خودشناسی
فایل 2367
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)
# خودشناسی و حقیقت مالکیت
گوش و حواسشان به شام خوردنی است که دارند میخورند و حال و هوای خوردن و چه خوردن و چگونه خوردن آن است. ما هم اکنون دور هم جمع شدیم، شام هم خوردیم، اما همهاش در حال و هوای چیزهای دیگر بود؛ همهاش حواس ما به حقایق و نمیدانم انگیزه و اخلاص و چیزهای دیگر است. همان کار را داریم میکنیم و زندگی آنها همهاش همان است.
که میخورد و بعد هم تازه قبل از آن راجع به اینکه شام بخوریم، چه بخوریم و چگونه بخوریم، فکر و بحث میکند و حال و هوای شام را دارد. بعدش هم از حال و هوای شام، همهاش با هم حرف میزنند و دور هم مینشینند.
«این را خوردیم، آن را خوردیم»، «عجب شامی بود»… حال و هوای آدمها با هم متفاوت است. بعضی در حال و هوای خوراک معنوی هستند، بعضی در حال و هوای خوراک مادی و دنیایی هستند. «قال رسول الله: بادروا إلى رياض الجنّة، بادروا إلى رياض الجنّة.» «قالوا: یا رسول الله! و ما ریاض الجنّة؟ قال: حِلَق الذِّکر.» حلقههای ذکر.
### باغهای بهشت و لذت حقیقی
این حلقههای ذکر میشود باغهای بهشت. یک وقت این را میخوانیم، میگوییم چون حضرت گفت، خب، لابد درست گفته است دیگر. یک وقت هم خودمان داریم میچشیم، میفهمیم و وجدان میکنیم. خب، معلوم است دیگر. معلوم است.
اصل باغ اصلاً این است؛ باغ آن نیست که در آن گل و درخت باشد. باغ آنجایی است که گلش، درختش، هوایش (مال تو باشد). شما میروید در باغ دنیایی، از چه چیزی لذت میبرید؟ از تماشای درختی که هیچ ربطی به تو ندارد. درخت را خدا خلق کرده است، این درخت رشد کرده است. قشنگ است، سبز است، هرچه هست خودش است. تو چی؟ تو مگر این درخت را خلق کردهای؟ و بعد تو هم [بر آن] تفاخر میکنی؟ آن هم «نحن زارعون». به تو چه که تو هی ذوق میکنی؟ «آه، درخت را ببین!» درخت خیلی ربطی به تو ندارد. یک گل میبینی، خیلی قشنگ است. به تو چه؟
آن قشنگ است. تو چه؟ خیلی معطر است. آن عطر دارد. تو چه؟ تو همهاش بوی گند میدهی. به تو چه ربطی دارد؟
اما اگر کسی تو را میبیند، میگوید: «بهبه، بهبه! عجب عطری! عجب گلی! عجب درختی! عجب سبزی! عجب خرمی! عجب هوایی! این باغ چه هوایی دارد!» این میشود باغ تو. درختش به تو ربط دارد، گلش به تو ربط دارد، عطرش به تو ربط دارد. عطر خودت، گل وجود خودت است. سبزی و خرمی از خودت است. آن [زیباییهای بیرونی] مال آنهاست. آن رودخانه و آب مال اوست. این همهاش… «گر میان مشک، تن را جا کنند/ وقت مردن، گند آن پیدا شود.» غرق در مشک و عنبر هم که باشی، وقت مردن [بوی] آن میرود و گند [بدن] پیدا میشود. گند یعنی همین دیگر، گند آن پیدا میشود. «مشک را بر تن مزن، بر جان بمال.» مشک چه بود؟ نام پاک ذوالجلال. عطر وجود خودت که این میماند، این از بین نمیرود.
آن مشک را میزنی به تن. وقت مردن، گند آن پیدا شود. پس عطر هم آن نیست. عطر، عطر هست. به تو ربطی ندارد. آن عطر خودش است. خوش به حال خودش که اینقدر معطر است! به من چه؟ به ما چه؟ میگوید: «من زدم به تنم.» این تن همان است که وقت مردن، گند آن پیدا شود. این به تو ربطی ندارد.
### پُز دادن به داراییهای عاریه
حالا ما چقدر به خاطر چیزهایی که به ما ربطی ندارد، زیباییهایی که هیچ ربطی به ما ندارد، پُز میدهیم! «ماشین مرا میبینی؟» ماشین، به تو چه؟ آن ماشین خیلی خوب است، خیلی عالی. «ببین چقدر سرعت میرود!» ها؟ آن دارد سرعت میرود. تو چه؟ تو چه؟ سیصد کیلومتر سرعت میرود. به تو چه؟ تو که نشستهای، آن دارد سرعت میرود. به آن پُز میدهی. «این اسب را میبینی؟ این اسب مال من است. میدانی چقدر قیمتش است؟» این اسب خیلی هم عالی، خیلی هم خوب، [پس] خوش به حال اسب! به تو چه؟
حالا تمام زندگی ما شده بالیدن و پُز دادن به چیزهایی که هیچ ربطی به ما ندارد. «من آنم که رستم بود پهلوان.» میدانی من کی هستم؟ تو کی هستی؟ من کسی هستم که شاهنامه از رستم میگوید: «رستم یلی بود در سیستان.» به تو چه؟ به من چه؟ تازه همان هم «یلی بود در سیستان.» «منش کردمش رستم داستان.» فردوسی میگوید: «رستم کسی نبود، یک پهلوانی بود.» «منش کردمش رستم.» همهچیزها همینجوری است. خیلی چیزها، این هم هیچچیزی نیست. بیخودی ما گندهاش میکنیم.
اسم بچهاش را گذاشته بود رستم. وقتی صدایش میکرد، خودش میترسید. قدش بلند است. توپ هم خوب نسبت به قد ایشان پایین میرود دیگر. اینجوری میکند، میزند، بعد میگوید: «ببین چه کار کردم!» چه کار کرد؟ قدش بلند است. دستت، تو اینجوری کردی زدی؟ اصلاً [طرف] نمیپرد، همینجوری وایستاده است. اینجوری میزنیم، بنده خدا هی میپرد هوا که بزند، همینجوری وایستاده… اینجوری بکن… میبینی چی؟ با مالِ قدت است. قدت هم ربطی به خودت ندارد، این را خدا به تو داده است. به هر چیزی که میبالیم و مینازیم، همهاش کشکی و بیخود است و به ما ربطی ندارد، کار یکی دیگر است. «میدانی من چقدر پول دارم؟» این را خدا داده است. هر موقع هم که بخواهد، میگیرد. به تو هیچ ربطی هم ندارد. حالا اگر خدا هم نداده باشد [و خودت به دست آورده باشی]، باز به تو چه؟
خودت چقدر قیمت داری؟
### گمراهی و توهم خود
داراییهای خوب که مال ما نیست، اسمش را میگذاریم دارایی ما. «مال ماست، مال من است، مُلک من است.» همهاش برای اداره امور دنیا، اینها را باید داشته باشیم [و] بگوییم: «این مال من است، این مال تو است.» (تا) تقسیمبندی کنیم. همه زندگی ما شده «من آنم که رستم بود پهلوان.» این را به آن میگوییم ضلالت، گمراهی. گم هستیم، همهمان گم. همه خودشان را چیزهایی میبینند که ربطی بهشان ندارد. اصلاً میگوید: «میدانی من چقدر سواد دارم؟» سوادت ربطی به تو ندارد. یک تقی به توقی بخورد، حافظهات از بین میرود؛ همهاش رفته است.
آن چیزی که از تو جدا میشود، ربطی به تو ندارد. گیرم ربطی به تو هم دارد، حافظهات هم از دست نمیرود؛ این حافظه که مال تو نیست. چه کسی به تو داده است؟ تو به دست آوردی. یک استعداد، یک آپشنِ خدادادی. خدا به تو داده است. وقتی به دنیا آمدی، ژنتیکی، مادرزادی در شما قرار داده شده است. به چیزهایی میبالیم و ما اصلاً خودمان را آنها میبینیم. میگوییم: «من اینم، من اینم»؛ درحالیکه اینها ربطی به ما ندارد. میگوییم: «خودت را بشناس»، یعنی این. یعنی خودت را به چیزهایی که ربطی به تو ندارد، بیخودی معرفی نکن. نگو «من اینم.» نه اینکه نگو، یعنی توهمش را نداشته باش. همهمان میشویم، میشویم به مصداق این: «من آنم که رستم بود پهلوان.»
### امامشناسی و تبعیت حقیقی
حالا ماجرای ما و مذهبمان و دینمان و امامانمان و پیغمبرمان هم همینجوری شده است. [میگوییم:] «میدانی من کی هستم؟ من کسی هستم که پیغمبر ما از همه پیغمبران برتر بود.» «نام احمد نام جمله انبیاست/ چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.» [پیغمبر ما] از همه والاتر است و همه را در خود جمع کرده است. «خوش به حال پیغمبر!» [میگویی:] «میدانی کی هستم؟ من کسی هستم که امیرالمؤمنین، امام ما، سرآمد همه انسانها بود.» خب، خوش به حالش بود! به تو چه؟ تو چه داری؟ تو چه بد بهرهای از او داری؟
میگوید: «آخه امام من بود! امام من است.» «امام تو یعنی چه؟» میگوید: «همین که من میگویم امام من است، میشود امام من. من قبول دارم که امام من است.» یعنی اینکه الان کسی بگوید: «این امام من است.» این میشود امام او، همین. اسلام [یعنی] گفتن شهادتین. میگوید: «مسلمان شد.» این یعنی مسلمان شد. این فقهی است؛ از نظر احکام، یعنی اینکه دیگر نجس نیست، (و مثلاً اگر) بمیرد، در قبرستان مسلمانها دفنش میکنند، اجازه نکاح و زناشویی در بین مسلمین پیدا میکند. همین، معنایش این نیست که واقعاً تسلیم حق شده است و او حالا باید مراحل را طی کند. «امام من است.» این اولش که میگوید: «این را من به امامت قبول کردم، قبول کردم که امامم بشود،» امام بشود؛ یعنی امامِ وجود، فرمانروای وجود من باشد. هدف وجود من، فرمانروای وجود من است. من هدفم و انگیزهام را از او میگیرم، با او متحد شدم، یکی شدم، هدفم با هدفش یکی شده است. این میشود امام. و الّا «من آنم که رستم بود پهلوان.» [عبد] هیچ مالکیتی برای خودش قائل نباشد. عبد که برای خودش مالکیتی قائل نمیشود که. ببینید، معنایش این نیست که تو مالک هستی ولی خودت را مالک ندانی ها؛ اینجوری نیست. یعنی تو اصلاً مالک نیستی.
بیخود خودت را مالک ندانی ها. برعکس، مالک نیستی. حقیقت این است. یعنی به خودت دروغ نگو. «من اینم.» «من اینها را دارم.» اینها [حتی اگر در ظاهر] فامیلیات و داراییات هم باشند، ولی نه، نداری. نداری. اینها مال تو نیست. آقای [سخنرانی] میخواهد حالم را بگیرد ها! یعنی میخواهد قشنگ، میخواهد بادِ تو را خالی کند، یک سوزن هم میزند. حالا اول [درجه] متقین؛ مخاطبش هم نود ساله بوده. این را [میخواهد] بادش را خالی کند که [تا وقتی] بمیرد، خدا را ببیند. هرچه زیبایی میبینی، خدا را ببینی. اینها آیهای از آیات الهی است که [میگوید]: «این را نبینی، خدا را ببینی.» وقت دیگر زیباییها را [چرا؟]. چرا همه را خدا را میبینی؟ خب، غیرزیباییهایش هم هست، آنها را هم باید خدا ببینی. ما فقط زیباییها را خدا [میبینیم]. یک گل خیلی خوشگل که باشد، میگوییم: «بهبه!» [طرف مقابل] میگوید: «چه شد؟ چرا خودت را گم کردی؟» [ما میگوییم:] «نه، نه، من خدا را دارم میبینم در آن.» یک گل خرزهره هم بیاور برایش، [بگو:] «این را بو کن. در این هم خدا را ببین.» نمیبیند. اینکه یک جا خدا را میبینی، یک جا نمیبینی و میگویی: «نه، این چیست؟ بیخودی است!» تمام شد. معلوم میشود آنجا هم که میگفتی: «خدا را میبینم،» آنجا هم دروغ میگفتی. آنجا داشتی خودت را در گل گم کرده بودی و جز زیبایی نمیدیدی.
### نگاه کثرتبین و وحدتبین
یعنی «الحمد لله على كل حال.» هر اتفاقی میافتد، میگوید: «الحمد لله.» در عالم کثرت که بیاییم، زشت و زیبا داریم. همان در عالم وحدت که برویم، جز زیبایی نیست. نگاه وحدتبین و نگاه کثرتبین، هر دو نگاهی است که خدا به ما داده است. با نگاه کثرتبین، امور دنیایمان را اداره میکنیم و پیش میبریم. با نگاه وحدتبین، امر آخرتمان را. «إنَّ لِلعَبدِ أربَعَ أَعیُنٍ: عَینانِ یُبصِرُ بِهِما أَمرَ دینِهِ ودُنیاهُ، وَ عَینانِ یُبصِرُ بِهِما أَمرَ آخِرَتِهِ.» آن چشم حقیقتبین، وحدتبینِ آخرتی [است]. این طرف هم دو چشم کثرتبین، دنیابینِ دینی [است]؛ یعنی حلال و حرام، خوب و بد، واجب و حرام را میبینیم.
0 نظر ثبت شده