه؟ دنیا را انتخاب می‌کنی یا خودت را؟

2363

چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵

همه انتخاب می‌کنند؛ اما آیا همه با اختیار انتخاب می‌کنند؟ فرق انتخاب انسان با حیوان چیست؟ چرا بیشتر ما دنیا را به جای حقیقت خودمان انتخاب می‌کنیم و آرامش واقعی از کجا به دست می‌آید؟

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
51:30 / 00:00
انتشار: 1405/4/27

گفتمان خودشناسی
فایل 2362
استاد حسین نوروزی
(چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵)

##اختیار و سرنوشت انسان

وقتی می‌گوییم انسان قدرت اختیار دارد و این قدرت اختیار است که مابه‌التفاوت و مابه‌التمایز انسان با حیوان است، یعنی چیزی باید باشد که در انسان هست و در حیوان نیست. مصداق اختیار همان است که می‌گوید: «اینکه، گویی، این کنم یا آن کنم / این دلیل اختیار است ای صنم».

این حالت در حیوان هم هست؛ حیوان نیز سر دوراهی‌هایی که قرار می‌گیرد، انتخاب می‌کند. گربه وقتی دنبالش می‌کنی و دارد فرار می‌کند، سر دوراهی که قرار می‌گیرد، این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کند، یکی از راه‌ها را انتخاب می‌کند و می‌رود؛ انتخاب دارد. اما هر انتخابی اختیار نیست. اختیار چیست که در انسان هست و در حیوانات و سایر موجودات نیست؟ اختیار یعنی قدرت انتخاب. قدرت انتخاب چه چیزی؟ بین چه و چه؟

قدرت اختیار یعنی قدرت انتخاب اینکه به فکر خودت باشی یا به فکر غیر خودت باشی. یعنی اینکه من کمال و سعادت خودم را انتخاب کنم یا کمال و سعادت غیر خودم را انتخاب کنم؛ این اختیار را دارم. به تعابیر مختلف این بیان می‌شود. من دارم بین دنیا و آخرت (دنیا یعنی غیر خودم و آخرت یعنی خودم، آخرت یعنی سعادت خودم و دنیا یعنی سعادت غیر خودم) برگزینم.

همه ما بین این دو راه انتخاب مخیریم که اکثر مردم، سعادت و اصلاح و آبادانی دنیا را انتخاب می‌کنند، اما این انتخابشان لزوماً انتخابی اختیاری نیست. این مهم است. این‌طور نیست که با اختیار خودشان آبادانی و اصلاح دنیا را انتخاب کرده باشند و از آخرت و خودشان غافل شوند. اختیاری نیست. انتخاب هست، اما در اثر جهل است؛ جهل به خود، خودشان را نمی‌شناسند. نمی‌داند خودش کیست، آخرتش یعنی چه. خیال می‌کند که اگر دنیا را آباد کند، خودش به سعادت می‌رسد.

این توهم و تخیل که ناشی از نشناختن خودش، حقیقت خودش، آخرت خودش، سعادت خودش، خواسته واقعی و اخروی خودش است، باعث می‌شود که سعادت دنیا، راحتی دنیا، اصلاح امور دنیا و آبادانی دنیا را انتخاب کند و از خودش غافل شود.

## انتخاب دنیا و آخرت

پس در اینکه اکثر مردم انتخابشان دنیاست، همه دارند تلاش می‌کنند که دنیا را بسازند، دنیا را آباد کنند، علوم دنیایی را پیشرفته‌تر کنند، امکانات دنیا را مترقی‌تر کنند، به‌روزتر کنند، وسایل زندگی را کامل‌تر کنند، امکان زندگی در دنیا را راحت‌تر کنند. اما چرا یک چنین انتخابی دارند؟ آیا با اختیار خودشان و آگاهانه چنین انتخابی کرده‌اند؟ عده‌ای همین این‌جوری‌اند، بله، آگاهانه است؛ کژانتخابی‌ها (سوءانتخابی‌ها).

اما اکثریت مردم به این دلیل این‌طورند که هنوز قدرت اختیار این‌ها به کار نیفتاده است؛ «آکبند» است. چون خودشان را نمی‌شناسند و خیال می‌کنند سعادت دنیا سعادت خودشان است. خودشان را همین ظاهر و دنیا می‌بینند. در نتیجه، حُسن انتخاب‌هایی هم که باشند، یعنی واقعاً انتخاب اختیاری عالم زر وجودشان که ته ته دلشان این باشد که آخرتشان آباد شود و به فکر خودشان باشند؛ ولی الان چون خودشان را نمی‌شناسند و خودشان را دنیا می‌بینند، تلاش می‌کنند دنیا را آباد کنند و خیال می‌کنند با آبادی دنیا خودشان هم آباد می‌شوند.

حالا انسان قدرت اختیار دارد که انتخاب آگاهانه کند. وقتی که خودش را شناخت، انتخاب آگاهانه کند. «من بروم خودم را بشناسم، اصلاً ببینم من و حقیقت من چیست و خودم را با غیر خودم قاطی نکنم و اشتباه نگیرم که من می‌خواهم خودم به سعادت برسم».

همین حالا ما باید خودمان را سر چنین دوراهی‌ای ببینیم. بیاییم سر این دوراهی، بعد ببینیم انتخاب ما چیست. «بروم دنیا را آباد کنم، تمام وقتم، عمرم، جوانی‌ام، انرژی‌ام، فکرم هزینه شود، خرج شود که یک خانه خوبی درست کنم، ماشین مدل‌بالایی بخرم، شغل مناسبی پیدا کنم، همسر خوبی، فرزندان نمی‌دانم چه، همین‌جور پست و مقام مثلاً بالایی، شهرت، اعتبار اجتماعی عالی، همه این‌ها را درست کنم، یک زندگی فراهم کنم که آب توی دلم تکان نخورد».

آیا حقیقت واقعی من، آن گمشده واقعی من این است؟ یعنی اگر این اتفاق‌هایی که گفتم بیفتد، آن آرامشی که من باید پیدا کنم، پیدا می‌شود؟ آیا هیچ عاملی از بیرون من را اذیت نکند؟ آیا هرچه می‌خواهم فراهم باشد؟ هر امکاناتی می‌خواهم آماده باشد؟

اوّلاً، آیا اصلاً چنین چیزی ممکن است؟
***
دو دسته آدم هستند: یک دسته «حُسن‌انتخابی»‌اند و یک دسته «کژانتخابی» (سوءانتخابی). آن‌هایی که کژانتخابی‌اند، برای آن‌ها ممکن است یک همچین چیزی؛ چون قرار نیست که این‌ها بفهمند که دنیا ارزش ندارد، وفا ندارد، بقا ندارد. این‌ها می‌دانند انتخابشان کژ است، یعنی نمی‌خواهند. بنابراین، می‌گوییم خدا کاری با این‌ها ندارد و این‌ها را به حال خودشان رها می‌کند که هر کاری می‌خواهند، بشود.

اما درعین‌حال، این را به آن «استدراج» می‌گوییم. درعین‌حال، آیا باز هم هر کاری می‌خواهند، می‌شود؟ نه، محدودیت دارد. این‌طور نیست. اما یک‌جوری هر کاری می‌خواهند می‌شود که این‌ها منتقل نشوند، متوجه نشوند به آخرتشان و اینکه حقیقت جان این‌ها این نیست و آرامش واقعی این‌ها آرامش حاصل از این آسایش دنیاییشان نیست. این را نفهمند، غافل بمانند. این مقدار می‌شود که هرچه می‌خواهند بشود.

یک دسته هستند که این‌ها حُسن‌انتخابی‌اند؛ انتخاب ته‌دلشان دنیا نیست؛ اما چون غافل می‌شوند، در دنیا که می‌آیند، نه اینکه نفهمند، می‌فهمند، می‌دانند که دنیا ارزش ندارد، بقا ندارد، دوام ندارد؛ اما غافل می‌شوند، فراموش می‌کنند.

خدا نمی‌گذارد. خدا نمی‌گذارد، یعنی این عالم، این عالم خلقت یک‌جوری خلق شده، آن خواست درونی این‌ها یک مدلی است، آن خواست، بلا را سمت خودش می‌کشد برای اینکه این‌ها غافل نمانند. ته‌دلشان چون دنیا را انتخاب نکرده‌اند ولی غفلت آدم را می‌گیرد. «نسیان» آدم را می‌گیرد. دست خودش که نیست. یک‌هو غافل می‌شود. آن خواسته اصلی اختیاری عالم زر وجودش که ته‌جانش است، آن دارد کارسازی می‌کند. در عالم یک‌جوری زندگی را برای این‌ها رقم می‌زند که همچین خوش و خوش و خوش نباشند که هیچ خاری حتی به پاشان نرود. شده چهل روز یک بار یک خار توی پایش برود، آخ بگوید، همین می‌رود.

خدا در این‌ها خیر می‌بیند؛ و الّا خدا این‌جوری نیست که یک کسی باشد، یک جایی باشد، نشسته باشد، یک کاری کند. توسط همین سیستمی که در انسان وجود دارد، دارد این اتفاق‌ها می‌افتد. خدا این‌جوری عالم را خلق کرده است. انسان را این‌جوری آفریده است. خود شما هستی که داری حوادث و اتفاقات عالم را برای خودت رقم می‌زنی. آن خواست درونی شماست که دارد پول را به سمت شما می‌کشد یا پول را از شما دور می‌کند. آسایش و راحتی را دارد سمت شما جذب می‌کند یا آسایش و راحتی را از شما دفع می‌کند.

یک وقت این را خودت می‌فهمی. وقتی فهمیدی، دیگر آگاهانه می‌شود. مثلاً می‌گوید: «من خودم دارم، همه زن زندگی می‌کنم، من هم دارم زندگی می‌کنم». یک وقت نمی‌فهمی، می‌گویی: «خب خدا دارد این اتفاق را برایم رقم زد». آن موقع هم که می‌فهمی، می‌گویی: «خودم دارم این‌جوری زندگی می‌کنم، خودم می‌خواستم این حادثه برایم پیش بیاید، خودم می‌خواستم این نعمت به من برسد». آن هم منافاتی با اینکه خدا خواسته ندارد. آن هم یعنی خدا به واسطه اختیار خودت دارد برایت حوادث را رقم می‌زند.

حکمت دارد یعنی این. «خدا حکیم است» یعنی این. خدای کسی، یک جایی غیر از حکمتش، غیر از علمش، غیر از قدرتش که نیست. حکمتش اقتضا می‌کند که شما با اختیار خودت حوادثی که در زندگی برایت پیش می‌آید، تحت تأثیر آن اختیار باشد. خودت هستی که داری زندگی‌ات را تدبیر می‌کنی. کدام خودت؟ آن خودت که در عالم زر وجود، در ته ته جانت انتخاب کردی، آن قدرت اختیار واقعی تو است که تو متوجه نمی‌شوی که آن دارد کارسازی می‌کند. یک وقتی می‌فهمی که به ته جانت نفوذ کنی و پیدایش کنی، آن را خودت را ببینی و بشناسی.

«إن الإنسان علی نفسه بصیرة و لو ألقی معاذیره» (هود، ۵۰)
خودشناسی و آرامش درونی
این بصیرت را پیدا کنی. بصیرت پیدا کردن معنایش این نیست که اطلاعات بیرونی و دنیوی و این‌ها پیدا کنی. نه، یعنی خودت را بشناسی. «افلا تبصرون» (آل عمران، ۱۶۵). نمی‌خواهید بصیرت پیدا کنید؟ یعنی خودت را بشناس. انتخاب اختیاری خودت را پیدا کنی که من چه خواستم. در دنیا همان را که خواستم دارم می‌گیرم و برایم پیش می‌آید. راضی شوم، مقام رضا این است.

مقام رضا این نیست که یک خدایی داریم یک جایی، یک کسی. من هم یک جایی یک کسی، یک چیزی. ربطی به هم نداریم. آن برای من یک کارهایی تقدیر می‌کند. من هم دیگر چه‌کار کنم؟ باید راضی باشم دیگر. چه شد اصلاً؟ یک چیزی خدای جبار، نمی‌دانم ظالم، دورو، حاکم. می‌گوید: «نه، ظالم که نیست، حکیم است». اِ، حکیم است! حکیم است یعنی چه؟ همین یک کلمه می‌گویی و می‌روی؟! آقا پیگیری کن، دنبال کن، بیا جلو. حکیم است یعنی از خواست تو جدا نیست. آنی که برایت تقدیر می‌کند، حکمت اقتضا می‌کند که این‌جوری باشد. رضایت یعنی رضایت زوری که رضایت معنا نمی‌دهد. «این‌قدر می‌زنمش تا بگوید راضی‌ام». در کف شیر نر خون‌خواره، غیر تسلیم و رضا کو چاره؟

معنای تسلیم و رضا این نیست. تسلیم و رضا برخاسته از فهم و شعور و درک حقیقت و حکمت خداست و انتخاب اختیاری همان است که من هم همان را می‌خواهم. خودم خواستم، خودم می‌خواهم، خودم کردم که «رحمت بر خودم باد». هرکسی هرچیزی دارد، اتفاق برایش می‌افتد، خودش خواسته، خودش کرده. حالا یا لعنت بر خودش باد، یا رحمت بر خودش باد. حُسن انتخابی (انتخاب خوب) است یا سوء انتخابی (انتخاب بد).

ما یک مراجعه به خودمان کنیم. بین این دوراهی که برایتان ترسیمش کردم. ترسیم این دوراهی خیلی مهم است. من شب و روز بروم که دنیا را بسازم، آباد کنم، راحت کنم، امکانات فراهم کنم، همه چیز آماده باشد، همه چیز جور باشد، هیچ‌چیز نابجا نباشد، همه چیز باب میل باشد، جنگ نشود، نمی‌دانم چه نشود، چه دیگر؟ همه این‌ها دیگر. فقر نیاید، بیماری نیاید، نمیرم. یک وقت خدای نکرده. حالا هرکسی می‌خواهد بمیرد، بمیرد. «من نمیرم». همه همین‌اند ها! حتی قورباغه، حتی میمون. میمون را گذاشته بودند جایی که داغ بود، زیرش هی داغ کرد. هی اضافه کرد. بچه‌اش هم بود. اول بچه‌اش را بغل کرد. یک‌خرده داغ شد. هی داغ شد، دید نه، خیلی دارد داغ می‌شود. برای خودش ضرر دیگر دارد، دیگر دارد می‌سوزد. بچه را گذاشت زیر خودش، رفت روی بچه‌اش وایساد.

ما هستیم و انتخابمان. انسان یعنی همین که من انتخابم چیست؟ پیدایش کن. کشفش کن. نمی‌گویم انتخاب کن. دقت کنید. کشف کن انتخاب خودت را. شما، یعنی آن انتخابت، فرق شما با بغل‌دستیت، با آن، آن یکی، با آن یکی. آن انتخاب تو است. و الّا فطرت همه‌مان فطرت الله است. در فطرتمان یکی هستیم. در انتخاب اختیاریمان، سر این دوراهی که داریم الان راجع به آن بحث می‌کنیم، با هم اختلاف داریم.

دنیا را آباد کنند، فکر و ذکرم همش این‌ها باشد، بیرون باشد، دنیا باشد و آرامش خودم را از راحتی دنیا بگیرم؛ از آسایش دنیا بگیرم. چون پول دارم، راحت هستم. در نتیجه، اگر پول نداشته باشم، ناراحت می‌شوم. چون امکانات دارم، راحت هستم. اگر نداشته باشم، ناراحت می‌شوم. چون آسایش دارم، پست دارم، مقام دارم، شهرت دارم، آبرو دارم، فرزند دارم، همسر دارم، نمی‌دانم دنیا دارم، راحت هستم. اگر نداشته باشم، ناراحت می‌شوم. یا خودت را به فکر خودت هستی، این‌ها را انتخاب می‌کنی. یا آرامش و راحتی خودت را می‌خواهی در هر حال داشته باشی. چه دنیا با آب و میلت باشد و راحت باشد و آسایش باشد و امکانات باشد و علم و تکنولوژی و آبادانی و پست و مقام و شهرت و اعتبار و آبرو باشد یا نباشد. من باید آرامش داشته باشم، راحت باشم. من نباید آرامش خودم را از این‌ها بگیرم. من خودم منبع آرامشم. ذات من منبع آرامش است. خود آرامش است. خود راحتی است.

نمک ذاتش شوری است. تا حالا کسی گفته که بروم یک‌خرده نمک بیاورم؟ این نمک شور نیست، یک‌خرده نمک بریزم رویش که شور شود. نمک شور است دیگر. این نمکی که می‌گوییم ان آ سل آ. ما نه، هر نمکی. در شیمی یک وقت ایراد شیمیایی نگیرید از ما و الّا اشکال روانی بهتان می‌کنم. هر نمکی که شور نیست. همین نمک محاوره‌ای که می‌گوییم و اصطلاحی که می‌گوییم. این سود، سود سوزآور می‌گویند به آن چه می‌گویند؟ نه، یک چیز دیگر است. نمک طعام. سود سوزآور را نمی‌گویم. آن هم نمک است دیگر. آقا بلد نیستی، شیمی بلد نیستی؟ خب بگو بلد نیستم، ولشان کن این‌ها را بابا. خدا تا نمک داریم، آن نمکی که شور است، نمک و شوری ذاتش شوری است. شما بگویی من بروم نمک یا روغن و چربی. این‌ها مثال‌های متعارف است دیگر. که من بروم به این روغنه یک‌خرده چربی بزنم، چرب شود. روغن و چربی یکی است دیگر. همان ذاتش است. چرب است دیگر.

انسان یعنی آرامش، راحتی. حقیقت جان ما این است. بگوییم من بروم راحتی را به دست بیاورم، کسب کنم. بروم پول‌دار بشوم راحت شوم. آقا راحتی خودت هستی. دنبال راحتی جای دیگر نرو، نگرد. الان می‌گوید یعنی دنبال پول نروم؟ پول‌دار نشوم؟ خراب شد، خراب شد. چرا این می‌آید یک‌هو توی ذهنت؟ این سؤال که پس یعنی می‌گویی دنبال پول. یعنی تو تا حالا دنبال پول می‌رفتی به خاطر راحتی می‌رفتی؟ راحت باش. پول‌دار هستی، راحت باش. پول‌دار هم نیستی، باز هم راحت باش. می‌فهمی این را یا نمی‌فهمی این را؟ نه، نه، بعضی‌ها نمی‌فهمند. واقعاً نمی‌فهمند. می‌گوید مگر می‌شود آدم پول‌دار نباشد، فقیر باشد، راحت هم باشد؟ مگر می‌شود؟ خب پول راحتی می‌آورد دیگر. مطلقاً متوجه نمی‌شود. اصلاً حساب انسان، راحتی انسان می‌تواند جدا باشد. ما می‌گوییم جدا هست. قاطیش نکن.

«انا لله» که می‌گوییم، یعنی همین. یعنی تو اصلاً با خدا بودی. با خدایی ته‌جان و وجودت. الهی یعنی عشق، کیف، صفا است، لذت است، آرامش. دنبال آرامش جای دیگر نگرد. خب دنبال آرامش در پول نگرد. یعنی دنبال چیز دیگر هم در پول نگرد. آقا دنبال چیزهای دیگر در پول باید بگردی دیگر. خب برو پول را به دست بیاور که به یک زخمی بزنی دیگر. که گفته دنبال پول نرو؟ یک‌خرده این‌جا یک دنده باید آدم عوض کند تا بفهمد که من دنبال پول بروم. این‌جا با همان دنده نمی‌توانی بیایی که نه به خاطر راحتی، به خاطر اینکه مثلاً می‌خواهم خانه بخرم. خانه ندارم، باید پول داشته باشم که خانه بخرم. غذا باید بخرم که بخورم، که زنده بمانم. پول می‌خواهد دیگر. برای این‌ها.

برای راحتی می‌گوید: خب مگر راحتی غیر از این است؟ غیر از این‌ها. این‌جا یک دنده باید عوض کنی که بفهمی که راحتی که داریم می‌گوییم راحتی شکمت را نمی‌گویم که، راحتی بدنت را نمی‌گویم که. می‌گوید: مگر من غیر از بدنم و شکمم و دستم و پام و همینم دیگر. هرچه می‌گوییم آقا خودشناسی کنید. خودت را پیدا کن. خودت را بشناس. تو این نیستی. هستی. انتخاب آن را پیدا کنیم. ما کدام طرفی هستیم؟ اهل آباد کردن دنیا و ویران کردن آخرت، یعنی خودمان. حقیقت جان خودمان و آرامش خودمان را گره زدن به آسایش دنیا که اگر این آسایش دنیا از دستمان رفت، فاتحه ما هم خوانده است. دیگر نمی‌شود جمعمان کنند. می‌شود جهنم. جهنم این است. حالا هی بگو جهنم نمی‌دانم آتیش فلان، آتیش. آتیش هم همین است. جهنمی بالاتر از این می‌خواهی که آرامش خودت را گره زدی به آسایش دنیایت و مرکبت و غیر خودت. چیزهایی که ازشان جدا می‌شوی. با تو یکی نیستند. آرامشت شده عاریه‌ای.

مال خودت نیست. توهم مال خود بودن داری. خیال می‌کنی مال تو است. مال تو نیست. از تو می‌گیرند. مثل این خانه‌هایی می‌ماند که شما می‌روی می‌خری، معارض دارد. خیال می‌کنی مال خودت شد. پول هم دادی، رفته، تمام شده است. رفته تویش نشستی. یک سال هم تویش نشستی. خاطرتم جمع که مال خودم است. یک سال آرامش داشتی. واقعاً هم آرامش داشتی. تویش نشستی دیگر. اما این آرامش یک آرامشی است که بعدش یک طوفانی دارد. می‌آیند از خانه بیرونت می‌کنند، می‌گویند این خانه مال تو نبود. می‌گویی پولش را دادم. می‌گویند حق نداشتی این پول را خرج این خانه کنی. این مال تو نبود. این اصلاً دزدی است. این معارض دارد. یعنی مال این نبوده که به تو فروخته. صاحبش آمده، رفته شکایت کرده. آمده‌اند اثاثت را می‌ریزند بیرون. می‌گوید: آرامش من را داری از بین می‌بری. می‌گویند: خب می‌خواستی آرامشت را با این خانه وصل نکنی. می‌خواستی که خیال نکنی که این مال تو است. تمام دنیا همین است. معارض دارد این دنیا. دلت را به این دنیا خوش نکنی یک وقت.

می‌گوید: خب پس دلخوشی‌ام را از کجا بیاورم؟ ای خاک بر سر آن دنیا و بعدک الکفا. فرمود حضرت خدا تو را دلخوش آفریده است. بچه را ببین چه جور بازی می‌کند، عشق می‌کند، صفا می‌کند، دلش خوش است. عین خیالش هم نیست. اصلاً فکر نمی‌کند چه بخورم، چه نخورم، از کجا بیاید، از کجا نیاید. قبل از اینکه به دنیا بیاید، خدا غذایش را در سینه مادر ذخیره کرده است. دلخوشی‌اش را از کجا می‌آورد؟ چرا همه بچه‌ها را دوست دارند؟ برای اینکه بچه‌ها دلخوشی فطری دارند. بچه‌ها آرامش «انا للهی» دارند. خدایی دارند. آرامششان را از جایی، چیزی، کسی، ذهنشان نمی‌گیرند. در ذهنش می‌آورد که من پول دارم. آها خیالم راحت شد. در ذهنش می‌آورد من خانه دارم، ماشین دارم، چه دارم، چه دارم، فرزند دارم، همسر دارم، آبرو دارم، پست و مقام دارم. ها! خیالم راحت. بچه ندارد این ذهن را. همین‌جوری بیخودی آرامش دارد. دلش خوش است. بازی می‌کند. صفا می‌کند، عشق می‌کند. یک‌خرده سنش که می‌آید بالا، این ذهن شروع می‌کند به فعالیت. بعد دافعه پیدا می‌شود. دیگر بچه از یک سنی که رد می‌شود، دیگر شما هم خیلی خوشت نمی‌آید ازش. مگر اینکه تا ببینی چی باشد، کی باشد، چه ویژگی‌هایی، چه صفاتی. تا یک ذهن زیبایی داشته باشد.

اما تا قبلش که ذهن ندارد، همه دوستش دارند. بچه را دوست دارند. فطرت الهی خودت را دوست داری که آن را در آن می‌بینی. متجلی می‌بینی. تو هم همان را داری. این ذهن می‌آید خرابکاری می‌کند. ذهن را بگذار کنار. الکی خوش باش. الکی، الکی دلخوش باش. یعنی به ذهن تو، تصورات ذهن تو. این را دارم، آن را دارم. من مالک اینم. مالک این دری‌وری‌ها. این ساخته‌ها و بافته‌های ذهنی. دلخوش نکن. دیگر نگو باز خب حالا به این‌ها دلخوش نکنم، پس به چه دلخوش کنم؟ آقا بچه می‌گویم به چه دلش خوش است. خدا دلخوش خلقت کرده. هی نگو پس به چه دلخوش کنم. تو دلخوش هستی. دلخوشیت را با ذهنت خراب می‌کنی، از بین می‌بری. بعد دنبال دلخوشی‌ات می‌خواهی بگردی. باز می‌خواهی با ذهنت دلخوشی‌ات را درست کنی برای خودت. الحمدلله. خب ما موشک داریم، دلم خوش است، خیالم راحت. آمده بود توی همین تجمعات، به من می‌گفت: «پیر من بعد». آره. می‌گفتش که: «شما دستت به یک جایی می‌رسد و به کسی و این‌ها، بگو به این‌ها اتم به درست کنند. اتم». گفتم: «گفت: خیلی من دلم شور می‌زند، خیلی ناراحتم». گفتم: «نه، ناراحت نباش». می‌گویم بهشان. چشم. بعد دیدم نه، باز هم دلش شور. گفت: «داریم، اصلاً، اصلاً داریم خوبه». حالا من اصلاً کارشناس نیستم. من چه می‌دانم کی به چه است. اصلاً اتم چیست؟ چشم، چشم، برو. خیالت راحت باشد. ذهنش را می‌خواهد آرام کند. این می‌خواهد آرامش را از ذهنش بگیرد. آن موقعی که خیال می‌کنی پول داری، یک نگاه می‌کنی به حساب. حسابت را می‌بینی. یک‌هو می‌بینی اوف، چقدر آمد توی حسابت. وای، این همه آمد توی حسابت. این‌قدر ذوق می‌کنی. کیف می‌کنی. حالت جا می‌آید. صفا می‌کنی، لذت می‌بری. آرامش پیدا می‌کنی. دیگر بی‌خیال می‌شوی. می‌گویی رانندگی داری می‌کنی، می‌روی، ویراژ می‌روی. می‌گویی: به هرجا هم بخورد، بخورد. می‌دانی چقدر آمده توی حسابت، می‌روم دو تا دیگر از این‌ها می‌خرم. توکلت می‌رود بالا بر پول.

توکل بر خدا و آرامش درونی

یک وقت اس‌ام‌اس می‌آید که این مال، دست به این نزن. این مال نمی‌دانم چی چی بوده، کجا بوده، مال کدام اداره فاضلاب چی بوده، اشتباهی آمده توی حساب شما. اصلاً این مال پول‌شویی بوده، مال نمی‌دانم چی چی فلان کجا. این، این‌ها می‌ریزند. این کار را می‌کنند که حل شود و همین چیزها دیگر، کارهایی. این اشتباه بوده. یک‌هو همین‌جوری فی‌سی بادش می‌خوابد و یواش دیگر می‌رود رانندگیش آرام آهسته. موضوعش نخورد، این بخورد، خط بیفتد به این ماشین چند بیلیون. من باید بروم خسارت بدهم. تا قبلش می‌خواستی پرواز کنی. توکلت بر خدا باشد، یعنی همش در حال پرواز باش. هرچه می‌گویم بابا یک، یک دانه از این توربوها بگذار روی این ماشین من.

انتخابت را پیدا کن. الان همین‌جور که داریم می‌گوییم، مراجعه می‌کنیم. شما چه انتخاب کردی؟ چه‌کاره‌ای؟ کدام طرفی هستی؟ اهل آرامش الهی خدایی «انا لله» که از هیچ‌جا نمی‌خواهد بیاید. داری، داشتی، داده خدا بهت. تو بهشت بودی. خدا چگونه بگوید من آدم را در بهشت خلق کردم و بعداً هبوط کرد به دنیا به واسطه همین ذهنش؟ این باعث هبوط انسان می‌شود در دنیا. در دنیا یعنی در ذهن، نه در این طبیعت خلقت. بچه در همین عالم است، در همین طبیعت است ولی وقتی ذهنش فعال می‌شود، تازه هبوط می‌کند. می‌آید در دنیا. می‌آید در دنیا. یک دنیای طبیعی داریم، وقتی است که به دنیا می‌آید. یک دنیای به معنای ذهن داریم که وقتی که وارد در عالم ذهن و محاسبات و برنامه‌ریزی و تدبیر و دلشوره و نگرانی وای حالا چه‌کار کنم و از کجا بیاورم بخورم و چه می‌شود و چه خاکی به سرم بریزم و چه کنم چه کنم و بلاتکلیفی‌ها و استرس و این‌ها. این می‌شود هبوط، هبوط بود.

یک وقت می‌گوییم خدایا به همه ما فهم بده. یک وقت می‌گوییم خدایا به همه ما فهم دادی. موانع این فهم را کنار بزنیم که ببینیم که داریم. یک وقت می‌گوییم خدایا به همه ما آرامش بده. یک وقت می‌گوییم بابا خدا بهت آرامش را داده. داری. خودت را در ذهنت می‌بری (زندگیت می‌رود در ذهن). رفتی در ذهن، آرامشت را از دست می‌دهی.

آرامش ذهنی یعنی آرامش خیالی. چرا نمی‌خواهیم بفهمیم؟ کسی که می‌خواهد آرامشش را از ثروتش بگیرد، دارایی‌هایش بگیرد، املاکش بگیرد، یک عمری تلاش می‌کند که این کار را کند. آقا، احتیاج ندارد تو یک عمری زور بزنی، تلاش کنی که آرام آرامش تو که پول‌دار بشوی که آرامش تو را از آن پول‌هایی که زحمت کشیدی به دست آوردی، بگیری. از آن دارایی‌هایی که به دست آوردی، زحمت کشیدی. بدون زحمت همین‌جور که داری راه می‌روی در خیابان، خانه‌ها را نگاه کن. به ذهنت بگو. بگو همه این‌ها مال من است. زمین‌ها، باغ‌ها، درخت‌ها، همه، همه. بگو همش مال من است. حالا همش هم نگفتی، نصف سمت راستش داری راه می‌روی. نصف سمت راست. چون نصف سمت چپش به خودم. برای من بگذار. بگو همه این‌ها مال من است.

بعد این‌قدر آرامش پیدا می‌کنی. تو که می‌خواهی در ذهنت آرامش بگیری از این تخیلات، احتیاج ندارد عمرت را خرج کنی، صرف کنی، هزینه کنی. وای! اعصابت، نمی‌دانم وقتت، سلامتی‌ات. این‌ها را بری که پول در بیاوری که بخری. به حساب خودت این‌ها را همه را. می‌گوید این کوچه تازه مال من است. یک کوچه را مثلاً. بعد بعضی‌ها هستند این‌جوری کل کوچه را می‌گوید: «مال من است». یک نمی‌دانم محله، کل محله. اصلاً هرچه خانه و این‌ها، همش می‌گوید: «مال من است». من می‌گویم کل آسمان‌ها، کل زمین، کل درخت‌ها، جنگل‌ها، آب‌ها، اقیانوس‌ها، دریاها، خلیج‌ها، خلیج فارس. اصلاً خلیج تو است. خوب است. خلیج نصیر است. تنگه هم تنگه شماست. مال خود خودت. آن هم رویش. همه را بگو. کوه‌ها، هرچه کوه مال شما. به همین راحتی. تمامش آمد توی حسابت. مگر ذهنی نبود؟ آن را هم می‌خواستی ذهنت آرام شود. خب، هنر پیدا بکن که این‌جوری ذهنت را آرام کن. این هنر می‌خواهد. بتوانی درست. مگر نمی‌گوییم الان با پای دل برو کربلا. می‌روی. می‌روی گریه هم می‌کنی. یعنی وقتی می‌روی، انگار واقعاً آنجایی. خب نه پول دادی، نه زحمتی را کشیدی، نه ماشین سوار شدی، نه آب‌پیما زدی. هیچی، هیچی. با پای دلت رفتی. یعنی ذهنت. قشنگ دل سیر گریه هم کردی. خب وقتی یک همچین هنری خدا بهت داده که می‌توانی داشته باشی، استفاده کن از این هنرت. دیگر این‌قدر عمرت را خرج نکن، صرف نکن که بروی یک کوچه را به نامت کنی. تا بعد خیالت راحت شود، دلت خوش شود. بگویی این کوچه، هی بگویی این کوچه مال من است، هی آرامش بگیری. من می‌گویم همه دنیا مال تو است.

الان می‌دانی در ذهن بعضی‌ها چه می‌آید؟ می‌گویند: «ای، ما نرویم دنبالش، وقت صرف نکنیم، عمرمان را صرف نکنیم، هزینه نکنیم که خب خرج زندگیمان را چه کنیم؟» من می‌گویم خرید زندگیت را نمی‌گویم. من می‌گویم آن آرامشی که می‌خواهی از املاک که در ذهنت برای خودت می‌خواهی بسازی که من این‌ها را دارم. من مقدار کفاف زندگیت را نمی‌گویم که. کفافت را که من خب برو تلاش کن، زحمتش را بگیر، بیارش. آن را قبلاً بحث کردیم که هیچیش دست شما نیست. حالا همه‌جوره می‌شود گفت. منتها حالا ما هر دفعه روی یک گوشه‌اش زوم می‌کنیم. آن را فقط چیزش می‌کنیم با دفعه بعد آن یک قسمتش را می‌گوییم. آن هم به دست تو نیست. همین‌جوری خرده‌خرده. بعد یک وقت می‌بینیم که اصلاً هیچ‌چیز دست ما نیست از این دنیا. مالک هم مالکیتی وجود ندارد در دنیا. هیچی. همش دروغ است. فقط ما یک انتخاب بیشتر مالکش نیستیم. آن هم انتخاب بین این دوراهی است که می‌خواهی که آرامشی داشته باشی که هیچی آن آرامش را به هم نریزد و نزند و ازت نگیرد، نتواند ازت بگیرد. یا نه، می‌خواهی آرامش را گره بزنی به این و آن و که این‌ها تبدیل ازت گرفته می‌شود، فانی است، جداشدنی است، جهنم درست می‌کند برای این انتخابش. اختیاری دست تو است.
«یا سریع الرضا، اغفر لمن لا یملک الا الدعاء». مالک این خواستنی، این انتخابی، این دعایی، چه‌کاره‌ای؟ تا وقتی در ذهنت هستی زرنگ باش. حالا که آرامشت را با دارایی‌هایی که در ذهنت هی تصور می‌کنی، برای خودت می‌گیری و به دست می‌آوری. خب این را بدون‌زحمت‌تر به دست بیاور.

نه با خرج کردن عمرت، همه زندگی، همه هزینه‌هایی که بود. خدا می‌داند چقدر باید هزینه بدهی تا به بتوانی یک پول و پله‌ای دست و پا کنی. به مقدار کفاف. کفاف یعنی تأمین نیازهای واقعی زندگی. این‌ها که بتوانی حالا واقعی که می‌گویم نه یعنی ضروری ضروری. نه، حالا بتوانی یک دو تا بستنی هم بخری بخوری. حالا بستنی نخری هم ضروری نیست بخری ولی یک‌خرده با راحتی آسایش زندگی کن. کفاف، اسمش کفاف است. اضافه‌ترش را برو در ذهنت باز خودت درست کن دیگر. وقتت را صرف آن کار را نکن. دنیا را آباد کنی. یعنی دنیا را خراب کنم؟ ای خاک چی؟ یعنی هیچی. ولش کن اصلاً. هیچی نگوییم سنگین‌تریم. همان بریم در افق محو بشویم.

و صلی الله علی محمد و آل محمد الطاهرین.

0
4
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده