جلسه خودشناسی

برترین اعمال | دوستی و دشمنی به خاطر خدا

2369

خداوند به حضرت موسی(ع) فرمود: آیا برای من با کسی دوستی کردی یا با دشمنان من دشمنی کردی؟ نماز، روزه، صدقه و ذکر هرکدام آثار خود را دارند؛ اما اخلاص آنجاست که دوستی و دشمنی فقط برای خدا باشد.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
63:56 / 00:00
انتشار: 1405/4/31 به‌روزرسانی: 1405/5/1
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

خودشناسی
فایل 2369
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)

**دوستی حقیقی با اهل بیت علیهم السلام: تفاوت صدق و حق**

امام هادی علیه السلام به حضرت عبدالعظیم حسنی فرمودند: «أنت ولیّنا حقّاً»؛ فرمودند: «تو حقیقتاً دوست ما هستی.» «أنت ولیّنا حقّاً.» اکنون اگر می‌فرمودند: «أنت ولیّنا صدقاً»، تفاوت آن با اینکه فرمودند: «أنت ولیّنا حقّاً» چیست؟

امام هادی علیه السلام فرمودند: «أنت ولیّنا حقّاً»، نفرمودند: «أنت ولیّنا صدقاً». ممکن است کسی دوست ما باشد؛ صادقانه هم می‌گوید: «من دوست شما هستم» و دوستی می‌کند و راست می‌گوید که دوست است؛ اما حقیقتاً نمی‌تواند دوستی کند و دارد دشمنی می‌کند. تفاوت بین راست گفتن و درست گفتن این است: کسی می‌گوید: «من دوست شما هستم»، راست می‌گوید؛ اما آیا درست هم می‌گوید؟ یعنی واقعاً دارد دوستی می‌کند در حق ما؟ اینکه درست هم بگوید می‌شود «حق» و راست بگوید می‌شود «صدق». «أنت ولیّنا حقّاً»؛ آقا حضرت فرمودند: «حقیقتاً شما داری دوستی می‌کنی در حق ما.» یعنی نه اینکه فقط می‌گویی دوستتان هستم و راست هم می‌گویی که دوستتان هستم، حقیقتاً هم داری دوستی می‌کنی.

**دوستی حقیقی و صادقانه**

از این قبیل دوستان که فهمیده باشند، اهل فهم و عقل و شعور باشند که درست و حقیقی دوستی کنند؛ هم راست بگویند و هم درست بگویند که ما دوست اهل بیت هستیم. خیلی‌ها می‌گفتند که ما دوست اهل بیتیم، اما حضرت فرمودند بهشان که: «كُونُوا لَنَا زَيْنًا، وَ لَا تَكُونُوا عَلَيْنَا شَيْنًا.» (زینت ما باشید و مایه بدنامی ما نباشید.) دوست ما هستید «صدقاً»، اما دوست ما شما نیستید «حقّاً».

**ایران، نمادی از صداقت در عقیده**

حقیقتاً دوست ما باشید. یک‌جوری باشید که هر کس شما را می‌بیند، بگوید: «به‌به، شماها شیعیان امام صادقید!» «شماها شیعیان امیرالمؤمنینید!»

ایران اکنون در دنیا یک چنین زینتی شده برای اهل بیت، برای تشیع، برای پیغمبر خدا و اسلام. مردم دنیا می‌گویند که تنها مردمی که در مقابل ظلم و ستم و جنایت و خیانت و فساد اخلاقی و همه رذایل (چون در آن‌ها همه این رذایل جمع است دیگر)؛ تنها مردمی که در مقابل این‌ها ایستاده‌اند و دارند هزینه می‌دهند. فقط نمی‌گویند، نگفته‌اند که ما مخالفیم، [بلکه] حاضر [بوده‌اند] هزینه بدهند. بابت این عقیده‌شان هزینه دادن، یکی از علائم و نشانه‌های صداقت در قول و صداقت در عقیده است.

یک وقت کسی ادعایی می‌کند، اما موقع امتحان که می‌شود که باید هزینه کند، پای این حرفش بایستد. «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ»؛ آن‌ها که گفتند: «پروردگار ما فقط خداست.» یعنی ما حُرّیم، آزادیم، برده غیر خدا نیستیم، عبد خداییم. پای این حرفشان ایستادگی کردند و هزینه دادند. این ایستادگی را هرجور شما بخواهید معنا کنید، از آن غیر از اینکه بابت این حرفی که زدید، هزینه پرداخت کنید، «ثُمَّ اسْتَقَامُوا» معلوم می‌شود.

**معنای «ربنا الله» و هزینه‌ آن**

به این کشکی‌ها و مفتکی‌ها هم نیست که کسی برخیزد و بگوید که من پروردگارم خداست و خدا امتحانش نکند. نمی‌شود. اگر کسی گفت: «ربنا الله» (الله پروردگار من است)، این رابطه‌ای با خدا برقرار کرد. این رابطه را، تعبیری که می‌خواهیم بکنیم، باید قدری دقت کنیم، ببینیم چه بگوییم. این رابطه [را] رها کنیم؛ هرچه گفتیم گفتیم، [اما] کار دستش می‌دهد. [آن‌گاه] می‌گوید: «یک کلمه گفتم، حالا آها، شوخی کردم! خدایا، تو نشنیده بگیر.» ما گفتیم: «ربنا الله». با خدا شوخی نمی‌شود کرد.

«ربنا الله» یعنی من کارم درست است. من انسانم. من هدفم الهی، در راستای خلقتم است. خیلی حرف مهمی است. خیلی حرف سنگینی است: «ربنا الله».

پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مشرکین مکه فرمودند که: «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، بگویید: «غیر خدا هیچ معبودی نیست.» چیزی در مایه همین «ربنا الله». «الله» معبود ماست. الله هم یعنی [که] الله کسی نیست، چیزی نیست، جایی نیست. یعنی من معبودی ندارم، هیچی ندارم. یعنی من برده هیچ‌کس نیستم، بنده و عبد هیچ‌چیز و هیچ‌کس نیستم، غیر از الله. الله… [یعنی] هیچ‌چیز، هیچ‌کس. من فقط بنده هیچ‌چیز و هیچ‌کس هستم؛ [بنده‌ی کسی که] «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»، مثل هیچی نیست. بگوییم چیست؟ می‌گوید: «هیچی نیست.» من بنده اللهم. الله یعنی «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»، مثل هیچ نیست.

او که هیچی نیست. مثل هیچی نیست. مثل هیچ‌کس نیست. هرچه آوردی تو ذهنت، خواستی اسمش را «الله» بگذاری، او هم نیست. «سبحان الله»! او هم نیست. «اللّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَفَ». خدا بزرگ‌تر از آنی است که شما تصورش را کردی. تو در ذهنت اسمش را گذاشتی «الله»، او هم نیست. پس چیست؟ می‌خواهی بیاوری‌اش تو ذهنت، داری می‌گویی: «پس چیست؟» هیچی نیست! یعنی هرچه می‌خواهی تو ذهن بیاوری، هیچ‌کدام این‌ها نیست. از ذهن که آمدی بیرون، آن‌وقت غیر خدا می‌بینی هیچی دیگر نیست. همه‌اش خداست. همه‌چیز الله است و همه‌جا پُر است. همه‌چیز است، همه‌جا است. همانی که هیچی نبود، هیچ‌کس نبود.

**مسیر سیر و سلوک الی الله**

نگفتند. حضرت فرمودند: «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، تُفْلِحُوا.» به فلاح و رستگاری می‌رسید. گفتند: «ما اگر بگوییم الف، بعد می‌گویی بگو ب، بعد می‌گویی بگو ت، ث… همین‌جور می‌روی تا ی. از اول ما الفش را نمی‌گوییم.» خب معلوم می‌شود سیر و سلوک الی الله از کجا شروع می‌شود: از «لا إله إلا الله»، «ربنا الله». الفش «لا إله إلا الله»، «ربنا الله» که به دنبالش ب، ت، ث، آن‌وقت حروف دیگر می‌آید. الف را گفتیم که الان اینجاییم.

خدا یعنی حقیقت. رها نمی‌کند آن کسی که الف را گفت. اگر صادقانه گفته باشد، پایش می‌ایستد، ادامه می‌دهد، تا ی می‌رود، تا قیامت ادامه می‌دهد. تا قیامتش برپا نشود، رها نمی‌کند. اما اگر صادقانه نگفته باشد، کلکی در کارش باشد، «ربنا الله» را بگوید، بعد وطن‌فروشی کند، بعد طرفدار اسرائیل بشود. آدم می‌خواهد جنایت هم بکند؛ بعضی‌ها ممکن است آدم‌های ذاتاً جنایت‌کاری باشند، مزاجاً جنایت‌کارند.

او می‌خواهد جنایت هم بکند؛ یک‌جایی جنایت کند، یک‌جوری جنایت کند که خیلی‌ها در دنیا جنایت‌کارند. اما اینکه شما این‌هایی که می‌کشید، این‌ها که باشند؟ می‌خواهی بکشی… بعضی‌ها وقتی که از کوره درمی‌روند، در جبهه این‌جوری بود؛ داشتیم که زمان جنگ هشت‌ساله اسیر که گرفته بودند، بعضی‌ها این‌ها از کوره درمی‌رفتند. این اسیرها را می‌کشتند. نگاه می‌کردند، می‌دیدند این تا آخرین تیری که در ترکش داشته، همه را رها کرده. حالا هم اسیر شده. قانونشان این بود [که] نکشند. مثلاً می‌گفتند: «بیاورید این‌ها را؛ می‌خواهیم بعداً معاوضه کنیم، چه‌کار کنیم؟» این خون جلوی چشمش را می‌گرفت، از کوره درمی‌رفت و یک‌هو می‌کشت، می‌کشت این‌ها را. پیش آمده بود. حالا از کوره درمی‌روی، چرا مردم خودت را داری می‌کشی؟ یک عده از این‌ها می‌گوید: «حالم بد است!» اِ! خب حالت بد است، برو آن‌ها را بکش. می‌گوید: «از زندگی سیر شدم.» از زندگی سیر شدی، برو با اسرائیل بجنگ، برو با آمریکا بجنگ. سگ نمی‌گوید: «سیر شدم.» برو، دیگر قید همه‌چیز را زدی، زدی دیگر. می‌گوید: «دیگر از زندگی سیر شدم، برویم بچه‌های مینا را بزنیم و بکشیم.» ای، برویم یک مدرسه را منفجر کنیم، برود روی هوا.

خب، قسمت بعدی ما که عرق‌خوری بود و این‌ها، یک جاهایی هم بود که بعضی‌ها می‌رفتند عرق می‌خوردند. آخر شب که برمی‌گشتند تو خیابان، این‌ها مست می‌کردند و مست بودند. دیگر حالیشان نبود چه می‌گویند، همین‌جوری دری‌وری می‌گفتند. بعضی از این‌هاشان در آن حالت مستی که دیگر حالیشان نبود دارند چه می‌گویند، به شاه فحش می‌دادند. بعد هم که وقتی این‌ها را می‌گرفتند، می‌آوردند کلانتری، می‌دیدند خب این مست بوده دیگر؛ چه‌کارش کنیم؟ یک چیزی گفته دیگر. دو تا چک می‌دادند، مستی از سرش می‌پرید و [می‌گفتند] برو. بعد خود آن‌ها هم ته دلشان این بود که خوب کاری کرده. خلاصه [نادیده می‌گرفتند]؛ می‌گفتند: «برو» و فراری‌اش می‌دادند، می‌گریخت. بعضی از این‌ها، من خودم این را دیدم که به ائمه علیهم السلام جسارت می‌کرد، در حالت مستی.

این ریشه در کجای وجود او دارد؟ اینکه می‌گویم مال زمان طاغوت [بود]، نه [اینکه] حالا مال حرام خوردن [است]؛ یعنی افکار آلوده و مسموم در ذهن آدم پر بشود. در ضمیر ناخودآگاه روان آدم ته‌نشین بشود. خوراک فکریت از کجا بوده؟ آن خوراک فکری در حالت عادی خود را نشان نمی‌دهد، اما در حالت غیرعادی رو می‌آید. قرآن می‌فرماید که: «يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ.» یک روزی می‌آید که دستتان، پایتان، چشمتان، گوشتان، همه اعضا و جوارحتان شهادت می‌دهد علیه‌تان که: «من بودم این کار را کردم»، «من بودم آنجا را نگاه کردم»، «من بودم این را گوش کردم»، «من بودم…» [علیه] خودت. ما می‌گوییم مگر می‌شود؟ چه‌جوری می‌شود؟ یک مرکزی وجود دارد در وجود ما که آن مرکز را شما هرجور پرش کردی، یک روزی… الان کنترلش می‌کنی، رو نمی‌آید؛ اما یک روزی پرده‌ها از جلوی آن مرکز کنار می‌رود، هرچه آنجا ضبط شده، پخش می‌شود.

**آشکار شدن باطن در مواجهه با سختی‌ها**

کل عالم منتشر می‌شود. ازت سلب اراده می‌شود. الان با اراده خودت کنترلش کردی، رو نمی‌آید؛ اما نفوذ باغ این است که شما با اراده خودت روی باطن، ضمیر ناخودآگاه، روانت، درونت، سیرتت، یک حجابی قرار می‌دهی که کسی نبیند، نفهمد؛ و برخلاف آنی که در باطنت هست، نشان می‌دهی. درست برعکسش حرف می‌زنی، برعکسش عمل می‌کنی که کسی نفهمد. تا کی می‌توانی این کار را انجام بدهی؟ تا وقتی که بتوانی این کار را انجام بدهی، اراده تو همکاری کند باهات.

اما اگر وضعیت و شرایطی به وجود آمد که این اراده شما از شما سلب شد، حتماً لازم نیست بمیریم تا این اتفاق بیفتد. در همین دنیا حضرت فرمودند: «می‌خواهی دوست و دشمنت را بشناسی؟» مثلاً یا حالا دشمن نه، ولی تعبیرش را اگر پیدا کنید در روایت، فرمودند: «باهاش مسافرت برو.» در حالت عادی شما خودت را کنترل می‌کنی، رو نمی‌کنی باطنت را، خب؟ اگر نسبت به کسی یک نظر منفی داری، می‌توانی خودت را حفظ کنی، صدایش را درنیاوری، چیزی نگویی، برعکس عمل کنی: «نوکرم، چاکرم، کوچکتم، فدایت بشوم، قربانت بروم.» اما در یک وضعیت سخت که قرار می‌گیری، ماجرای آن میمون است که با بچه‌اش انداختندش در یک‌جایی که زیرش داغ بود، گرما را زیاد کردند. اولش بچه‌اش را گرفت بغلش [که] خودش گرمش بشود، بعد دید خیلی دارد گرم می‌شود، بچه را گذاشت زمین، خودش رفت رویش ایستاد.

اولش به ما بگویند که تو یک همچین آدمی هستی‌ها. تا یک‌جایی این حرف‌ها را می‌زنی و این عقیده را داری و این‌جور. از یک‌جایی به بعد دیگر می‌بُری، کم می‌آوری، استقامت نمی‌توانی به خرج بدهی، قبول نمی‌کنی. یعنی خودمان هم گاهی نمی‌دانیم که ما اهل استقامت و ایمان نیستیم. حرفی که می‌زنیم این است: «ربنا الله.» بعد هم می‌گوییم: «بله، ما استقامت داریم، تا آخر هم پایش ایستاده‌ایم.» اما تا می‌گویند: «دوباره جنگ شروع شد!» در دلمان خالی می‌شود. ای بابا! نمی‌گذارند یک آب خوش از گلویمان پایین برود. می‌ترسیم.

یک‌چیزی که خیلی جالب است این است: وقتی دشمن ما را می‌زند، خب می‌ترسی؛ طبیعی هم هست که آدم باید بترسد؛ بالاخره غریزه هستی. آدم می‌ترسد. دشمن دارد می‌زند. وای! بعضی‌ها وقتی ما هم می‌زنیم، باز این‌ها می‌ترسند. اینش دیگر واقعاً این‌ها را باید بهشان گفت: «شیردل.» گفتن ترسو به این‌ها، این‌ها یک‌خرده حق مطلب ادا نمی‌شود. این‌ها شیردل‌اند. وقتی اخبار می‌گوید: «ما زدیم، کوبیدیم، لت‌وپار کردیم دشمن‌ها را»، این بیشتر می‌ترسد: «وای، زدیم! بعدش چه می‌خواهد بشود؟» آن‌ها می‌آیند حالا حل می‌کنند، بل می‌کنند، فلان می‌کنند، [و…] بسیار خب! بابا! ما زدیم، حالا فعلاً ذوقش را بکن، کیفش را بکن! حالا ما زدیم، آن‌ها می‌زنند؛ این می‌ترسد. ما می‌زنیم، باز این می‌ترسد. ریشه ترس، محبت دنیاست که بحثی در آن نیست.

**جوهر عبادت: گفتگوی خدا و موسی (ع)**

یک سری از بخش‌های دین خدا، اسلام، قرآن، احکام، این‌ها به جایی برنمی‌خورد. تا آنجایی که به جایی برنمی‌خورد، ما مسلمانی، دین‌داری، خداشناسی، اهل عبادتیم. نماز، روزه، حج؛ به جایی برنخورده دیگر. به جایی برنمی‌خورد چیزی، اتفاقی نمی‌افتد. یک روایت داشتیم که حضرت فرمودند که روایت را پیدا بکنید که: «هَلْ وَالَیْتَ لِی»… آن روایت قشنگ بود که می‌گوید: «نماز خواندی، یک‌چیزهایی در این مایه، به درد عمه‌ات می‌خورد. روزه گرفتی، به درد خاله‌ات می‌خورد.» مثلاً فرض بکنید که چه‌کار کردی، همین‌جوری یک حج رفتی، به درد مثلاً بابایت می‌خورد. حضرت در این مایه‌ها می‌فرماید. بعد راجع به موسی، حضرت موسی است. از اولش بگو. جالب است روایت. خدای متعال به موسی می‌گوید: «اگر موسی را می‌گویی علیه السلام، خدا را هم بگو جل جلاله.» نمی‌شود که خدا را همین‌جوری بگویی خدا، بعد موسی را بگویی علیه السلام. خدای عزوجل… «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى»… بله، احسنت. به موسی فرمود: «آیا برای من کاری انجام دادی که فقط برای من باشد؟ فقط و فقط برای من باشد؟»

آیا کاری که فقط برای من باشد، انجام دادی؟ خوب دقت کنید؛ از این روایات، این روایت خیلی چیزها می‌شود به دست آورد. خیلی از بحث‌های خودشناسی اینجا جوابش داده می‌شود. بله، شاهد آن است. حضرت موسی گفت: «من نماز خواندم برات، نماز خواندم برات، [و] «لک». روزه گرفتم، «صمتُ لک» و صدقه دادم و ذکر گفتم، «لک». برای تو، همه این‌ها را برای تو انجام دادم.» اولش خدا چه فرمود؟ «آیا کاری برای من، فقط برای من انجام دادی؟» موسی هم گفت: «خب نماز خواندم برای تو، روزه گرفتم برای تو، صدقه دادم، بخشش کردم برای تو، ذکر گفتم برای تو.» خدا ببین چه جواب می‌دهد به حضرت موسی. فرمود: «وَاللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: بُرهان.» «أَمَّا الصَّلَاهُ فَلَكَ بُرهَانٌ.» موسی گفت: «برای تو انجام دادم نمازم را.» خدا جواب می‌دهد: «لَكَ، مال خودت است، برای تو برهان است.» حالا اینکه «برهان» است، یعنی چیست؟ این یک توضیحی دارد. این برهان خودت است. می‌تواند معانی مختلفی پیدا بکند. حالا یک اشاره‌ای کنیم. برهان برای خودت است، ربطی به من ندارد؛ یعنی تو وقتی نماز می‌خوانی، دلت آرام می‌شود، خیالت راحت می‌شود که کاری که وظیفه‌ات بوده، انجام دادی. برهان خودت است، به درد خودت می‌خورد. «لکَ»، موسی گفت: «من برای تو.» خدا می‌گوید: «این مال خودت [است].» هیچ! بیا بعدش آرامش تو بود. تو آرام شدی، نماز خواندی، حال کردی دیگر، عشق کردی. بعداً می‌گویی: «نماز خواندم. خدایا! استاد! نماز خواندم، طلب‌کارم می‌شوی.» آدم طلب‌کار حال می‌کند دیگر و [می‌گوید:] «من طلب‌کارم.» بله. و [روزه] «صومٌ جنَّةٌ»؛ این هم که سپری است در مقابل آتش جهنم. آتش جهنم برزخی. تو برزخ برای اینکه از آتش محفوظ بمانی، روزه «جُنَّةٌ مِنَ النَّارِ»؛ یک سپری است در برابر آتش برزخی جهنم. یعنی تو همین دنیا حسش می‌کنی و آن لذتش را می‌بری؛ یعنی روزه می‌گیری، حال بهت جا می‌آید، خنک می‌شوی. داغی جهنم ازت دور می‌شود. این هم که مال اینجا بود. خب، بگو ببینم، دیگر واسه من چه‌کار کردی؟ بگو. صدقه هم که دادی، خدا همه را برگرداند به خودش. این هم یک سایبانی برای خودت. خب، وقتی صدقه می‌دهی، یک حالی می‌کنی و لذتی می‌بری. سایه‌بانی که آتش… آن آفتاب برزخ در عالم برزخ قیامت، آن حرارت داغی، کله تو را نسوزاند و خنک بشود. «جنَّةٌ و ظِلٌّ» و این‌ها همه‌اش مال خودت. برای من چه‌کار کردی؟ بیا جلو. تمام شد؟ و ذکر و نور؛ نور آدمی که نورانی است. خب این نور به درد خودش می‌خورد که من از این نور استفاده کنم. راهم را از چاهم تشخیص بدهم. نور داشته باشم. دیدید گاهی اوقات بعضی آدم‌ها را که می‌بینیم، می‌گوید: «این‌ها خیلی نورانی‌اند.» این نورانیت باعث می‌شود خیلی از اتفاقات خوب برای این‌جور آدم‌ها در دنیا می‌افتد. مثلاً روزی‌شان زیاد می‌شود. در مورد نماز شب داریم: «کسی که نماز شب بخواند، چهره‌اش نورانی می‌شود، روزی‌اش هم زیاد می‌شود.» این هم که به درد خودت می‌خورد. آدم در دنیا تاریک باشد و مثل این می‌ماند شما حمام بروی تمیز بشوی یا نه حمام نرفته باشی، کثیف، عرق‌کرده، بوگند. خب، حمام که رفتی، دوش گرفتی، تمیز شدی، عطر زدی، معطری. این هم نور خودت است، برای نورانیت برزخیت است. دیگر چی؟ این‌ها را گفتی و همه را برای خدا گفتی انجام دادم. خدا همه را برگرداند به خودت، یا به درد خودت.

خیلی روایت قشنگی است ها! خیلی چیزهایی که ما خیال می‌کنیم که ما برای خدا کردیم و دیگر این خالص است و فقط و فقط برای خداست، تهش برمی‌گردد به خودمان. برای خودمان کردیم، بیهوده منت سر خدا نگذار. موسی چه می‌گوید به خدا؟ «عَمِلْتَ لِي؟» «پس چه عملی را برای من انجام دادی؟» موسی به خدا گفت: «خب، خدای خودت راهنمایی کن؛ من بفهمم آخر من چه‌کار کنم که [کاری] برای تو باشد، برای تو باشد.» بله.

**دوستی و دشمنی به خاطر خدا**

خدا به موسی گفت: «نماز، روزه، نمی‌دانم ذکر، صدقه، این‌ها مال… این‌ها همه‌اش مال خودت. آیا برای من با کسی دوستی کردی؟ با کسی دشمنی [کردی]؟ به خاطر من دوستی و دشمنی برای من باشد؟» با هر که دوستی می‌کنی، با هر که دشمنی می‌کنی، برای من باشد. فقط برای من باشد. معلوم می‌شود اینجا امتحانش مشکل‌تر است. نماز خواندن، روزه گرفتن، نمی‌دانم این‌ها، ذکر گفتن، صدقه دادن؛ آن‌ها امتحان ویژه‌ای نیست. شیطان هم از این کارها زیاد کرده. «هَلْ وَالَيْتَ لِي وَلِيًّا وَ عَادَيْتَ لِي عَدُوًّا قَطُّ؟» فقط و فقط برای من، با کسی که دوست من باشد، دوستی کرده باشی؟ عملت… عمل بیرونی. «قَطُّ لِی لِی قَطُّ»؛ یعنی برای من. اینجا رفت تو درونِ عمل بیرونی، برای نیت درونی الهی. عمل بیرونی یعنی چی؟ یعنی یک دوستی از دوستان من را تو باهاش دوستی کنی، نه اینکه تو درونت بگویی: «من دوستش دارم»، نه. عمل بیرونی ازت صادر بشود. در دوستی با او همراهی‌اش کنی، کمکش کنی، به دادش برسی. و «هَلْ عَادَيْتَ لِی عَدُوًّا؟» با دشمنان من تو دشمنی کنی.

یعنی تو در این قسمت، تو مأمور من در زمین باش، خلیفه من در زمین باش. آنی که دوست من است، یاری‌اش کن، کمکش کن، دستش را بگیر. آنی که دشمن من است، باهاش بجنگ، در مقابلش بایست. این هزینه دارد. آن‌های دیگر هزینه خیلی ندارند. آره. اینجا باید هزینه بدهی. اینجا اگر که به خاطر من، خدا، این کار را کردی، حالا تازه واسه من کار کردی. اخلاص اینجا خودش را نشان می‌دهد. آن‌هایی که می‌گویند که ما کاری به دوستان خدا نداریم، کاری هم با دشمنان خدا نداریم؛ ما نمازمان را می‌خوانیم، روزه‌مان را می‌گیریم، حجمان را می‌رویم. دوستان خدا را خودش خدا بیاید یاری کند، دشمنانش را هم خودش بیاید [یاری کند.] خدا به خاطر خودش نمی‌گوید که این کارها را بکن که به خاطر تو دارد می‌گوید. به خاطر من و شما دارد می‌گوید این کارها را بکن که ما اخلاص پیدا کنیم، ما نیتمان خالص بشود. و الا برای خدا که کاری ندارد که جلوی دشمنانش را بگیرد، اصلاً اجازه ندهد کسی دشمنی کند با خدا. خودش می‌آید به شیطان مهلت می‌دهد، می‌گوید: «برو دشمنی کن با من.» دنیا را خلق کرده که محل اختیار انسان‌ها باشد و انسان‌ها اختیارشان ظهور و بروز پیدا بکند. آنی که می‌خواهد دشمنی کند، بتواند دشمنی کند. خودش، خدا، این‌ها را خواسته. به خاطر خودش نمی‌گوید که.

**استقامت و هزینه آن**

آنجایی که ما می‌گوییم: «ربنا الله ثُمَّ اسْتَقَامُوا»، استقامت در این قسمت مهم است. آنجایی که هزینه باید بدهی. جنگ هزینه دارد، ناامنی ایجاد می‌کند، ترس ایجاد می‌کند، زیرساخت‌ها را می‌زنند. اینجا معلوم می‌شود کی استقامت دارد، کی استقامت ندارد. پس می‌زند. در زیارت عاشورا می‌خوانیم که: «إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ، وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ.» من دوستم با آن‌هایی که با تو دوستند، با شما دوستند، با شما خاندان دوستند. و [من] دشمنم. من در جنگم. در صلح نیستم. «سِلْمٌ» یعنی در صلحم. «حَرْبٌ» یعنی در جنگم با آن‌هایی که با شما در جنگ‌اند.

یک مراجعه به خودمان کنیم، ببینیم ما این‌جوری هستیم یا درست برعکسیم؟ یک جاهایی که امتحان می‌شویم، برعکس می‌شویم. به‌جای اینکه دشمن را بزنیم، دوست را می‌زنیم. به‌جای اینکه یزید را بزنیم، امام حسین را می‌زنیم: «برای چه پاشدی آمدی؟ بیکار بودی؟» به‌جای اینکه آن‌هایی که در دین خدا انحراف ایجاد کرده‌اند، آن‌ها را بزنیم و بدعت گذاشته‌اند، آن‌ها را بکوبیم، پیغمبر خدا را می‌کوبیم. خب، «برای چه پاشدی آمدی انقلاب کردی؟ زندگی را به‌هم ریختی؟ اوضاع و احوال جهان و دنیا داشت به‌سمت راحتی و خوش‌گذرانی و عیش و نوش و حیوانیت پیش می‌رفت.» «برای چه آمدی خودت انقلاب کردی؟ که چی؟» می‌گوید: «حرف‌های خوب زدم.» حرف خوبی که منتهی می‌شود به این بیچاره‌گی دنیا. ما این حرف خوب نخواستیم. نه بخواهیم، مال خودت! نمی‌خواهیم حرف خوب بزنیم. حرف خوبی که باعث بشود دنیای راحت [را از ما بگیرد]. هزینه نمی‌خواهیم بدهیم ما. این [است]. حرف‌های آخرتی، الهی، یاد خدا، این‌ها اگر قیمتش جوری است که دنیای ما را در خطر قرار نمی‌دهد، بگو. خیلی عالی! ما هم استقبال می‌کنیم.

امام حسین علیه السلام همین را فرمودند. چه فرمودند؟ «اَلنَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْیَا»، مردم بنده دنیا هستند. یعنی دین ندارند. چرا؟ «وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ». چرا؟ با زبانشان ادعای دین‌داری دارند. می‌گویند: «ربنا الله»، پروردگار ما خداست. می‌گویند، ادعایش را دارند. می‌گویند: «ما مسلمانیم، پیغمبرمان پیغمبر اسلام است، قبول داریم.» می‌گویند: «ما همه را قبول داریم.» «فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُونَ». وقتی امتحان می‌شوند با ابتلاءات، یعنی وقت انتخاب می‌شود که انتخاب کنند کدام‌طرفی‌اند، «قَلَّ الدَّیَّانُونَ»؛ و کم‌اند آن‌هایی که دین داشته باشند. دین [فقط] سر زبانشان بود. وقت امتحان و سختی‌ها و پرداخت هزینه دین‌داری که می‌رسد، آن دینی که سر زبانشان بود، تف می‌کنند بیرون. نخواستی. این دین را نخواستی. که نشد دین! دین باید باعث آسایش، آرامش، پیشرفت، علم، تکنولوژی، نمی‌دانم چی‌چی‌چی، دنیا را آباد کند. یک مقدارش هم تقصیر تعریفی است که ما از دین می‌کنیم ها! «دین آمده برای سعادت دنیا و آخرت.» این می‌گوید: «خب این دین که الان من می‌بینم، این که در سعادت دنیا ندارد هیچ، آخرت هم که حالا معلوم نیست، ندیدیمش. حالا من آن هم که آن هم «خُسْرُ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ»! آخره شدیم رفت به این کارش.» اگر دین آمده برای سعادت دنیا و آخرت، حالا و آخرتش را فعلاً بگذاریم کنار، دنیایش را فعلاً ببینیم و این را که داریم می‌بینیم که نشد که. پیغمبرش هم نشد، امیرالمؤمنینش هم نشد. بهترین بندگان خدا و اولیای خدا که از همه خدا این‌ها را بیشتر دوست داشته، شدت ابتلائشان از همه بیشتر بوده، از همه، یعنی همه، از همه بیشتر بوده.

این کجایش سعادت دنیاست؟ به که بگویی؟ کجای کار می‌لنگد؟ سعادت دنیا را می‌فهمیم منظورمان چیست ها! اما وقتی نخواهیم که بفهمیم، یک بازی در آن درمی‌آوریم و نمی‌خواهیم هزینه‌اش را بدهیم. نمی‌خواهیم هزینه فهم و شعور و عقل و دین‌داری‌مان را بدهیم. به بهانه‌های مختلف از زیرش درمی‌رویم. می‌گوییم: «امام زمان باید باشد تا ما دین‌دار باشیم، تا بگوییم: «سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَکُمْ».» امام زمان که غایب است، دیگر نیست! تا امام زمان نیاید، من آدم نمی‌شوم. آدم شدن در گرو این است که وقتی گفتی: «ربنا الله»، استقامت به خرج بدهی، هزینه‌اش را هم پرداخت کنی. و پرداخت هزینه‌اش به این است که حضرت خدای متعال به حضرت موسی فرمود: «هَلْ وَالَيْتَ لِي وَلِيًّا وَ عَادَيْتَ لِي عَدُوًّا قَطُّ؟» آیا شده تا حالا یک دوستی از دوستان من را باهاش دوستی کنی و دشمنی از دشمنان من را باهاش دشمنی کنی؟ یعنی بروی تو دلش جگر به خرج بدهی؟ پس کجا می‌خواهی جگر به خرج بدهی؟ اصلاً جگر داشتن یعنی چی؟ یعنی یک آدم ضعیفی پیدا کردی، بزنی تو سرش، ضعیف‌کشی کنی؟ خیلی‌ها این‌جوری‌اند ها! با آدم‌های ضعیف که می‌رسند، جگردار می‌شوند. مثل ترامپ. به کشورهای ضعیف که می‌رسد، جگردار می‌شود. وقتی می‌روی تو دلش، عقب‌نشینی نمی‌کند؟ جیگر ندارد، ترسو است. تمام اعتمادش به آن تکنولوژی و علم و نمی‌دانم چیزهایی است که آن هم مال خودش نیست. یک عده آمده‌اند کار کرده‌اند، تلاش کرده‌اند، زحمت کشیده‌اند، علم و تکنولوژی را پیش برده‌اند. به ترامپ چه ربط دارد؟ این جز جنایت و جز عیاشی و جز کار دیگری نکرد. آمده سوار کار شده. تمام اعتمادش هم به همان، نمی‌دانم موشک، هواپیما شد، چی شد، فلان شد، این چیزها شد، قوای نظامی شد. وقتی این‌ها را به کار می‌گیرد، می‌بیند نتیجه نمی‌دهد. اینجا جایی است که زمین سفت است. زود پناه می‌آورد به پاکستان. می‌گوید: «مذاکره، مذاکره، مذاکره! بگو نزنند، بگو نزنند!» خدا را هم قبول ندارد که بگوید که به ایشان می‌گوید: «تو را خدا نزنید. جان مادرتان نزنید! من زدم، ولی خب من ناچار بودم بزنم، آبرویم در خطر بود، باید می‌زدمتان. شما تو را خدا دیگر نزنید من را.» خب، ما هم که اگر بخواهیم که مقهور این علم و تکنولوژی بشویم، خدا را یادمان برود، قدرت خدا را فراموش کنیم، اعتماد و اتکاء به حق را از دست بدهیم، توکلمان بشود به غیر خدا، در محاسبات مادی و دنیا آنی که اقتدار بیشتری دارد از نظر مادی و دنیایی و نظامی و تکنولوژی، و خودمان را [در برابر آن] [ضعیف] می‌یابیم، دیگر کم می‌آوریم.

**شیطان و یارانش؛ آماج دشمنی ما**

فرمودند که خداوند در دنیا دوست خود را آماج دشمنی خویش قرار می‌دهد. وقتی که به شیطان خدا مهلت می‌دهد، می‌گوید: «برو سراغ بندگان من، این‌ها را گولشان بزن.» شیطان وقتی مهلت می‌گیرد، مهلت می‌گیرد که چه‌کار کند؟ که عبادت خدا کند؟ نه دیگر. مهلت می‌گیرد که بندگان خدا را فریب بدهد و گول بزند. بندگان خدا یعنی من و شما. یعنی ماها را خدا… مثل این می‌ماند: خدا یک سگ درنده‌ای دارد به‌نام شیطان. همه ما را در مثلاً یک باغی آنجا آورده، دعوت‌مان کرده، مهمانیم. مهمانی خدا هستیم. همه‌مان مهمان خداییم در دنیا دیگر. بعد این سگش را نمی‌بندد. میزبان که خداست، این سگ درنده را نبسته، آزاد گذاشته. این باغ بالاخره درخت دارد، میوه دارد، استخر دارد، نمی‌دانم جاهای مختلف دارد. تا می‌آییم برویم یک میوه بکنیم، این سگ می‌تود، «دو و دو» [واغ‌واغ] دنبال [ما می‌رود]. از این‌ور «دو» از آن‌ور «دو»، «هاپ‌هاپ» می‌کند، دنبالت می‌کند. نمی‌گذارد یک آب خوش از گلویمان پایین برود. یک دانه زردآلو از این درخت بچینیم، بخوریم. خدا نکند بخواهیم استخر برویم، لباس‌هایمان را هم درآوردیم، این سگ دنبال حالمان می‌کند. «دو دو». همین‌جور [در] این‌ور و آن‌ور باید بدویم. این سگ هم… دنیایمان همین‌جوری شده. دوباره حدیث را بخوان.

حالا ما در این دنیا، یا إلهَ الله! با این سگ که ول کرده، خدا ول کرده. مهلت داده، یعنی ولش کرده، نبسته، قلاده‌اش را نگرفته ببندد، نگهش دارد. ولش کرده. این هم همین‌جور پرپاچه این و آن را می‌گیرد. حضرت فرمودند که: «هر کجا کم آوردی، «فَاسْتَعِذْ مِنْهُ بِرَبِّكَ وَ رَبِّ…»» پروردگار تو و پروردگار آن سگ، یکی است؛ خداست. آن سگ هم پروردگارش خداست، یعنی قلاده‌اش دست خداست. پناه ببر به خدا که پروردگار تو هم هست. به خدا بگو: «قلاده این سگ را تو بگیر، من را دارد پاره می‌کند، تکه‌تکه‌ام می‌کند، به دادم برس.» «فَاسْتَعِذْ بِهِ مِنْهُ»، پناه ببر به خدا. خدا جمعش می‌کند. علت اینکه می‌بینیم ما داریم پاره‌پاره می‌شویم، تکه‌تکه می‌شویم توسط این سگ، به خاطر این است که به خدا پناه نمی‌بریم. خدا را نمی‌بینیم که خدا و پروردگار هم ماست، هم آن سگ. تعبیر خیلی جالبی است در روایت. ایمانت به خدا درست باشد و بر خدا توکل کنی، هیچ غلطی نمی‌تواند شیطان بکند. این سگ هیچ کاری نمی‌تواند بکند. حالا این سگ که شیطان، یک توله‌هایی هم دارد، بالاخره زاد و ولد کرده دیگر. ترامپ، نتانیاهو، امثال این‌ها. این‌ها هم توله‌هایشان [هستند]. به خدا پناه ببری، تمام کار. هیچ غلطی نمی‌تواند [بکند]. «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ.» سلطه‌ای ندارد، زورش نمی‌رسد. حالا هی بترس. از کی می‌ترسی؟ از چی می‌ترسی؟ یک کم باید از خودمان خجالت بکشیم. نمی‌گویم نترسیم، از اینکه می‌ترسیم یک‌خرده خجالت هم بکشیم. همین. تمام می‌شود. ترس‌مان کنترل می‌شود، دیگر نمی‌ترسیم. کاری نمی‌تواند بکند، زورش نمی‌رسد. خدا وعده داده. حق پیروز است.

وَ صَلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ.

0
2
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده